نگاهي به نمايش قرار

چرخه معيوب كشف و شهود

 

قرار از آن دسته نمايش هايي است كه حس خاصي را در تماشاگر ايجاد نمي كند.نمايش مخاطب را ذوق زده نمي كند.به تفكر نمي اندازد.عصبي نمي كند حتي خوشحال هم نمي كند.پس فايده ديدن و به صحنه بردن چنين نمايش هايي چيست؟مشكل نمايش كجاست؟عمده ترين و قابل بحث ترين مورد در اين بخش را مي توان عدم درگيري حسي اثر با مخاطب دانست.ميزان و متر تاثير گذاري يك نمايش بر روي مخاطب هنگام پايان يافتن كنش نمايش شكل مي گيرد.نمايش تمام نمي شود مگر اينكه زندگي نوين خود را در پستو هاي ذهن تماشاگرآغاز كند.به تعبيري براي هر نمايش دو ساحت زندگي مي توان در نظر گرفت:ساحت اول زندگي صحنه اي و ساحت دوم زندگي ذهني.در ساحت اول،نمايشي كه بر روي صحنه اجرا مي شود مد نظر است.مهمترين ويژگي نمايش در اين بخش،طراوت و تازگي آن است.نمايش تنها محصول هنري است كه در لحظه توليد و مصرف مي شود.اين ويژگي در كنار زنده بودن آن كه در واقع مكمل همين موضوع است،به تئاترخاصيت منحصر به فردي مي بخشد.صحنه محل زايندگي است و در آن قرار است خلاقيت هنرمند ما را به دنياي كشف و شهود ببرد،جايي كه در آن بتوان سوالات پيچيده زندگي را به آساني درك كرد،حتي موضوع پيچيده اي مانند عشق را.اما در ساحت ذهني كه مهمتر از ساحت اول هم به حساب مي آيد،بحث كيفيت درگيري اثر با تماشاگر به عنوان يك عامل اساسي مد نظر است.در خصوص اهميت ساحت دوم همين بس كه از زمان پيدايش نمايش تا كنون اين مبحث مطرح بوده است.از يونان باستان تا امروز و البته در آينده هم الزاما"از عناصر مطرح خواهد بود.تاثير پذيري و درگيري اثر با مخاطب مهمترين موضوع اين بخش محسوب مي شود.قرار در هر دو ساحت حرف تازه اي براي گفتن ندارد.نه داستان تازه،نه ايده جديد و نه حتي اجراي خلاقانه.داستان نمايش داستاني ساده است كه تا كنون ده ها بار در نمايش هاي مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.البته اين موضوع مشكلي را ايجاد نمي كند كما اينكه اكثر نمايش ها و فيلم هايي كه تا كنون نوشته و ساخته شده داستاني تكراري دارد تا جايي كه اين شك بوجود مي آيد كه نويسندگان از رو دست هم آثار خود را نسخه برداري كرده اند.مشكل آنجا پديدار مي شود كه نويسنده يا كارگردان  براي داستان انتخابي خود ظرف مناسبي ندارد و براي همين مشكل هميشگي عدم تطابق ظرف و مظروف پيش مي آيد.

قرار داستان زندگي پدري است كه فرزندش به جبهه رفته و ديگر برنگشته است.زماني طولاني حدود سه دهه از ماجراي رفتن پسر مي گذرد و اين در حالي است كه پدر اميد خود را از دست نداده و همچنان منتظر است.همرزم پسر اكنون با بدني مجروح و آسيب ديده از جنگ برگشته و دختري كه منتظر بازگشت اوست بوسيله  جور زمانه زيبايي خود را از دست داده و جور زمانه اندام او را هم خمانده است.عناصر داستان ساز و دراماتيك در نمايش به بوي كهنه گي مي دهد و هيچ عطر و بوي تازه اي از آن به مشام نمي رسد.پدر فقط انتظار مي كشد.هيچ اثري از جنگ در او و انتظارش نيست.انتظار او براي بازگشت پسرش مانند انتظارهاي ديگر است.مثل انتظار در صف اتوبوس يا صف اجناس در فروشگاه.به طور قريب به يقين پدر نمايش در قبل و بعد از گم شدن پسر،روحيه و خلق و خوي يكساني ندارد در حالي كه در اجرا مقدار كمي از اين تاثير پذيري ديده مي شود.براي بقيه بازيگران هم اين موضوع كمابيش صدق مي كند.پدر فقط پير مي شود و موهاي خاكستري او مشخص كننده اين موضوع است.در حالي كه بازي بازيگر هيچ علامت يا علايمي را در زمان حال و گذشته به جز خميدگي كمربه تماشاگر نشان نمي دهد.همان طور پير بودن پدر را بازي مي كند كه جواني آن را.البته با اندكي خميدگي كمر.پسرك تنها عنصر نمايش است كه به صحنه طراوت زندگي مي بخشد.سرشار از شور و هيجان است.نمايش با او شروع مي شود.او كودكي است كه در نه سالگي در رودخانه غرق مي شود اما به طرز معجزه آسايي نجات پيدا مي كند.از آن به بعد از آب هراس دارد.اما تقدير بر اين استوار است كه همان عنصري كه در او ايجاد ترس مي كند،پلي باشد براي اتصال آب و خاك.دنيايي كه در آن زندگي كرد(خاك) و دنيايي كه به آن عروج كرد.(آب)عناصر اربعه يا چهارگانه( كه البته دو تاي آن در صحنه مورد استفاده قرار مي گيرد)مي توانست آغاز چالشي براي درام  در بستر اثر باشد كه نتاسفانه استفاده درست و مناسبي از آن در صحنه به چشم نمي خورد.

