نگاهي به نمايش ساعت بيست:دابسمش خانوادگي

 

 

نگاهي به نمايش ساعت بيست

دابسمش خانوادگي

 

ساعت بيست از دسته نمايش هاي  داستان محور است كه تمام سعي و كوشش خود را به كار مي برد تا حرفي از جنس زمان براي گفتن داشته باشد.داستان نمايش در باره خانواده اي است كه بر سر نگهداري از پدر پير خود،اختلاف نظر دارند و هر كدام از آنها براي رهايي از بار مسئوليت بهانه اي مي تراشد.خواهر شاغل است و دغدغه هاي كاري و خانوادگي را عنوان مي كند.او سابقه خوبي در نگهداري سالمندان ندارد و در نگهداري از مادر پير همسر خود نمره قبولي كسب نكرده و از زير بار اين مسئوليت به طور كامل شانه خالي كرده است.از اين رو و براي رهايي از سركوفت هاي همسرش،نگهداري از پدر خود را نمي پذيرد و حتي وقتي مجبور به انجام چنين كاري مي شود،در ميانه مسافرت چند روزه برادر بزرگ،پدر را به همسايه طبقه پائيني آنها مي سپارد و خود را از اين قيد و بند رها مي كند.برادر ديگر درگيري با همسرش را به عنوان بهانه مطرح مي كند و اينكه آنها در آستانه جدايي هستند و اينكه همسرش نمي خواهد و نمي تواند او را در خانه تحمل كند چه برسد به پدر پير و زمين گيرش كه دم به دقيقه احتياج به رسيدگي و نظافت دارد و خيلي دلايل ديگر.برادر كوچك هم كه روياي حضور در ليگ برتر فوتبال را در سر مي پرورد،به هزار دليل نگفته نمي تواند و در اصل نمي خواهد تن به چنين كاري بدهد.تنها برادر بزرگ خانواده است كه سال هاست از پدر خود نگهداري مي كند و البته انگيزه اي جز تصاحب خانه پدري ندارد و همه جا و پيش همه كس چنين وانمود مي كند كه خانه پدري از آن كسي است كه از او نگهداري مي كند.اما در انتهاي نمايش هنگامي كه عنوان مي شود خانه پدري توسط پدربزرگ به زني كه در اصل مادر دوم آنها محسوب مي شود بخشيده شده است،همه چيز به ناگاه بر سر خانواده پسر بزرگ آوار مي شود.

ساعت بيست نمايشي درباره بنيان ها و روابط خانواده است.خانواده اي كه هسته اصلي جامعه بشري را تشكيل مي دهد و بدون وجود اين نهاد،تصور جامعه سالم و ايده آل غير ممكن است.اما خانواده اي كه براي نشان دادن در صحنه نمايش انتخاب مي شود،مشخصات خاص و منحصر بفردي دارد.اولين مشخصه،اعضاي آن هستند كه هر كدام براي خود دنيايي دارند و سازي مي زنند ناكوك.جزاير دور افتاده اي كه در ظاهر هيچ نقطه مشتركي با همديگر ندارند.از نظر جمعيت شناسي خانواده،نمايش سه نسل را در كنار هم با مشتركات متفاوت نشان مي دهد.نسل اول پدر بزرگي است كه ديگر كارايي و توان خود را از دست داده است.او به تاريخ پيوسته و تنها خاصيتش،داشتن خانه اي است كه طي قانون نا نوشته اي بعد از مرگش قرار است به برادر بزرگ تر برسد كه حالا از او نگهداري مي كند.هرچند با اطلاعاتي كه نمايش به ما مي دهد بر سر همين خانه هم  اختلاف هاي شديدي بين فرزندان وجود دارد.پدر بزرگ نسل مضمحلي است كه تاريخ مصرفش به پايان رسيده و مدت هاست كه منتظر فرشته مرگ لحظه شماري مي كند.نسل بعد شامل سه برادر،خواهر،عروس و داماد خانواده است.نسلي كه ورشكسته است و تا كنون نتوانسته برآورده شدن آرزوهايش را به چشم ببيند.برادر بزرگ در پيچ و خم هاي زندگي روزمره خود گير افتاده است.برادر ديگر را اعتياد نابود كرده و در اين وادي تا جايي پيش مي رود كه از ترياكي كه به خرج خانواده براي پدر مي خرد هم مي دزدد و در جواب اعتراض ديگران به كم شدن تدريجي آن،گراني را عنوان مي كند.برادر كوچك تر در روياي آقاي برتر فوتبال دنيا،شب و روز را به هم مي دوزد.اما در يك بازي مهم و حساس و در سه دقيقه اول بازي مصدوم مي شود و تمام رشته هايش پنبه مي شود.خواهر اما حكايت ديگري دارد.او بين نقش دختر خانواده و همسر بلاتكليف است و در اين ميان هم بيشتر به مجسمه بلاهت شباهت دارد تا شمايل يك زن.حكايت عروس و داماد خانواده هم حكايت غريبي است.آنها از جنس برادران و خواهر نمايش نيستند،اما شرايط خانواده را پذيرفته اند و چوب ندانم كاري هاي خود را مي خورند.نسل سوم هم به اصطلاح نسل سوخته نمايش است كه قرار بود پا بر آسمان ها بگذارد اما حالا روي زمين هم جايگاهي ندارد.آرزو ها و نقشه هايش همه بر باد است و بجاي آينده اي روشن،افق را تيره و تار مي بيند.با وجود داشتن چنين شبكه اي،نمايش بيشتر به جنبه هاي مدرن خانواده نظر دارد و روابط حاكم بر آنها را  به شكل مدرن ترسيم مي كند تا خانواده اي سنتي.

هر چند نمايش تمام سعي و تلاش خود را به كار مي برد تا اثري جذاب و تاثير گذار باشد،اما اثري كامل و بي نقض نيست.شايد بتوان مهمترين مشكل نمايش را در عدم هماهنگي و تركيب عناصر نمايش در درون داستان آن دانست.نمايش مانند هر پديده هنري ديگر از اصلي به نام هماهنگي و هارموني پيروي مي كند و الفباي اين هارموني در اصول زيبايي شناسي تعريف مي شود كه فلاسفه بسياري از ايراني و غير ايراني در باره آن صحبت كرده و رساله هاي بسياري هم در باره آن نوشته اند.اثر هنري تمام عناصر و اجزا را در تركيبي بهم پيوسته و مرتبط به كمك مي گيرد تا مضموني واحد را به نمايش بگذارد.ساعت بيست به قدري درگير داستان پردازي  و جذابيت هاي داستاني شده كه ديگر نمي تواند توازن مناسبي بين اجزاي خود ايجاد كند براي همين نمايش در بخش هايي حفره هاي داستاني و در بخش هايي هم بر جستگي هاي نمايشي دارد.به نظر مي رسد نويسنده به اندازه اي شيفته داستان پردازي و قدرت ديالوگ نويسي خود شده است كه فراموش كرده در حال نوشتن نمايشنامه است و بايد مناسبات دنياي درام را در آن لحاظ كند.هر چقدر تركيب نمايشي منسجم تر و موجز تر باشد،به همان اندازه اثر موثر تر خواهد بود.تنها تركيب منظم و زيباست كه مي تواند بر ذهن و روح بيننده تاثير گذار باشد.ساعت بيست اما به چنين رويكردي توجه نشان نمي دهد به طوري كه ترجيح مي دهد تا مضامين و ظرافت هاي داستاني در ميان شوخي هاي لفظي برادري كه اعتياد دارد و سر خوشانه هاي برادر فوتباليست،قرباني شود تا اينكه در صحنه شكل درست خود را پيدا كند.

