سوزنبان
فرهنگی هنری تحلیلی  
قالب وبلاگ

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

فیلم نوشت: بزرگراه

نویسنده: سعید محبی

1.خارجی.شب.خیابانی در شهر

چند نما ازخیابانی شلوغ وپررفت و آمد درشهر.ازدحام وهمهمه مردم وماشینها.صدای بوق زدن وترافیک ماشینها. پیتزا فروشی سوپر استارمملو ازجمعیت است.عده ای روی صندلی نشسته وغذا میخورند.عده ای دیگردرصف ایستاده اند تا غذای خود رابگیرند.درحیاط پیتزا فروشی بچه ها درحال بازی باسرسره هستند.خانواده ای بااتومبیل آخرین مدل درکنارمغازه پارک کرده و سرنشینان آن پیاده  شده و داخل مغازه می شوند. سطل بزرگی در گوشه ای از خیابان ودرکنار پیاده روقراردارد.داخل سطل واطراف آن پرازکیسه های زباله وجعبه های پیتزاست.کارگری با لباس سفید وپیشبندوکلاه آرم دارازمغازه خارج شده وکیسه های بزرگ زباله را داخل سطل می اندازد ومی رود.

مرجان دخترک ده  ساله پشت درخت بزرگی نزدیک  به سطل ایستاده و رفتن کارگر پیتزا فروشی رامی نگرد.آرام به طرف سطل میرود وداخل آن راجستجو می کند.چند جعبه از داخل سطل درآورده وارسی می کند و درنهایت به کناری می اندازد. بالاخره یکی از جعبه ها را برداشته و داخل آن را می نگرد.جعبه را کنار گذاشته و مجدد داخل سطل را جستجو می کند. بطری نوشابه نیمه خورده ای را برداشته ومی رود.

2.خارجی.شب.بزرگراهی درشهر(ادامه)

کنار بزرگراه با نور چراغ  برق روشن شده است. مرجان زیر نور چراغ برق می نشیند. جعبه پیتزا و بطری نوشابه را روی زمین می گذار و کیفش را از دور گردنش درمی آورد. کیفش را باز می کند وبسته های فال حافظ را بیرون آورده وکناری می گذارد.عروسک کهنه ورنگ ورورفته ای رادرآورده وبه تیرچراغ برق تکیه می دهد بعدچند لیوان پلاستیکی وچند بشقاب اسباب بازی را بیرون آورده و جلوی خود و عروسک می گذارد.فالها را داخل کیف می گذار وسپس کیف را به گردنش می آویزد.

مرجان:خب حالا وقت شامه...دستات رو شستی دخترم؟

عروسک حرکت نمیکند.مرجان ظرفهارا می چیند.از داخل کیفش چاقوی کهنه و بی دسته ای را بیرون می آورد.

مرجان: اگه دستات کثیف باشه مریض میشی. بعد باید بریم درمانگاه وآمپول بزنیم. آمپول خیلی درد داره همش گریه می کنی.

مرجان جعبه پیتزا راباز می کند.چند تکه پیتزای نیم خورده دردرون آن وجود دارد.با چاقو آن را به شکل مثلث های کوچک بریده وداخل ظرفها می گذارد.

مرجان: دیدی داداش قاسم مریض شد؟ همینجوری شد  دیگه.دستاش رو با صابون نشسته بود.بعد مریض شد بردنش مریض خونه .اما اونجا هم خوب نشد. آخرش هم بردنش پیش عمه نرگس تا بااون زندگی کنه...بابا می گه عمه نرگس راحت زندگی میکنه...بابا میگه هر کی بره پیش خدا راحت زندگی میکنه...

مرجان بطری نوشابه راباز کرده وداخل فنجانهای پلاستیکی نوشابه می ریزدوجلوی عروسک وخودش می گذارد.

مرجان:حالا که دستات تمیزه بخور...

مرجان مشغول خوردن می شود وبه عروسک هم می دهد.

مرجان:زود بخورکه دیرمون شد.باید بریم خونه. مامان بدش میاد دیربریم...همش غرمیزنه ومیگه:دختر بایدهوا که تاریک شد بیاد خونه.خوب نیست تا دیروقت بیرون باشه.

مرجان مشغول خوردن است  و به عروسک هم غذا می دهد .دوربین بالا می رود. مرجان درکنار تیرچراغ برق نشسته وبا عروسکش غذا می خورد.نور چراغ لکه بزرگی برروی زمین ایجاد کرده که مرجان درمرکز آن است.ماشین ها باسرعت از کنار مرجان می گذرند.

دوربین بالاتر می رود.مرجان ولکه نور کوچکتر می شوند.صدای ماشینها بلند وبلندتر می شود.

تیتراژ.

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ] [ 9:8 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش الي و روياهايش

راهنماي رفتار با كودك

سعيد محبي

مهمترين اصل در نمايش كودكان و به طور مشخص نمايش نوجوانان،توجه به نيازهاي مخاطب به خصوص دنياي پر تب و تاب دروني آنان است.دوران نوجواني زمان شكل گيري شخصيت فرد است.در اين دوره بيشتر از هر زمان ديگري نياز به الگوهاي رفتاري احساس مي شود چرا كه التهابات دروني كه در فرد نوجوان وجود دارد،اگر به موقع و بجا مديريت نشود،مي تواند عواقب مخربي به همراه داشته باشد.در چنين زماني تئاتر چه كاركردي دارد؟اگر قبول داشته باشيم كه هنر نمايش آئينه تمام نماي دنياي امروز است،اين هنر در اين زمان خاص چگونه كارايي پيدا مي كند؟اصولن نمايش در دوراني كه شخص در جستجوي خويشتن خويش است و در التهابات نوجواني لحظه يي آرام و قرار ندارد،چه حرفي براي گفتن دارد؟

دوران نوجواني از چند منظر داراي اهميت است.اول اينكه حساس ترين مرحله زندگي بشر است چرا كه بلوغ در اين زمان صورت مي گيرد.بلوغ آغاز زندگي اجتماعي و بدست گرفتن سرنوشت توسط فرد است.اگر شخص در اين قسمت عملكرد مناسبي نداشته باشد،نمي تواند كشتي زندگي خود را به سلامت به ساحل نجات ببرد.كودكي و به تبع آن نوجواني دوره اي از دوران زندگي انسان است كه بازگشت ندارد،دوره اي كه همگي آن را تجربه كرده و از كم و كاست آن با خبريم.اين دوره هم مانند هر دوره سرنوشت ساز ديگري تئاتر خاص خود را دارد.تئاتري كه به تمام نيازهاي روحي و رواني شخص پاسخ در خور بدهد.

الي و روياهايش نمايشي براي نوجوانان يعني گروه سني هشت الي پانزده سال است.اين گروه در طول تاريخ تئاتر مهجور مانده اند و كمتر تلاشي براي اجراي نمايشي در خور سن آنان به روي صحنه رفته است.بي شك چنين قصوري از روي عدم مديريت مناسب در سطح كلان هنر نمايش صورت گرفته است كه هيچ اغماضي هم در اين خصوص پذيرفته نيست.الي و روياهايش اصل  ارتباط خود با مخاطب را بر روي عنصر فانتزي گذاشته است.نمايش متعلق به گروه موسوم به فانتزي نوجوان است.در اين دسته داستان هايي نقل مي شود كه وقايع آن مربوط به نوجوانان است.در الي و...هم قهرمان نمايش الي دختري پانزده شانزده ساله است كه پدرش براي بار دوم ازدواج مي كند و براي الي نامادري مي آورد با اين تفاوت كه اين نامادري بسيار مهربان و دوست داشتني است.علاوه بر اين نمايش به دسته فانتزي موسوم به فانتزي رفتار كه نوعي از كمدي رفتاراست،تعلق دارد.در اين نوع از نمايش،برخورد هاي طنز آميز افراد جامعه با يكديگر بسيار متداول است و رابطه ها در بستري از طنز تعريف مي شود.اين خصوصيات علاوه بر اينكه نمايش را جذاب مي كند،جنبه هاي سرگرم كننده گي آن را هم افزايش مي دهد.در نتيجه نمايش ساعتي خوش و سرگرم كننده براي مخاطب خود مي سازد و موفق مي شود در اين بخش به توفيق نسبي برسد.

الي و... در بستر فانتزي داستان خود را تعريف مي كند.تعريف عاميانه وبسيار ساده فانتزي يعني اينكه به يك مقوله به شكل ديگري نگريسته شود.اين موضوع به نويسنده و كارگردان اين امكان را مي دهد كه از سد محدوديت ها بگذرد و بتواند با نوآوري درمولفه هاي زمان و مكان،خلاقيت جديد و ويژه اي را بيافريند.مزيت استفاده از فانتزي در اين است كه مي تواند به سخت ترين بخش هاي نمايش كودك ظرفيت اجرايي ببخشد.

عنصر فانتزي همچنين تاريخچه يي طولاني دارد.شايد از زماني كه انسان پا بر روي كره خاكي گذاشت اين مسئله هم با او بوجود آمد.بشر اوليه با فانتزي آشنايي كامل داشت به طوري كه از بدو زندگي اش در روي كره خاك براي شفاف كردن انگيزه هاي طبيعي و حوادث غير مترقبه از آن استفاده مي كرد.وقتي سيل يا زلزله يي رخ مي داد يا ساعقه درخت ها را مي سوزاند و خاكستر مي كرد،آن چه به ذهن كوچك انسان نخستين خطور مي كرد،رام كردن نيروهاي طبيعي بوسيله برخي حركات و مراسم هاي آئيني و سنتي بود.بتدريج به ريشه هاي حوادث فكر كرد و براي هر كدام از آنها داستاني ساخت.فانتزي نتيجه تراوشات ذهن انسان نخستين در باره حوادثي بود كه تا آن زمان برايش هيچ توضيحي نيافته بود.انسان در هيچ زماني از زندگي فارغ از اين مسئله به جهان نگاه نكرده است.براي همين نسبت به موضوعات تخيلي هميشه تعلق خاطر داشته است.

داستان الي و روياهايش در باره الي دختر بچه يي است كه با نامادري خود سر ناسازگاري دارد.صحنه آشنايي و ارتباط آنها با همديگر بر اساس چالش بزرگي آغاز مي شود كه در آن الي براي شركت در اردو از خانه خارج شده و پدر در همين زمان نامادري را به خانه مي آورد.يك جايگزيني كه هيچ پايان خوشي نخواهد داشت.الي مادرش را در چهارسالگي كه سن وابستگي كامل به والدين است از دست مي دهد و در ده سالگي پدر،نامادري به خانه مي آورد.نامادري الي كه لوسي نام دارد بر خلاف ديگر نامادري ها بسيار مهربان و در عين حال فوق العاده منظم است.در مقابل الي دختري شلخته است به طوري كه هيچ وقت اتاقش رنگ و بوي نظم را نگرفته و هميشه نامرتب و بهم ريخته است.همين مسئله باعث چالش بين آن دو شده به طوري كه وساطت پدر هم نمي تواند كاري از پيش ببرد.الي تمام وقت خود را با دوستان خيالي خود مي گذراند دوستاني كه وسيله يي براي تبديل رويا به واقعيت براي الي هستند.الي با آنها و با ترفندهايي مانند نور قرمز و بعد نور سبز به منزله دو دنياي واقعيت و خيال،مرزي بين اين دو دنيا مي كشد و آنها را به طور كامل از يكديگر جدا مي كند.

الي و... در روساخت خود قصه ي ساده يي را روايت مي كند.قصه يي در باره روابط خانواده گي.پس از سال ها پدر مي خواهد ازدواج كند و به زندگي خود و تنها فرزندش، الي سر و سامان دهد.اما آنچه در زير ساخت شاهد ش هستيم نمايش به كهن الگويي مهمتر اشاره مي كند:فقدان مادر به عنوان موجودي عاطفي به هيچ وجه قابل تكرار و جايگزيني نيست.نمايش به نوعي راهنماي رفتار با كودك و در اصل رفتار شناسي والدين با فرزندان است.الي نمايشي در باره آسيب شناسي روابط والدين با فرزندان است در جايي كه زنجيره اعتماد و ارتباط بين آنها از بين رفته است.الي و... به عنوان نمايشي براي نوجوانان بر خلاف تئاتر بزرگسال،از فانتزي به سمت واقعيت حركت مي كند.هر چقدر فانتزي و مناسبات آن در نمايش هاي عادي،عنواني فرعي به حساب مي آيد و ورود به آن كمتر مورد توجه قرار مي گيرد،اما در نمايش هاي موسوم به كودك و نوجوان امري طبيعي به حساب مي آيد.الي و... از فانتزي به وفور استفاده مي كند به طوري كه تفكيك اين دو از همديگر ممكن نيست.

اما ويژه گي اصلي فانتزي ،دارا بودن عناصر خيال در فضايي خود- منسجم است،فضايي كه منطق و قوانين خاص خود را دارد كه با منطق و قواعد نمايش هاي عادي بسيار متفاوت است.قوانين در فانتزي تابع خيال و وهم است.اين به آن معني نيست كه هر اتفاقي خارج از قوانين نمايش هاي معمولي باشد،در آثار فانتزي قابل اجراست.بلكه مانند هر اثر ديگري نمايش با مايه هاي فانتزي داراي قوانين خاص خود است كه مهمترين آن قابل باور بودن نمايش و داستان در عين تخيلي بودن آن است.

الي و روياهايش را"سوزان زدر" نوشته و"مرتضي سعيديان" و"بهرام بهبهاني" آن را كارگرداني كرده اند.نمايشي كه مهمترين خصوصيت خود را در جايگزيني انسان بجاي حيوان قرار مي دهد.به اين معني كه نمايش از شخصيت هاي انساني بجاي كاركترهاي حيواني استفاده مي كند،موضوعي كه كمتر مورد توجه قرار مي گيرد.از سوي ديگر،تئاتر كودك و نوجوان به معني تقليدي از تئاتر بزرگسالان در اشل كوچك و با قهرمانان كودك ونوجوان نيست.اين گونه نمايشي امكانات و ويژه گي هاي خاص خود را دارد.مهمترين خصوصيات تئاتر نوجوان دارا بودن بار آموزشي،انتقال تجربه از نسلي به نسل ديگر و تفسير و تحليل سئوال هاي مهمي است كه در ذهن انسان بخصوص در دوران نوجواني وجود دارد.در نمايش نوجوانان وزن مسائل آموزشي بيشتر است البته اين به آن معني نيست كه از ديگر جنبه هاي نمايشي غافل باشد.علاوه بر آن نمايش بايد جالب،جذاب و هيجان انگيز باشد.   

         الي و... بازي هاي يكدست و طراحي صحنه و لباس پذيرفتني دارد.مارال فرجاد در نقش لوسيل(نامادري) و مهدي شاه پيري در نقش فريزبي(دوست خيالي الي )از بقيه درست تر عمل مي كردند.صحنه نمايش دو قسمت اصلي داشت كه شامل اتاق الي و اتاقي مشترك در خانه است.البته صحنه هايي هم مثل سالن بولينگ وجود دارد كه بسيار كم هستند.بهر حال الي و روياهايش نمايشي براي نوجوانان است كه دغدغه حل معضلات روز نوجوانان را هم دارد.چنين دغدغه مندي در كنار اجراي به نسبت روان لحظاتي ديدني براي تماشا فراهم كرده است.  

[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 16:37 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهي به بيست و چهارمين جشنواره تئاتراستان سيستان و بلوچستان

دست هزاران هزار بلوچ

 

سيستان زادگاه ابر قهرمان ايراني رستم دستان،شخصيت اصلي و محوري شاهنامه است.عجب كه در اين ديار همه چيز با نمايش عجين شده است.همه چيز به قول نمايشي ها،دراماتيك است.رستم خاكستري ترين قهرمان نمايش ايراني است.قهرماني است با تمام مشخصات شخصيت نمايشي.تيپ نيست.شخصيت است.نقطه ضعف دارد مانند بقيه شخصيت هاي نمايشي.نقطه ضعف اش،همان نقطه قوت شخصيت است.خوبي ها دارد مثل همه.خاكستري است اين قهرمان.هم خوب است و هم بد.اراده يي قوي دارد.در نقطه تعادل ها و هم در جاهايي كه اين نقاط بهم مي خورد، حضوري موثردارد.اين از نشانه هاي قهرمان است.در همه بخش هاي شاهنامه حضور دارد.اين هم يك نشانه ديگر از شخص اصلي نمايش است.بخش اعظم روايت بر دوش اوست.اين هم از ديگر نشانه هاي قهرمان است.در سيستان اگر مردم به تئاتر عشق مي ورزند و با آن زندگي مي كنند،عجيب نيست،آنها در قلب شاهنامه زندگي مي كنند.كتابي به غايت نمايشي با تمام مولفه هاي دراماتيك.براي همين است كه مي گويند سيستان تئاتر خيز است و جماعت تئاتري بسياري دارد.اين سخن با ديدن كارها و نمايش ها برايم ثابت شد.

سيستان به تفتان مي نازد.از چشمه هايش سيراب مي شود و از عشق به وطن،رستم پرورش مي دهد.رستم هم سهراب پرورش مي دهد كه عشق پدري در دلش شعله مي كشد تا باشد كه عشق پدري در دل هر ايراني شعله ور شود.سيستان چنين سرزميني است و براي من كه اولين بار و از نزديك با تئاتر سيستان آشنا مي شوم،شگفتي ها ي بسياري دارد براي بيان و تجربه كردن.در اين ديار نمايش ارج و قربي دارد عظيم .هر كه تئاتري است را بر صدر مي نشانند و بسيار عزيز مي دارند كه اين از خصلت سيستاني و بلوچستاني جماعت است.نمايش برايشان مهم است و البته هر كه نمايش كار و پيشه اش باشد.دليل اين حرف هم جدول جشنواره هاي مختلف است.جشنواره اي نيست كه در گوشه اي از اين كشور برگزار شود و از سيستان و بلوچستان نمايشي در آن نباشد.فرزندان اين مرز و بوم با هر وسيله اي كه شده چراغ اين هنر را روشن نگه مي دارند.خوشا به غيرتشان.

