نگاهي به نمايش ساعت بيست:دابسمش خانوادگي
نگاهي به نمايش ساعت بيست
دابسمش خانوادگي
ساعت بيست از دسته نمايش هاي داستان محور است كه تمام سعي و كوشش خود را به كار مي برد تا حرفي از جنس زمان براي گفتن داشته باشد.داستان نمايش در باره خانواده اي است كه بر سر نگهداري از پدر پير خود،اختلاف نظر دارند و هر كدام از آنها براي رهايي از بار مسئوليت بهانه اي مي تراشد.خواهر شاغل است و دغدغه هاي كاري و خانوادگي را عنوان مي كند.او سابقه خوبي در نگهداري سالمندان ندارد و در نگهداري از مادر پير همسر خود نمره قبولي كسب نكرده و از زير بار اين مسئوليت به طور كامل شانه خالي كرده است.از اين رو و براي رهايي از سركوفت هاي همسرش،نگهداري از پدر خود را نمي پذيرد و حتي وقتي مجبور به انجام چنين كاري مي شود،در ميانه مسافرت چند روزه برادر بزرگ،پدر را به همسايه طبقه پائيني آنها مي سپارد و خود را از اين قيد و بند رها مي كند.برادر ديگر درگيري با همسرش را به عنوان بهانه مطرح مي كند و اينكه آنها در آستانه جدايي هستند و اينكه همسرش نمي خواهد و نمي تواند او را در خانه تحمل كند چه برسد به پدر پير و زمين گيرش كه دم به دقيقه احتياج به رسيدگي و نظافت دارد و خيلي دلايل ديگر.برادر كوچك هم كه روياي حضور در ليگ برتر فوتبال را در سر مي پرورد،به هزار دليل نگفته نمي تواند و در اصل نمي خواهد تن به چنين كاري بدهد.تنها برادر بزرگ خانواده است كه سال هاست از پدر خود نگهداري مي كند و البته انگيزه اي جز تصاحب خانه پدري ندارد و همه جا و پيش همه كس چنين وانمود مي كند كه خانه پدري از آن كسي است كه از او نگهداري مي كند.اما در انتهاي نمايش هنگامي كه عنوان مي شود خانه پدري توسط پدربزرگ به زني كه در اصل مادر دوم آنها محسوب مي شود بخشيده شده است،همه چيز به ناگاه بر سر خانواده پسر بزرگ آوار مي شود.
ساعت بيست نمايشي درباره بنيان ها و روابط خانواده است.خانواده اي كه هسته اصلي جامعه بشري را تشكيل مي دهد و بدون وجود اين نهاد،تصور جامعه سالم و ايده آل غير ممكن است.اما خانواده اي كه براي نشان دادن در صحنه نمايش انتخاب مي شود،مشخصات خاص و منحصر بفردي دارد.اولين مشخصه،اعضاي آن هستند كه هر كدام براي خود دنيايي دارند و سازي مي زنند ناكوك.جزاير دور افتاده اي كه در ظاهر هيچ نقطه مشتركي با همديگر ندارند.از نظر جمعيت شناسي خانواده،نمايش سه نسل را در كنار هم با مشتركات متفاوت نشان مي دهد.نسل اول پدر بزرگي است كه ديگر كارايي و توان خود را از دست داده است.او به تاريخ پيوسته و تنها خاصيتش،داشتن خانه اي است كه طي قانون نا نوشته اي بعد از مرگش قرار است به برادر بزرگ تر برسد كه حالا از او نگهداري مي كند.هرچند با اطلاعاتي كه نمايش به ما مي دهد بر سر همين خانه هم اختلاف هاي شديدي بين فرزندان وجود دارد.پدر بزرگ نسل مضمحلي است كه تاريخ مصرفش به پايان رسيده و مدت هاست كه منتظر فرشته مرگ لحظه شماري مي كند.نسل بعد شامل سه برادر،خواهر،عروس و داماد خانواده است.نسلي كه ورشكسته است و تا كنون نتوانسته برآورده شدن آرزوهايش را به چشم ببيند.برادر بزرگ در پيچ و خم هاي زندگي روزمره خود گير افتاده است.برادر ديگر را اعتياد نابود كرده و در اين وادي تا جايي پيش مي رود كه از ترياكي كه به خرج خانواده براي پدر مي خرد هم مي دزدد و در جواب اعتراض ديگران به كم شدن تدريجي آن،گراني را عنوان مي كند.برادر كوچك تر در روياي آقاي برتر فوتبال دنيا،شب و روز را به هم مي دوزد.اما در يك بازي مهم و حساس و در سه دقيقه اول بازي مصدوم مي شود و تمام رشته هايش پنبه مي شود.خواهر اما حكايت ديگري دارد.او بين نقش دختر خانواده و همسر بلاتكليف است و در اين ميان هم بيشتر به مجسمه بلاهت شباهت دارد تا شمايل يك زن.حكايت عروس و داماد خانواده هم حكايت غريبي است.آنها از جنس برادران و خواهر نمايش نيستند،اما شرايط خانواده را پذيرفته اند و چوب ندانم كاري هاي خود را مي خورند.نسل سوم هم به اصطلاح نسل سوخته نمايش است كه قرار بود پا بر آسمان ها بگذارد اما حالا روي زمين هم جايگاهي ندارد.آرزو ها و نقشه هايش همه بر باد است و بجاي آينده اي روشن،افق را تيره و تار مي بيند.با وجود داشتن چنين شبكه اي،نمايش بيشتر به جنبه هاي مدرن خانواده نظر دارد و روابط حاكم بر آنها را به شكل مدرن ترسيم مي كند تا خانواده اي سنتي.