   ساعت بيست حاصل خلق يك موقعيت نمايشي و در نهايت بسط آن توسط داستاني ساده است كه قرار است با تمهيداتي به پيچيدگي برسد و راز گونه جلوه نمايد.موقعيتي كه نويسنده براي جهان داستاني خود انتخاب كرده،وضعيتي ساده با فراز و فرود هاي اندك و در باره خانواده اي است كه ريشه هاي انساني و عاطفي متزلزلي دارند.ريشه هايي كه با ماجرايي كه قرار است راز نمايش باشد،نابود مي شود.خانواده با تمام گستردگي و ابعاد خود در نمايش حضور دارد:پدر بزرگ ،پدر،مادر،برادر،خواهر،عروس،داماد،عمه،عمو،پسر و دختر اعضايي هستند كه در شبكه پيچيده اي از روابط عاطفي بهم پيوند مي خورند.اما از آنجائيكه زمينه و ريشه اين روابط همگي بر نابساماني هاي مادي و عاطفي استوار است،شاهد آدم هايي با رفتاري بي ثبات و سودجويانه هستيم.نمايش در انعكاس چنين چهره اي از آدم ها درست عمل مي كند و موفق مي شود در بخش هايي از آن انسان هايي به نمايش بگذارد كه تماشاگر مي تواند در فضايي ناتوراليستي با آنها همذات پنداري كند.آدم هاي به بن رسيده اي كه ديگر حرفي براي گفتن با همديگر ندارند.موضوعي كه نمايش را از خط و ربط درست و نمايشي خود بيرون مي كشاند،رازي است كه در واقع راز نيست.اين راز مربوط به خانه اي است كه در زمان وقوع نمايش محل زندگي برادر بزرگ تر است،كسي كه از پدر پير و زمين گير خود نگهداري مي كند و تمام اميدش به اين است كه بعد از مرگ پدر،پيشكش و دست خوش زندگي اش باشد.اما به ناگهان مشخص مي شود كه خانه مورد نظر،متعلق به زن دوم پدر بزرگ است كه در واقع مادر يكي از عروسان خانواده است.راز نمايش از آنجا راز نمي شود كه مسئله نمايش،مسئله نمي شود و علت اصلي آن هم همان طور كه بيان شد،شفيتگي نويسنده به اثر خود است.خطري كه هر نويسنده اي را در هر مقطع زماني تهديد مي كند.اين خودشيفتگي تا جايي پيش رفته كه بلندي صحنه ها و تكه انداختن هاي شيك و تا حدودي بي معني بعضي از شخصيت ها از جمله برادر معتاد را از چشم نويسنده دور مي كند.براي همين اين بخش ها وزني پيدا مي كنند بسيار بيشتر از آنچه بايد باشند و در نتيجه از اجزاي ديگر پررنگ تر مي شوند.همين باعث بروز مسائلي از جمله دفرمگي در نمايش مي شود.موضوعي كه بقيه عناصر و موارد نمايش را تحت تاثير خود قرار مي دهد كه البته با موجز و فشرده كردن صحنه ها چنين مشكلي به راحتي قابل حل بود.ساعت بيست با ساعتي كه در صحنه خود در ساعت بيست مانده و كاركردي نمادين دارد،بيشتر شبيه يك دابسمش خانوادگي كه در آن خانواده اي به صورت نمادين،اداي چيزي شبيه زندگي را در مي آورند و در نهايت موفق نمي شوند از چنگال پر قدرت زمان رهايي يابند.

نگاهي به نمايش حكايت فين به روايت جن جين

 

 

نگاهي به نمايش حكايت فين به روايت جن جين

جن جاجي

 

برخورد دنياي درام با موضوعاتي مانند جن،ديو،پري و ديگر موجودات افسانه اي،برخوردي متضاد بوده است.گاه سلبي و گاه سرخوشانه.البته در اين ميان موضوع جن با بقيه فرق دارد و علت آن هم ريشه هاي قرآني اش است.در كتاب آسماني مسلمانان اين موجود شگفت انگيز به جن مسلمان و كافر تقسيم بندي و براي هر كدام از آنها در كتاب هاي تفسير،مشخصات و ويژگي هاي منحصر بفردي ذكر شده است.شگفت آور اينكه حساسيت هاي جامعه در اين خصوص موجب پديد آمدن دو ديدگاه كاملا"متفاوت شده است.اولي با  نگاهي  سرخوشانه و دومي جدي و تا حدودي عبوس به ماجرا نگاه مي كنند.يعني اينكه در خصوص موضوع واحدي،هم نمايش كمدي نوشته و به صحنه رفته است و هم نمايش جدي.طنز پردازان وجه فرح بخش ماجرا و جدي نويسان به وجوه عبادي و ديني آن توجه نشان داده اند.هر چند در دنياي درام كمتر از رسانه هايي مانند تلويزيون و سينما به اين موضوع پرداخته شده،اما همين اتفاق هاي اندك هم حركتي رو به جلو براي آشتي تماشاگران با تئاتر محسوب مي شود.

حكايت فين به روايت جن جين نمايشي است كه دست بر روي يكي از موضوعات حساس گذاشته و بر لبه تيغ حركت مي كند.حركتي كه اگر درست و با تفكر انجام نشود،مي تواند لطمات جبران ناپذيري به نمايش و البته مجريان آن بزند.جن و برداشتي طنز آميز از آن در روي صحنه نمايش،آزموني است كه هر كسي نمي تواند از آن پيروز مندانه بيرون آيد.توانايي مي خواهد و آگاهي.اگر نخستين گام در ارزيابي هر اثر نمايشي كه بكر بودن سوژه انتخابي توسط مجريان امر است را در خصوص اين نمايش اعمال كنيم،بايد اذعان داشت نخستين قدم به خوبي برداشته شده است.نمايش براي جذاب كردن موضوع و ايجاد كنجكاوي كه از شروط مهم هر نمايش صحنه اي است،زاويه ديد خود را هم تغيير مي دهد.به اين معني كه داستاني تراژدي را با كمدي ترين شكل به روي صحنه اجرا مي كند.زندگي امير كبير تاكنون دست مايه آثار بسياري از نمايشنامه ها شده كه تعدادي از آنها اجرايي ماندگار را رقم زده اند.اما تا كنون كمتر اثري به روي صحنه رفته كه با ديدگاهي كمدي به زندگي دردناك اين شخصيت بزرگ تاريخي پرداخته باشد.شايد وجود رگه هاي دردناك غير اخلاقي دربارياني كه نام و يادشان تنها يادآور پليدي هاي اخلاقي است و موجب نابودي مردي شده اند كه در تاريخ به خوبي و نيكي زيسته است،موجب چنين برداشتي شده است.جنگ خوبي و بدي.زشتي و پليدي.انتخاب فضاي حمام كه قتل امير در آن اتفاق افتاد،از ديگر امتيازات نمايش است.در باور عوام حمام محل تجمع و زندگي اجنه است.آنها در حمام بخصوص زماني كه خالي است،زندگي مي كنند و با هم مراوده دارند.صداهاي عجيب و غريبي كه از آنجا به گوش مي رسد،دعوا و آشتي كردن آنها با همديگر است.نمايش با روايت داستان امير با لحني كمدي و انتخاب راوي از موجودي به نام جن،سعي در ايجاد فضايي جذاب و ديدني دارد كه در اين بخش هم موفق عمل مي كند.       آآ