درجشنواره بيست و چهارم تئاتر امسال سيستان و بلو چستان پنج نمايش شركت داشتند.هر چند تعداد نمايش ها كم بود،اما كيفيت آثار قابل توجه بود."خواب بعد از تنهايي سياوش"نوشته"مهدي كوشكي"به كارگرداني"رامين رخ افروز"،"اين حياط و اون حياط"نوشته"حسين صفي"به كارگرداني"هادي باراني"،"مكبث"نوشته"منصور فارسي"به كارگرداني"مهدي تقي زاده"،"شام آخر پرده آخر"نوشته"اميد رضا مير"به كارگرداني"علي جامي"و"آدم برفي"نوشته"سيد ابوالفضل هاشمي"به كارگرداني"آناهيتا ريس باف" عناوين نمايش هاي شركت كننده در جشنواره بودند.

خواب بعد از تنهايي سياوش اثري در ژانر وحشت است.اين ادعايي است كه كارگردان نمايش عنوان مي كند.در تئاتر كشور كه تنوع ژانري وجود ندارد،اجراي نمايش در گونه يي متفاوت،فرصتي مغتنم و جذاب براي تماشاگر هنر نمايش محسوب مي شود.نمايش داستان خانواده يي را روايت مي كند كه به تازه گي مادر خود را از دست داده اند.پري،سعيد و صبا سه عضوي هستند كه اعضاي خانواده را تشكيل مي دهند.دايي و داماد(پيام)دو شخصيت فرعي اما مهم در روند داستان به حساب مي آيند.توهمات صبا و مسائلي كه بعد از مرگ فريده(مادر)برايش پيش مي آيد،به اندازه يي عجيب و غير قابل باور است كه بقيه افراد را هم تحت تاثير قرار مي دهد.سياوش عنصري از دنياي بيرون و نماد معصوميتي است كه از روز ازل در نهاد انسان قرار دارد.با مرگ او صميميتي كه در درون دنياي انسانهاي نمايش وجود دارد از بين مي رود.

مهمترين مسئله نمايش رفت و برگشت آن بين دنياي درام و نمايشي با موضوع جن گيري و شمن نيزم است.از آنجاييكه نمايش در اين رفت و آمدها مرز درست و مناسبي را بين دو دنياي مورد اشاره رعايت نمي كند،باعث مي شود روايت از هم گسيخته شود.چنين موضوعي موجب چند پاره گي متن نمايش شده و در نتيجه بيننده را در ميانه راه باقي مي گذارد.اما مهمتر از اين،شبكه استدلالي است كه در نمايش انسجام لازم را ندارد.دليل اين مسئله هم اين است كه حوادث نمايش به شكل علت و معلول به همديگر وصل نشده و هر ماجرا يا داستاني كه در پيرنگ نمايش مطرح مي شود،علت ماجراي قبلي و معلول داستان بعدي نيست.نتيجه اين بهم ريختگي پايان غير قابل باور نمايش است.اشكال در شبكه استدلالي تنها بر روي پايان نمايش اثر نگذاشته،بلكه موجب گم شدن خط داستاني آن هم شده است.با اين اوصاف تماشاگر ديگر دغدغه دنبال كردن حوادث نمايش را ندارد.دكور نمايش سازه بزرگ و پر جزئياتي است كه بجز پر كردن طول صحنه،خاصيت ديگري ندارد.رويكرد دكوراتيو كارگردان به طراحي صحنه با درون مايه نمايش مطابقت دارد و اين از نقاط مثبت نمايش محسوب مي شود.اما مشكل دكور در كنار رويكرد درست،گسترده گي در عرض و عدم كارايي آن است.بازيگران تمام سعي خود را به كار مي برند تا به شخصيت نمايشي خود به بهترين نحوه ممكن جان ببخشند و در اين راستا تلاش صادقانه اشان قابل تقدير است.  

نمايش اين حياط و اون حياط عنوان تنها نمايشي است كه از انجمن نمايش زابل در بيست و چهارمين جشنواره تئاتر سيستان و بلوچستان شركت كرده است.داستان نمايش در باره سيامك و ياسي عكاس و خبرنگار روزنامه هستند كه بطور اتفاقي متوجه مداركي دال بر سوءاستفاده كردن وكيل و يكي از بازپرسان از موقعيت اشان شده اند...

شايد بتوان مهمترين مسئله نمايش را در عدم باورپذيري آن دانست.اشكال ايجاد شده در اين بخش از دو مسئله سرچشمه مي گيرد.اول مستقيم گويي كه در بخش هايي از نمايش اتفاق مي افتد.در قسمت هايي كه آدم هاي نمايش شروع به مستقيم گويي مي كنند،تمام اطلاعات را به يكباره بر روي دايره ريخته و با شلختگي بخش مهم اطلاعات را به تماشاگر و بدون هيچ خلاقيتي ارائه مي دهند.مستقيم گويي و به تعبيري شعار گل درشت دادن توسط هر اثر نمايشي كه اتفاق بيفتد،باعث از دست رفتن داستان و كيفيت دراماتيك آن مي شود.حال اگر عدم يكدستي در گفتار و ديالوگ هاي نمايش را هم به آن اضافه كنيم،ملغمه يي بدست مي آيد كه سر در آوردن از آن كار هر كسي نيست.

داستان اصلي و به تبع آن داستانك هاي نمايش هيچكدام به سرانجام مناسبي نمي رسند براي همين آدم هاي نمايش بلاتكليف مي مانند و گويي سرنوشتشان درميانه راه به دست فراموشي سپرده مي شود كه اين مسئله با اصول درام مغايرت دارد.نمايش مهمترين امتياز خود را در بازي بازيگران مي يابد.آنها تمام سعي خود را مي كنند تا از پس بازي نقش ها برآيند و در اين راستا به توفيق نسبي مي رسند.نمايش اين حياط و اون حياط در پاره يي از لحظات در خلق اتمسفر مناسب نمايشي موفق عمل مي كند و اين را بيشتر از هر چيز ديگري مديون تلاش بازيگران و راهنمايي درست كارگردان نمايش است.    

سومين نمايش جشنواره،مكبث برداشتي از نمايشنامه مكبث نوشته"ويليام شكسپير" انگليسي است.نويسنده در برداشت از اين درام معروف دنيا به رويكرد اجتماعي-اخلاقي اثر توجه مي كند و از نمايش اجرايي اخلاق گرايانه با مناسبات جامعه امروز ارائه مي كند.متن نمايش در مقايسه با نمايشنامه اصلي تغييراتي داشت كه مهمترين آن متفاوت جلوه دادن وظيفه جادوگران نمايش است.در نسخه اصلي جادوگران سه نفر هستند اما در نسخه فعلي اين تعداد به دو نفركاهش يافته است.علاوه برآن،در نوع كاركرد آنها هم مسائلي وجود دارد كه از جمله مي توان به تغيير وظايف و كاركرد آنان اشاره كرد.از جمله ايفاي نقش مردم ،رقصندگان و... در كنار نقش اصلي نمايش.جادوگران در نمايش مانند نسخه اصلي فقط پيشگويي نمي كنند،بلكه صحنه ها را تفسير كرده و بعضي موارد را هم توضيح مي دهند.كارگردان در طراحي صحنه و لباس رويكرد معناگرايانه را مد نظر قرار مي دهد براي همين در اين دو بخش شاهد استفاده از المان هاي كلي بجاي استفاده از جزييات مي باشيم.با چنين مشخصه يي،شخصيت هاي نمايش داراي عمق بيشتري مي شوند كه اين از نقاط قوت نمايش به شمار مي آيد.

زن زردپوش كه در واقع پيشنهاد نمايش است،بيانگر درون متلاطم و تزلزل آميز ليدي مكبث است.تغييرات در رنگ لباس وي نيز كه در فواصل مختلف صورت مي گيرد،بخوبي اين مسئله را ثابت مي كند.توهم مكبث و همسرش در نمايش بخوبي بيان مي شود و كارگردان در برگردان متن و همچنين در برداشت از متن اصلي،موفق مي شود اجرايي يكدست البته با توجه به رويكرد انتخابي خود را بر روي صحنه ببرد.نمايش براي نشان دادن وجوه مختلف شخصيت ها اقدام به طراحي حركت بر اساس نوع شخصيت مي كند كه به غير از پاره يي موارد،به توفيق نسبي مي رسد.در مجموع مكبث از نمايش هاي خوب جشنواره بود كه براي به صحنه بردنش،گروه متحمل زحمات بسياري شده بود.

شام آخر پرده آخر،ديگر نمايشي بود كه در جشنواره به روي صحنه رفت.داستان نمايش در باره دو زوج هنري است كه در طول زندگي حس ها و روابط شان به روزمره گي افتاده و حالا بجاي لذت بردن از زندگي از لحظه به لحظه آن رنج مي كشند.زوج هاي نمايش بچه ندارند و به نوشته ها و آثار هنري خود به عنوان كودكان و فرآورده هاي توليدي خود نگاه مي كنند.بحث ها و تكه كلام هايي كه بين آنها رد و بدل مي شود،رويه يي روشنفكرانه دارد.مسئله اصلي آدم هاي نمايش شكاف بين روابط و احساسات آنهاست.در دنياي آنها فاصله زيادي بين زندگي هنري و زندگي واقعي شخصيت ها وجود دارد.فاصله يي از جنس تفاوت بين واقعيت و حقيقت .در دنياي آنها واقعيت آن چيزي است كه در دنياي امروزي وجود دارد و حقيقت تصور ذهني و آرماني انسان هاست.نمايش به چنين رويكردي اقبال نشان مي دهد و تصويري كه از زندگي امير و ترانه (زوج اصلي نمايش) نشان مي دهد،شامل روابط سرد بين آن دو است.

نمايش مهمترين امتياز خود را در طرح مسائل روز مي يابد.مسائلي كه گريبانگير افراد جامعه است.شكاف بين زوجين و سرد شدن روابط عاطفي آنها به عنوان اصلي مهم در زندگي افراد مورد توجه قرار مي گيرد.تغيير و در واقع دفرمه شدن روابط آدمهاي نمايش تا مرز فروپاشي زندگي زناشويي اشان پيش مي رود.امير نويسنده يي است كه جانبدارانه به اتفاقات و روابط دنياي خود مي نگرد و در باره ديگران به راحتي قضاوت مي كند.تضاد ميان زندگي هنري و زندگي واقعي افكار و انديشه هاي او را دو پاره كرده و وي را در دايره يي كه هيچ سودي برايش ندارد،به دور خود مي چرخاند.امير به عنوان نويسنده يي كه عضو جامعه روشنفكري است،از بيان و توجيه كوچكترين رفتارش هم عاجز است .در دادگاهي كه به شكل مجازي در صحنه تشكيل مي شود،به استدلال هاي پوچ و تو خالي رو مي آورد در حالي كه هيچ راهي براي تبرئه خود ندارد.

نمايش نوعي تصنع را با خود به همراه دارد كه اين مسئله در بخش هايي از جمله متن و به تبع آن در كارگرداني و بازي ها هم نمود يافته است.شام آخر پرده آخر در بخش طراحي صحنه و لباس رويكردي رئاليستي را مد نظر قرار مي دهد و در اين بخش با اندكي اغماض به توفيق مي رسد.شام آخر...آئينه تمام عيار جامعه امروزي ماست.جامعه يي كه روز به روز در حال تهي شدن از روابط و احساسات انساني است.

آدم برفي آخرين نمايشي بود كه در جشنواره به روي صحنه رفت.آدم برفي بر اساس داستان كوتاهي از"اسلاومير مروژك" توسط"سيد ابوالفضل هاشمي" براي صحنه نوشته و"مجتبي رضايي" آن را براي صحنه تنظيم كرده است.آدم برفي داستان خانواده يي است كه فرزندانشان در گوشه يي از خيابان يك آدم برفي ساخته اند اما همين مسئله باعث مي شود به دردسر بيفتند.هر كدام از افراد سرشناس شهر با ديدن آدم برفي به اين توهم مي افتند كه بخشي از اندام آدم برفي مانند اندام آنهاست و براي همين بايد از بين برود.

مروژك نويسنده داستان كوتاه آدم برفي با قلمي قدرتمند به خودخواهي هاي افراد جامعه مي پردازد و سندي تاريخي از رذالت هاي اخلاقي آدمي را ارائه مي دهد.نويسنده با اقتباس از داستاني كوتاه به ظرفيت هاي داستاني و نمايشي صحنه هاي تئاتر مي افزايد و فرصتي فراهم مي كند تا بتوان ضمن نقب زدن به دنياي داستاني،وادي درام را نيز غنا بخشد.مروژك نويسنده يي است كه علاوه بر توجه به مسائل سياسي روز دنيا،تعهد خود را در پرداختن به مشكلات روز جامعه به اثبات مي رساند.وي براي عمق بخشيدن به كلام و عمل خود طنز را به كمك مي طلبد و به اين وسيله موفق مي شود تاثير كلام خود را بيش از پيش در عمق جان تماشاگر نمايان كند.نويسنده داستان،آدم برفي را نماد جامعه امروز مي داند كه در آن همه نوع سليقه يي وجود دارد.اما عده يي براي حفظ منافع خود دست به اقداماتي مي زنند كه ديگران را به خطر مي اندازد.تحميل سليقه و رفتار خود به ديگران از جمله مسائلي است كه نمايش بر روي آن تاكيد دارد.در چنين حال و هوايي نمايش به دنبال لحظاتي مي گردد كه به مثابه سوپاپ اطمينان عمل كرده و رذالت ها را از وجود آدمي خارج كند و به ديگر وجوه انساني فرصت رشد و بالندگي دهد.

كارگردان نمايش(آناهيتا ريس باف)در برگردان و تفسير متن و داستان اقتباسي موارد مختلفي از جمله كاركردطراحي صحنه و بازي ها را مدنظر قرار مي دهد و در نهايت موفق مي شود اجرايي مناسب با حال و هواي داستان به روي صحنه ببرد.نماد هاي داستان در نمايش بسيار ساده شده و اين از حسن هاي نمايش به حساب مي آيد.در اجرا نمايش براي به روز كردن و در واقع كارآمد شدن اثر،از نماد هاي امروزي مانند تبلت،تلفن همراه و...استفاده مي كند كه اين موارد به راحتي در ساختار اجرايي نمايش جايگزين مي شود.آدم برفي خاري در چشم قدرتمندان است همان هايي كه به ناحق مردم را فريب دادند وحاصل رنج و زحمت آنان را به ناحق به دست آوردند.تم ديگري كه در داستان مروژك و به تبع آن در نمايش مي توان يافت،درونمايه بازگشت به خويش است.اين موضوع در بسياري از آثار نمايشي ديگر مورد استفاده قرار گرفته و در اين نمايش با نگاهي انتقادي و طنز مورد استفاده قرار گرفته است.

شايد بتوان مهمترين اشكال نمايش را در ساختار اثر دانست به اين معنا كه راوي نمايش كه همان زن(ماريا)است با پرگويي و نه حتي گزيده گويي،تمام اطلاعات و مناسبات آدم ها را به روي دايره مي ريزد و اين موضوع لطف نمايش را از بين مي برد.اما مهمترين ويژگي نمايش هايي از اين دست كمك به عمومي كردن جريان تئاتر است.اجراي صحنه يي نمايش هايي از اين دست،مي تواند به ايجاد عمومي كردن نمايش كمك كند و در انتها پاي مردم عادي را به صحنه هاي تئاتر كشور باز كند.         

جشنواره تئاتر سيستان و بلوچستان فرصتي است مغتنم تا هنرمندان و هنر دوستان با توانايي هاي اين خطه بيشتر آشنا شوند.باشد كه بماند و سبز هم بماند.     

 

 

 

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 16:7 ] [ سعید محبی ]

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

 

نگاهی به سومین جشواره ی منطقه ای تئاتر سوره ماه حوزه ی هنری- بوشهر

 

سفر به سرزمین دلیران تنگستانی

 

سعید محبی

 

گویی همین دیروز بود که بوی دود و باروت تنها عطری بود که فضای تنگستان را پر کرده بود. آنجا که همه دلیر مردان تنگستانی پای در رکاب رئیسعلی با دشمن خارجی می جنگیدند. به قول قدیمی ها:اجنبی دست کرده بود توی سفره ملت و بدون هیچ ملاحظه و رعایت هیچ آدابی،همه چیزمان را به به یغما می برد. در چنین زمانی و با چنین دشمنی،عده ای به پا خواسته و مقابل دشمن ایستادند. خون اشان سنگفرش خیابان را سرخ کرد اما دست از جنگیدن بر نداشتند. آخرهم همانجا پای همان نخل هایی که با خون اشان آبیاری کرده بودند، جاودانه شدند.و حالا پس از گذشت سال ها، این سرزمین ،بوشهر، همان است که خون سرخ صدها نفر بر زمین اش ریخته شده تا هم زمین سرخ شود و هم زمان.

 دلوارقطعه ای از رزمگاه شیطان و خداست. جایی که تمام کفر مقابل تمام حق ایستاد و این ستیز تا ابد در تاریخ این مرز و بوم می ماند و چون ستاره ای در تارک آسمان این کشور می درخشد.بوشهر همان بندری است که هر متجاوزی که به آن پا می گذارد،سند مرگ خود را نیز امضاء می کند. چرا که هیچوقت فکر نمی کند،بوشهر همان جایی است که مردانی دارد آزاده و سترگ.مردانی با بازوانی پیل افکن و دل هایی که عشق در آن همانند امواج دریا موج می زند. عشق به وطن،صلح و دوستی.

