نقد نمايش فقط به خاطر تو

نگاهي به نمايش فقط بخاطر من

سندرم يك ذهن ملتهب

سعيد محبي

 

اول گفت:پيش پرده

"چيستا يثربي" نامي آشنا براي مخاطبان تئاتر است.علاقمندان تئاتر از جمله نگارنده،او را از زماني مي شناسند كه دختري شاداب و سرزنده بود و براي گرفتن مجوز آثارش پشت درهاي ارشاد كه بيشتر اوقات به رويش بسته بود،سال هاي جواني خود را به ميانسالي گره زد.طي سال ها فعاليت آماتوري و حرفه اي تجربه هاي بسياري اندوخته تا داراي انديشه و فكر در تئاتر گرديد و سبك خود را از ميان همين تجربه ها بيرون كشيد.علاقه و تحصيل او در رشته روانشناسي حيطه كاري او را به سوي درام روانشناسانه پيش برد تا جايي كه  حوزه  كاري او در اين بخش متمركز شده و حتي زماني كه فيلمنامه يكي از متفاوت ترين آثار"ابراهيم حاتمي كيا"را مي نويسد،باز داستان خود را در حال و هواي خاص با المان هاي رواني و فضايي به شدت ملتهب از ساز و كار آثار روانشناسانه روايت مي كند.حال بعد از چند سال دوري از صحنه و در آستانه ميانسالي مخاطبان تئاتر مي خواهند بدانند كه آيا اين بازگشت شكوهمندانه است؟يا...

 

دوم گفت:آوانسن

از همان زمان كه نواي ويلون تنها نوازنده نمايش در آوانسن،از آوايي آرام به آهنگي تند با آرشه كشي هاي ديوانه وار تبديل مي شود،مي توان فهميد كه انتظار چه نمايشي را خواهيم داشت..علاوه بر تك نوازي ويلون،نخستين چيزي كه به هنگام روشن شدن صحنه ذهن تماشاگر را به خود مشغول مي كند،كيسه هاي زباله است كه نشانه اي است از ذهنيتي بيمار گونه و در هم ريخته.زباله ها مزاحم ذهن و فكر تنها زن و در واقع تنها كاراكتر زنده نمايش محسوب مي شوند.كيسه ها ي بزرگ و سياه زباله كاركردي رواني دارند و نمايش به راحتي از كنار آن نمي گذرد.زن در ميان آنها به دنبال كليد،كه نماد گشايش مشكلات زندگي است،مي گردد.مرد كيسه ها را به هم مي ريزد و فركانس اين عمل در زندگي زن يعني تشديد مسايل و مشكلات روحي و رواني.زباله ها نشانه افكار منفي و بازدارنده است كه نقش ترمز را بازي مي كنند و در زندگي همه انسان ها كم و بيش وجود دارد.آنها در گوشه اي از ذهن و فكر زن نمايش انبار شده است.بخشي كه مورد غفلت قرار گرفته و حال گذشت زمان آنها را تبديل به معضلي كرده كه به راحتي قابل حل نيست.همين افكار منفي است كه  از زن،اين نماد زايندگي و بالندگي،موجودي خنثي و بي خاصيت مي سازد.زباله همچنين،نماد بخشي از شخصيت زن است كه جور زمانه،ظرافت و لطافت هاي زنانگي را در او نابود كرده ونشانه اين ظلم را بر چهره اش به يادگار گذاشته است.زباله ها نماد به كما رفتن شخصيت تنها كاركتر نمايش است كه آزار مردان باعث جراحت روحي او شده اند.حال از پس سال ها تنها چيزي كه برايش مانده،روحي مجروح و رواني آسيب ديده است كه هيچ مرهمي بر جراحت آن التيام بخش نيست.همين موضوع است كه بدبيني را در وجود زن نهادينه مي كند تا جايي كه به هيچ مردي اطمينان ندارد.در شبي كه زن بخاطر نداشتن كليد مجبور است خارج از خانه سر كند،به تمام مرداني كه در آن لحظه از شب در خيابان به سر مي برند،شك مي كند و درخواست كمك آنها را به اكراه قبول مي كند.گذشته زن سرشار از بدبيني است و براي همين تفسير هايش از آدم ها و همچنين وقايع زندگي با غبار بدبيني پوشيده شده است.اين همه نماد در يك شئي نشانگر ارزش افزوده اشياء است كه نويسنده براي آن در نظر گرفته است.اما خطري كه چنين تفكري را تهديد مي كند تهي شدن نماد از معنا و همچنين عدم تشخيص نشانه ها در يك بار ديدن نمايش توسط تماشاگر است.