از همان ابتدا و با ديدن عنوان نمايش كه بيشتر شبيه نامگذاري نمايشنامه نويساني مانند بهمن فرسي و عباس نعلبنديان در سال هاي دور است،فضايي وهم انگيز و غير منتظره براي تماشاگران  تدارك ديده مي شود.محل وقوع داستان حمام فين و موضوع زندگي امير كبير است.داستان هم قرار است از زبان يك جن به نام جن جين نقل شود.همه چيز براي اجراي يك نمايش كمدي و تا حدودي وهم آور آماده است.در ابتداي نمايش  دو تن از عوامل طرب در به قول سينمايي ها لوكيشن موزه اي حمام فين و در زمان حال،تكه هاي كلفت بار هم مي كنند.بحث در باره  بردن آدمك هاي ناصر الدين شاه، مهد عليا و البته امير و پس آوردنشان بدون لباس توسط همين عمله گان طرب است.داستاني فرعي كه كنجكاوي تماشاگر را بر مي انگيزد.آن دو با حرف هايشان همديگر را گوشت دم توپ مي كنند كه آخر هم نمي توان فهميد علتش به واقع چيست؟اين حجم از ضرب المثل و كنايه و ايهام آن هم در آغاز يك نمايش هر چند باعث جذابيت مي شود،اما به واسطه اينكه كاشته اي نيست كه در آينده مورد بهره برداري نمايشي قرار گيرد،لطافت و وجاهت خود را از دست مي دهد.نمايش براي بالا بردن درصد طنز،مرد جوان گنگي را با اداهاي خاص وارد مي كند تا فضا  به سمت كمدي پيش برود. طنز هم كه قرار است چاشني اصلي نمايش شود،به وفور وجود دارد.همان طور كه گفته شد،داستان نمايش از زبان يك جن و اعضاي خانواده ش،روايت مي شود. جن جين كه در اصل راوي اصلي نمايش است بعد از ترساندن آدم هاي نمايش،موضوع نمايش كه زندگي امير كبير و داستان جفايي است كه نوع بشر به وي كرده است را مورد كنكاش قرار مي دهد.اما دو مسئله در اين بخش به نمايش در طول اجرا  لطمه مي زند:اول شروع دير هنگام واقعه اصلي نمايش  و دوم گم شدن خط روايي داستان در پيچ و خم هاي طنزپردازانه و طنازانه نمايش.نمايش مقدمه اي طولاني دارد كه هر چند سعي شده با طنز و لفاظي هاي زباني به بدنه اصلي اثر بچسبد،اما وصله اي ناچسب  و كمتر كاربردي به نظر مي رسد.از سوي ديگر،نمايش كمتر به وظيفه نمايشي خود عمل مي كند(شخصيت پردازي،داستان گويي،فضاسازي و...)و بيشتر درگير طنز پردازي شده وتماشاگر را بين ديدن نمايشي كمدي و يا داشتن زاويه متفاوت براي تماشاي زندگي امير كبير،سردر گم نگه مي دارد.

نمايش از جن استفاده ديگري هم مي كند و آن بازي ذهني معادل سازي واژه هاست.جن جين و بقيه جن ها سيستم فكري تماشاگر را به هم مي ريزند تا از اين منظر هم بر جذابيت نمايش بيفزايد و هم فضايي كنجكاو برانگيز و وهم آور متناسب حال و هواي نمايش ايجاد كنند.به عنوان مثال سن آنها چندين برابر سن يك انسان معمولي است به طوري كه شامل چند صد سال مي شود و با اين وجود هنوز در دوره جواني به سر مي برند.ابعادي كه فراتر از دنياي انساني است.سوزن و ترس جن ها از آن و داستان هايي كه از اسارت شان بوسيله سوزن هايي كه آدم ها در اقصي نقاط جهان به تن اشان فرو كرده اند،با سيخ و سوزن و اسباب مصرف مواد مخدر مقايسه و به طنزي دلنشين بدل مي شود.نمايش همچنين مي كوشد بخشي از اطلاعات خود را در فرامتن عنوان كند تا از اين راه تماشاگر را راضي نگه دارد.براي همين بر رفتار جن ها و ادا و اطفارشان تاكيد مي كند.آنها موجوداتي هستند كه به هر شكل و شمايلي در مي آيند.با آگاهي از اين موضوع است كه مهد عليا مادر ناصرالدين شاه آنها را اجير مي كند تا در مقابل شاه نمايشي اجرا كنند مانند همان كه هملت در برابر عمويش اجرا كرد.البته اين بار با نيتي شوم و شرم آور.با اين عمل آنها پاپوشي دوخته مي شود تا  امير  محكوم و در نهايت دستور قتل وي توسط شاه امضاء شود. 

نمايش همچنين موفق مي شود از دام فرم گرايي كه اين روزها به جان تئاتر كشور افتاده و متاسفانه عده اي از هنرمندان تئاتر هم از آن استقبال مي كنند،جان سالم به در ببرد.اين موضوع چندي است آسيب هاي جدي به تئاتر وارد كرده كه در اجراهاي صحنه اي به وضوع قابل مشاهده  است.با انتخاب رويكرد اجتماعي و با چاشني تاريخ و مسائل تاريخي،نمايش با زيركي حرف خود را مي زند و بار خود را به مقصد مي رساند.در زمانه اي كه شرايط تئاتر به گونه اي است كه افراد از طرح و تحليل مسائل اجتماعي و البته جذاب براي تماشاگران منع شده اند،نمايش موفق مي شود به سلامت از اين گردنه هم عبور كند و با تركيب چاشني طنز با داستاني كه ريشه هاي تاريخي دارد و تصور خنده از آن در درجه آخر به ذهن خطور مي كند،فضايي ايجاد كند كه در آن بشود اندكي از ابعاد فاجعه را درك كرد.اما  نكته مهمي كه در انتها بايد اشاره كرد طولاني بودن قسمت هايي از نمايش است كه هر چند با تكه هاي كمدي همراه شده،اما به شدت اضافي و در برخي موارد غير لازم به نظر مي رسد.بخصوص در بخش هاي جن بازي يا به تعبير خود نمايش جن جاجي.

 

مسئله بعدي حكومت فرم بر ساير عناصر نمايش در اجراهاي صحنه اي است.با نگاهي دقيق تر به آثار اجرا شده مي توان به اين تصور كلي رسيد كه اجراكنندگان نمايش به فرم بيش از هر عنصر ديگري در نمايش اهميت مي دهند و در اين راستا تا جايي پيش مي روند كه هماهنگي ظرف و مظرف را به دست فراموشي مي سپارند.چنين انديشه اي از آنجا ناشي مي شود كه نويسنده و يا كارگردان به محض اينكه ايده يا طرح بكري به نظرش مي رسد،با ذوق زدگي از آن استقبال مي كند و بدون توجه به اينكه چنين فرمي مناسب است و يا بايد پخته شود و از خامي  بيرون آيد،به همت گروهي حرفه اي و آماتور نمايشي را به روي صحنه مي برند كه نتيجه اش اجرايي ناموفق است كه نه تنها تماشاگري را به سالن نمي آورد بلكه تاثيري هم در دنياي نمايش ندارد.جالب اينجاست كه همين اثر كه به تجربيات شخصي سازندگانش وابسته است و كمتر توسط بينندگان درك مي شود،ادعاي حمايت هم دارند.