دلیران بوشهری اما تنها هنرشان جنگ نیست،که عشق به خاک و خانواده هم نایاب هنری است که در نهادشان سرشته شده است. همین حس و حال است که هنر دوست اشان کرده و همان طور که مردم خطه های دیگر رازدر دل خاک دارند،آنان نیز رازها ی خویش در دریا نهان کرده اند. رازهایی که گاه در قالب افسانه و امواج خروشان دریا و گاه در قالب نخل های سر بر آسمان سائیده نمود پیدا می کند.از این رودلیرمردان بوشهرهنر ها ساز کردند تا راز های خود را فریاد کنند.افسانه ها سرشتند تا درد و رنج خود را بازگویند تا شاید سبک شوند و سبکبار چرا که راه پیمودن در وادی پرخطر زندگی سبکباری می خواهد.آنهاهنرها همه نیک می دانند و از بین هنرها، هنر نمایش طراوت دیگری دارد.نمایش ریشه در آئین های اجدادی آنها دارد که سال های بسیاری در اینجا زندگی می کرده اند.حال در روزگار کنونی،نسل جدید، نسلی که حاصل  رشادت دلاور مردان و مبارزان تنگستانی است، آرزوها و امیدهای پدران خود در قالب نمایش به تماشا گذاشته اند. نسلی که حالا قصه ها دارد فراوان وداستان زندگی اش فرازو نشیب های بسیار دیده است. حال فرزندان ایران زمین در بوشهر گرد آمده اند تا هنر نمایش را واسطه ای کنند برای تجربه ای مشترک تا هر کدام سهم خود از زندگی را به دست های پر مهر دیگری بسپارد. فرصتی هر چند اندک به نام جشواره ی سوره – ماه.

سومین جشواره ی منطقه ای تئاتر "سوره ماه"حوزه هنری از 17 تا 19 شهریور ماه 93 در بندر بوشهر برگزار شد. در این جشنواره 10 اثر نمایشی با عناوین ذیل به روی صحنه رفت: "شیوع درد تاریخ" نوشته " جواد صداقت" به کارگردانی " سعید گلچمن"   " سرخورده " نوشته " یونس حیدری" به کارگردانی " مجید میرزایی" هر دو از بوشهر، "اتاق گم شده " نوشته " مسعود احمدی" به کارگردانی " سید امین پرس" از فارس، " متولد ماه مهر شصت" نوشته " محمد باقر نباتی مقدم" به کارگردانی " سید محمد خالقی" از کهکلویه وبویر احمد، " گفتگوی خانوادگی" نوشته وکار"عبدالرضا سواعدی" از خوزستان، " مهره ها" نوشته وکار" سلیمه کلانتری" از هرمزگان، " آقای قاضی صدایم را می شنوید" نوشته " مرتضی شاه کرم" به کارگردانی " حسن سبحانی" از هرمزگان، " مثلث تردید" نوشته وکار " مهدی شریفی" از خوزستان، " منطقه صفر " نوشته " ایوب آقا خانی" به کارگردانی " حسن قبادی" و " علی شعائی" از ایلام و" با من حرف نمیزنی چرا؟ " نوشته "کامران شهلایی" به کارگردانی " بابک مهرابی نسب" از" کهکلویه وبویر احمد".نمایش ها در دو پلاتوی استاد"ایرج صغیری" واستاد"رمضان امیری" مجتمع فرهنگی هنری 9 دی بوشهر به روی صحنه رفتند.

شیوع درد تاریخ نخستین نمایشی بود که در جشنواره به روی صحنه رفت. داستان نمایش در باره یک رزمنده وجانباز شیمیایی است که در جبهه ودر هنگام زخمی شدن با پرستاری مسیحی آشنا می شود واین آشنایی به عشق کشیده می شود. دختر مسیحی مسلمان می شود وبا مرد رزمنده ازدواج می کند.حاصل عشق آنها پسری است که در هنگام پنج سالگی مادرش را از دست می دهد. پسر مانند پدر مشکل تنفسی دارد و با همسرش که او را برای خودش می خواهد نه در خدمت خانواده،درگیر است. تصادف دو قطار با یکدیگر که گویی آنها در داخل آن هستند و هیچ بازمانده ای ندارد، سر نوشت و نقطه پایان نمایش است.

مهمترین ویژگی نمایش، هماهنگی ظرف ومحتوای اثر است. به این معنا که داستان نمایش با شیوه اجرایی همخوانی قابل قبولی دارد. ماجرای نمایش حکایت خانواده کوچکی است که در اوج جنگ ایران و عراق ودر موقعیتی خاص (شیمیایی شدن زن و مرد) پیوند اولیه و نقطه شروع تشکیل آن بوجود می آید. ازدواج زن ومرد در جبهه ودر نهایت تولد پسری که ثمره عشق آن دو به یکدیگر است ، هسته اصلی داستان را تشکیل می دهد. نوع روایت نویسنده از داستان ، نموداری خطی و ساده نیست. وی سعی می کند داستان را با اوج و فرودهای داستانی روایت کند تا مخاطب را در سر تا سر نمایش با خود همراه کند. بجز تصادف دو قطار با یکدیگر و ازدواج دو جانباز شیمیایی در جبهه در حالیکه هر دو مجروح شمیایی شده اند، جذابیتی در داستان وجود ندارد. برای همین نویسنده الگوی روایت را به هم می ریزد وداستان را به صورت متقاطع تعریف می کند. چنین ترفندی باعث می شود بر جذابیت داستان نمایش افزوده شود ودر نهایت با پس وپیش کردن داستان و داستانک ها، دارای پیچیده گی وتعلیق گردد.تمام هوشمندی نویسنده در این است که با ایجاد ترفندهای نمایشی اجازه نمی دهد روند روایی داستان از دست مخاطب خارج شود. کارگردان نمایش با ایجاد فضایی کاملا ذهنی در صدد بر می آید تا بر دنیای نویسنده مهر تائید بگذارد. دکور با رنگ قالب سفید در کنار لباس های سفید رنگ،همگی تداعی گر فضایی بیمارستانی است که در خدمت حال و هوای اثر می باشد. در کنار قصه ساده نمایش که نویسنده آن را با پیچیده گی های متعدد تعریف می کند، کارگردان هم با به کار بردن ترفند های صحنه ای از جمله استفاده از رنگ سفید در تمام اجزاء ، بازی با پس زمینه که به شکل کلاویه های پیانواست و تاکید بر رنجی است که آدمهای نمایش می برند، چترهای سیاه وبازی با آنها، نور های چراغ قوه ای که سایه های لرزانی به نشانه انسان های متزلزل از آدم های نمایش ایجاد می کنند و... همگی از ترفند های نمایشی است که در صحنه شاهدش هستیم تا نمایش بیشترین تاثیر را بر روی تماشاگر بگذارد.دیالوگ های تلگرافی شخصیت ها ، تکرار داستان اصلی در چند قسمت و همچنین صحنه های کوتاه و موجز همگی از ترفند هایی به شمار می رود که نویسنده برای بیان منظور خود استفاده کرده است و کارگردان هم در این بخش با رمزگشایی از متن،موفق می شود به اجرایی یکدست از متن نمایش دست یابد.

سر خورده عنوان دومین نمایشی است که در جشنواره به روی صحنه رفت. سر خورده هم مانند نمایش شیوع درد تاریخ از بوشهر در جشنواره شرکت کرده است. سر خورده حکایت مردی به نام کهزاد است که هر چند از خوش نامی در میان مردم بر خوردار است اما برای بد نام کردن وی حیله و تدبیری عجیب اندیشدیه می شود:خیانت به ارباب.حوادث به گونه ای پیش می رود که مردم همسر وی را به گرو گان می گیرند وبه شکنجه و آزار وی می پردازند تا کهزاد را به دام بیندازند. در انتها با متنبه شدن کهزاد و اظهار پشیمانی کردن وی، افکار عمومی به سمت او برگشته و در میان جامعه تبرئه می شود. هر چند او می بایست تقاص گناهان و اشتباهات خود را بدهد.

 مهمترین مسله یی که در باره نمایش سر خورده به چشم می خورد، زبان آرکائیک آن است. زبانی فاخر که داری آرایه ها و صناعات ادبی است. در این نوع از زبان، کلماتی به کار می رود که با زبان بیگانه آمیخته گی کمتری دارد ودر اصل نوعی زبان خالص است. عنصر زبان به فضا سازی نمایش کمک شایانی می کند و در اصل زبان در اینگونه نمایش ها علاوه بر ساخت فضای نمایشی، شخصیت ها را هم با ویژگی های منحصر به فرد خود معرفی می کند. چنین بر داشتی از زبان علاوه بر اینکه شناسنامه شخصی فرد به حساب می آید، جنبه های پنهان آدم های نمایش را نیز بخوبی آشکار می کند. اما آنچه دیدن نمایش را برای تماشای دومین بار اندکی سخت می کند،در هم آمیزی گیج کننده مفاهیم و قالب های اجرایی است. نمایش در این زمینه پیشنهاد جدیدی ندارد وتمام تلاش وکوشش خود را بر روایت آن هم تنها با تاکید بر عنصرزبان گذاشته است. این موضوع در بخشی از نمایش که به روایت همسرایان وتغیر وتوضیح آنها از حوادث مربوط می شود، بیشتر از بقیه نمود می یابد. در نهایت حاصل چنین کشمکشی عمق ناچیز وعدم تاثیر حوادث نمایش بر مخاطب است. برای جلوگیری از وقوع چنین موضوعی نمایش می بایست در بخش روایت همان مقدار که به زبان به عنوان عنصری حیاتی اهمیت می دهد، به داستان وداستانک ها هم می پرداخت ودر پرورش آنها غفلت نمی کرد.

همسرایان در نمایش های کلاسیک یونان سه وظیفه مهم بر عهده دارند: اول اینکه صحنه یا موقعیت نمایش را شرح می دهند. دوم: احساس آدم ها وشخصیت ها را توضیح می دهند و سوم: سعی می کنند شخصیت های نمایش را تحت تاثیر قرار دهند. این سه وظیفه همسرایان در آثار کلاسیک، در نمایش سر خورده ،تبدیل به دانای کل شده که تمام اطلاعات آدم ها وموقعیت های نمایش را یکجا دارند وآن را در نمایش مطرح می کنند. به موازات همسرایان نمایش، پیرمرد کوری که به نوعی تداعی گر شخصیت" تیرزیاس " در نمایش " ادیپ" اثر "سوفوکل " است هم نقش دانای کل را ایفا می کند.شخصیتی که به نظر اضافی می آید.کارگردان در بخش طراحی صحنه رویکردی دکوراتیو را مد نظر قرار می دهد ودر نهایت موفق می شود فضایی نیمه رئال از آسیاب که در واقع محل اصلی وقوع داستان است را نشان دهد.اما این موضوع از آنجا آسیب می بیند که کارگردان کف صحنه را از کاه پر می کند بدون توجه به این موضوع که آنچه زمین پر از کاه دارد، آغل است نه آسیاب . همسرایان نمایش از حرکات سرودست و به طور کلی بدن خود استفاده فراوان می کنند تا جایی که این موضوع بجای حسن تبدیل به نقص می شود. لباس شخصیت ها با فکر و اندیشه انتخاب و تهیه شده به طوری که با اندکی اغماض می توان آن را به عنوان نقطه قوت نمایش به حساب آورد.در مجموع سرخورده اگر با دقت بیشتری به عناصر ساختاری نمایش می پرداخت،می توانست از بهترین های جشنواره باشد هر چند تا اینجا هم از نمایش های خوب بود.

اتاق گمشده عنوان اولین نمایشی بود که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت. مسعود احمدی نویسنده وسید امین پرس کارگردان نمایش بودند که از استان فارس در جشنواره شرکت کرده بودند. ماجرای اتاق گمشده درباره دو سرباز یکی زن ودیگری مرد است که به تنهایی

در اتاقی کوچک به گذشته ها رفته و خاطرات دوران سخت جنگ را مرور می کنند.اتاق گمشده در واقع داستان آخرین بازماندگان یک جنگ سپری شده است،جنگی که سال ها پیش اتفاق افتاده وتمام هم شده است اما مرد که کهنه سربازی است از جنگ، نمی خواهد آن را بپذیرد و کوشش های زن هم برای متقاعد کردن وی به جایی راه نمی برد. مرد نماد جنبه منفی جنگ وتبعات خشونت بار آن است که حالا پس از گذشت سال های متمادی در حال نوشتن گزارش جنگ است. گزارشی که حاصلی جز یادآوری خرابی ها چیزی به دنبال ندارد. برعکس،زن روح لطیف انسانی است که در تقابل با خشونت مرد نقش متعادل کننده دارد. آن دو سربازان دو کشور همسایه هستند که در بعضی اصول مشترک ودر برخی دیگر با همدیگر اختلاف دارند. زن از مرد مراقبت می کند وبرایش غذا وسیگار می آورد. هنگام رفتن،زن در را قفل می کند تا مرد خارج نشود چرا که اعتقاد دارد مرد هنوز آمادگی پذیرش دنیای بیرون را ندارد. گزارش جنگی که مرد مشغول نوشتن آن است،به نوعی مردن دوباره است. مرد دوبارمی میرد یک بار در هنگام جنگ و دوم در زمان نوشتن گزارش جنگ. این گزارش وظیفه روایت بخشی از داستان نمایش را برعهده دارد. اینکه جنگ چه تبعاتی داشته وچه تاثیری بر روی روح و روان دیگران گذاشته،موضوعی است که تماشاگر طی شنیدن گزارش از آن مطلع می شود. نمایش به تناوب به گذ شته می رود وبعد از مرور صحنه یا صحنه هایی از جنگ به زمان حال بر می گردد. اگر چه رفت وبر گشت هایی که به آن اشاره شد دارای خط کشی های مناسب وقابل تفکیکی است اما به علت تعداد زیاد صحنه ها و فاصله ای که ما بین آنها می افتد،نمایش به ساختار آثار سینمایی نزدیک می شود. نمایش دارای جذابیتی است که برای شخصیت سازی آدم ها لازم وضروری است از جمله دوختن لباس برای مرد، آوردن غذا وسیگار برای او ماجرای حلقه و... هر مقداری که مرد خانه را تبدیل به زندانی برای خود کرده و از مواجهه با دنیای بیرون به شدت واهمه دارد، زن بر عکس روح زندگی را در فضا منتشر می کند. او ودیعه ای از دنیای بیرون برای مرد است تا در کنار تنهایی وغربت،دست آویزی مناسب ومحکم برای زندگی داشته باشد. کارگردان در طراحی صحنه با ایجاد فضایی نظامی بر تنهایی مرد می افزاید.او با وسایلی که در صحنه وجود دارد از قبیل سیم خاردار وموانع مختلف، حصاری غیر قابل عبور برای خود می سازد وصحنه را به جزیره ای بدل می کند که تنها ساکن آن خودش است. تاکید شخصیت اصلی نمایش بر روی نارنجکی که تنها صلاح دفاعی او در مقابل دشمن است، برتنهایی او بیش از بیش صحه می گذارد. اتاق گم شده تاکیدی دوباره بر جنبه های فراموش شده جنگی بزرگ بر علیه بشریت است. جنگی که انسان بر علیه انسان ساخته و پرداخته است. موسیقی یادآور آثار سینمای کلاسیک آمریکا وبه نوعی فیلم هایی مانند پدر خوانده است. خانم لادن کامیاب که نقش زن درنمایش را بازی می کند در ارائه بازی درونی از تنها شخصیت زن نمایش ، درست وحساب شده عمل می کند که ازنقاط قوت نمایش به حساب می آید.

 متولد ماه مهر شصت دومین نمایشی بود که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت. محمد باقر نباتی مقدم متولد ماه مهر شصت را نوشته و سید محمد خالقی آن را کارگردانی کرده است.نمایش حکایت زن و مردی است که به خاطر شروع جنگ وارد کلیسایی در آبادان می شوند.آنها در واقع به کلیسا پناه آورده اند.شخصی به نام موسی که از نظر ذهنی عقب مانده است هم به آنها پناه می آورد.مدتی می گذرد و آنها ذخیره غذایی خود را تمام می کنند.دانیال(مرد)برای تهیه غذا پیش فردی به نام شط نورد می رود و با کلنجار زیاد او را مجبور می کند تا برایشان آذوقه بیاورد.دانیال عشقش را به زن ابراز می کند اما زن در آن شرایط سخت پیشنهاد ازدواج را نمی پزیرد...

مهمترین مسئله نمایش و موضوعی که باعث می شود اثر با تمام قابلیت های خود به اثری کامل تبدیل نشود، اصرار بیش از حد زن برای ماندن در منطقه جنگی است. زندگی کردن در جایی که هر لحظه بیم مرگ آدم ها می رود، نوعی خود کشی ودیوانگی است. هیچ عقل سلیم و آدم عاقلی قبول نمی کند که در چنین موقعیتی بماند. از این رو ماندن زن به عنوان ایثار تلقی نمی شود، بلکه نوعی جنون و خودکشی است. نمایش هم در توجیه چنین عملی دلایل زیادی رو نمی کند و در اصل به نوعی کم می آورد.مهمترین حفره داستانی نمایش در این بخش به این موضوع مربوط می شود که انگیزه زن برای چنین کاری بجای بر خورداری از جایگاهی عاطفی ونوعی غیرت ملی ومیهنی، از جنونی آنی سرچشمه می گیرد که ریشه در احساسات رقیق و آتشین دارد.عدم انگیزه درست ومناسب شخصیت اصلی،روال عادی ومنطقی نمایش را زیر سوال می برد وبه شبکه استدلالی اثر هم لطمه می زند. نمایش همچنین ریتم مناسبی را برای اجرا انتخاب نمی کند و باریتمی کند واقعه ای را روایت می کند که می بایست با ضرب آهنگ متفاوت تری اجرا می شد.نکته مثبت نمایش بازی های خوب بازیگران است طراحی صحنه که با وجود استلیزه بودن(خلاصه و موجز بودن) به طور شایسته ای به زمان ومکان اشاره دارد.نمایش داستان خود در سال 1360 ودر شهر آبادان منطقه ای که جنگ به طور کامل در آن اتفاق افتاد،روایت می کند.انتخاب چنین جغرافیایی برای یک نمایش حکایت از این موضوع دارد که محل وقوع داستان نمایش در مرکز طوفان جنگ و حوادث غیر مترقبه قرار دارد و نمایش از این مسئله به عنوان فرصتی خاص باید استفاده کند.

