نگاهي به نمايش تاريكي

بي كربنات سديم

 

 

هنر نمايش در مطلوب ترين شكل و محبوب ترين كاركردش،براي تماشاگر لذت به همراه دارد.چه تماشاگر عادي چه نوع روشنفكرش.لذت مورد نظر هم  وقتي در مخاطب پديد مي آيد كه تاثير گذاري به عنوان مهمترين مسئله نمايش،تمام و كمال مورد توجه هنرمند اين رشته قرار گيرد.مهم نيست چگونه و با چه ديدگاهي به اين موضوع نگاه كنيم،مهم اين است كه چگونه آن را بوجود آوريم.تاريكي از آن دست نمايش هايي است كه از تماشاگرش تفكر مي طلبد.معتقد است تماشاگر نمايش بايد قدرت استدلال داشته باشد.تماشاگر عادي نمي تواند و نخواهد توانست با اثر ارتباط ارگانيك مد نظر نويسنده و كارگردان را داشته باشد مگر اينكه قالب سنتي خود را كنار بگذارد،پوست بياندازد و از دريچه ديگر به تماشاي نمايش بنشيند.تا اينجا اشكالي وجود ندارد.قرار نيست كه تمام افراد درك يكسان و موزوني  از مقوله نمايش و تئاتر داشته باشند؟قرار نيست تمام نمايش هايي كه به واقع توليد مي شود توسط مردم عادي درك شود؟بهرحال همه اقشار مردم از عوام تا خواص بايد تئاتري مطابق با سليقه خود را ببينند.تا اينجا درست.بهرحال يك فيلسوف هم از جامعه تئاتري توقع دارد نمايش مورد نظر او را توليد كند.حق هم دارد.اما قرار بر اين هم نيست كه در راه اين درك و مكاشفه نمايش به حدي از كلي گويي و ابهام برسد كه خودش هم در لحظاتي متوجه گفتار و رفتارش نشود چه برسد به قوم خواص.خواص زده كه ديگر نبايد بشود.