 

سوم گفت:روي صحنه

صحنه اي تاريك با اندك نوري كه قرار است مكان هاي خاص نمايش را روشن كند و همچنين مهر تاييدي باشد بر فضا سازي و اتمسفر دروني نمايش،انسان هايي كه بيشتر به شبح نزديك هستند و اشيايي كه از فرط نماد گرايي در بعضي موارد معاني خود را از دست داده اند،همگي نمايش را به حيطه درام روان-تحليلي نزديك مي كند.روي صحنه سه بازيگر وجود دارد.زن كه حالا بدون كليد،پول و كارت شناسايي بيرون در مانده است.سوال نمايش هم همين است:اگر روزي چنين وضعيتي براي شما اتفاق بيافتاد،چه مي كنيد؟حال اگر پشت در زني با پيشينه ويران كه هيچ اعتمادي به ديگران ندارند،چه اتفاقي بر روي صحنه رخ داده خواهد شد؟زن با ذهنييت خرابي كه از وجود موجودي به نام مرد دارد و با يادآوري خاطراتش كه مهمترين آن داستان بارداري اوست،تصويري از مردان پيش روي تماشاگر مي گذارد كه بين برداشتي فمنيستي و واقع گرايانه سرگردان است.فضاي نمايش به اندازه اي وهم آلود است كه تماشاگر را متوجه اين موضوع بنمايد كه با نمايشي غير معمول و فاقد جذابيت هاي معمول روبرو هستيم.هرچند نمايش در زير ساخت خود لايه اي از طنز را در دستور كار خود قرار داده است اما در مجموع نمي توان آن را به گونه نمايش هاي كمدي منسوب كرد.  

 

چهارم گفت:متورانسن

يثربي با قهر كردن از تئاتر و كوچ نافرجامش از كشور،مي رفت تا به هنرمند سابق تئاتر كشور تبديل شود.بعد از سال ها غيبت از صحنه هاي تئاتر،به نظر مي رسد قرار است شاهد نمايشي از نويسنده سرخ سوزان باشيم كه حال امان را خوب كند.اما نمايش چنين كاري نمي كند.بيشتر به نظر مي رسد قصد دارد تماشاگرش را درگير مسئله كند و او را با علامت سوال بيرون بفرستد.

يثربي در فقط به خاطر من به عنصر زمان مانند بقيه آثارش توجه خاص نشان مي دهد و با آن به شكلي كه مي خواهد،بازي مي كند.زمان را به جلو و عقب مي برد تا زن انگيزه و جرات بازگويي مشكلات و مسائل زندگي خود را پيدا كند.آنچه در ميانه دايره براي تماشاگر قابل رويت است،حكايت درد آور زني است كه هر چند در عصر كنوني روزگار مي گذراند اما گويي در دوران جاهليت با انسان هايي كه داراي افكار بدوي هستند،به سر مي برد.از سوي ديگر،كارگردان آنقدر با عناصر دراماتيك در داستان  بازي مي كند كه اجرا را به سمت نمايش هاي فاقد شكل و جذابيت هاي معمول پيش مي برد.در چنين وضعيتي نويسنده در نقش كارگردان آدم هايي را بر روي صحنه جان مي بخشد كه همگي رازي از گذشته دارند كه ناگفته مانده است.همين راز است كه در نمايش به معضل اصلي شخصيت تبديل مي شود.گذشته مبهم و دردآور زن،نيروي محركي مي شود تا او در پناه آن،زندگي سراسر مشكل خود را به ياد آورده و صحنه را به نمايش خودزني خود تبديل كند.   