آدمهای نمایش برای انجام  اعمال و کارهای خود انگیزه مناسب ندارند. انگیزه سازی برای شخصیت های یک اثر نمایشی از مهمترین مسائل هر نمایش محسوب می شود و در واقع ایجاد و خلق انگیزه مناسب در نمایش برای رنگ آمیزی شخصیت ها از اهمیت خاصی برخوردار است. شخصیت بدون انگیزه و یا دارای انگیزه نامناسب در یک اثر نمایشی مانع پیشبرد منطقی روایت می شود ودر نتیجه قادر نخواهد بود مخاطب را متقاعد کند که آدم ها، اطرافیان و روابط آنها را باور کنند. متولد ماه مهر شصت چنین مشکلی دارد و نمی تواند در این بخش به جمع بندی برسد. در کنار این باید از بازی ها و همچنین طراحی صحنه نمایش نام برد که به نحوه مناسب ومقبولی در خدمت اندیشه اصلی نمایش هستند. گفتگوی خانوادگی عنوان سومین نمایشی بود که در دومین روز از جشنواره به روی صحنه رفت . عبدالرضا سواعدی از خوزستان گفتگوی خانوادگی را نوشته وکارگردانی کرده است. گفتگوی خانوادگی داستان زندگی سرور،شهلا،فرهاد،ثامر و روزبه است که دوستان خوبی هستند و بیشتر اوقات خود را در کنار هم به شادی می گذرانند.به طور کاملا اتفاقی متوجه بیماری کمیاب و خطرناک روزبه می شوند و تصمیم می گیرند برای مقابله با این بیماری به روزبه کمک کنند.در این میان روابط آدم های نمایش به وضعیت پیچیده ای می رسد و آنها بدون اینکه بدانند بیشتر از روزبه درگیر بیماری او می شوند.

 پرداختن به موضوعات اجتماعی ومسائل روز جامعه می تواند دغدغه مناسبی برای هنر نمایش باشد. مهمترین تاثیری که مسائل اجتماعی بر روی آثار نمایشی دارد، دغدغه مند کردن نمایش است. اگر این بر داشت را درست بدانیم که مسائل اجتماعی می تواند محتوای مناسبی برای قالب نمایش باشد، پس گنجاندن چنین موضوع ومواردی از این دست در یک اثر نمایشی می تواند آن را دارای بار ارزشی افزده ای نماید. امروزه در صحنه تئاتر وسالن های نمایش گرایش به موضوعات وطرح معضلات جامعه گسترش یافته وبه نوعی حجم پرداختن به آن در صحنه های نمایش افزایش چشمگیری یافته است.گفتگوی خانوادگی نمایشی از این دست است. دو زوج زن ومرد که دوستان خانوادگی هم هستند، لحظات مشترک بسیاری برای کنار هم بودن دارند. روزبه (مرد) به بیماری لاعلاجی مبتلا شده  وبقیه می خواهند ضمن اینکه به او نگویند بیمار است، زندگی را با کمترین فشار و مصیبتی ادامه دهند. نمایش پراز گفتگوهای معمولی است که کمترین عمل نمایشی در آن دیده می شود. هیجان زندگی معمولی در آن به نسبت بسیار کم است وبه مثابه همان پانتومیمی است که اعضای دو خانواده برای یکدیگر بازی می کنند. این صحنه وفضای حاکم بر آن شباهت بسیاری به فیلم درباره الی ساخته اصغر فرهادی دارد ضمن اینکه تاثیر و حتی شیفتگی یک هنرمند به هنرمند دیگر قابل درک است.نمایش برای سپری کردن لحظه های مختلف وتا حدودی سخت،طنزی را بوسیله ثامن برادر یکی از دو زن نمایش به صحنه تزریق می کند. طنزی که تا حدود زیادی التیام بخش لحظات کسالت آور نمایش است.نویسنده قصد دارد دیالوگ های نمایش را به دور از هر گونه کلیشه و اغراق های غیر واقعی بر زبان شخصیت های نمایش جاری کند و در واقع تعریف جدیدی از نمایش به دست دهد.در چنین رویکردی تمرکز بر موضوع و مسئله نمایش قرار خواهد گرفت و در نتیجه نمایش به آثار مضمون محور نزدیک می شود. گفتگوی خانوادگی نمایشی است که قصد دارد با پرداختن به مضمون اجتماعی اثر، نمایشی تاثیر گذار را به صحنه ببرد. گذشته از این موضوع، نمایش دربخش های طراحی صحنه رویکردی دکوراتیو را مد نظر قرار می دهد و سعی می کند با کمترین وسایل، چیدمانی مناسب و معقول بدست آورد.بازی بازیگران مطابق با رویکرد کارگردان است و هیچگونه اغراقی در آن دیده نمی شود.گفتگوی خانوادگی تنها اثری کاملا اجتماعی بود که به غیر از لحظاتی کوتاه و همچنین فارغ از شباهت هایش با بعضی آثاراز اجراهای خوب جشواره به حساب می آید.

مهره ها عنوان چهارهمین نمایش از دومین روز جشواره بود. مهره ها را سلیمه کلانتری از هرمزگان نوشته و کارگردانی کرده است. داستان مهره ها درباره ی چمن،زنی است که پدر شوهرش در دریا اسیر موجودات دریایی شده و تصمیم دارد آن را پس بگیرد چرا که حکم پدرش را دارد.او برای این موضوع مقابل همه می ایستد و در نهایت با گرفتن موافقت به دریا انداختن لنج پدر شوهر بارقه هایی از امید در دلش جوانه می زند.

مهمترین مسئله نمایش طرح اعتقادات محلی و بومی در قالب نمایش است. هر چندان این  موضوع، مسئله تازه ای نیست و شبیه چنین آثاری، نمایش های بسیاری به روی صحنه رفته است اما امتیاز گروه مهره ها جوان گرایی اش است که در تجربه ای مشترک دلبستگی عمیق خود به فرهنگ محلی و بومی محل زندگی خود را به نمایش گذاشته اند.هر چند گروه از بچه های بسیار جوان تشکیل شده اما این موضوع دلیل نمی شود که چشم بر معایب آن بسته شود. نمایش همچون آثار دیگر هم معایب و هم محاسنی دارد که به آن پرداخته می شود. مهمترین محاسن نمایش شور و نشاط بچه های جوان و سرایت آن به نمایش است. این مسئله در بازی ها طراحی صحنه، گریم، موسیقی و... به وضوح به چشم می خورد. در کنار شور و نشاط جوانی که در سرتاسر اثر وجود دارد،شتابزدگی هم مساله ای است که باید به آن اشاره کرد. موضوعی که بیشترین ضربه را به نمایش وارد کرده است.نمایش بین تعریف کردن قصه و مخلوط آن به آیئن ها و سنت ها،رویه فیما بینی را پیش نگرفته است. جایی به سمت قصه گویی و جایی دیگر به سمت و سوی روایت صرف آیئن گرایش می یابد. برای همین حجم آیئن و داستان در نمایش به صورت طراز در نیامده است. شاید بتوان مهترین مسئله در این خصوص را عدم در اماتیک کردن آیئن در نمایش مذ کور دانست. به این معنی که مراسم آیئنی که در نمایشی مورد استفاده قرار می گیرد، به درستی در ساختار نمایش قرار نمی گیرد و از اجزای لاینفک نمایش به حساب نمی آید. برای اینکه چنین مسئله اتفاق بیافتد، می بایست حجم آیئن و داستان در نمایش طراز شود و در واقع آیئن از اجزای اصلی نمایش گردد تا در یک اثر نمایشی به طور کاربردی مورد استفاده قرار گیرد.

مسئله دیگر در خصوص نمایش مهره ها، باور است. باور عنصر مهمی در یک اثر نمایشی است و اگر در نمایش و در مورد تک تک اجزاء اتفاق نیفتد، نمایش نمی تواند به کمال برسد. برای این موضوع آنچه باید مورد تاکید قرار گیرد،نماد و نشانه های آشنایی است که باید در روی صحنه مورد تاکید قرار گیرد. برای این مهم تمام عناصری که باعث آشنایی می شود حذف و عناصری که باعث تقویت حس همذات پندازی می شود، به کار گرفته می شود.عدم توجه مهره ها به مسائل این چنینی باعث افت کیفیت و همچنین ضربه جیران ناپذیری به پیکره نمایش وارد کرده است.

آقای قاضی صدایم را می شنوید عنوان پنجمین وآخرین نمایشی بود که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت.نمایش را مرتضی شاه کرم نوشته و حسن سبحانی آن را کارگردانی کرده است.نمایش از هرمزگان در جشنواره شرکت کرده است و داستان قاسم از بازماندگان جنگ است که اکنون پس از گذشت سال ها که از پایان جنگ می گذرد در دادگاهی به قضاوت خود نشسته است.مسئله او با عالم درون خود است که درگیری اصلی نمایش را هم تشکیل می دهد.

آقای قاضی...در اصل واکاوی یک زندگی است.داستانی بسیار ساده با پیرنگی بدون پیچیده گی های معمول یک نمایش که به طریقی نو روایت می شود.آنچه نمایش را از نمایش های مشابه دیگرمتمایز می کند،داستان ساده و به اصطلاح دو خطی آن نیست بلکه نحوه روایت آن است که تاکید بسیاری هم بر لحن روایی نمایش دارد. شیوه روایی که نمایش بر می گزیند ترکیبی از شیوه بازی در بازی از شیوه های نمایش ایرانی وروایت موسیقیایی از اثر نمایشی است. نویسنده و کارگردان به هر کدام از شخصیت های نمایش،بوسیله ساز شخصیت می دهد.یکی از شخصیت های نمایش بوسیله تنبک، دیگری بوسیله سازکوزه ویکی دیگر با سازی دیگر معرفی می شود. انتخاب سازهای مختلف برای هر کدام از شخصیت ها نوعی شخصیت پردازی است که طی آن می توان به دنیای اشخاص نزدیک تر شد. هنگامی که شخصیتی به سازی مانند تنبک با ریتم تند تشبیه می شود، می توان هیجان و شتابزدگی را از شخصیت وی دریافت کرد.اگر شخصیتی با سازی مانند فلوت معرفی می شود، نشانگر روحیه آرام و قابل انعطاف فرد است. این رویه واستفاده از موسیقی برای معرفی شخصیت ها نقطه قوتی است که نمایش از آن بهره می برد.

شیوه روایی وانتخاب کارگردان،نمایش آقای قاضی صدایم را می شنوید را به یکی از بهترین آثار جشنواره تبدیل کرده است. برای بررسی بهتر اثر، شاید بهتر باشد چنین سوالی مطرح شود: آقای قاضی صدایم را نمی شنوید چرا؟ کسی صدای قاسم شخصیت اصلی نمایش را نمی شنود. درگیری اوبا دیگران هم بر سر همین ماجراست. نمایش تماشاگر را با تجربه یی مشترک درگیر می کند. نمایش علاوه بر شخصیت، داستان خود را هم با موسیقی تعریف می کند. چنین رویکردی به موسیقی موجب می شود رمزو رازهای نهفته در اثر بهتر از قبل روشن وشفاف شود. انتخاب موسیقی برای تعریف شخصیت وروایت داستان باعث می شود نمایش در تفهیم خود به مخاطب راحت تر وسبک بارتر عمل کند و کلنجار ذهن تماشاگر با اثر را مقبول تر شکل دهد.

موضوع دیگری که درخصوص نمایش باید اشاره دارد،موضوع عشیره است که در فرهنگ جنوب کشور از اهمیت خاصی برخوردار است. درگیری های بسیاری بین افراد یک قبیله بر سر مالکیت اشیاء،املاک و حتی افراد و همچنین رسم های متعددی بین عشایر و قبایل مختلف وجود دارد که در پاره ای مواقع مورد اعتراض عده ای از اهالی قبایل قرار می گیرد.نمایش اشاره ای کوتاه به این موضوع دارد ودر صدد بررسی و موشکافی کامل موضوع بر نمی آید. بهر حال نمایش آقای قاضی ... از اجراهای خوب وبه یاد ماندنی جشنواره بود.

نمایش مثلث تردید، منطقه صفر وبا من حرف نمیزنی چرا؟ عنوان سه نمایشی بود که در سومین و آخرین روز جشنواره به روی صحنه رفت. مثلث تردید داستان حربن یزید ریاحی را روایت می کرد که در لحظه تردید بین ماندن در میان سپاه کفر پیوستن به سپاه اسلام دست به گریبان است.او در کشمکشی سخت با خود به دنبال یافتن فطرت الهی خویش است.

مثلث تردید لحظه ماندن و رفتن ونمایشی ترین موقعیت تئاتری است که می توان در یک اثر نمایشی پیدا کرد. تقسیم نقش حر بین دو نفر که یکی به رنج ودیگری تردید را بازی می کنند و کوله بارغم و رنجی عظیم را بر دوش می کشند، از نکات مثبت نمایش به حساب می آید. شیوه اجرایی نمایش،شیوه ای کاملا ایرانی است که در آن از روایت در روایت و تکنیک های نقالی استفاده شده است. طراحی صحنه شامل صحنه گرد است که فقط با کمک سه سکو و سه ماسک تمام موقعیت ها و شخصیت ها بر روی صحنه روایت می شود. نمایش با کمک گرفتن از توانایی بازیگران و تکنیک های نمایش ایرانی موفق می شود لحظات نابی را در روی صحنه به تصویر بکشد.

 منطقه صفر را گروه نمایشی از ایلام به روی صحنه برد. داستان نمایش حکایت زن ،شوهر و تنها پسرشان عادل است.منطقه صفر بیش از هر چیز بر توانایی بازیگرانش تاکید دارد. زن و مرد در تمام لحظات نمایش به زندگی و فرزند خود عشق می ورزند. زندگی آنها خالی از هر گونه لذت و عیش و خوشی است اما آنها به همان اندک قناعت دارند و از وجود چیز های کوچک لذت می برند. منطقه صفر نوشته ایوب آقا خانی در اصل در منطقه صفر ودر مرز ایران و افغانستان اتفاق می افتد در حالیکه در نسخه جشنواره محل حادثه مرز ایران و عراق است . آنجا لهجه ها مشهدی و افغانی است و اینجا کردی. اما اینها مهم نیست، مهم تبلور نمایش در صحنه است که در منطقه صفر این اتفاق به کمال می افتد.

با من حرف نمی زنی چرا حکایت سارا دختر شهیدی است که در نبودن پدر دچار مشکلاتی شده است.مهمترین مسله نمایش ، موضوع حساسیت بر انگیز آن است:دختر یک شهید خود کشی می کند. مهم نیست چنین ماجرایی با هین موضوع در یک نمایش مورد استفاده قرار گیرد. مهم پرداختن به موضوع و روشنگری ابعاد مختلف آن است. نمایش در این بخش حرف زیادی برای گفتن ندارد و در اثر تعریف داستان نمایش به شکل مستقیم ، نمی تواند به حد کمال برسد. در چرا با من حرف نمی زنی، نسلی پا به عرصه وجود می گذارد که حرف های بسیاری برای گفتن دارند وهمچنین مطالبات فراوانی که جامعه می بایست پاسخ مناسبی به آنها بدهد. نسلی که از نسل گذشته آگاه تر ودر عین حال حساس تر است تا جایی که وقتی مورد بی اعتنایی قرار می گیرد، دست به خود کشی می زند. این عمل نتیجه عصیان نسلی است که بهترین راه برای حصول خواسته هایش را در طغیان این چنینی می داند.

در خصوص سومین جشنواره منطقه ای تئاتر سوره ماه چند نکته برای گفتن و طرح کردن وجود دارد:اول ضعف در قصه گویی است.اکثر نمایش های اجرا شده توانایی تعریف قصه را نداشتند و در این زمینه لکنت داشتند.دوم مردم است که در نمایش ها کمتر دیده می شد.بخشی از این موضوع به این مسئله برمی گردد که تولید کنندگان تئاتر قشر دانشگاهی هستند.این مسئله در نوع خود خوب است.اما درپاره ای اوقات نتیجه عکس می دهد.به این معنا که هنرمندان را نسبت به موضوع جامعه بی تفاوت می کند.سوم:ضعف آموزش همچنان از مشخصه های بارز نمایش ها محسوب می شود که مسئولان امر باید به این مورد دقیق تر شوند.  