مهمترين اشكال نمايش از همين جا ناشي مي شود.نمايش تمام فاكتورهاي تماشاگر پسند را حذف مي كند و مخاطب خود را انسان هاي روشنفكر مي انگارد.تا اينجاي بحث هم مشكلي وجود ندارد.مشكل از آنجا آغاز مي شود كه در وسط معركه بازي هاي روشنفكر مابانه،نمايش تعهدات اجتماعي و وظيفه اعتراضي خو را به عمد حذف مي كند.تاكيد مي كنم به عمد.نمايش عرصه شلنگ تخته انداختن هاي روشنفكر مابانه نيست اگر هم ديگر فشار روحي و رواني دوستان هنرمند به قدري بالاست كه ديگر نمي توانند از اين رويكرد دل بكنند،حداقل توجه داشته باشند كه عرصه نمايش عرصه ارضاي تلاتمات روحي و رواني آنان هم نيست.با اين كار هنر نمايش به طرف تئاتر براي تئاتر پيش مي رود كه خطرناك است.حتي در روشنفكرانه ترين شكل  نمايش هم اين حجم از ابهام  غير قابل تصور است.نمايش را با معيارهاي آثار كلاسيك و به اصطلاح نمايش ارسطويي نمي سنجم كه در آن به دنبال نقطه اوج و تعليق و كشمكش و ديگر موارد باشم چرا كه  اجرا  ادعاي مدرن بودن دارد.اما اين قسم حضرت عباس است.دم خروس را چه كنم؟ايده هاي نمايشي كه از اجراهاي نمايش وطني و نه حتي فيلم تئاترهاي آن طرف آبي هم پايين تر است را چه بگويم؟ديدن نمايش هاي روي صحنه در طول سال اين حسن را دارد كه ديگر مي توان در رصد خلاقيت به درجه اجتهاد رسيد.از طرفي ديگر،ساختار چنين نمايش هايي طوري است كه مي توان داستان را به هر شكل روايت كرد و اگر نقطه ابهامي در آن وجود داشت آن را به نا فهمي تماشاگر منتسب كرد و از لابلاي نمايش يك ساعت و اندي كه به نظر نيم ساعتش اضافه مي آيد،ديالوگي بيرون كشيد و گفت آن حرف كه از دهان شخصيت دست چندم بيرون مي آيد منظور نظر ما در ادعاي مثلا" شخصيت پردازي يا فضا سازي مي باشد.هيچ هم توجه نكرد كه شماي بازيگر و نويسنده و كارگردان كه چند ماه هر روز چند ساعت با نمايش و اثر درگير هستيد براي منظور خود تصويري را از پستو هاي نمايش بيرون مي كشيد و بيان مي كنيد،حال من تماشاگر چطور اين پروسه را طي كنم آن هم در زمان اجراي نمايش آن هم بوسيله كدهايي كه از فرط ابهام و ايهام تفسير پذير نيست؟نمايش دردي از جامعه روشنفكر هم دوا نمي كند چرا كه نمي شود از آن به استنتاج درست و دقيقي رسيد.كاركرد آن فقط در اين است كه عكاسان حاضر در سالن عكس هاي آنچناني بگيرند و در نمايشگاه هاي انفرادي و دسته جمعي به نمايش بگذارند و در نهايت در كتابي چاپ كنند و چند نفري آن را  ورقي بزنند و آفريني و بعد تمام.كاركرد نمايش در جامعه اين است؟اين است كه مي گويم دغدغه هاي اجتماعي نمايش به عمد حذف شده و الگويي براي آن در نظر گرفته كه هر چه در آن بريزيم و هر طور اين گردونه را بچرخانيم،تفسير پذير است.نگاه كنيد به ديالوگ هاي نمايش.جدا از هم و بي ربط حتي به ديالوگ بلافاصله خود همان شخصيت.ديالوگ هاي يك صفحه از يك نفر را  برداريد و به تنهايي بخوانيد،سرشار از تضاد و بدون كوچكترين ارتباطي با هم است.اين موضوع در خصوص تصاوير نمايش هم صدق مي كند.صحنه هاي مختلف كوه هاي يخ پراكنده و دور از هم هستند به طوري كه جابجايي آنها با هم،هيچ اشكالي در روند داستاني نمايش بوجود نخواهد آورد.صحنه ها را پس و پيش تصور كنيد تا صحت اين گفته مشخص شود.ايسم هاي مختلف را هم اگر پيش رو رديف كنيد و بخواهيم با منقاش چيزي از آن در بياوريم كه به نمايش منتسب كنيم و سندي درست كنيم براي تبرئه اثر و متهم كردن تماشاگر،باز مي گويم اشتباه مي رويد كه اين راه به تركستان است.اصلن طور ديگري مي گويم.نه اينكه هر نمايشي كه به روي صحنه مي رود بايد تجربه اي به تجربه هنري و زيباشناختي جامعه هنري كمك كند؟يا دغدغه جامعه و زيستگاه هنرمند را بهمراه داشته باشد؟مشكلي را شفاف كند؟گره اي را بگشايد؟بهر حال كاري كند كه اگر نه اين همه اداره و دستگاه و آدم لازم نبود.تاريكي به كداميك پابند است؟كدام تجربه زيباشناسي؟تصوير دسته چندم از آب بازي هاي امروز تئاتر كشور؟ايجاد گرافيك جذاب براي خلق تصوير هاي مجزا و به دور از معناي نمايش؟كدام آيئنه جلوي كدام يك از ما گذاشته شده تا ببينيم و بدانيم در آغاز هزاره سوم چه مرگ مان است در اين خاور ميانه جنگ زده و مستعد از مرگ و جنگ و انفجار؟حال از خراسان بزرگ با چه پيام و مفهمومي توقع داريد درك تان كنيم؟چه چيزي از آنجا سوغاتي برايمان آورده ايد؟از ديار بلقيس و مارال و كردهاي ميشكالي؟از جغتاي؟نقاب؟سبزوار و نيشابور؟قوچان و رشيد خانش؟از چكنه اي كه شنيدم نان شان گرم و آب شان سرد است؟پس زيست بومي اتان كجاست؟صداي آشنا و مدرن شده دوتارتان كجا رفته است؟روايت هاي  مدرن شده ابوتراب خسروي را چه كرده ايد؟از كجاي نمايش، خراسان مدرن شده را ببينيم؟اگر روايت مدرن داستاني بي سر و ته باشد،كه تا دلت بخواهد اينجا داريم وهست.زيره به كرمان بردن كه هنر نيست.در اوج مدرنيته منتظر درك فضاي بومي و سنتي اتان هستيم كه اعتقاد داريم بايد جهاني فكر كنيد.اما بخش دوم هم دارد اين گفته كه:بومي هم عمل كنيد.عمل بومي نمي بينيم.