هر چند نمايش تمام سعي و تلاش خود را به كار مي برد تا اثري جذاب و تاثير گذار باشد،اما اثري كامل و بي نقض نيست.شايد بتوان مهمترين مشكل نمايش را در عدم هماهنگي و تركيب عناصر نمايش در درون داستان آن دانست.نمايش مانند هر پديده هنري ديگر از اصلي به نام هماهنگي و هارموني پيروي مي كند و الفباي اين هارموني در اصول زيبايي شناسي تعريف مي شود كه فلاسفه بسياري از ايراني و غير ايراني در باره آن صحبت كرده و رساله هاي بسياري هم در باره آن نوشته اند.اثر هنري تمام عناصر و اجزا را در تركيبي بهم پيوسته و مرتبط به كمك مي گيرد تا مضموني واحد را به نمايش بگذارد.ساعت بيست به قدري درگير داستان پردازي و جذابيت هاي داستاني شده كه ديگر نمي تواند توازن مناسبي بين اجزاي خود ايجاد كند براي همين نمايش در بخش هايي حفره هاي داستاني و در بخش هايي هم بر جستگي هاي نمايشي دارد.به نظر مي رسد نويسنده به اندازه اي شيفته داستان پردازي و قدرت ديالوگ نويسي خود شده است كه فراموش كرده در حال نوشتن نمايشنامه است و بايد مناسبات دنياي درام را در آن لحاظ كند.هر چقدر تركيب نمايشي منسجم تر و موجز تر باشد،به همان اندازه اثر موثر تر خواهد بود.تنها تركيب منظم و زيباست كه مي تواند بر ذهن و روح بيننده تاثير گذار باشد.ساعت بيست اما به چنين رويكردي توجه نشان نمي دهد به طوري كه ترجيح مي دهد تا مضامين و ظرافت هاي داستاني در ميان شوخي هاي لفظي برادري كه اعتياد دارد و سر خوشانه هاي برادر فوتباليست،قرباني شود تا اينكه در صحنه شكل درست خود را پيدا كند.
ساعت بيست حاصل خلق يك موقعيت نمايشي و در نهايت بسط آن توسط داستاني ساده است كه قرار است با تمهيداتي به پيچيدگي برسد و راز گونه جلوه نمايد.موقعيتي كه نويسنده براي جهان داستاني خود انتخاب كرده،وضعيتي ساده با فراز و فرود هاي اندك و در باره خانواده اي است كه ريشه هاي انساني و عاطفي متزلزلي دارند.ريشه هايي كه با ماجرايي كه قرار است راز نمايش باشد،نابود مي شود.خانواده با تمام گستردگي و ابعاد خود در نمايش حضور دارد:پدر بزرگ ،پدر،مادر،برادر،خواهر،عروس،داماد،عمه،عمو،پسر و دختر اعضايي هستند كه در شبكه پيچيده اي از روابط عاطفي بهم پيوند مي خورند.اما از آنجائيكه زمينه و ريشه اين روابط همگي بر نابساماني هاي مادي و عاطفي استوار است،شاهد آدم هايي با رفتاري بي ثبات و سودجويانه هستيم.نمايش در انعكاس چنين چهره اي از آدم ها درست عمل مي كند و موفق مي شود در بخش هايي از آن انسان هايي به نمايش بگذارد كه تماشاگر مي تواند در فضايي ناتوراليستي با آنها همذات پنداري كند.آدم هاي به بن رسيده اي كه ديگر حرفي براي گفتن با همديگر ندارند.موضوعي كه نمايش را از خط و ربط درست و نمايشي خود بيرون مي كشاند،رازي است كه در واقع راز نيست.اين راز مربوط به خانه اي است كه در زمان وقوع نمايش محل زندگي برادر بزرگ تر است،كسي كه از پدر پير و زمين گير خود نگهداري مي كند و تمام اميدش به اين است كه بعد از مرگ پدر،پيشكش و دست خوش زندگي اش باشد.اما به ناگهان مشخص مي شود كه خانه مورد نظر،متعلق به زن دوم پدر بزرگ است كه در واقع مادر يكي از عروسان خانواده است.راز نمايش از آنجا راز نمي شود كه مسئله نمايش،مسئله نمي شود و علت اصلي آن هم همان طور كه بيان شد،شفيتگي نويسنده به اثر خود است.خطري كه هر نويسنده اي را در هر مقطع زماني تهديد مي كند.اين خودشيفتگي تا جايي پيش رفته كه بلندي صحنه ها و تكه انداختن هاي شيك و تا حدودي بي معني بعضي از شخصيت ها از جمله برادر معتاد را از چشم نويسنده دور مي كند.براي همين اين بخش ها وزني پيدا مي كنند بسيار بيشتر از آنچه بايد باشند و در نتيجه از اجزاي ديگر پررنگ تر مي شوند.همين باعث بروز مسائلي از جمله دفرمگي در نمايش مي شود.موضوعي كه بقيه عناصر و موارد نمايش را تحت تاثير خود قرار مي دهد كه البته با موجز و فشرده كردن صحنه ها چنين مشكلي به راحتي قابل حل بود.ساعت بيست با ساعتي كه در صحنه خود در ساعت بيست مانده و كاركردي نمادين دارد،بيشتر شبيه يك دابسمش خانوادگي كه در آن خانواده اي به صورت نمادين،اداي چيزي شبيه زندگي را در مي آورند و در نهايت موفق نمي شوند از چنگال پر قدرت زمان رهايي يابند.
وبلاگ شخصی سعید محبی کارشناس وپژوهشگرفرهنگی وهنری،سینما وتاتر