 

 

[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 10:11 ] [ سعید محبی ]
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نگاهی به نمایش برپهنه دریا

در سرزنش گوشت خواری

سعید محبی

"پارسا پیروزفر"چه در مقام بازیگر وچه کارگردان چهره یی متفاوت از خود نشان داده است. پیروز فر،بازیگر گزیده کار سینماست ودر تئاتر بازی ونحوه کارگردانی اش همگی یادآور شخصیت های مثبت نمایشی است. نوعی معصومیت در بازی او دیده می شود، معصومیتی که پیروزفر آن را با شوخ و شنگی در می آمیزد وگونه ای شخصیت قهرمان- قربانی را به تصویر می کشد. آنها آدمهایی از دست رفته هستند که به شدت ترحم تماشاگر را بر می انگیزند. ترحمی که حاصل در گیری مستقیم عصمت ودد منشی است. معصومیت در ذات شخص بازی است که پیروز فر آن را بازی می کند و دد منشی از جامعه و دنیای بیرون به داخل رخنه کرده است. پیروز فر در بازی هایش در صحنه تئاتر به تقابل های متضاد از نظر شخصیت دست یافته هر چند در فیلم ها فرصت چنین تجربه هایی را کمتر پیدا کرده است."در پهنه دریا" سومین اثر ترجمه وکارگردانی است که از پیروز فر دیده ام. اولین کار وی"گلن گرای گلن راس"نوشته"دیوید ممت"آمریکایی بود که پیروز فر آن را در همین سالن (استاد ناظر زاده) در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه برد . نمایش جانداری که پیروز فر تمام سعی خود را با بازیگران حرفه ای انجام داد و نتیجه قابل قبولی هم به دست آورد."سنگ ها در جیب هایش"هم نتیجه گشت وگذار او در دنیای درام نویسان آمریکایی ودر نتیجه یافتن اثری بود که از دید فارسی زبانان مورد غفلت قرار گرفته بود. سنگ ها در جیب هایش اجرایی سخت بود چرا که در آن دو بازیگر نمایش هر کدام بجای چندین نفر ( گاهی اوقات بین ده تا پانزده نقش)را بازی می کردند. اجرای نمایش هر چند ایرادهایی داشت ، اما در کل از آثار قابل قبول در کارنامه هنری وی بود.در پهنه دریا سومین اثری است که با شرایط یکسان دو اثر دیگر ( ترجمه ، کارگردانی وبازیگر نقش اصلی هر سه بر عهده پارسا پیروز فر است) به روی صحنه رفته ودر نتیجه با مقایسه هر سه می توان دغدغه های مشترکی را تشخیص داد. اول اینکه نمایشنامه یا به تعبیری متن برای وی از اهمیت خاصی برخوردار است . در هر سه متن رگه های رئالیسم با پیکان تند انتقاد به چشم می خورد. پیکانی که معظلات جامعه کنونی را نشانه رفته است.در کنار این مسئله، نکته مشترک قابل تشخیص دیگر نوآوری در متن است که بوسیله نویسنده انجام شده و کارگردان در اجرا آن را پررنگ تر کرده است . نو آوری که به آن اشاره  شد در شخصیت ها ورنگ آمیزی آنها بیشتر نمود پیدا می کند. چنین مشخصه ای ریشه در انگیزه اعمال آدمها دارد. به این معنی که هر کدام ازشخصیت های نمایش برای انجام کار و فعالیت خود انگیزه یی دارند که در واقع سوخت موتور شخصیت به حساب می آید. در چنین فرآیندی قربانی شدن اقشار بی گناه جامعه و عدم حاکمیت قانون، غلبه ثروتمندان وزورمندان بر اقشار ضعیف یا به قولی حاکمیت قانون جنگل از دیر باز به عنوان یک منش و مشرب در جامعه مطرح بوده ونمونه های بسیاری از آن در دنیای کنونی قابل تشخیص است. شاید اگر چنین درامی در مقطع خاصی از تاریخ به عنوان مثال بروز انقلابات به روی صحنه می رفت، ارجاعات آن بیشتر از قبل قابل درک بود. اما دراین مقطع و با وجود رمز گشایی های متعددی که در عرصه های مختلف از جمله هنر نمایش انجام گرفته کمتر با اقبال عمومی مواجه شده است.

در پهنه دریا ویژگی های آثار متشابه را دارد و از این منظر آن را می توان ادامه آثار صحنه یی پیروز فر دانست. آثاری که وسواس کارگردان در آن به وضوح به چشم می خورد. اما نکته اینجاست که هر چند پیروز فر در آثار قبلی خود به معظلات اجتماعی و پرداختن به آنها را وظیفه اصلی خود می دانست ، در این نمایش نقطه تمرکز اجرا بر روی طرح مسائل سیاسی است البته آن هم مواردی که از حساسیت و تازه گی آن مدت های مدیدی است که گذشته و دیگر طراوت و تازه گی قبل را ندارد.آثار اسلاومیرمروژگ در ایران آثاری شناخته شده هستند. اقبال هنرمندان هنرهای نمایشی کشور به ترجمه وبه صحنه بردن این آثار نشانگر نزدیکی دنیای نمایشی وی با مناسبات تئاتر کشور است. بخصوص اگر بدانیم اکثر آثار وی در ایران ترجمه وبه صحنه رفته اند. استقبال اقشار دانشگاهی نیز مزید بر علت است و در مجموع نمایشنامه های مروژک را باب طبع ذائقه مردم ایران کرده است.در پهنه دریا از جمله آثاری است که در آن نویسنده به طور غیر مستقیم ودر قالب داستانی کوتاه حکایت سه مردی را روایت می کند که بر تخته پاره ای در دریا شناور هستند. گرسنگی آنها را وا می دارد تا به فکر خوردن همدیگر بیفتند و از این قسمت است که تزویر وریا برای راضی کردن یکدیگرآغاز می شود. در این قسمت انتخابات انجام می شود و نویسنده با زیرکی تمام انگشت اتهام خود را بر روی دمکراسی می گذارد و با طرح تقلب در انتخابات، با شلاق طنز انتقادی که معرف سبک وی است بر پیکر چنین اندیشه ای تازیانه می زند. در پهنه دریا تمام ویژگی های آثار مروژک را دارد: طنز که نتیجه بینش او به جهان،بخصوص مناسبات قدرت است، شخصیت ها وفضایی که حداقل ها را دارد واز اضافه گویی ( گفتار شخصیت های نمایش) و اضافه پردازی ( اشیاء ولوازم اضافی در صحنه) به شدت پرهیز می کند.آدم های نمایش مرژورک،منحصر بفرد و دارای انگیزه هایی به شدت کنترل شده هستند. اینها ویژگی هایی است که به مثابه نقاط ممتاز ودست نیافتنی آثار مروژک به حساب می آید که مهمترین مشخصه آن خصوصیات جهانی ودر نتیجه اقبال جهان از آن است.

پارسا پیروز فر در کارگردانی نمایش وفادارانه عمل کرده وسعی نکرده تا جلوتر از متن حرکت کند. دریافت ها وهمچنین ارجاعات وی از متن همان هایی است که مد نظر نویسنده بوده است. البته چنین برداشتی به عنوان نقطه منفی نمایش محسوب نمی شود اما نمایش در بحث اجرا وبه اصطلاح پرفورمنس، از اعتبار وارزش کمتری برخوردارمی گردد.هر کجا نویسنده نشانه ویا علامتی برای بیان ایده های خود در متن به کار برده، کارگردان هم نسبت به آن عکس العمل نشان داده است . نمایش به انگیزه عمل آدمها حساسیت نشان نمی دهد که شاید مهمترین دلیل آن کلی نگری نمایش است. نمایش به کلیات نظر دارد برای همین از ترسیم جزئیات وریزه کاری های معمول صرفه نظر می کند. آنچه در صحنه شاهدش هستیم، کشمکش عده ای بر سر تصاحب قدرت وجهان است که اخلاق ماکیا ولی داشته وبرای تصاحب مدیریت جهان از هیچ کاری واهمه ندارد حتی اگر از بین بردن فیزیکی رقیب باشد. نمایش در بستر داستانی استعاری از جهان و اتفاقاتی که در آن می افتد به لایه های زیرین نقب می زند،جایی که در آن چهره واقعی نظام های استبدادی آشکار می شود و نقاب از پس همه چیز می افتد. اجرای نمایش در بخش هایی مانند بازیگری، طراحی صحنه ،لباس ،گریم وموسیقی حساب شده ودقیق است. از همین رو پیروزفر در سومین تجربه کارگردانی وبازیگری اش کارگردانی معروفی می شود که در هر اثری که به صحنه می برد، تماشاگر کنجکاو می شود تا آن را ببیند. این همه حاصل وسواس های او در انتخاب متن ودر نتیجه کارگردانی است، هر چند تسلط وی بر نمایش های آمریکایی غیر قابل انکار است. اما شاید دلیل اصلی که سومین تجربه وی در حد و اندازه دیگر آثارش ظاهر نشده به متن بر گردد واینکه اتفاقات درون متنی اش، کارکرد خود را از دست داده است. مسئله نمایش به قدرکافی در بین آثار و نمایش های دیگر بیان شده به طوری که حساسیت های اولیه خود را از دست داده است و گذ شتن تاریخ مصرف آن ضربه مهلکی به اجرا وارد کرده است. امید است کارگردان در اجراهای بعدی خودبه این نکته مهم هم توجه نماید. همچنین در انتخاب متن به ویژگی های متن نمایشعمیق تر نگاه کند تا اثری در سرزنش گوشت خواری به صحنه نبرد.

 

[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 21:26 ] [ سعید محبی ]

 

 

نگاهی به بیست وپنجمین جشنواره تئاتر چهارمحال وبختیاری

 

به طراوت دامنه های کوهرنگ

 

 

 

 

 

 

سعید محبی

 

بیست وششمین جشنواره تئاتر چهارمحال وبختیاری در مجتمع فرهنگی هنری امیر کبیر از 5لغایت 8شهریور برگزار شد.هشت نمایش با عناوین"سها،یک ستاره سرخ" نوشته وکار "مسلم سلیمانیان"،"شب هزارویکم"نوشته"بهرام بیضایی"به کارگردانی"ثریا امینیان"،"چشمان بسته از خواب"نوشته"محمد چرمشیر"به کارگردانی"کامیار معتمدیان"،"عکس خانوادگی"نوشته"محمود استاد محمد"به کارگردانی"فرزاد فخریان"،"بیوه های غمگین سالار جنگ"نوشته"محمد امیر یار احمدی"به کارگردانی"آزاده سعیدی"، "کولاژ"نوشته"ناتاشا محرم زاده"به کارگردانی"بهارک اکبر پور"،"خانه پدری در قبرس" نوشته وکار "رضا ولی پور دهکردی"و"کسی نیست همه داستانها را به یاد آورد" نوشته"محمد چرمشیر" کار"مصطفی محمدی دوست" در این جشنواره به روی صحنه رفتند که هفت نمایش اول از شهرکرد ونمایش هشتم از فارسان بود.

در نخستین روز برگزاری جشنواره سه نمایش اجرا شد. نخستین نمایش سها،یک ستاره سرخ نام داشت . داستان نمایش درباره روزمره گی یک خانواده سه نفره است. زن ، مرد وعروس خانواده نمایش منتظر بازگشت پسر خود از جنگ هستند. آنها در خانه ای که سالها در حال ساخت آن هستند ، روزگار خود را سپری می کنند.پسر سال ها پیش ، زمانی که جنگی بزرگ خانه وکاشانه آنها را تهدید می کرد ، برای مقابله با دشمن از خانه خارج شده وهنور برنگشته است. روایت های مختلفی از زندگی او به گوش می رسد. خواب های مادر هم که اورا در حین حمله گرگ ها ویخ  زدن در بیابان می بیند، مزید برعلت شده است. فضای امن داخل ، آنها را از محیط بیرون ترسانده تا جایی که نامه ای را که سربازمی آورد وحاوی خبری از خارج است، را نمی خوانند. آن سه در تبعیدی خود خواسته با ترس از روبرو شدن باواقعیت روزگار می گذرانند ودر پیله تنهایی خود روز به روز به قهقرا می روند.

سها، یک ستاره سرخ روایتی استعاری از زندگی مردمانی است که درمرز بین رویا وواقعیت روزگار می گذرانند. دنیای آنها ، سرزمین ایده آل رویاست. همان جا که تصور می شود از دیگر نقاط دنیا امن تر است. سربازنامه به دست در اصل حاوی واقعیات دنیای امروزاست. جایی که از نظر آنها هیچ ثبات وامنیتی در آن یافت نمی شود. انتظار در تبعیدی خود خواسته بن مایه ای است که نمایش دنبال می کند وبرای رهایی از کابوسی دسته جمعی، لحظات آدمها را به مسلخ می کشاند. کلنجار آدم ها برای اجتناب از رویارویی با واقعیت به قدری عمیق است که با آمدن سرباز نامه به دست وتصویر روشنی از دنیای بیرون هم التیام نمی یابد. هر چه تصویر سرباز از دنیای بیرون روشن و امیدوار کننده است، تصویر آن سه تیره وتار است . سرباز خرابه بیرون را پارکی تصویر می کند که بچه ها در آن بازی می کنند اما از دید مرد خرابه ای است خطرناک. تصویر مرد از ایستگاه اتوبوس بیرون ، جایی است که جوان ها را برای جنگ به کام مرگ می برد اما سرباز آن را ایستگاه اتوبوس تصویر می کند که مسافران برای رفتن به مقصد خود از آن استفاده می کنند. اصرار سرباز برای بیرون رفت آن سه راه به جایی نمی برد ودر انتها هر سه در خوابی ابدی فرو می روند.

سها، یک ستاره سرخ مرز بین رویا و واقعیت را دستمایه خود قرار می دهد وبا ساختن اتمسفری رویا گونه و وهم آلود ، آدمهایی با احساس اغراق شده وهیجانی ( بجز سرباز) پرده از درون قشر منجمد جامعه بر می دارد. آنها که با تحولات روز پیش نمی روند و در گذشته خود در جا می زنند. افسرده گانی که زندگی خود ودیگران را نابود می کنند. نمایش در اصل استعاره از جامعه ای رو به قهقرا است که در تقابل با تحولات جدید از خود مقاومت نشان می دهد وهیچ انعطافی برای پذیرفتن واقعیات زندگی جدید ازخود نشان نمی دهند.نقاشی هایی که در آن آدمها با کله های مربعی شکل تصویر شده اند نمادی است از انسان های عقب افتاده وجامعه عقب افتاده تر . آدم های نمایش مانند نقاشی انسان های کله مربعی در بخش رشد فکری وبلوغ ، به بن بست رسیده اند و توان پذیرش واقعیات جامعه را هم ندارند.واقعیت گریزی آنهاوجه بارز شخصیتی اشان به حساب می آید.آنها به راحتی قادر هستند تا از دنیای خود ساخته بیرون بروند اما هیچ انگیزه ای برای این کار ندارند. انگار نمایشی از گونه عبث نما را شاهد هستیم که ازآثار نویسندگان ابزورد وام گرفته شده است.

نمایش روایتی خطی از داستان خانواده ای ساده که منتظر بازگشت پسرشان هستند را با پیچ وخم های رویاگونه و وهم انگیز بیان می کند. چرخش های نمایش بین خواب وبیداری ، رویا و وهم،فضای نمایش را به اندازه کافی رمز آلود کرده است.از طرفی با استفاده از رنگ سفید در ساختار دکور فضایی خنثی تداعی می شود که البته در راستای ایجاد فضایی سرد و بی روح است که مد نظر کارگردان نمایش است. وی رویکردی معناگرایانه را بجای رویکردی دکوراتیو در صحنه در دستور کار خود قرار داده وهمه عوامل بصری و صحنه ای از قبیل دکور، لباس ونور را در این راستا به خدمت گرفته است. نکته مهم دیگری که در نمایش به چشم می خورد ، پایان آن است . هر چند شروع نمایش با زمزمه های خفیف وایجاد فضایی وهم آلود با صداهایی نا مفهوم آغاز گردید،اما به نظر می رسد انتهای آن نتیجه منطقی شروع وادامه حوادث نمایش نیست. شاید اگر نویسنده و کارگردان اجازه می داد خانواده سه نفره پابه دنیای بیرون بگذارند و با واقعیت عریان خارج آشنا شوند ، سیر حوادث داستان منطقی تر به نظر می رسید. بهر حال سها ، یک ستاره سرخ شروعی دل انگیز و امیدوار کننده برای یک جشنواره است.

 شب هزار ویکم نوشته بهرام بیضایی روایت"خورزاد نیکرخ"و"ماهک"دوزنی است که مرد مشترکی را جستجو می کنند. مردی که همسر یکی وبرادر دیگری است."پور فرخان" مرد مورد نظر به در خواست شریف که از حاکمان و درباریان بغداد است، هزار افسان را عربی ترجمه کرده اما حال که اعراب آن را خوانده اند ،محتوای کتاب را نپسندیده وبرای همین پورخان را در بند کرده اند. شریف تنها نسخه هزارافسان را از دو زن می گیرد واز بین می برد . در انتها پور فرخان از بین می رود و دو زن نمایش سرنوشت غم انگیزی پیدا می کنند.

شاید بتوان مهمترین ویِژگی نمایش را زبان آرکائیک آن دانست زبانی که نویسنده با مهارت تمام چرخش لغات وفرهنگ غالب فارسی را در ابتدای نمایش به عربی در انتها تبدیل می کند. شب هزار ویکم تمام ویژگی های نمایش  وطنازی های زبانی آثار بیضایی را دارد:زبانی که در آن کلمات فارسی اصیل زیاد به چشم می خورد، زبانی که دارای ریتم وآهنگ خاصی است گویی متکلمان این زبان حرف نمی زنند بلکه شعر می خوانند وبالاخره زبانی که صلابت واستواری خاصی در واژه واژه آن به چشم می خورد. در کنار زبان ، استفاده نویسنده از شیوه های نمایش ایرانی از جمله نمایش در نمایش وبرخوانی به عنوان گونه کاملن ایرانی از جمله خصوصیات اجرایی آثار بهرام بیضایی می باشد. متن نمایش همه چیز را به کارگردان وگروه می دهد ومانند یک نقشه راه شیوه های اجرایی را هم معرفی می کند. اما آنچه کارگردان در مواجهه با اثر نویسنده از خودنشان می دهد، صحبت تند وبی وقفه بازیگران است که در جاهایی با بیان بد بازیگران از دست می رود. بازی در چنین آثاری مستلزم بیان  درست بازیگر است که انرژی بیانی خوبی داشته باشد وگویش کلمات از مخارج درست صدا ادا شود. صدای گرفته یکی از بازیگران به یکدستی نمایش لطمه می زند. بازی کارگردان در نمایش به هر دلیلی که باشد ، از تسلط وی نسبت به صحنه کم کرده واین مسئله در جاهایی که وی حضور ندارد وانگار نمایش روان تر پیش می رود، به وضوح قابل تشخیص است . تلاش بازیگران برای تجسم بخشیدن به شخصیت های نمایش قابل تقدیر است اما بازی یک زن در نقش مرد تنها به بهانه اینکه در بعضی قسمت ها آن دو بتوانند به یکدیگر دست بزنند، توجیه مناسبی برای آن نیست.

