نگاهی به نمایش بیوه سیاه بیوه سفید
خسته از جفای زمانه
افغانستان یعنی کشتار. یعنی مرگ بخاطر هیچ. یعنی خبرهای بد و ناگوار. چرا سرزمین کهنی که مجسمه های بودایش در نوع خود بی نظیرترین در جهان هستند، باید چنین ظلم و جفایی را تحمل کند؟ ایراد از مردمانش است؟ از دولت و حکومتش است؟ یا از بیگانگان طمع کاری است که برای غارت منابع اش دندان تیز کرده اند؟ دلیل آن هر چه باشد، یک موضوع غیر قابل انکار است: افغانستان در زیر یوغ ظلم و ستم در حال نابودی است و مردمانش از جور زمانه خسته هستند.
نمایش “بیوه سیاه بیوه سفید” نوشته"مژگان خالقی" که به کارگردانی "حسن جودکی" در عمارت نوفل لوشاتو به روی صحنه رفته است، داستان ظلم و جفایی است که بر افغانستان روا شده است. مگر می شود از افغانستان حرف زد و از بیدادی که بر مردم مظلومش رفته حرفی به میان نیاورد؟ مگر می شود از افغانستان حرف زد و فریادهای زنان و کودکان را که از ظلم و جور به تنگ آمده اند را نشنید؟ مگر می شود از افغانستان حرف زد و درد قومی که در زیر چکمه های ستم له شده اند را نشیند؟ "بیوه سیاه بیوه سفید" تجربه ای بازیگوشانه است که قصد دارد تماشاگر خود را به عمق فاجعه ای که در قرن مدرن و پر رسانه بیست و یکم اتفاق می افتد، ببرد. فاجعه ای که در آن می توان صدای خرد شدن استخوان های قومی را به وضوح شنید.نمایش فرسودگی و چروکیدگی چهره زن افغان را روایت می کند که نه تنها در صورت بلکه در روح و روان هم به پیری زود رس رسیده است. درد و رنج دختران افغان را نشان می دهدکه در سنین کودکی به کهنسالی رسیده اند، کودکانی که به اندازه افراد مسن تجربه زندگی دارند. بیوه سیاه بیوه سفید ادای دینی است به تمام زنان زجر کشیده افغان. کسانی که بی هیچ گناهی زیر چرخ دنده های ناعادلانه زندگی نا برابر له شده و به زندگی اشان به تاراج رفته است. زنانی که هیچ فریاد رسی به فریادشان نرسید. نمایش در واقع واکاوی پر درد و رنج زن افغان در قالب یک مونولوگ بلند است که با تمام وجود هزار توهای ذهن خود را به معرض نمایش می گذارد. تنها شخصیت نمایش دختر جوانی است که زندگی خود را به روی دایره ریخته و تمام زوایای آن را با جزئیات کامل روایت می کند.
الگوی نمایش، الگویی مبنی بر رفت و برگشت روایی از زمان حال به گذشته و بر عکس است بدون اینکه تماشاگر متوجه این رفت و برگشت باشد. آمیخته شدن عناصر دراماتیک از جمله شخصیت پردازی، تعلیق، کشمکش و...در روند روایت گری، بر جذابیت های نمایش می افزاید. نمایش، قواعد تثبیت شده و کلیشه های معمول را در هم می شکند و از اینکه روایتی متفاوت بر صحنه پدید آورد، ترسی ندارد. نمایش فارغ از قواعد معمول و شناخته شده دیگر نمایش ها، سعی دارد اتصال خود با اصول موجود دراماتیک را برقرار کند و از این رو رویکردی متفاوت را در پیش گرفته است. نمایش در روایت و جا عوض کردن های شخصیت اصلی حاوی تلنگرهای حسی و ذهنی به تماشاگر است که به عنوان تجربه شخصی، قدرت بارور کردن ذهن تماشاگر را دارد.
ایده اصلی نمایش بر اساس روایت پر درد و رنج زندگی زنان افغان بنا شده است. ایده ای که در لابلای توصیفات زندگی وی طوری تنیده شده که تماشاگر به سختی متوجه هنجار شکنی های موجود در آن می شود. شخصیت نمایش در موقعیت های مختلف طوری عمل می کند که انگار تمام وقایع جلوی چشمان بیننده به وضوح زنده می شود. گذشته و حال شخصیت در دو بعد واقعیت و خیال در هم می آمیزد و در انتها روایتی سه بعدی از وضعیت زن افغان به دست می دهد. اگر از منظر اصول روایی معمول به نمایش نگاه کنیم، مواردی مانند عدم انسجام روایت و عدم قرار گرفتن روایت های پراکنده در امتداد هم را می توان به عنوان نقطه ضعف بیان کرد. اما نمایش با هوشیاری محرک های ذهن و احساسات تماشاگر را به تکه های الهام بخشی تبدیل می کند و در نهایت موفق می شود خلاء های موجود را بخوبی هم پوشانی کند. از طرفی دیگر، نگاه نمایش به مسئله جنگ نگاهی انسانی است، هر چند محرک اصلی در نمایش را جنگ بوجود آورده است. ترجیح نمایش این است که سرگذشت زن افغان را از بین ناله ها و فریادهایش استخراج کند. سرگذشتی که بی سرانجامی و اغتشاس و همین طور بیهوده گی را در ذهن متبادر می کند. همه موضوعات و گرفتاری های دختر جوان در خطی بی پایان پیش می رود و انگار قرار نیست این وضعیت در نهایت سروسامان بگیرد.
علاوه بر اینها مفهوم فلسفی زمان هم در نمایش به چالش کشیده می شود. گویی شخصیت های نمایش که همگی توسط یک بازیگر روایت می شوند، بر روی دستگاه تردمیل در حال دویدن هستند، بدون اینکه به جایی برسند و یا چیزی را به اثبات برسانند. نمایش نگاهی بی واسطه و عاری از هرگونه تعارف به موضوع جنگ دارد. جنگ عامل از بین برنده احساسات، عواطف و احتیاجات عادی و طبیعی انسانی است. عاملی که باعث می شود هیچ نقطه حماسی و درخشانی در کارنامه آشفته او به جا نگذارد. زن چشم ناظر و ثبت کننده وقایع و نماینده نگاه برتر است که تمام حس های انسانی و مادرانه اش را از دست داده است.
کارگردان نمایش تمام پتانسیل متن و شگردهای اجرایی را به کار می برد و موفق می شود تا اجرایی استلیزه را به صحنه ببرد. بازی تنها بازیگر نمایش افت و خیز های شخصیتی کارکتر نمایش را به خوبی نشان می دهد و طراحی صحنه هم اگر چه در نهایت ایجاز انجام شده، اما با المان هایی که بیشتر بر گرفته از پوشش زنان افغان است، جغرافیای مورد نظر نمایش را برای تماشاگر به ساد گی هر چه تمام تر به نمایش گذاشته است.بیوه سیاه بیوه سفید بیانیه درد آور وضعیت زنان کشوری است که هر چقدر فریاد کشیده اند، صدایشان به جایی نرسیده است اما باز دست از تلاش برنداشته اند تا شاید تاریخ گواهی باشد بر این همه ظلم و ستم.
وبلاگ شخصی سعید محبی کارشناس وپژوهشگرفرهنگی وهنری،سینما وتاتر