كارگردان با الهام از فضاي ذهني و تركيب آن با عناصر جريان سيال ذهن،به پيچيدگي هاي نوشتاري دست مي يابد كه توسط آن،مي توان به روح مجروح و نا اميد زن نمايش نقب زد و پيچيدگي هاي شخصيتي او را مشاهده كرد.مهمترين كاركرد استفاده از چنين عناصري،دست يافتن به شاخصه هاي اجراي نمايش هاي سورئال است.درست است كه نمايش داستاني دارد-هرچند نيم بند-و قهرماني،اما آنچه اثر را قابل ديدن مي كند،تراوشات ذهني و روايت آدم هاي نمايش از ماجرايي است كه در مقابل چشمانشان در حال افتادن است.نكته اينجاست كه تمام اتفاقات صحنه در سايه روشن حوادث و وقايعي رخ مي دهد كه زاده ذهن نويسنده و آدم هاي نمايشنامه است.چنين برداشتي از آدم ها و در نتيجه اتفاق هاي در حال اتفاق،به همراه نمادهايي از انسان تنها و محبوس كه سرشار از سرخوردگي،جدايي و انزواست،نمايش را به پازل هاي درهم ريخته اي تبديل مي كند كه بايد درست در كنار همديگر قرار بگيرند تا بتوان از آن معني مورد نظر نمايش را استخراج كرد.

يثربي ذوق زده است از بازگشت به صحنه.اين را مي توان از صحنه به صحنه نمايش دريافت.اما اين ذوق زدگي را نمي تواند به درستي مهار كند و براي همين فقط به خاطر من را نمي توان در سير آثار او كاري دانست كه در زمان و مكان درست خود متولد شده است.در اصل ديدن اين نمايش ببيننده را در حسرت ديدن آثار بهتري از او مانند"يك شب ديگر بمان سيلويا"باقي مي گذارد.  

 

پنجم گفت:آرتيست

عنصري كه اكثر مواقع در نقد مورد غفلت قرار مي گيرد،بازيگري است."مارال مختاري" و"مسعود خواجه وند"دو بازيگر اصلي نمايش تمام سعي خود را براي جان بخشيدن به نقش هاي خود به كار مي برند و به توفيق نسبي مي رسند.هر چند بايد در نمايش به بازي بازيگر زن اشاره كرد كه بيشترين توفيق را در اين بخش بدست مي آورد.بازي در آثاري كه شخصيت هاي آن منعكس كننده جنبه هاي رواني انسان هستند،كار ساده اي نيست.مضاف بر اينكه بخواهيم اين كار را درست انجام بدهيم.

وضعيت زن در نمايش بسيار شكننده است.او در بيرون از خانه،بدون كليد و پول و مدرك شناسايي مانده و هر كس كه به او مي رسد قصد دارد به حقوق اش تعرض كند.حكايت او حكايت سرگشتگي انسان امروز است.انساني كه در دنياي كوچك امروزي در بند كشيده شده است. نمايش در بازي و بازيگران خود به توفيق مي رسد و مارال مختاري موفق مي شود در به تصوير كشيدن زني مستاصل كه اجتماع او را از خود رانده ،سيماي زني رنج كشيده اما مصمم را بر روي صحنه به خوبي به نمايش بگذارد.عكس العمل هاي او در رابطه با آدم هاي روي صحنه از جمله رفتگر،پليس و دكتر توانايي او را بخوبي در روي صحنه نشان مي دهد.مسعود خواجه وند هم در بازي خود موفق مي شود به خوبي چنين جنبه هايي را به تماشاگر نشان دهد.اگر چه بازي او به نسبت بازي زن بيروني تر است،اما در همين بخش هم موفق عمل مي كند.بيشتر از اين ديگر قابل اجرا و نشان دادن نيست.

 

ششم گفت:آكسسوار

صحنه با كمترين آكسسوار پوشيده شده است.كيسه هاي زباله و چند چارپايه و يك نيمكت تمام وسائل صحنه را تشكيل مي دهند.استفاده از نيمكت كه به شكل هاي تخت روان و در بعضي از صحنه ها نقش تابوت را بازي مي كند،يا پارچه قرمزي كه در صحنه كاركردهاي متفاوتي را مي يابد،خبر از برداشت معنا گرايانه كارگردان از دكور و آكسسوار دارد.در اين بخش يادآوري اين نكته ضروري است كه كارگردان هر اثر نمايشي مي تواند دو رويكرد داشته باشد.اول رويكردي دكوراتيو و دوم رويكرد معنا گرايانه.همانطور كه اشاره شد،در اين نمايش رويكرد دوم مد نظر بوده است.به نظر مي رسد ديدگاه كارگردان نمايش استحاله اشياء صحنه است.به اين معنا كه تمام وسائل موجود از نقش و جلد خود بيرون آمده و معنايي بيشتر از آنچه مد نظر است،را به تماشاگر القاء مي كنند.به تعبيري اشياء داراي معناي افزوده مي شوند و براي درك آن مي بايست موشكافانه تر عمل كرد.