موسیقی که برگرفته از سازها وریتم های عربی است برای تعویض صحنه ها به عنوان عنصری تزئینی ودر بخش هایی برای تشدید حس وحال نمایش به کار می رود. اما شاید مهمترین مسئله یی که در خصوص کارگردانی نمایش بیان کرد روایت تصویری وی از اثری کلاسیک با زبانی بسیار کتابی وادبی است. کارگردان می بایست در این بخش با ایجاد واستفاده از ایده های تصویری خلاقانه شخصیت ها وفضای نمایش را ملموس ونمایشی کند. اجرای شب بیست ویکم بیشتر از اینکه برای بهره برداری چشم تنظیم شده باشد برای گوش تدارک دیده شده به این معنی که ساختار نمایش طوری طراحی واجرا شده که به نمایش های رادیویی نزدیک تر است تا صحنه ای . کارگردان می بایست در این بخش جهد بیشتری می کرد تا با استفاده از ایده های خلاقانه، فضا سازی مناسبی از نمایش پیش روی تماشاگر قرار دهد.

چشم های بسته از خواب نوشته محمد چرمشیر به کارگردانی کامیار معتمدیان دهکردی آخرین وسومین نمایشی بود که در اولین روز جشنواره به روی صحنه رفت. چشم ها .... یک واکاوی شخصی از زندگی یک خانواده شامل مادر،خواهر وبرادر والبته پدراست که این آخری درتمام صحنه ها از نظر غایب است وفقط در حد و اندازه سایه حضور دارد. نمایش با جر و بحث سه شخصیتی که به آن اشاره شد،آغاز می شود. به نظر می رسد حرف ومسئله آدمهای نمایش بهانه های ساده وسردستی است. پسر از اینکه پدر همیشه پشت در ایستاده ومواظب اوست،ناراحت وعصبانی است ومادر به طور غیر معمول طرفداری از پدر می کند به طوری که اعتراض بچه ها از جمله پسر را به دنبال دارد.نکته مهمی که در خلال صحبت ها ورد وبدل شدن گفتگوها بین شخصیت های نمایش به چشم می خورد، توجه دقیق نویسنده به جزئیات است.پسر مشکل روحی روانی دارد، مسئله یی که از قدیم با او بوده است. او رگ خود را به قصد خود کشی در جوانی زده اما مادر هیچگاه متوجه این موضوع مهم نشده است. پسر قرص های آرام بخش قوی می خورد تا شاید لحظه ای از دنیای پر رمزو رازی که اطراف وی را احاطه کرده، دور بماند. آدمهای نمایش به خصوص پسر، عضوی از خانواده است که مرحله خاصی از زندگی را تجربه می کند. این مرحله، مرحله ورود به اجتماع است اما شرایط به گونه ای است که چنین توانایی از او گرفته می شود. داستان نمایش در روساخت تلاش پسر برای رویارویی با جامعه و ورود به اجتماع برای پذیرفتن نقش های زندگی است. در این برون ریزی که در صحنه به شکل واکاوی شخصیت ها نمود می یابد،درون آدم ها به وضوح آشکار می شود. آنها بر خلاف ظاهر خود که انسان هایی بی حاشیه وعادی نشان داده می شوند، در باطن افرادی با مشکلات فراوان هستند. مهمترین مسئله در این خصوص خلاء ها ودر اصل حفره هایی است که در شخصیت آدمهای نمایش وجود دارد. آنها نمونه های بارزی هستند از شخصیت های مدرن. ویژگی های این اشخاص عدم توانایی در بروز تفکر واحساسات درست خود به دیگران است.آنها همچنین بر خلاف ظاهرشان آدمهایی بسیار ضعیف هستند که توانایی وقدرت انجام کوچکترین کاری را ندارند. این ضعف از عدم توانایی وقدرت تصمیم گیری آنها ناشی می شود.

مسئله شخصیت اصلی نمایش، مسئله شخصی نیست بلکه بحران هویت است. او نماینده نسلی است که برای حفظ شخصیت و وجود خود می بایست بهای گزافی را پرداخت کند.ضعف شخصیتی آنها به قدری است که حتی قادر به بخشیدن همدیگر هم نیستند. کوچکترین کاری که شخصیت های عادی در مواجهه با خواهش والتماس دیگران از خود نشان می دهند. این ضعف تا آنجا پیش می رود که آدمهای نمایش بسیار شکننده تصویر می شوند وبا کوچکترین تلنگری می شکنند. همین مسئله است که خانواده رادر آستانه متلاشی شدن قرار می دهد. زن های نمایش روحیه ای بسیار شکننده دارند. مانند ماشین های جوجه کشی فقط زادو ولد می کنند و تنها وظیفه انها در این دنیا همین موضوع معرفی می شود. مردان هم همان وظایف زندگی سنتی را بر عهده دارند: نیرو هایی هستند که کار می کنند وبرای خانواده خود چرخ اقتصادی را به چرخش در می آورند. در چنین جامعه وتفکری پسر عصیان می کند وقصد دارد شرایط را تغیر دهد اما در طغیان خود راه به جایی نمی برد چرا که هیچ بازوی حمایت کننده ای وی را همراهی نمی کند.

نمایش با تاخیر تماشاگر را درگیر ماجرا می کند برای همین زمانی که تماشاگر حضور خود را در نمایش احساس می کند، بخشی از نمایش گذشته است. از این رو غافلگیری اولیه در نقطه شروع به نفع نمایش عمل نمی کند. بیان تند ورگبار گونه بازیگران بخصوص جوان نشان از مطالباتی دارد که وی از جامعه امروزی طلب می کند اما هیچگاه به خواسته خود نمی رسد. در مجموع نمایش تصویری کلی از جامعه یی به ما نشان می دهد که در گیری های فراوان شخصیتی و معضلات اجتماعی وضعیت زندگی ومدل ارتباطی اشان را دفرمه کرده است. پدر در صحنه نیست. نویسنده با زیرکی آن را از صحنه غایب می کند ودر چهار گوشه ودر هر بخش پاره ای از وجود اورا نمایش می دهد. اشخاص نمایش به دنبال وی می گردند وهیچگاه پیدایش نمی کنند. آنها در کوچکترین ارتباط و ابراز احساسات نسبت به یکدیگر با مشکل مواجه هستند و برای رفع آن هیچگاه راه حلی به ذهن شان نمی رسد. اید ه ای هم برای رفع این نقصان ندارند. به هر حال نمایش موفق می شود در ارائه تصویری درست از باز خوانی متنی که پیچ وخم های متعددی دارد، به نسبت موفق عمل کند.

عکس خانوادگی نوشته مرحوم محمود استاد محمد به کارگردانی فرزاد فخریان اولین نمایش ازدومین روز جشنواره بود. داستان نمایش مانند اکثر آثار استاد محمد درباره طبقه متوسط ومصائب و دغدغه آنهاست. زنی که شغل وپیشه اش تن فروشی است در یکی از برنامه هایش با مردی مواجه می شود که بجای تقاضای معمول ، از او توضیحاتی در باره پسرش می خواهد که زمانی با زن بوده است. شوهر زن روی چرخ دستی نشسته وحالا زندگی گیاهی دارد. زن اورا گلدان می نامد. دو مرد قصد آسیب رساندن به زن را دارند وهمچنین قصد دزدیدن پول های وی را. زن توضیح می دهد که قصد ومنظور او از این کار غلبه بر فقر است که سالیان دراز با آن دست و پنجه نرم کرده است .مرد اول آلبوم عکسی در خانه می یابد ومتوجه می شود زن از اقوام دور وی است برای همین پا به فرار می گذارد. مرد دوم قصد کشتن زن را می کند اما در هنگام در گیری وبه طور اتفاقی به دست زن کشته می شود.

شاید بتوان مهمترین مسئله در خصوص اجرای نمایش عکس خانوادگی را رویکرد کارگردان دانست. در اینجا باید این نکته یادآوری شود که با اینکه این متن سال ها قبل چاپ شده و در دسترس همگان است، کارگردان از اجرای این اثر به کدام وجه نمایش توجه دارد ؟ آیا جنبه اجتماعی اثر مد نظر اوست؟ آیا به وجه زیبایی شناسی توجه دارد؟ یا منظر دیگر؟ هر رویکردی که کارگردان داشته باشد، نمایش را به سمت وسوی خاص می کشاند. در اجرای نمایش عکس خانوادگی به نظر می رسد منظر اجتماعی مدنظر کارگردان بوده واگر از این دیدگاه به اجرا نگاه کنیم،کارگردان در باز تاب مسائل اجتماعی درست ومناسب عمل نکرده است. شاید بتوان مهمترین دلیل آن را به روز نکردن اجرا دانست. نمایش هر چند امروزی عمل می کند واشیاء وروابط آن در دنیای کنونی می گذرد اما مواردی که در آن طرح می شود باور کردنی نیست. به عنوان مثال فروش کلیه برای مخارجی مانند خرید سرم منطقی به نظر نمی آید. در ثانی توضیحاتی که زن برای توجیه اعمالش می دهد بیشتر به یک بیانیه اخلاقی شبیه است تا دلایل زن برای انجام عملی غیر اخلاقی. متن،استعدادخود را در پرداختن به مسائل اخلاقی ودر اصل تبدیل شدن به اثری که قصدش موعضه کردن است را می آزماید. برای همین نمایش بخ اثری معنا محور تبدیل می شود به این معنی که به روی صحنه می رود تا در اصل نصیحت وموعظه خود را به گوش تماشاگران برساند وبقیه موارد از جمله تحول شخصیت ها ، پیشبرد منطقی قصه و..... بهانه ای بیشتر نیست.

بازی های نمایش مصنوعی جلوه می کند تا جایی که بازیگران نوعی تصنع را در صحنه به نمایش می گذارند. این موضوع باعث می شود روابط آدم ها هم تحت تاثیر قرار گرفته ونوعی دست پاچه گی وشلختگی رادر صحنه شاهد باشیم. به غیر از بازیگر نقش زن، متاسفانه شاهد بازی دقیق ودرستی در نمایش نیستیم. اما در کنار این مسائل باید جسارت کارگردان در انتخاب متن ودر نتیجه جسارت نویسنده در پرداختن به موضوع حساسی همچون وجود فساد وفحشا در جامعه را تقدیر کرد. کارگردان همچنین با انتخاب میزانسن های درست سعی کرده تا حدی ضعف نویسندگی را از بین ببرد. عکس خانوادگی از دسته نمایش های شخصیت محور است که در آن تحول شخصیت اصلی نمایش مد نظر است. او همان زن نمایش است که بخاطر وضعیت زندگی خود به تن فروشی رو می آورد ودر انتها با کشتن یکی از مرد هایی که در صحنه حضور دارد،به قاتلی تمام عیار تبدیل می شود. سیرقهقرایی که او طی می کند، حاصل عملکرد اجتماعی است که در آن دروغ وهتک حرمت به وفور یافت می شود ودر اصل زشتی گناه هر چند کوچک،از بین می رود.

بیوه های غمگین سالار جنگ عنوان نمایش دیگری است که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت وبا استقبال تماشاگران روبرو شد. مهمترین عنصری که در نمایش قابل تشخیص است ، لایه طنز نمایش است. از وظایف مهم هنر به خصوص هنرهای دراماتیک که تئاتر یکی از شاخه های مهم آن است ، سرگرمی است. قبل از هر چیز باید توضیح داده شود که منظور از لذت وسرگرمی وقت تلف کردن نیست.سرگرمی در اینجا به معنی ایجاد جذابیت وتعلیق برای رسیدن به کیفیتی برتراست. این موضوع به قدری مهم است که "فورستر"در کتاب جنبه های رمان مهمترین وظیفه هنر وادبیات را همین سر گرمی می داند. لذت در ادامه سر گرمی از اجزای مهم آن به شمار می آید. هر چند در بسیاری موارد لذت جسمی مد نظر است اما در این بخش منظور لذت فکری وروحی است. بیوه های .... از عنصر طنز استفاده فراوانی می برد و در نتیجه موفق می شود با ایجاد جذابیت تماشاگر را تا آخر درگیر نمایش کند.

داستان نمایش در باره سه هوواست که همگی از زنان ممد تقی خان هستند.آنها برسر مسائل کوچک وجزئی با هم جرو بحث می کنند.وقتی ممد تقی خان می میرد ومعلوم می شود که برای آنها ارث بسیار کمی گذاشته ، به فکر چاره می افتند . آنها به کمک شمس الله مباشر وامر بر ممد تقی خان جسد را در سردابه دفن می کنند وخررسی به نام فیروزاف که از قدیم با خاندان ممد تقی خان بوده را در سردابه می اندازند وبه همه می گویند خرس مرده وممدتقی خان از غم او جنی شده وحالا فریاد های عجیب می کشد. شمس الله تنها کسی است که از راز خبر دارد و این مسئله به او مجوز می دهد که آن سه زن را سر کیسه کند. از وضع حمام وهشت باب مغازه بد بگوید وعایدی آنها را روز به روز کمتر کند. با ورود پسری لات که در واقع داماد یکی از هوو هاست وخود را پسر ممد تقی خان معرفی می کند ورق برمی گردد ومعادلات همه بهم می ریزد. پسر ارث خود را می خواهد و هووها برای مقابله با او شمس الله را به هیبت ممد تقی در آورده وبه مقابله با او می فرستند. پسر،شمس الله را جلوی خرس می اندازد ومی خواهد زمام امور را بعهده بگیرد اما ضربه های در حکایت دیگری دارد. داستانی دیگر آغاز می شود. شاید پسری دیگر و...

داستان نمایش به روانی  روایت می شود وپیچ وخم هایی که نویسنده برای جذاب کردن داستان می آورد، جزئی از پیکره نمایش شده وجایگاه خود را بدرستی پیدا می کند. هر چند نویسنده برای تعلیق بیشتر شبکه معما گونه ای تدارک می بیند که طی آن یکی از هووها دختر خاله شمس الله است وهووی دیگر دامادش را برای تصاحب پول به صحنه می کشانند.کارگردان برای اجرای متن آدمها را به هیبت کاریکاتور در آورده تا جنبه طنز نمایش را گسترش دهد. اغراق طنز گونه آدمها در رفتار وگفتار آنها به وضوح به چشم می خورد. برای مثال شمس الله به طور کامل کاریکاتوری از نوع مباشران وامربران است که برای بدست آوردن لقمه ای نان تن به هر کاری می دهند. دم رقصاندن برای صاحبان مال را بخوبی بلد هستند. شخصیت ها همگی دارای بد اخلاقی هایی هستند که واکنش طبعی آنها جبهه گیری در برابر همدیگر است. رفتار های آنها واکنشی است منطقی در قبال جامعه ای که در آن زیست می کنند. بازی ها با توجه به فضا واتمسفر نمایش بخوبی در کلیت نمایش کارکرد خود را در کلیت نمایش بدست می آورد.رویکرد کارگردان در بخش دکور ، رویکردی معناگرایانه است که به القای مفاهیم کلی ومورد نظر در صحنه توجه دارد. در مجموع اجرای این نمایش از اتفاقات مهم جشنواره به حساب می آید.

کولاژ عنوان سومین وآخرین نمایش دومین جشنواره بود.کولاژ نمایشی کولاژ شده از مفاهیم، صحنه ها واندیشه هاست. صبا دختری دانشجوست که بخاطر درس خوب ونمرات عالی مورد حسادت هم شاگردیان خود قرار می گیرد. او با بهمن که همشاگردی وهمچنین هم محله ای اوست قرار ازدواج می گذارد اما در ادامه بخاطر ایجاد حاشیه هایی که برای صبا بوجود می آید، عقب نشینی می کند وصبا را تنها می گذارد. رئیس دانشگاه استاد راهنمای صبا را زیر سوال می برد چرا که در بلوتوثی که از آن دو منتشر شده، صحبت های خارج از درس وکار با هم رد و بدل می کردند. رئیس دانشگاه ماجرا را به حریم خانواده  صبا می کشاند و مشکلاتی برای آن دو بوجود می آورد. در انتها صبا از دانشگاه اخراج وبه بیراهه کشیده می شود.

اصرار صبا قهرمان اصلی نمایش برای انتخاب توالت نوشته ها ( تعبیری که استاد راهنمای صبا بکار می برده ومنظورش کار صبا بر روی نوشته هایی است بر دیوار توالت های عمومی نوشته می شوند) به این معنی است که صبا جامعه کنونی خود را عاری از نوشته های دیوارهای توالت های عمومی نمی داند ومعتقد است با بررسی آنها می توان پی  به خصلت جامعه برد. مقایسه نویسنده از نمایشنامه"دشمن مردم"نوشته"هنریک ایبسن" با وضعیت صبا مقایسه ای کاملن استعاری است. او همچون دکتر"استوک مان"قهرمان نمایشنامه دشمن مردم بر افشای رازو رمزهای نهفته در سطور دیوار نوشته های دستشویی ها،قصد پی بردن به مسائل اخلاقی وانحرافات جامعه را دارد و معتقد است که واکاوی چنین مکان هایی ، می تواند موارد انحرافی را مشخص کرده وبرای اصلاح آن دست به اقدامات لازم زد.