       

نگاهي به نمايش قرار

 

نگاهي به نمايش قرار

چرخه معيوب كشف و شهود

 

قرار از آن دسته نمايش هايي است كه حس خاصي را در تماشاگر ايجاد نمي كند.نمايش مخاطب را ذوق زده نمي كند.به تفكر نمي اندازد.عصبي نمي كند حتي خوشحال هم نمي كند.پس فايده ديدن و به صحنه بردن چنين نمايش هايي چيست؟مشكل نمايش كجاست؟عمده ترين و قابل بحث ترين مورد در اين بخش را مي توان عدم درگيري حسي اثر با مخاطب دانست.ميزان و متر تاثير گذاري يك نمايش بر روي مخاطب هنگام پايان يافتن كنش نمايش شكل مي گيرد.نمايش تمام نمي شود مگر اينكه زندگي نوين خود را در پستو هاي ذهن تماشاگرآغاز كند.به تعبيري براي هر نمايش دو ساحت زندگي مي توان در نظر گرفت:ساحت اول زندگي صحنه اي و ساحت دوم زندگي ذهني.در ساحت اول،نمايشي كه بر روي صحنه اجرا مي شود مد نظر است.مهمترين ويژگي نمايش در اين بخش،طراوت و تازگي آن است.نمايش تنها محصول هنري است كه در لحظه توليد و مصرف مي شود.اين ويژگي در كنار زنده بودن آن كه در واقع مكمل همين موضوع است،به تئاترخاصيت منحصر به فردي مي بخشد.صحنه محل زايندگي است و در آن قرار است خلاقيت هنرمند ما را به دنياي كشف و شهود ببرد،جايي كه در آن بتوان سوالات پيچيده زندگي را به آساني درك كرد،حتي موضوع پيچيده اي مانند عشق را.اما در ساحت ذهني كه مهمتر از ساحت اول هم به حساب مي آيد،بحث كيفيت درگيري اثر با تماشاگر به عنوان يك عامل اساسي مد نظر است.در خصوص اهميت ساحت دوم همين بس كه از زمان پيدايش نمايش تا كنون اين مبحث مطرح بوده است.از يونان باستان تا امروز و البته در آينده هم الزاما"از عناصر مطرح خواهد بود.تاثير پذيري و درگيري اثر با مخاطب مهمترين موضوع اين بخش محسوب مي شود.قرار در هر دو ساحت حرف تازه اي براي گفتن ندارد.نه داستان تازه،نه ايده جديد و نه حتي اجراي خلاقانه.داستان نمايش داستاني ساده است كه تا كنون ده ها بار در نمايش هاي مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.البته اين موضوع مشكلي را ايجاد نمي كند كما اينكه اكثر نمايش ها و فيلم هايي كه تا كنون نوشته و ساخته شده داستاني تكراري دارد تا جايي كه اين شك بوجود مي آيد كه نويسندگان از رو دست هم آثار خود را نسخه برداري كرده اند.مشكل آنجا پديدار مي شود كه نويسنده يا كارگردان  براي داستان انتخابي خود ظرف مناسبي ندارد و براي همين مشكل هميشگي عدم تطابق ظرف و مظروف پيش مي آيد.

قرار داستان زندگي پدري است كه فرزندش به جبهه رفته و ديگر برنگشته است.زماني طولاني حدود سه دهه از ماجراي رفتن پسر مي گذرد و اين در حالي است كه پدر اميد خود را از دست نداده و همچنان منتظر است.همرزم پسر اكنون با بدني مجروح و آسيب ديده از جنگ برگشته و دختري كه منتظر بازگشت اوست بوسيله  جور زمانه زيبايي خود را از دست داده و جور زمانه اندام او را هم خمانده است.عناصر داستان ساز و دراماتيك در نمايش به بوي كهنه گي مي دهد و هيچ عطر و بوي تازه اي از آن به مشام نمي رسد.پدر فقط انتظار مي كشد.هيچ اثري از جنگ در او و انتظارش نيست.انتظار او براي بازگشت پسرش مانند انتظارهاي ديگر است.مثل انتظار در صف اتوبوس يا صف اجناس در فروشگاه.به طور قريب به يقين پدر نمايش در قبل و بعد از گم شدن پسر،روحيه و خلق و خوي يكساني ندارد در حالي كه در اجرا مقدار كمي از اين تاثير پذيري ديده مي شود.براي بقيه بازيگران هم اين موضوع كمابيش صدق مي كند.پدر فقط پير مي شود و موهاي خاكستري او مشخص كننده اين موضوع است.در حالي كه بازي بازيگر هيچ علامت يا علايمي را در زمان حال و گذشته به جز خميدگي كمربه تماشاگر نشان نمي دهد.همان طور پير بودن پدر را بازي مي كند كه جواني آن را.البته با اندكي خميدگي كمر.پسرك تنها عنصر نمايش است كه به صحنه طراوت زندگي مي بخشد.سرشار از شور و هيجان است.نمايش با او شروع مي شود.او كودكي است كه در نه سالگي در رودخانه غرق مي شود اما به طرز معجزه آسايي نجات پيدا مي كند.از آن به بعد از آب هراس دارد.اما تقدير بر اين استوار است كه همان عنصري كه در او ايجاد ترس مي كند،پلي باشد براي اتصال آب و خاك.دنيايي كه در آن زندگي كرد(خاك) و دنيايي كه به آن عروج كرد.(آب)عناصر اربعه يا چهارگانه( كه البته دو تاي آن در صحنه مورد استفاده قرار مي گيرد)مي توانست آغاز چالشي براي درام  در بستر اثر باشد كه نتاسفانه استفاده درست و مناسبي از آن در صحنه به چشم نمي خورد.

نمايش مدعي شكستن كليشه ها و استفاده از فضاهاي اسطوره اي است اما در اين بخش هم زبان الكني دارد و تمام ارجاعات در حد گفتار باقي مي ماند و در نهايت در اين بخش هم نكته قابل توجهي براي بيننده وجود ندارد.كليشه نه تنها بد نيست،بلكه كاركردهاي زيادي در دنياي امروز ادبي و صحنه اي ما دارند.آنها بسياري از امور پيچيده را براي تماشاگر قابل درك مي كنند.بدون آنها درك ما از زندگي با مشكل روبرو مي شد.اما آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد درست استفاده كردن از آن است.مثال كليشه اي چاقو در اين قسمت قابل ذكر است.اينكه نمايشي مدعي مي شود قصد دارد از كليشه ها دوري كند،به نوبه خود قابل توجه است.اما سوال اينجاست چه چيزي را جايگزين آن خواهد كرد؟مسئله اي كه در اينجا پاسخ روشن و قابل قبولي برايش وجود ندارد.ريتم نمايش از موارد مهم هر نمايش به حساب مي آيد كه در اين نمايش قرباني ديگر صحنه است.مسئول كندي و ايستايي ريتم برداشت كارگردان از تم و موضوع نمايش است.بازي بازيگران هم اين مسئله را تشديد مي كند.بازيگران ايستا بازي مي كنند و براي همين نمايش بعد از گذشت بيست دقيقه كنش دراماتيك خود را از دست مي دهد به طوري كه ديگر چيزي براي كنجكاوي تماشاگر وجود ندارد.متاسفانه در تئاتر ما براي اعتراض تماشاگر در اين مواقع تمهيدي انديشيده نشده است.