 

آخر گفت:...

       مهمترين مشكل نمايش شايد در اين باشد كه تعادل بافت نمايشنامه و تركيب آن با عناصر دراماتيك موجب كنجكاوي تماشاگر نمي شود.علت آن تصنعي است كه خواسته و ناخواسته در متن وجود دارد و نويسنده و كارگردان به راحتي از آن عبور كرده است.منظور از تصنع در اينجا امر ساختگي نيست،بلكه به ساخت غير معمول و گنجاندن آن در لابلاي بافت نمايشنامه مربوط مي شود كه به علت عدم پرداخت و يا پرداخت عجولانه از دست رفته است.علت ديگر شايد ذوق زدگي است كه كارگردان پس از سال ها دوري از صحنه هاي تئاتر دارد كه وقت پرداختن به نمايش را براي نويسنده باقي نمي گذارد.

از طرفي،به طور آشكار نويسنده متن را براي تماشاگران عادي ننوشته و در نتيجه به جذابيت هاي دم دستي هم تن نداده است.شيوه نوشتن به طريق جريان سيال ذهن از جمله روش هايي است كه امروزه در ادبيات داستاني و نمايشنامه نويسي طرفداران بسياري دارد و نويسنده بارها علاقمندي خود را به اين شيوه نشان داده است.علاوه بر اينكه چنين شيوه اي براي ايجاد صحنه هايي كه نيازمند گفت و گو ها و توصيف جنبه هاي رواني و همچنين استفاده از صحنه هاي تئاتر درماني است،كاربرد بيشتري نسبت به ديگر شيوه ها دارد.

به نظر مي رسد نمايش مي توانست سي و هفتمين وضعيت نمايشي در كتاب"سي و شش وضعيت نمايشي"نوشته"ژرژ پولتي"(1) باشدوضعيتي كه در صحنه هاي نمايشي كمتر مورد استفاده قرار گرفته است.نمايشي كوتاه با تاثيري طولاني تر.از سوي ديگر نمايش بار تناقض كلي كه در تئاتر كشور وجود دارد را هم در كنار تمام مسائل اش به دوش مي كشد.همه دست اندكاران هنر اعتقاد دارند كه هنر موضوعي درگير كننده،تاثير گذار و بحث برانگيز است.اما در عمل جنبه هاي عملي اش را محدود مي كنند،به بحث انگيز بودنش حمله مي شود و همه نگران تاثيرات درگير كننداش مي باشند.هميشه نگران هنر بودن موجب مي شود كه آن را در چنبره ملاحظه كاري خود قرار بدهيم و در نهايت با هراس هاي بي معنا نفسش را ببريم.فقط به خاطر من با عنوان نقيصه وارش(عنوان نمايش نقيصه عنوان شعري از مريم حيدر زاده با عنوان فقط به خاطر تو مي باشد)مي كوشد در وانفساي بي خاصيت بودن تئاتر كشور حرفي از جنس زمان داشته باشد و تصوير گر دنيايي با نشانه هاي امروزي باشد.از نگراني ها بكاهد و بر تاثير نا شناخته آن تاكيد كند.بحث برانگيز باشد تا بتواند تاثير بگذارد و تماشاگر را درگير به بيرون از سالن بفرستد.

فقط به خاطر من در مجموع نمايشي است كه هم به نعل مي زند و هم به ميخ و رندي خود را از همين نكته بدست مي آورد.از طرفي سعي دارد از تكنيك هاي نمايشي و تئاتر درماني استفاده كند واز طرف ديگر مي خواهد خود را در حيطه روانشاسي مطرح كند.نمايشي باشد روان درمانگرايانه كه پاي خود را از مرزهاي علم روانشناسي به نمايش مي كشاند و از طرف ديگر در دنياي روانشناسي هم خود را به عنوان تجربه اي علمي بقبولاند.باري كه هر چند كمي سنگين است اما نمايش در اين بخش هم به كمك بازي ها و تكنيك هاي كارگرداني موفق مي شود به توفيق نسبي برسد.

 

 

 

نقد نمايش فقط به خاطر من