طراحی صحنه در نمایش از عوامل مهم ودر عین حال اساسی است. یک میز در صحنه وجود دارد که در هر لحظه تغییر کاراکتر داده  وبه منظور های مختلف به کار می رود. در جایی میز ناها خوری، جایی دیگر میز استاد دانشگاه ودر جایی دیگر میز رئیس دانشگاه است.چنین استفاده خلاقانه ای از اشیاء در کمتر نمایشی به چشم می خورد . همچنین کف پوش های نمایش که به تدریج از سفید یکدست به طرح های چرک ومرده تبدیل می شود، نماد آلودگی است که کم کم تمام صحنه را در بر می گیرد. نمایش تشکیل شده از صحنه های بسیار کوتاه که شاید در بعضی مواقع تنها چند دقیقه طول می کشد. چنین گرایشی در نمایش اثر را به ساختار فیلم های سینمایی نزدیک می کند. موسیقی دارای ارزش افزوده بوده وکارکرد مناسبی در نمایش پیدا کرده است.موسیقی برای تشدید حس و حال نمایش ودر بعضی موارد در فواصل صحنه ها به گوش می رسد.

هر چند کوشش نمایش برای روایت یکد ست اثر قابل تقدیر  وستودنی است اما در بعضی قسمت ها هم به نظر می رسد مفاهیم عقب می مانند . نمونه بارز آن رئیس دانشگاه که نقشش بیشتر به مسئول حراست می ماند تا رئیس یک مرکز علمی. یا سرنوشت پدر ومادر صبا بعد از وقوع حادثه ودر نتیجه رها شدن پایان نمایش که به گونه ای "پایان باز" را تداعی می کند.

خانه پدری در قبرس عنوان نخستین نمایش از سومین وآخرین روز جشنواره بود. نمایش حکایت داستان خانواده ای یهودی در قبرس است که مورد هجوم انواع معضلات اجتماعی قرار می گیرند. روابط خانواده وارتباط آدم ها با یکدیگر نخستین تهدید به حساب می آید. شبکه پیچیده ارتباطات خانوادگی با فساد همراه می شود ومانند از بین رفتن سگ خانواده به عنوان نماد وفاداری وقطع شدن درخت باغ به عنوان نماد ریشه داشتن واصالت بتدریج همه آنها را به کام نیستی ومرگ می کشاند. حلقه اتصال خانواده مادر است که در انتها وبا مرگ او ، دیگر هیچ چیز قادر نیست خانواده را به هم متصل کند. مهمترین اشکال نمایش در متن از هم گسیخته آن نمود پیدا می کند. در هیچ کجای نمایش بجز ذهن نویسنده وکارگردان ضرورت اتفاق داستان در منطقه جغرافیایی خاص بیان نمی شود. در حالی که جغرافیا در هر اثر نمایشی عنصری فضا ساز وتاثیر گذار است. در کنار آن هم باز مشخص نمی شود چرا نویسنده آدمها وفضا را در خارج از کشور قرار داده وباز در این بخش دلایل قانع کننده یی مطرح نمی شود.

شاید بتوان مهمترین مسئله نمایش را در شبکه استدلالی جستجو کرد . هر اثر نمایش بنا بر گونه ای که انتخاب می کند، شبکه استدلالی را بر اساس آن طراحی می کند. به طور قطع شبکه استدلالی یک اثر رئالیستی با اثری سمبولیستی تفاوت شایانی دارد. مشکل اصلی نمایش در این بخش به عدم شفاف سازی روابط آدمهای نمایش با یکدیگر وتاثیرات محیطی بر می گردد. آدمهای نمایش در تارهایی که دیگران بافته اند اسیر شده و هر چه بیشتر در آن دست وپا می زنند ، بیشتر وبدتر فرو می روند. آنها برای نجات خود باعث نابودی دیگران می شوند. چنین فضایی در کنار ریتم کند که از تمهیدات کارگردان برای تاثیرگذاری بیشتر است، نوعی خشونت را در صحنه به نمایش می گذارد که ریشه در احساس انسانها به یکدیگر دارد. در کنار همه اینها، روابط وخصلت آدمها در بطن اثر طوری طراحی شده که گونه ای از شاعرانگی را تداعی می کند. از این رو بعید نیست نمایش به نوعی از خشونت با رویکرد شاعرانگی دست یابد. این خشونت شاعرانه روابط کلی بین آدم ها را رقم می زند ودر انتها باعث متلاشی شدن شخصیت وهویت آنها می شود.

خانه پدری در قبرس بازی های حساب شده وطراحی صحنه دقیقی دارد.بازیگران در چارچوب بازی و میزانسن خود والبته بازیگر مقابل، دقیق عمل می کنند واز قراردادهای معمول این نوع نمایش پیروی کامل می کند. فضای سرد حاکم بر نمایش در راستای همان تفکر مرکزی است که کارگردان و دیگر عوامل به دنبال القای آن هستند. 

آخرین نمایشی که در جشنواره اجرا شد"کسی نیست همه داستان ها را به یاد آورد"نوشته محمد چرمشیر بود.نمایش تنها نماینده فارسان از شهرهای تابعه استان چهار محال بختیاری است و تنها نمایشی که در آن نوعی از اجرای پرفورمنس قابل تشخیص بود.تمام سعی نمایش ایجاد کلیتی در سطح صحنه بود تا با حذف جزئیات به لایه های زیرین نمایش دست یابد.در لایه اول تماشاگر شاهد نمایشی در باره پدیده های طبیعی و امروزی جامعه است.پدیده هایی که سرنوشت و طبیعت وی را هدف قرار داده اند.اما در لایه های زیرین اثر شاهد رویارویی دنیای ذهن با دنیای ماده و نوعی تقابل روح و روان هستیم.نمایش تصاویر پراکنده دارد که در کنار قرار دادن آنها و ایجاد مفاهیم مناسب از آنها کار مشکلی است که البته نمایش در بخش اجرا توانسته مناسب عمل کند و از این نظر اجرا جلوتر از متن خود را نشان می دهد.گویی نمایش با تار کردن منظر تصویر جزئیات را حذف و کلیات را گسترش داده است.شاید بتوان مهمترین دلیل کارگردان برای این مسئله را تمرکز تماشاگر برای رسیدن به کیفیتی منحصر بفرد دانست که در آن نمایش به عنوان اجرا شخصیتی کامل و دقیق می یابد.

جشنواره تئاتر استان چهار محال بختیاری شامل چند نکته مهم بود:

اول اینکه با وجود پنج متن غیر بومی از هشت متن جشنواره،فرصت و شانس نویسندگان بومی برای شرکت در جشنواره تئاتر فجراز بین رفته است.امسال هیات بازبین جشنواره شعار خود را کیفیت قرار داده بود و از همین رو بر خلاف سال های دیگر تنوع شهری در جشنواره به حداقل خود رسیده بود.در این بخش آنچه مهم است اثر بخشی نویسندگان بومی است و ظهور معضل بزرگی به نام کمبود درام نویسان محلی که در این بخش به خوبی معلوم و مشخص است.

دوم آموزش است که از موارد زیر بنایی در هنر نمایش به حساب می آید.به نظر می رسد در این بخش ضعف عمده ای در هنر نمایش وجود دارد که می بایست بیش از هر چیز دیگری باید به آن توجه کرد.هر گونه سستی در این قسمت اثرات جبران ناپذیری بر روی هنر نمایش خواهد گذاشت.

[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 16:45 ] [ سعید محبی ]

 

                                                    

                        چشم انداز شهرك هاي سينمايي در سينما

سينما به عنوان هنر هفتم ،هر چند ديرتر از بقيه پا به عرصه وجود گذاشت، اما پيشتاز شش هنر ديگر شد.هنرهايي كه در ميان آنها مي توان به:تئاتر،نقاشي،مجسمه سازي،معماري،رقص وموسيقي اشاره كرد.سينما اما در ميان همه آنها،به علت استفاده و تركيب صحيح از شش هنر ديگر،به هنر تركيبي جديدي دست يافت كه امروزه و در قرن اخير به اكسيري عالي براي تصوير دلاوري ملت ها تبديل شده است.استفاده از ظرفيت هاي مناسب اين هنر باعث شده عرصه هايي همچون سياست،اقتصاد،روان شناسي ،جامعه شناسي و... هم از آن بهره ببرند.به عنوان مثال كشوري مثل آمريكا در خصوص جنگ ويتنام از سوي ديگر كشورها(دولت ها و ملت ها)به شدت تحت فشار بود.روزي نبود كه از طرف افكار عمومي دنيا براي اين موضوع به مشكل بر نخورد و يا تظاهراتي در گوشه اي براي اين منظور برپا نشود.افكار عمومي دنيا به شدت بر منافع آمريكا فشار آورده و خسارات جبران ناپذيري بر پيكره اقتصاد و فرهنگ آن وارد كرد.آمريكا براي رفع اين معضل به سينما توجه كرد و با ساخت فيلم هايي مانند:نجات سرباز رايان،روز استقلال،متولد چهارم ژوئيه،شكارچي گوزن و...توانست با مبرا كردن خود از جنگ افروزي،مهمترين كار در اين زمينه را انجام دهد:تبرئه افكار عمومي دنيا از گناه خود براي راه انداختن جنگ عليه ملت ويتنام.كاري كه با هيچ وسيله ديگري انجامش ممكن نبود.

امروزه،سينما بيشتر و بهتر از هر صلاح ديگري در جبهه هاي جنگ كاربرد دارد.با اين اسلحه كشورها مي توانند بر روي افكار عمومي دنيا تاثير گذاشته و آن را به نفع خود تغيير دهند.براي همين در دنياي امروز،شركت ها و كمپاني هاي بزرگي با سرمايه هنگفت در حال فعاليت در زمينه سينما هستند.علاوه بر ساخت فيلم سينمايي،صنايع بسياري هم به طور جنبي در حال كار و توسعه هستند.در حال حاضر در دنيا بيش از دو هزار فيلم ساخته مي شود كه از اين تعداد حدود هزار فيلم به سينماي هند تعلق دارد و ششصد فيلم به سينماي آمريكا.ايران سالانه حدود هشتاد فيلم مي سازد كه سهمي نزديك به بيست درصد(كمي بيشتر يا كمي كمتر)از توليد فيلم در دنيا را دارد.دريافت سالانه دهها جايزه از جشنوارههاي معتبر دنيا كه پر افتخارترين آن جايزه اسكاربراي فيلم جدايي نادر از سيمين بود،در كنار پيشرفت هاي فني و تكنولوژي و همچنين هنري باعث شده كه هنر- صنعت سينما نقش مهمي در اقتصاد و صنعت كشور داشته باشد.با وجود چنين رقمي و مقايسه آن با كشورهاي همسايه(كه اكثر آنها فاقد صنعت سينماهستند)به اين نتيجه روشن مي رسيم كه در خصوص ساخت فيلم در خاورميانه مقام نخست را داريم.اكنون بجاي شناختن ايران با پسته و خاويار،بسياري ما را با سينمايمان مي شناسند و اين ميسر نبود جز با تلاش سينماگران ارزشمندي كه سرمايه هاي جاودانه كشور محسوب مي شوند.

هر چند سينما به علوم مختلف از قبيل پزشكي،جغرافيا،فيزيك،شيمي،الكترونيك و...كمك شاياني كرده است،اما شايد بتوان بزرگترين كمك و خدمت سينما به جامعه بشري را خلق رويا،ماجرا،شخصيت هاي دوست داشتني و يا نفرت انگيز دانست.امروز ديگر سينما يك وسيله ساده تفريحي نيست،سينما علاوه بر سرگرمي كه از مهمترين اختراعات نوع بشر است،وسيله تجسم رويا هم به حساب مي آيد به تعبيري:سينما كارخانه رويا سازي است.رويا موتور متحرك ذهن بشر است.همان چيزي كه باعث شد داوينچي با ديدن پرواز پرندگان،طرح اوليه بال گرد را بر صحفه كاغذ رسم كند.هر چند در ابتدا براي بسياري هضم اين مسئله سخت بود و خيلي ها با ديدن طراحي هاي داوينچي به آقاي نقاش خنديدند،اما بعدها به همه ثابت شد كه نبايد به روياي كسي خنديد،حتي اگر غير واقعي باشد.بدبخت مردمي كه رويا ندارند.بيچاره ملتي كه سينما ندارد.    

با گسترش سينما،وجود استوديو ها كه از ضروريات بخش پس از توليد هستند،اجتناب ناپذير گرديد.پيش توليد و توليد دو بخش مهم و از مراحل اصلي توليد يك فيلم سينمايي است.در اين دو مرحله محصول خام كه همان فريم هاي اوليه فيلم سينمايي است،بوجود مي آيد.در اين بخش فيلم نوزادي است كه براي رسيدن به مرحله بلوغ راه درازي را در پيش دارد.اگر قبول داشته باشيم كه يك فيلم سينمايي در مراحل توليد(پيش توليد و توليد)در مرحله جنيني و نوزادي است،در مرحله پس توليد(پس از توليد)به بلوغ مي رسد.در اين مرحله انواع پردازش ها بر روي فيلم انجام مي شود.همچون آمار كه به تنهايي به دردي نمي خورد اما وقتي پردازش شده و در جداول خاص قرار گرفته و مقايسه مي شود،استفاده هاي بسياري پيدا مي كند،فيلم هم همين گونه است.پس توليد شامل انجام كارهايي است كه براي رسيدن به نتيجه مطلوب بايد بر روي ماده خام و يا در نمونه هاي ديجيتالي هرگونه لوح و يا هارد،انجام شود.براي اين مهم داشتن وسيله فني لازم،ضروري است.استوديو ها و شهرك هاي سينمايي از جمله اين ابزار مي باشند.

در كنار لوازم مهم واساسي براي بخش پس از توليد،شهرك هايي سينمايي از اهميت خاصي برخوردار هستند.اين اهميت از آنجا ناشي مي شود كه ساخت فيلم هايي با پروداكشن بزرگ،فيلم هاي تاريخي و همچنين پروژه هاي فاخر نمي توانند در محيط هاي شهري توليد شوند.از اين رو براي ساخت آنها به مكاني مناسب كه داراي امكانات كافي توليد باشد،اجتناب ناپذير مي نمايد.چنين جايي در عرف سينما همان شهرك سينمايي است.سابقه شهرك سازي در زمينه سينما ،سابقه اي طولاني است.نمونه هاي اين مسئله در كشورهايي مانند ايتاليا،آمريكا و فرانسه به عنوان نخستين و قديمي ترين آن وجود دارد.در ايران دو نمونه منحصر به فرد شهرك هاي سينمايي غزالي و دفاع مقدس است.شهرك سينمايي غزالي به همت هنرمند ايراني علي حاتمي براي ساخت سريال هزار دستان راه اندازي شد.وسواس حاتمي در اين زمينه ستودني است،تا جايي كه آن را به بهترين نمونه از شهرك هاي سينمايي كشور تبديل كرده است.امكانات مناسب و منحصر بفرد اين شهرك در كنار دسترسي آسان به بزرگراه ها و مراكز فرهنگي از ويژه گي هاي آن محسوب مي شود.شهرك سينمايي دفاع مقدس اما بيشتر بخاطر كاركرد خاص آن كه همانا ساخت فيلم هاي جنگي است،مورد توجه است.تقريبا تمام فيلم ها،سريال ها و تله تئاتر هايي كه موضوع آنها جنگ است در اين شهرك فيلم برداري مي شوند.شهرك هاي مطرح ديگر در اين خصوص عبارتند از:هشتگرد(ساوجبلاغ)،زرنديه،نورو صفا دشت.در ميان اين شهرك ها تنها شهرك نور براي ساخت فيلم سينمايي محمد(ص)مورد استفاده قرار گرفته و باقي هيچكدام به سرانجام درستي نرسيد.

بخشي از وظايف اداره كل توسعه فناوري سينمايي و سمعي و بصري نظارت و اعطاي مجوز به متقاضيان تاسيس شهرك هاي سينمايي است.علاوه بر آن شهرك سينمايي هشتگرد(ساوجبلاغ)در دستور كار اين سازمان قرار دارد.فاز مطالعاتي تاسيس اين شهرك از مدت ها پيش آغاز شده و ساخت آن تا چندي پيش ادامه داشت.اما بعد از مدت ها مطالعه و حتي انجام برخي عمليات عمراني،متاسفانه به دليل عدم انجام كارشناسي لازم اين پروژه متوقف گرديد.علت اصلي آن هم عدم توجيه مناسب طرح و مشكلات مالي و اقليمي بود.تاسيس چنين شهركي در منطقه هشتگرد به دليل وجود بادهاي موسمي و عدم امكان نصب دكورها و سازه هاي بلند،اجازه فعاليت مناسب به گروه فيلمبرداري را نمي دهد.براي همين از همان ابتدا مشخص بود كه هشتگرد محل مناسبي براي تاسيس شهرك سينمايي نبوده و نيست.

نياز كشور تاسيس يك شهرك سينمايي در سطح ملي و همچنين تاسيس هشت شهرك يا دهكده سينمايي در هشت منطقه كشور است.به علاوه مي توان براي هر شهر يا استان يك كمپينگ سينمايي در نظر گرفت.در حال حاضر شهرك سينمايي صفا دشت در منطقه شهريار توسط آقايان پرويز پرستويي و منوچهر محمدي براي شهرك در نظر گرفته شده كه مراحل تاسيس آن از مدت ها قبل تا كنون طول كشيده و هنوز به بهره برداري نرسيده است.