نمايش در تمام مدت اجرا نوستالژي نخ نما شده اي را يدك مي كشد.غمي جانكاه و جگر سوز،فضا و اتمسفر گم گشتگي نمايش را بوجود مي آورد و سردي حاكم بر نمايش را رنگ خاكستري قالب صحنه،تشديد مي كند.بازي هاي ايستا با ريتمي يكنواخت موجب سردي فضاي اثر و در نتيجه عدم ارتباط مناسب نمايش با مخاطب مي شود.نمايش عناصر كنجكاو بر انگيز خود را كنار مي گذارد اما در جايگزيني عناصر ديگر موفق به ايجاد همان اثر با كيفيتي يكسان نمي شود.براي همين به غير از ابتداي نمايش كه فضا،شخصيت ها و اتمسفر نمايش معرفي مي شود،در بقيه آن اثري از كنجكاوي به چشم نمي خورد.تماشاگر به راحتي مي تواند حدس بزند كه پسر خواهد رفت و ديگر باز نخواهد گشت.داستاني كه لو مي رود و نويسنده و كارگردان كوششي براي به كارگيري عنصر تعليق در صحنه به كار نمي برد و يا به كار مي برد و موفق نمي شود.نشانه ها و ارجاعات نمايش هم به قدري كلي و دور از ذهن است كه در برخي موارد قابل درك توسط تماشاگرنيست.تمام اين موارد باعث مي شود چرخه كشف و شهود كه لازمه يك اثر نمايشي است دچار اشكال شود و خوب عمل نكند.وقتي اين اتفاق مي افتد،شبكه استدلالي اثر هم دچار اشكال شده و در نهايت اثر گذاري نمايش بر روي تماشاگر دچار اشكال مي شود.

اما نمايش نقاط قوتي هم داشت.مهمترين آن را شايد بتوان در گرافيك صحنه دانست.رويكرد نمايش در اين بخش رويكردي معنا گراست.صحنه از دو بخش مجزا تشكيل شده است.بخش اول كه در آن فقط يك تخت به چشم مي خورد و در صحنه هاي مختلف از جمله بيمارستان و خانه كاركرد دارد و صحنه دوم كه وان حمامي در آن است و براي تداعي دنياي آب و مكان هايي مانند رودخانه و استخر و حوض به كار مي رود.صحنه اول نشانه دنياي خاكي و صحنه دوم نشانه اي از عنصر آب،حياتي ترين مسئله براي زنده ماندن است.پسر در جايي  كه اين دو عنصر به هم وصل مي شوند،عروج مي كند براي همين از نظر نشانه شناسي به پل ارتباطي دو دنيا تبديل مي شود.بازي بازيگر پسر كوچك به صحنه درخشندگي خاصي مي دهد.حضور پسر بچه نه ساله نمايش موجب رنگي شدن صحنه مي شود و هر وقت به صحنه مي آيد موجي از شور و شوق را با خود به همراه مي آورد.در حالي كه اين درخشندگي در بقيه آدم هاي نمايش ديده و لمس نمي شود.

نگاهي به نمايش تاريكي

 

 

نگاهي به نمايش تاريكي

بي كربنات سديم

 

 

هنر نمايش در مطلوب ترين شكل و محبوب ترين كاركردش،براي تماشاگر لذت به همراه دارد.چه تماشاگر عادي چه نوع روشنفكرش.لذت مورد نظر هم  وقتي در مخاطب پديد مي آيد كه تاثير گذاري به عنوان مهمترين مسئله نمايش،تمام و كمال مورد توجه هنرمند اين رشته قرار گيرد.مهم نيست چگونه و با چه ديدگاهي به اين موضوع نگاه كنيم،مهم اين است كه چگونه آن را بوجود آوريم.تاريكي از آن دست نمايش هايي است كه از تماشاگرش تفكر مي طلبد.معتقد است تماشاگر نمايش بايد قدرت استدلال داشته باشد.تماشاگر عادي نمي تواند و نخواهد توانست با اثر ارتباط ارگانيك مد نظر نويسنده و كارگردان را داشته باشد مگر اينكه قالب سنتي خود را كنار بگذارد،پوست بياندازد و از دريچه ديگر به تماشاي نمايش بنشيند.تا اينجا اشكالي وجود ندارد.قرار نيست كه تمام افراد درك يكسان و موزوني  از مقوله نمايش و تئاتر داشته باشند؟قرار نيست تمام نمايش هايي كه به واقع توليد مي شود توسط مردم عادي درك شود؟بهرحال همه اقشار مردم از عوام تا خواص بايد تئاتري مطابق با سليقه خود را ببينند.تا اينجا درست.بهرحال يك فيلسوف هم از جامعه تئاتري توقع دارد نمايش مورد نظر او را توليد كند.حق هم دارد.اما قرار بر اين هم نيست كه در راه اين درك و مكاشفه نمايش به حدي از كلي گويي و ابهام برسد كه خودش هم در لحظاتي متوجه گفتار و رفتارش نشود چه برسد به قوم خواص.خواص زده كه ديگر نبايد بشود.

