به نام آنکه جان را فکرت آموخت

فیلم نوشت: بزرگراه

نویسنده: سعید محبی

1.خارجی.شب.خیابانی در شهر

چند نما ازخیابانی شلوغ وپررفت و آمد درشهر.ازدحام وهمهمه مردم وماشینها.صدای بوق زدن وترافیک ماشینها. پیتزا فروشی سوپر استارمملو ازجمعیت است.عده ای روی صندلی نشسته وغذا میخورند.عده ای دیگردرصف ایستاده اند تا غذای خود رابگیرند.درحیاط پیتزا فروشی بچه ها درحال بازی باسرسره هستند.خانواده ای بااتومبیل آخرین مدل درکنارمغازه پارک کرده و سرنشینان آن پیاده  شده و داخل مغازه می شوند. سطل بزرگی در گوشه ای از خیابان ودرکنار پیاده روقراردارد.داخل سطل واطراف آن پرازکیسه های زباله وجعبه های پیتزاست.کارگری با لباس سفید وپیشبندوکلاه آرم دارازمغازه خارج شده وکیسه های بزرگ زباله را داخل سطل می اندازد ومی رود.

مرجان دخترک ده  ساله پشت درخت بزرگی نزدیک  به سطل ایستاده و رفتن کارگر پیتزا فروشی رامی نگرد.آرام به طرف سطل میرود وداخل آن راجستجو می کند.چند جعبه از داخل سطل درآورده وارسی می کند و درنهایت به کناری می اندازد. بالاخره یکی از جعبه ها را برداشته و داخل آن را می نگرد.جعبه را کنار گذاشته و مجدد داخل سطل را جستجو می کند. بطری نوشابه نیمه خورده ای را برداشته ومی رود.

2.خارجی.شب.بزرگراهی درشهر(ادامه)

کنار بزرگراه با نور چراغ  برق روشن شده است. مرجان زیر نور چراغ برق می نشیند. جعبه پیتزا و بطری نوشابه را روی زمین می گذار و کیفش را از دور گردنش درمی آورد. کیفش را باز می کند وبسته های فال حافظ را بیرون آورده وکناری می گذارد.عروسک کهنه ورنگ ورورفته ای رادرآورده وبه تیرچراغ برق تکیه می دهد بعدچند لیوان پلاستیکی وچند بشقاب اسباب بازی را بیرون آورده و جلوی خود و عروسک می گذارد.فالها را داخل کیف می گذار وسپس کیف را به گردنش می آویزد.

مرجان:خب حالا وقت شامه...دستات رو شستی دخترم؟

عروسک حرکت نمیکند.مرجان ظرفهارا می چیند.از داخل کیفش چاقوی کهنه و بی دسته ای را بیرون می آورد.

مرجان: اگه دستات کثیف باشه مریض میشی. بعد باید بریم درمانگاه وآمپول بزنیم. آمپول خیلی درد داره همش گریه می کنی.

مرجان جعبه پیتزا راباز می کند.چند تکه پیتزای نیم خورده دردرون آن وجود دارد.با چاقو آن را به شکل مثلث های کوچک بریده وداخل ظرفها می گذارد.

مرجان: دیدی داداش قاسم مریض شد؟ همینجوری شد  دیگه.دستاش رو با صابون نشسته بود.بعد مریض شد بردنش مریض خونه .اما اونجا هم خوب نشد. آخرش هم بردنش پیش عمه نرگس تا بااون زندگی کنه...بابا می گه عمه نرگس راحت زندگی میکنه...بابا میگه هر کی بره پیش خدا راحت زندگی میکنه...

مرجان بطری نوشابه راباز کرده وداخل فنجانهای پلاستیکی نوشابه می ریزدوجلوی عروسک وخودش می گذارد.

مرجان:حالا که دستات تمیزه بخور...

مرجان مشغول خوردن می شود وبه عروسک هم می دهد.

مرجان:زود بخورکه دیرمون شد.باید بریم خونه. مامان بدش میاد دیربریم...همش غرمیزنه ومیگه:دختر بایدهوا که تاریک شد بیاد خونه.خوب نیست تا دیروقت بیرون باشه.

مرجان مشغول خوردن است  و به عروسک هم غذا می دهد .دوربین بالا می رود. مرجان درکنار تیرچراغ برق نشسته وبا عروسکش غذا می خورد.نور چراغ لکه بزرگی برروی زمین ایجاد کرده که مرجان درمرکز آن است.ماشین ها باسرعت از کنار مرجان می گذرند.

دوربین بالاتر می رود.مرجان ولکه نور کوچکتر می شوند.صدای ماشینها بلند وبلندتر می شود.

تیتراژ.