نمايش مدعي روايت مدرن از داستاني تاريخي است.خيلي هم خوب.دست مريزاد.دلبستگي اش به نمايش هاي خشونت و بي چيز و دبستان هاي مدرن تر هم برايمان قابل درك است.اما براي رسيدن به چنين موضوعي چه چيزي پيش رويمان مي گذارد؟روايت پازل گونه داستان؟اين گونه روايت را بارها و بارها در نمايش هاي گوناگون ديده و تجربه كرده ايم.تصوير درست و دقيق از رويا و خلاقيتي كه به تازه گي توسط هنرمند درك شده؟اين هم كه در صحنه كمتر درك مي شود.گرافيك زيبا؟مگر اجراي نمايش فقط براي خلق تصاوير زيبا و گرافيك مناسب است؟پس مقولاتي مثل ادبيات،بازيگري،موسيقي،و...چه مي شود؟گويي نمايش به عمد همه اينها را كنار گذاشته كه به تاثير گذاري برسد اما آن را فقط در طراحي صحنه و نور پردازي و عواملي اينچنين جستجو مي كند.قرار است پس از ديدن نمايش چه اتفاقي براي ما بيفتد؟پس چرا نمي افتد؟نمايش در يك كلام فدا مي شود.فداي درك نادرست كارگردان از دبستان هاي جديد تئاتر و نظريه هايي كه بدون پشتوانه بيان مي شود.كسي هم نيست بگويد از طلا بودن پشيمان گشته ايم.همان اجراي سنتي را به ما نشان بده كه بعيد مي دانم بتواند،چرا كه اگر مي توانست كه مي كرد.ذوق زدگي نبايد همه ريشه ها ي نمايشي و تئاتري ما را بسوزاند.اگر شيفته تصاوير زيباي اجراهاي خارجي و بعضي از كپي هاي داخلي شدي اشكال ندارد.علاقه خودت را جاي ديگري ببر.صحنه نمايش را محل توهمات دست چندم تصاويري كه ديده اي نكن.

آدم هاي نمايش صدا ندارند.اين موضوع به همان اندازه كه هنجار شكني آوايي و هنجار شكني معنايي در شعر نو و به اصطلاح سپيد اهميت دارد،در نمايش هم مهم است.نمي توان از لحن گفتار آدم ها پي به راز و رمز شخصيت پي برد.نادر،پسرش،عروسش،بازن و چنگال ظرافت ها و پيچ و خم هاي شخصيتي پيدا نكرده اند از بس در توهم ايجاد تصاوير زيبا گم شده اند.اگر ديالوگ هاي زن را يكي از مردان  مي خواند،چه اندازه زنانگي در وجود او قابل تشخيص بود؟بر عكس اين معادله هم صدق مي كند.نمايش فداي تصور ذهني كارگردان مبني بر ايجاد تابلو هاي زيبا شده كه نتيجه آن خلق تصاويري دسته چندم و در بعضي مواقع رونويسي از روي ديگران است.آب بازي و گل بازي هم كه چندي است در صحنه هاي نمايش به مد تبديل شده است.هر نمايش كه مي روي چند سطل آب حاضر كرده اند كه روي سر و صورت همديگر بريزند و كمي هم بريزن روي تماشاگر تا شايد طراوت بيابد و سر حال آيد.از اجرا كه كيفور نمي شود شايد چند قطره آب كار خودش را بكند.خدا را چه ديده اي.

آنچه در ديدن نمايش از همه چيز گزنده تر بود نداشتن نقطه قوت خاص بود.هر چه كه رو كرد، قبلا" ديده بوديم و وجود داشت.جديد چيزي نبود.نمايش بايد به روح طراوت ببخشد.تاثير بگذارد از نوع درست.كاتارسيس را براي چه به نمايش منتسب مي كنند؟ديدن اجرا مثل بي كربنات سديم در جوش شيرين امروز نان هاي صنعتي فقط رفلكس معده ايجاد كرد.حال با اين محيط اسيدي تئاتر چه كنيم؟