مهمترين اشكال نمايش از همين جا ناشي مي شود.نمايش تمام فاكتورهاي تماشاگر پسند را حذف مي كند و مخاطب خود را انسان هاي روشنفكر مي انگارد.تا اينجاي بحث هم مشكلي وجود ندارد.مشكل از آنجا آغاز مي شود كه در وسط معركه بازي هاي روشنفكر مابانه،نمايش تعهدات اجتماعي و وظيفه اعتراضي خو را به عمد حذف مي كند.تاكيد مي كنم به عمد.نمايش عرصه شلنگ تخته انداختن هاي روشنفكر مابانه نيست اگر هم ديگر فشار روحي و رواني دوستان هنرمند به قدري بالاست كه ديگر نمي توانند از اين رويكرد دل بكنند،حداقل توجه داشته باشند كه عرصه نمايش عرصه ارضاي تلاتمات روحي و رواني آنان هم نيست.با اين كار هنر نمايش به طرف تئاتر براي تئاتر پيش مي رود كه خطرناك است.حتي در روشنفكرانه ترين شكل  نمايش هم اين حجم از ابهام  غير قابل تصور است.نمايش را با معيارهاي آثار كلاسيك و به اصطلاح نمايش ارسطويي نمي سنجم كه در آن به دنبال نقطه اوج و تعليق و كشمكش و ديگر موارد باشم چرا كه  اجرا  ادعاي مدرن بودن دارد.اما اين قسم حضرت عباس است.دم خروس را چه كنم؟ايده هاي نمايشي كه از اجراهاي نمايش وطني و نه حتي فيلم تئاترهاي آن طرف آبي هم پايين تر است را چه بگويم؟ديدن نمايش هاي روي صحنه در طول سال اين حسن را دارد كه ديگر مي توان در رصد خلاقيت به درجه اجتهاد رسيد.از طرفي ديگر،ساختار چنين نمايش هايي طوري است كه مي توان داستان را به هر شكل روايت كرد و اگر نقطه ابهامي در آن وجود داشت آن را به نا فهمي تماشاگر منتسب كرد و از لابلاي نمايش يك ساعت و اندي كه به نظر نيم ساعتش اضافه مي آيد،ديالوگي بيرون كشيد و گفت آن حرف كه از دهان شخصيت دست چندم بيرون مي آيد منظور نظر ما در ادعاي مثلا" شخصيت پردازي يا فضا سازي مي باشد.هيچ هم توجه نكرد كه شماي بازيگر و نويسنده و كارگردان كه چند ماه هر روز چند ساعت با نمايش و اثر درگير هستيد براي منظور خود تصويري را از پستو هاي نمايش بيرون مي كشيد و بيان مي كنيد،حال من تماشاگر چطور اين پروسه را طي كنم آن هم در زمان اجراي نمايش آن هم بوسيله كدهايي كه از فرط ابهام و ايهام تفسير پذير نيست؟نمايش دردي از جامعه روشنفكر هم دوا نمي كند چرا كه نمي شود از آن به استنتاج درست و دقيقي رسيد.كاركرد آن فقط در اين است كه عكاسان حاضر در سالن عكس هاي آنچناني بگيرند و در نمايشگاه هاي انفرادي و دسته جمعي به نمايش بگذارند و در نهايت در كتابي چاپ كنند و چند نفري آن را  ورقي بزنند و آفريني و بعد تمام.كاركرد نمايش در جامعه اين است؟اين است كه مي گويم دغدغه هاي اجتماعي نمايش به عمد حذف شده و الگويي براي آن در نظر گرفته كه هر چه در آن بريزيم و هر طور اين گردونه را بچرخانيم،تفسير پذير است.نگاه كنيد به ديالوگ هاي نمايش.جدا از هم و بي ربط حتي به ديالوگ بلافاصله خود همان شخصيت.ديالوگ هاي يك صفحه از يك نفر را  برداريد و به تنهايي بخوانيد،سرشار از تضاد و بدون كوچكترين ارتباطي با هم است.اين موضوع در خصوص تصاوير نمايش هم صدق مي كند.صحنه هاي مختلف كوه هاي يخ پراكنده و دور از هم هستند به طوري كه جابجايي آنها با هم،هيچ اشكالي در روند داستاني نمايش بوجود نخواهد آورد.صحنه ها را پس و پيش تصور كنيد تا صحت اين گفته مشخص شود.ايسم هاي مختلف را هم اگر پيش رو رديف كنيد و بخواهيم با منقاش چيزي از آن در بياوريم كه به نمايش منتسب كنيم و سندي درست كنيم براي تبرئه اثر و متهم كردن تماشاگر،باز مي گويم اشتباه مي رويد كه اين راه به تركستان است.اصلن طور ديگري مي گويم.نه اينكه هر نمايشي كه به روي صحنه مي رود بايد تجربه اي به تجربه هنري و زيباشناختي جامعه هنري كمك كند؟يا دغدغه جامعه و زيستگاه هنرمند را بهمراه داشته باشد؟مشكلي را شفاف كند؟گره اي را بگشايد؟بهر حال كاري كند كه اگر نه اين همه اداره و دستگاه و آدم لازم نبود.تاريكي به كداميك پابند است؟كدام تجربه زيباشناسي؟تصوير دسته چندم از آب بازي هاي امروز تئاتر كشور؟ايجاد گرافيك جذاب براي خلق تصوير هاي مجزا و به دور از معناي نمايش؟كدام آيئنه جلوي كدام يك از ما گذاشته شده تا ببينيم و بدانيم در آغاز هزاره سوم چه مرگ مان است در اين خاور ميانه جنگ زده و مستعد از مرگ و جنگ و انفجار؟حال از خراسان بزرگ با چه پيام و مفهمومي توقع داريد درك تان كنيم؟چه چيزي از آنجا سوغاتي برايمان آورده ايد؟از ديار بلقيس و مارال و كردهاي ميشكالي؟از جغتاي؟نقاب؟سبزوار و نيشابور؟قوچان و رشيد خانش؟از چكنه اي كه شنيدم نان شان گرم و آب شان سرد است؟پس زيست بومي اتان كجاست؟صداي آشنا و مدرن شده دوتارتان كجا رفته است؟روايت هاي  مدرن شده ابوتراب خسروي را چه كرده ايد؟از كجاي نمايش، خراسان مدرن شده را ببينيم؟اگر روايت مدرن داستاني بي سر و ته باشد،كه تا دلت بخواهد اينجا داريم وهست.زيره به كرمان بردن كه هنر نيست.در اوج مدرنيته منتظر درك فضاي بومي و سنتي اتان هستيم كه اعتقاد داريم بايد جهاني فكر كنيد.اما بخش دوم هم دارد اين گفته كه:بومي هم عمل كنيد.عمل بومي نمي بينيم.

نمايش مدعي روايت مدرن از داستاني تاريخي است.خيلي هم خوب.دست مريزاد.دلبستگي اش به نمايش هاي خشونت و بي چيز و دبستان هاي مدرن تر هم برايمان قابل درك است.اما براي رسيدن به چنين موضوعي چه چيزي پيش رويمان مي گذارد؟روايت پازل گونه داستان؟اين گونه روايت را بارها و بارها در نمايش هاي گوناگون ديده و تجربه كرده ايم.تصوير درست و دقيق از رويا و خلاقيتي كه به تازه گي توسط هنرمند درك شده؟اين هم كه در صحنه كمتر درك مي شود.گرافيك زيبا؟مگر اجراي نمايش فقط براي خلق تصاوير زيبا و گرافيك مناسب است؟پس مقولاتي مثل ادبيات،بازيگري،موسيقي،و...چه مي شود؟گويي نمايش به عمد همه اينها را كنار گذاشته كه به تاثير گذاري برسد اما آن را فقط در طراحي صحنه و نور پردازي و عواملي اينچنين جستجو مي كند.قرار است پس از ديدن نمايش چه اتفاقي براي ما بيفتد؟پس چرا نمي افتد؟نمايش در يك كلام فدا مي شود.فداي درك نادرست كارگردان از دبستان هاي جديد تئاتر و نظريه هايي كه بدون پشتوانه بيان مي شود.كسي هم نيست بگويد از طلا بودن پشيمان گشته ايم.همان اجراي سنتي را به ما نشان بده كه بعيد مي دانم بتواند،چرا كه اگر مي توانست كه مي كرد.ذوق زدگي نبايد همه ريشه ها ي نمايشي و تئاتري ما را بسوزاند.اگر شيفته تصاوير زيباي اجراهاي خارجي و بعضي از كپي هاي داخلي شدي اشكال ندارد.علاقه خودت را جاي ديگري ببر.صحنه نمايش را محل توهمات دست چندم تصاويري كه ديده اي نكن.

آدم هاي نمايش صدا ندارند.اين موضوع به همان اندازه كه هنجار شكني آوايي و هنجار شكني معنايي در شعر نو و به اصطلاح سپيد اهميت دارد،در نمايش هم مهم است.نمي توان از لحن گفتار آدم ها پي به راز و رمز شخصيت پي برد.نادر،پسرش،عروسش،بازن و چنگال ظرافت ها و پيچ و خم هاي شخصيتي پيدا نكرده اند از بس در توهم ايجاد تصاوير زيبا گم شده اند.اگر ديالوگ هاي زن را يكي از مردان  مي خواند،چه اندازه زنانگي در وجود او قابل تشخيص بود؟بر عكس اين معادله هم صدق مي كند.نمايش فداي تصور ذهني كارگردان مبني بر ايجاد تابلو هاي زيبا شده كه نتيجه آن خلق تصاويري دسته چندم و در بعضي مواقع رونويسي از روي ديگران است.آب بازي و گل بازي هم كه چندي است در صحنه هاي نمايش به مد تبديل شده است.هر نمايش كه مي روي چند سطل آب حاضر كرده اند كه روي سر و صورت همديگر بريزند و كمي هم بريزن روي تماشاگر تا شايد طراوت بيابد و سر حال آيد.از اجرا كه كيفور نمي شود شايد چند قطره آب كار خودش را بكند.خدا را چه ديده اي.