نمايش مدعي شكستن كليشه ها و استفاده از فضاهاي اسطوره اي است اما در اين بخش هم زبان الكني دارد و تمام ارجاعات در حد گفتار باقي مي ماند و در نهايت در اين بخش هم نكته قابل توجهي براي بيننده وجود ندارد.كليشه نه تنها بد نيست،بلكه كاركردهاي زيادي در دنياي امروز ادبي و صحنه اي ما دارند.آنها بسياري از امور پيچيده را براي تماشاگر قابل درك مي كنند.بدون آنها درك ما از زندگي با مشكل روبرو مي شد.اما آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد درست استفاده كردن از آن است.مثال كليشه اي چاقو در اين قسمت قابل ذكر است.اينكه نمايشي مدعي مي شود قصد دارد از كليشه ها دوري كند،به نوبه خود قابل توجه است.اما سوال اينجاست چه چيزي را جايگزين آن خواهد كرد؟مسئله اي كه در اينجا پاسخ روشن و قابل قبولي برايش وجود ندارد.ريتم نمايش از موارد مهم هر نمايش به حساب مي آيد كه در اين نمايش قرباني ديگر صحنه است.مسئول كندي و ايستايي ريتم برداشت كارگردان از تم و موضوع نمايش است.بازي بازيگران هم اين مسئله را تشديد مي كند.بازيگران ايستا بازي مي كنند و براي همين نمايش بعد از گذشت بيست دقيقه كنش دراماتيك خود را از دست مي دهد به طوري كه ديگر چيزي براي كنجكاوي تماشاگر وجود ندارد.متاسفانه در تئاتر ما براي اعتراض تماشاگر در اين مواقع تمهيدي انديشيده نشده است.

نمايش در تمام مدت اجرا نوستالژي نخ نما شده اي را يدك مي كشد.غمي جانكاه و جگر سوز،فضا و اتمسفر گم گشتگي نمايش را بوجود مي آورد و سردي حاكم بر نمايش را رنگ خاكستري قالب صحنه،تشديد مي كند.بازي هاي ايستا با ريتمي يكنواخت موجب سردي فضاي اثر و در نتيجه عدم ارتباط مناسب نمايش با مخاطب مي شود.نمايش عناصر كنجكاو بر انگيز خود را كنار مي گذارد اما در جايگزيني عناصر ديگر موفق به ايجاد همان اثر با كيفيتي يكسان نمي شود.براي همين به غير از ابتداي نمايش كه فضا،شخصيت ها و اتمسفر نمايش معرفي مي شود،در بقيه آن اثري از كنجكاوي به چشم نمي خورد.تماشاگر به راحتي مي تواند حدس بزند كه پسر خواهد رفت و ديگر باز نخواهد گشت.داستاني كه لو مي رود و نويسنده و كارگردان كوششي براي به كارگيري عنصر تعليق در صحنه به كار نمي برد و يا به كار مي برد و موفق نمي شود.نشانه ها و ارجاعات نمايش هم به قدري كلي و دور از ذهن است كه در برخي موارد قابل درك توسط تماشاگرنيست.تمام اين موارد باعث مي شود چرخه كشف و شهود كه لازمه يك اثر نمايشي است دچار اشكال شود و خوب عمل نكند.وقتي اين اتفاق مي افتد،شبكه استدلالي اثر هم دچار اشكال شده و در نهايت اثر گذاري نمايش بر روي تماشاگر دچار اشكال مي شود.

اما نمايش نقاط قوتي هم داشت.مهمترين آن را شايد بتوان در گرافيك صحنه دانست.رويكرد نمايش در اين بخش رويكردي معنا گراست.صحنه از دو بخش مجزا تشكيل شده است.بخش اول كه در آن فقط يك تخت به چشم مي خورد و در صحنه هاي مختلف از جمله بيمارستان و خانه كاركرد دارد و صحنه دوم كه وان حمامي در آن است و براي تداعي دنياي آب و مكان هايي مانند رودخانه و استخر و حوض به كار مي رود.صحنه اول نشانه دنياي خاكي و صحنه دوم نشانه اي از عنصر آب،حياتي ترين مسئله براي زنده ماندن است.پسر در جايي  كه اين دو عنصر به هم وصل مي شوند،عروج مي كند براي همين از نظر نشانه شناسي به پل ارتباطي دو دنيا تبديل مي شود.بازي بازيگر پسر كوچك به صحنه درخشندگي خاصي مي دهد.حضور پسر بچه نه ساله نمايش موجب رنگي شدن صحنه مي شود و هر وقت به صحنه مي آيد موجي از شور و شوق را با خود به همراه مي آورد.در حالي كه اين درخشندگي در بقيه آدم هاي نمايش ديده و لمس نمي شود.