آنچه در ديدن نمايش از همه چيز گزنده تر بود نداشتن نقطه قوت خاص بود.هر چه كه رو كرد، قبلا" ديده بوديم و وجود داشت.جديد چيزي نبود.نمايش بايد به روح طراوت ببخشد.تاثير بگذارد از نوع درست.كاتارسيس را براي چه به نمايش منتسب مي كنند؟ديدن اجرا مثل بي كربنات سديم در جوش شيرين امروز نان هاي صنعتي فقط رفلكس معده ايجاد كرد.حال با اين محيط اسيدي تئاتر چه كنيم؟    

نگاهي به نمايش هاي بيست و چهارمين جشنواره سراسري تئاتر سوره ماه

Top of Form

 

 

نقد نمايش هاي بیست و چهارمین جشنواره سراسری تئاتر سوره ماه/ 37

محبی: كارگردان تئاتر باید ابتدا داستان و اصول داستانی را بشناسد

نشست نقد و بررسی اجراهای دومین روز از بیست و چهارمین جشنواره تئاتر «سوره ماه» شامگاه یك‌شنبه 12مهر در سالن امیرحسین فردی حوزه هنری با حضور سعید محبی منتقد و كارشناس تئاتر، افق ایرجی كارگردان نمایش «جفت هیچ» و با اجرای مهدی مشهور برگزار شد. در این نشست نمایش‌های «نبض آهسته زندگی»، «جفت هیچ» و «زخمه» مورد نقد و برسی قرار گرفتند.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، سعید محبی در ابتدای جلسه نقد و برسی به اهمیت جغرافیا در مبحث تئاتر اشاره كرد و گفت: امروز سه نمایش از هرمزگان، استان مركزی و بهشهر به نمایش درآمد كه از سه شهر از جنوب تا شمال كشور را شامل می شود و این فرصت بسیار جالبی را به ما می دهد تا در مورد جغرافیا در تئاتر صحبت كنیم. جغرافیا بر داستان و حال و هوا و فضای یك اثر نمایشی اثرگذار است؛ چراكه هر جغرافیا دارای فرهنگ مختص به خود است و این فرهنگ در آن نمایش بازتاب پیدا می كند.


وی افزود: ما در جنوب كشور و شمال كشور دریا داریم و دریاها نیز در همه جای دنیا كمابیش شبیه به هم هستند. آنچه دریای جنوب را از دریای شمال برای ما متفاوت می كند فرهنگ مردم منطقه است. در نمایش هایی كه امروز از شمال و جنوب كشور دیدیم هم این تفاوت فرهنگ ها به‌خوبی نمایان بود. 

 
محبی در ادامه به ضعف داستان در نمایش های روز دوم جشنواره اشاره كرد و گفت: كارگردان های ما باید ابتدا با داستان و اصول داستان نویسی آشنا شوند و برای این امر باید ابتدا هرچقدر می توانند رمان و داستان و نمایشنامه بخوانند. یك كارگردان تا داستان و اصول و قواعد داستان را بلد نباشد نمی تواند نمایشنامه بنویسد یا یك نمایش را كارگردانی كند. برخی از كارگردان ها معتقدند نمایش هایشان ضد قصه است اما من بدون تردید عنوان می كنم كارگردانی می تواند نمایش ضد قصه خوب بسازد كه ابتدا نمایش های داستان محور روی صحنه برده باشد.  


 وی درباره نمایش «نبض آهسته زندگی» گفت: در این نمایش سه زن به عنوان هم‌سُرایان حضور دارند كه قرار است فضای داستان را برای مخاطب توضیح دهند. اما این اتفاق به آن صورت كه مد نظر كارگردان بوده در این نمایش رخ نداده است؛ یعنی حضور این زن ها در نمایش حضوری شفاف و مشخص نیست و كاركردشان نیز تا انتها معلوم نمی شود. 


محبی افزود: این تئاتر قصه ای را درباره یك محیط بان مطرح می كند كه جای تقدیر دارد؛ چراكه این قشر با شغل سخت شان  واقعا در كشور ما مظلوم واقع می شوند. اما نمایش خیلی سریع از این موضوع عبور می كند؛ درحالی كه این فرد و این شغل جای كار بسیار بیشتری در نمایش و داستان داشت. 


وی اضافه كرد: وزن داستان و وزن مراسم های آیینی كه در نمایش می بینم بالانس نبودند و داستان نمایش گاهی در این میان محو می شد؛ به شكلی كه مخاطب بارها جریان داستان را در میان نمایش به اصطلاح گم می كند و به جای ادامه داستان شاهد اجرای مراسم های آیینی می شود. 


محبی درباره موسیقی این نمایش گفت: من فكر می كنم موسیقی در این نمایش كاركردی تزئینی داشت؛ در حالی كه موسیقی خوب موسیقی ای است كه شنیده نشود و در كنار داستان به روند نمایش كمك كند نه اینكه حواس مخاطب را به خود جلب كرده و بر داستان احاطه پیدا كند. 


وی به نكات مثبت این نمایش نیز اشاره كرد و اظهار داشت : بازی های خوب و دكور مفهومی از نكات مثبت این نمایش بود. 


در ادامه این نشست نقد و بررسی نمایش «جفت هیچ» به كارگردانی افق ایرجی برگزار شد. در ابتدای نقد این نمایش، محبی با مثبت ارزیابی كردن نام این نمایش و اثرگذاری آن بر مخاطب، گفت: نام یك نمایش درواقع ویترین آن نمایش محسوب می شود و اگر این نام خوب انتخاب شود می تواند در جذب مخاطب نیز اثرگذار باشد. وقتی اولین بار نام این نمایش را شنیدم با خودم فكر كردم احتمالا رگه هایی از ابزورد باید در آن نمایش وجود داشته باشد و حدسم هم درست بود. 


وی ادامه داد: به نظرم حُسن كارهای گروه آقای ایرجی این است كه سبك خاصی را دنبال می كنند و نمایش هایشان همه دغدغه مند و دارای تم های جذاب هستند. 

 
 در ادامه بحث، ایرجی كارگردان نمایش «جفت هیچ» درباره حال و هوای نمایش و فضای ابزورد داستان گفت: بحث اصلی نمایش درباره نبود ارتباط بین افراد خانواده ای است كه زیر یك سقف زندگی می كنند و نگاه متفاوت این افراد به زندگی. در این نمایش ما با خانواده ای چندپاره طرف هستیم كه حتی افراد هم‌نسل در آن نیز حرف یكدیگر را درك نمی كنند. در مورد ابزورد بودن نمایش هم، فكر می كنم این فضا كاملا تعمدی بود و خوشحالم كه دوستان چنین حسی دارند. 


سومین و آخرین نمایشی كه در این نشست مورد نقد و برسی قرار گرفت، «زخمه» به كارگردانی مهیار هزارجریبی بود. در ابتدای نقد این نمایش، محبی از نبود شخصیت اصلی در «زخمه» انتقاد كرد و گفت: مهم ترین ضعف این نمایش نبود یك شخصیت ثابت و اصلی در داستان است. یعنی ما به عنوان مخاطب تا انتهای داستان نمی دانیم مثلا شاه شخصیت اصلی است؟ پسر شاه شخصیت محوری است یا همسر وی؟ همین موضوع باعث سردرگمی مخاطب می شود. درواقع نبود شخصیت محوری در نمایش دنبال كردن قصه آن را برای مخاطب سخت می كند. 


این منتقد در پایان گفت: متوجه هدف كارگردان از اجرای این داستان با آن زبان سخت و كهن نشدم. داستان این نمایش مسئله و دغدغه جدید برای طرح و ارائه نداشت. 

Top of Form

 

 

 

نگاهي به نمايش حسن كچل

 

نگاهي به نمايش حسن كچل

ضرورت ها ي دنياي تئاتر

 

انتظار از آخرين روز هاي جشنواره تئاتر فجر،اجراي آثاري ارزشمند بر روي صحنه است.هر جشنواره اي برگ برنده و نمايش هاي غافلگيرانه خود را براي روز هاي آخر مي گذارد تا همچنان بر تعداد مخاطبان خود بيافزايد و تنور شور و هيجان جشن بزرگ تئاتر را گرم نگه دارد.اما جشنواره تئاتر فجر در سي و چهارمين دوره برگزاري خود همچنان در حال تجربه كردن فرمول ها ي نخ نما شده و محل خطا و آزمون عده اي از اهالي تئاتر است.براي همين انتطار نبايد داشت كه فوران هيجان و شور و نشاط روزهاي آخر جشنواره اي،اينجا هم اتفاق بيفتد.چرا كه ساختار و بايد نبايد هاي دنياي تئاتر در اين سرزمين با هر كجاي ديگر دنيا،تفاوت اساسي دارد.تنها ياد آوري اين نكته كه انتصاب مديران متعدد در هر دوره از برگزاري جشنواره، محكم ترين دليل براي تفاوتي است كه به آن اشاره كرديم.

حسن كچل را اگر با فرمول اجرا در آخرين روزهاي جشنواره بسنجيم و بخواهيم در باره آن با متر و معيار ديگر جشنواره هاي معتبر اندازه گيري كنيم،چيزي جز ياس گيرمان نمي آيد.هر چند معتقدم اگر در روز هاي اول جشنواره هم اجرا مي شد باز نمايشي نبود كه تنور جشنواره را گرم نگه دارد.اجرايي كه بيشتر بوي رفع تكليفي از آن به مشام مي رسد تا عمل به پاره اي تعهدات اجتماعي توسط هنرمند فرهيخته تئاتر.چرا نگاه به ادبيات عامه و به اصطلاح فو لكلور در نمايش هاي ما اين اندازه بي رمق است؟جالب اينجاست كه هر روزنامه اي را بخواني و هر شبكه تلويزيوني كه ببيني همه و همه دارند از خوبي ها و حسن چنين آثاري مي نويسند و مي گويند.اما به وادي عمل كه مي رسيم،نمي توانيم از بي كرانگي اين اقيانوس عظيم توشه اي برداريم.حتي نمي توانيم به اندازه لزوم از آن بچشيم.حسن كچل با راوي آغاز مي شود كه از هنر نقالي فقط ته صدايي دارد آن هم تربيت نشده و لرزان.نقال قصه حسن كچل اگر خيلي ساده داستان را تعريف مي كرد و عادي و خودماني حرف مي زد،بسيار موفق تر بود تا حالا كه لباس نقالي تن كرده و چوب دست به دست گرفته و با لحني بي رنگ و بو قصه نقل كه نه ضايع مي كند.آنهم قصه اي كه ريشه در فرهنگ و ادب اين مرز و بوم دارد.حسن كچل آغازي كم رمق دارد طوري كه تماشاگر را بخصوص تماشاگر كودك را از همان ابتدا از دنبال كردن نمايش دل سرد مي كند.

حسن كچل بر اساس فيلمي به همين نام  از ساخته هاي زنده ياد علي حاتمي،بازآفريني و براي صحنه تنظيم شده است.مرحوم حاتمي زماني اين فيلم را ساخت كه قبل از آن در تاريخ سينماي كشور كاري با اين ابعاد توليد نشده بود.اولين فيلم موزيكال ايران با دستمايه قرار دادن قصه اي عاميانه و فولكلور هنگامي ساخته مي شود كه فرمول هاي فيلم فارسي در سينماي قبل از انقلاب،تماشاگران را به سالن مي كشاند و اين نكته اوج تدبير و خلاقيت نويسنده و كارگردان را مي رساند.اما در حسن كچل جشنواره تئاتر چه ضرورت درك شده اي وجود داشت  كه باعث به روي صحنه رفتن آن گرديد؟اينكه بعد از سال ها،فيلمي از حافظه تاريخي هنر اين مرز و بوم بيرون كشيده شود و براي صحنه بازنويسي و براي اجرا تنظيم شود،چه لزومي را در جامعه امروزي بوجود مي آورد؟اجرا كه جوابي به اين سوال نداد،شايد در آينده دست اندكارارن نمايش بتوانند پاسخي مناسب به اين سوال بدهند.

گذشته از ضرورت اجرا كه مهمترين سوال بي پاسخ در به صحنه بردن نمايش است،رويكرد نمايش هم مبهم است.نويسنده و كارگردان نمايش با چه رويكردي نمايش را به صحنه برده اند؟آيا قصد آنان اداي دين به هنرمند فقيد كشورمان است؟آيا مي خواستند و مي خواهند با نگاهي نو و با احتساب مسائل و رويكرد هاي جامعه امروز و در نظر گرفتن مسائل و مشكلات كنوني،براي ايجاد سوال و يا ارائه راه حلي به اجتماع،اين نمايش را به روي صحنه ببرد؟هر چه هست بايد در اجرا نمايان و آشكار باشد.علي حاتمي زماني كه چنين سوژه اي را دستمايه خود كرد،مناسبات اجتماع و جامعه فرق داشت.هوشمندي او اينجا بود كه در داستاني عاميانه كه همه آن را مي شناختند و آن را بارها و بارها از زبان بزرگ ترهاي خود شنيده بودند،ارزش هايي مانند لوطي گري ،دوست داشتن و عشق را پر رنگ كرد و در دل داستاني همه فهم،حتي مخاطب كودك خود را هم فراموش نكرد و جذابيت هاي لازم براي درك موضوع توسط اين قشر را هم در  اثر خود گنجاند.چيزي كه در اجراي نمايش غايب است و براي همين باعث مي شود تماشاگر كودك نتواند آن طور كه بايد و شايد با نمايش ارتباط برقرار كند.

داستان حسن كچل داستان سفر است،سفري از وادي تنبلي و سستي به وادي پويايي.سفر از ناآگاهي به دانايي.از سياهي و ظلمت به روشني و نور.اينكه داستان نمايش در بين ديگر داستان هاي عاميانه عيار ماندگاري پيدا كرده، همين است كه اگر نبود مانند هزاران هزار داستان ديگر از اين دست،نمي توانست در سينه مردم اين مرز و بوم بماند و زيست كند.حسن از پيله اي كه براي خود ساخته سفر مي كند،بدون اينكه چيزي از اين موضوع بداند با دسيسه اي كه مادرش برايش مي چيند آن هم به كمك سيب هاي سرخ كه مظهر عشق مادرانه است.عشق مادري كه خواهان سعادت فرزند خود است.مادر،حسن را به  نور و به فلاح و رستگاري تشويق مي كند.چرا كه سعادت او آنجاست.سفري كه با ترس و نگراني براي حسن آغاز مي شود در ادامه به نتيجه اي پرباربراي وي تبديل مي شود.

نمايش در تنظيم داستان براي صحنه،وفادارانه عمل مي كند،هر چند تغييراتي هم در متن نمايش لحاظ شده است.طراحي پنل هاي متعدد و تغيير آن براي نشان دادن فضا و مكان هاي متعدد از جمله نقاط قوت نمايش است كه مي توان به آن اشاره كرد.بازي هاي جا افتاده و خوب و همچنين موسيقي مناسب كه فضاي كار را دل انگيز مي كرد،از نكات مثبت نمايش به حساب مي آيد.