آنچه در انتها بايد افزودمشاركت بخش خصوصي براي ورود به اين حيطه است.هزينه هاي تاسيس شهرك سينمايي و همچنين نگهداري آن بسيار بالاست براي همين بخش خصوصي كمتر رغبت مي كند تا به چنين كاري دست بزند.تخصيص اعتبارات مناسب با سود كم و بازپرداخت طولاني مدت مي تواند يكي از راهكارهاي تشويق فعالان سينمايي و اقتصادي به اين وادي باشد.بايد جلوي سود جوياني كه قصد دارند با تبديل زمين هاي زراعي به فرهنگي سود فراواني به جيب بزنند را گرفت.اما در عين حال نبايد سد راه علاقمندان راستين و عاشقان سينما شد.   

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 10:2 ] [ سعید محبی ]

 

 

                                            نگاهي به نمايش يك كليك كوچولو

فيس بوك با طعم لايك

سعيد محبي

"يك كليك كوچولو"قبل از هر چيز بر طرح مسائل روز اجتماع تاكيد دارد.مسائلي كه هر روز در گوشه و كنار اين شهر،پشت ديوارهاي سيماني به وفور اتفاق مي افتد و از شدت تكرار تاثير گزاري خود را از دست داده و ديگر در مركز توجه و نگاه مردم و منتقدان قرار ندارد.دنياي نمايش دنياي غافلگيري است.همان طور كه تولد انسان نوعي غافلگيري است،مرگ هم غافلگيري از نوع ديگر است.نمايش بر اين عنصر تاكيد دارد و محور اصلي داستان و روايت خود را بر آن بنا كرده است.غافلگيري عنصري است كه در هنر نمايش بخصوص آثار كوتاه،كاربرد وسيعي دارد.علت آن هم افزايش جذابيت در نمايش است.به علاوه،اين عنصر مي تواند نمايش را به ساختار آثار معمايي نزديك كند.همان ساختاري كه هر چند كمتر مورد توجه پديدآورندگان دنياي نمايش قرار دارد،اما مي تواند در نوع خود و در صورت استفاده درست،خاستگاه خلق آثاري پر كشش باشد.

يك كليك كوچولو از سه اپيزود تشكيل شده است.اپيزود اول داستان يك زوج امروزي است كه روابط زناشويي آنها بر سر دوستي هاي خارج از عرف و رعايت نكردن خط قرمزهاي اخلاقي به چالش كشيده مي شود.مرد متوجه دوستي و رد و بدل كردن مطالب خصوصي بين همسر و مرد ديگري در فضاي مجازي و شبكه فيس بوك شده و بر آشفته مي شود.اين در حالي است كه همسرش به او قراري كه در غياب او با زن ديگري در خانه گذاشته و از بد حادثه دوست صميمي زن مي باشد را به او ياد آوري مي كند.اپيزود دوم داستان مردي است كه بر اثر يك نزاع خياباني با چند نفر بر سر عدم رعايت اخلاق عرف جامعه مجروح شده و به خانه بازگشته است.در منزل همسرش در حالي كه درد پيشاني بر آمده او را با كمپرس يخ آرام مي كند او را از رفتار تند و آتشينش بر حذر مي دارد.اين در حالي است كه مرد عنوان مي كند نامه اي از يكي از شاگردانش به دستش رسيده كه خبر از رفتار غير متعارف پسرش مي دهد.مرد همچنين با ديدن عكس هاي خصوصي پسرش در فضاي مجازي تمام تقصير را به متوجه زنش مي داند و بر او خرده مي گيرد.زبان زن اما قاصر از پاسخگويي است.وقتي حجم اعتراض و ايراد گيري مرد به اوج مي رسد،زن راز پسر را افشا مي كند:او در اصل دختر است و رفتارهاي او ناشي از همين اختلال جنسيتي است.اين در حالي است كه قامت مرد بر سجاده نماز شكسته مي شود.اپيزود سوم حكايت برادري است كه براي بازگرداندن خواهرش كه در يكي از شبكه هاي تلويزيوني مجري است ،به خانه او به اروپا مي رود.اما اصرار برادر به بازگشت خواهر راه به جايي نمي برد.حتي تماس مادر و درخواستش از او هم نمي تواند دختر را مجاب به بازگشت كند.در انتها و طي مشاجره اي كه بين آن دو اتفاق مي افتد،زن مي گويد كه باردار است وعلت آن هم گرفتن مجوز اقامت در غربت است.برادر شال دست بافت مادر را به او مي دهد و مي گويد كه آرزوي مادر بازگشت فرزندش به آغوش پر مهر خانواده است.در انتها خانه خواهر را در حالي ترك مي كند كه دختر در اوج بي پناهي و درماندگي به سر مي برد.

مهمترين ويژه گي نمايش يك كليك كوچولو در اين موضوع نهفته است كه با اينكه اپيزودهايش بسيار كوتاه است،اما نمايش قصد ندارد هيچگاه كميت زماني را فداي كيفيت نمايد.به اعتباري ،نمايش مي خواهد كوتاهي صحنه ها را با كيفيت بالا جبران كند.اما اينكه تا چه اندازه در اين راستا موفق مي شود،مسئله اي است كه بايد مورد بررسي قرار گيرد.اينكه نمايشي زمان كوتاهي را براي بيان حرف خود انتخاب مي كند،به خودي خود مشكلي نيست.اما بايد ديد در اين زمان كوتاه نمايش قادر خواهد بود ديگر عوامل و عناصر را درست و اصولي در صحنه بچيند؟آيا بازي ها با فكر مركزي و در كنار آنها طراحي صحنه و دكور در تعامل و يك دستي با نمايش قرار دارد؟اگر در نمايش و در چينش عوامل نمايشي درست و معقول عمل شده باشد،استفاده از قالب نمايش كوتاه درست انتخاب شده است.يك كليك كوچولو در اين بخش به توفيق نسبي مي رسد و به غير از اپيزود دوم كه به نظر مي رسد با ديگر قسمت ها هم خواني كمتري دارد،در مجموع با يكدستي قابل قبولي را در صحنه مشاهده مي كنيم.

يك كليك كوچولو نمايش موقعيت است.در واقع آنچه در نمايش اهميت دارد موقعيتي است كه نمايش روايت مي كند.اما اشكال اينجاست كه موقعيت طرح شده در هر اپيزود به درستي بسط نمي يابد و نمايش سعي و كوششي هم از خود نشان نمي دهد تا در بخش هايي از قبيل تحول شخصيت،بسط مبسوط داستان و حتي دگرگوني روايت ابتكار عمل و يا درخششي از خود نشان دهد.گويا نمايش وظيفه خود را در تعريف يك قصه بسيار كوتاه-ميني ماليستي-كه در شبكه هاي اجتماعي كه اين روز ها بيشتر براي عقده گشايي تعريف مي شود،مي داند.نمايش هدف خود را بر ايجاد يك موقعيت،درگيري بين دو نفر و در نهايت غافلگيري انتهايي و جمع كردن عجولانه قصه در انتهاي نمايش مي داند.براي همين تمام سعي خود را به كار مي برد تا حفره هايي كه در نمايش از قبيل عدم كاشت ها و در نتيجه عدم برداشت هاي مناسب در فواصل نمايش،عدم شخصيت پردازي درست در همان مدت زمان كوتاه،به همراه غافلگيري ناگهاني پايان نمايش به عموان كاستي هاي اصلي نمايش را بپوشاند.

در بخش بازي،بازيگران نوع خاصي از بازي هيجاني را به نمايش مي گذارندكه با نوعي بي پرده گي همراه است كه سر چشمه اصلي آن را بايد در متن جستجو كرد.در چنين نوعي از بازيگري،بازي ها متكي بر برون ريزي احساسي،عكس العمل هاي تند و سريع و همچنين بازي در خط كشي هاي دقيق كه توسط كارگردان ترسيم شد ه،جريان دارد.بازيگران در همان خط كشي هاي تعريف شده كارگردان عمل مي كنند تا جايي كه تماشاگر نمي تواند هيچ كدام از نقش ها را از ذهن خود پاك كند حتي سام قريبيان را كه در بين بقيه بازيگران به دليل بازي سينمايي كه در صحنه ارائه مي دهد،كمتر مورد توجه است.آرش دادگر بازي خود را بر روي حس درمانده گي همراه با عصبيت بنا كرده كه با شخصيت و حال و هواي نمايش بخوبي عجين است.چنين برخوردي با نقش در بازي ديگر بازيگران هم به چشم مي خورد.از سوي ديگر،تركيب بازيگران سينما و تئاتر كه با وسواس براي يك اجراي نمايشي انتخاب شده اند،قابل تامل است.فرصت كم شخصيت هاي نمايش براي نشان دادن درونيات خود و در گير كردن تماشاگران با مسئله نمايش به اندازه نوشيدن يك فنجان چاي و تعريف كردن يك داستان كوتاه است.همچون كليكي كوچك كه به مثابه تلنگري كوتاه اما اثر گذار در صحنه تلقي مي شود.

شخصيت هاي نمايش قهرمان-قرباني هايي هستند كه در هر لحظه در حال فرار از موقعيت خود ساخته مي باشند.در اپيزود اول زن براي فرار از موقعيتي كه مرد برايش ساخته،طرف مقابل را در برابر حقيقتي قرار مي دهد كه نشان از تزلزل شخصيتي وي دارد.به خطر افتادن موقعيت آدم هاي نمايش باعث مي شود كه خود را در موضع دفاعي قرار دهند و براي تثبيت موقعيت خود دست به اقداماتي بزنند كه در پاره اي موارد توجيه ناپذير باشد.از جمله در اپيزود اول مرد از دوستي زنش با مرد غريبه و صحبت آن ها در باره مسائل خصوصي بر مي آشوبد اما خودش قصد دارد در غياب وي،زني را به خانه بياورد.يا در اپيزود دوم مرد از رفتار شاگردش عصبي مي شود اما وقتي ريشه آن را در خانواده خودش مي بيند،مي شكند.در اپيزود سوم هم چنين موقعيتي وجود دارد.قهرمان –قرباني هاي نمايش از دسته آدم هاي جامعه امروز ما هستند،كساني كه در هر لحظه از زندگي با بسياري از آنها در حال معاشرت هستيم.رونمايي از شخصيت و خصائل دروني آنها در نمايش ما را با طيف گسترده اي از جامعه آشنا مي كند،جايي در همين حوالي،شايد در طبقه بالا يا كمي دورتر. 

نمايش در طراحي صحنه،نوعي محدوديت را در دستور كار خود قرار مي دهد.صحنه شامل سه ديوار سفيد و صفحه نمايش گري كه شبيه تلويزيون ال سي دي است كه در انتهاي صحنه قرار دارد.چنين طراحي،صحنه را به شكل قيف در آورده و نوعي حركت به سمت انتها را القا مي كند كه به نظر مي رسد بازگشت به گذشته اي است كه به نوعي شرايط بوجود آمده را تشريح مي كند.اين طراحي در اپيزود هاي اول و سوم مناسب به نظر مي رسد اما در خصوص اپيزود دوم،نوعي دافعه در ذهن تماشاگر ايجاد مي كند.از اين رو عنصر طراحي صحنه موجب عدم يكدستي در صحنه شده و متاسفانه چينش اشياي يكسان در تمام صحنه ها چنين عدم هماهنگي را تشديد مي كند.در نتيجه تماشاگر شاهد نوعي آشنازدايي با فضا و اتمسفر نمايش را شاهد است كه بين تماشاگر و صحنه فاصله انداخته و حس خاصي از بيگانگي را براي مخاطب در پي دارد.

  خصوصيت ديگر نمايش عدم مكث بر روي واقعه و يا شخصيت نمايشي است.نمايش به عمد بر هيچ واقعه و يا شخصيت نمايشي تمركز نمي كند.قصد كلي نمايش اين است كه خيلي زود حرفش را بدون پيرايه و يا شعار گل درشت بزند و بگذرد.اين عدم مكث،باعث مي شود در نمايش خبري از نقطه عطف به صورت كلاسيك و يا تحولات شخصيتي نداشته باشيم.همين مسئله در خصوص عنصري مانند كشمكش هم صدق مي كند.به اين معنا كه عدم تمركز باعث مي شود بستري براي كشمكش دراماتيك در طول داستان فراهم نشودو نمايش تنها روايتگرداستاني ساده و طرح موقعيتي باشد كه در نهايت جذابيت خود را مديون عنصر غافلگيري است كه در قبل به آن اشاره شد.

يك كليك كوچولو سهم بيشتري از گوش تماشاگر خود دارد تا چشم او.براي همين نمايش به ساختار نمايش هاي راديويي شباهت بيشتري دارد تا ساختار نمايش هاي صحنه اي.در كنار اين موضوع،مسئله ديگري كه بايد به آن اشاره كرد،شناسايي قهرمان اصلي نمايش(در اينجا در هر اپيزود)است.قهرمان نمايش كسي است كه در اكثر و يا تمام صحنه ها حضور دارد،بيشترين بار روايت بر دوش اوست و در آخر اينكه در نقطه تعادل و همچنين عدم تعادل نمايش،نقش اساسي ايفا مي كند.در هيچ كدام از سه اپيزود نمايش،قهرماني با خصوصيات بيان شده وجود ندارد.از اين رو مي توان گفت بستري كه نمايش براي روايت داستان هايش و همچنين طرح موقعيت هايش مي سازد،تاب تحمل چنين ساختاري را ندارد.حتي اگر قبول داشته باشيم كه براي داشتن يك درام حداقل يك شخص و يك واقعه لازم داريم(كه به نظر مي رسد نمايش به چنين تعريفي اقبال نشان مي دهد)باز در بررسي ساختاري نمايش،متوجه مي شويم كه حذف هاي نمايش هر چند در پاره اي موارد خوب و دقيق انجام شده اما در جاهايي هم به آن لطمه زده است.

يك كليك كوچولو تلنگري است هر چند كوچك به آدم هاي اين دوره و زمانه تا بدانند تصميم گيرنده زندگي آنها خودشان نيستند.نمي توان عوامل موثر را در زندگي ناديده گرفت.آن هم در دنيايي كه زندگي مدرن با رشد غول آساي تكنولوژي نهاد انسان ها را بسيار شكننده كرده تا جايي كه با كوچك ترين ضربه اي تمام مكنونات قلبي خود را روي دايره مي ريزند.شايد بايد فكر بهتري براي تحمل زندگي اين جهاني كرد.

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 10:12 ] [ سعید محبی ]

 

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

نگاهي به نمايش كابوس هاي شكسته خاك

شعبده در عصر ديجيتال

زن و مرد نمايش كه تنها شخصيت هاي اثر هم محسوب مي شوند،آدم و حوا در عصري هستند كه در آن حضرت رسول اكرم(ص)به پيامبري مبعوث شده و در اصل نمايش به نوعي در مدح مقام والاي آخرين پيغمبر خدا بر روي زمين به رشته تحرير در آمده است."كابوس هاس شكسته خاك"داستان مرد بازرگاني است كه از خوب يا بد روزگار به سياحي بدل شده تا افسانه بيابد در اين عالم و اكنون برده اي است كه در برزخ ماندن و رفتن اسير گشته است.او به گفته خودش از ديار شعبده آمده است و هزار فن مي داند از جمله چاپ.در كنارش دختري است عرب،كه از كابوس زنده به گور ماندن جان سالم به در برده است و حال در كنار مردي است كه پدرش او را به بردگي گرفته تا دور از چشم ديگران در خلوتي ناخواسته كار كند تا دست رنجش به مردي سنگدل برسد.مرد از ظلمات هراس دارد يا بهتر است گفته شود از تاريكي فكر.او اكنون در ميان انبوه تاريك فكران محاصره شده و هيچ راه فراري ندارد.زن هم سرنوشت بهتري ندارد.او هم نتيجه استثمار خانواده و اطرافيان خود است و راه گريزي از آن ندارد.زن مي خواهد به ديار نور به ديار احمد برود اما هزاران ريسمان نامرئي او را اسير كرده اند.زن سفال گري به مرد و بجايش از او علم چاپ و كاغذ مي آموزد تا كلام وحي را به گوش مردمان برساند.در انتها پدر دختر به عنوان سمبل ظلم به دست مرد كشته مي شود تا جان هاي در بند از اين زندان رهايي يابند.

زبان در هر اثر نمايشي از اركان اساسي و چه بسا از مهمترين شاخصه هاي دراماتيك محسوب مي شود.براي همين،رويكرد نمايش و در اصل كارگردان و نويسنده به اين عنصر نقشي كليدي در نمايش دارد.اهميت زبان از آنجا ناشي مي شود كه مهمترين وسيله براي ارتباط با مخاطب و تماشاگر است.نمايشي كه نتواند از اين وسيله استفاده خلاقانه كند،نخواهد توانست به تجربه اي تاثير گزار در ذهن تماشاگر تبديل شود.كابوس هاي شكسته خاك در برخورد با چنين رويكردي از زبان آركائيك استفاده مي كند و در نتيجه نوعي آشنازدايي در صحنه را به نمايش مي گزارد.اما آنچه نمايش را از تك و تاز مي اندازد،خلط مبحث در همين بخش زبان است.به اين معني كه زبان در نمايش كابوس ها...بين زباني آركائيك با آن مشخصات بارز و زباني كه بيانگر موارد روزمره است در نوسان است.گاه به زباني فاخر با مشخصات خاص نزديك و گاه با مسائل روزمره مخلوط شده و از اين رو نوعي آشفته گي در بخش زبان را بوجود آورده است.تا جايي كه آشنازدايي كه مي رفت تا به عنوان مسئله نمايش معنا يابد ناگهان در ميانه راه ازبين مي رود و كاركرد خود را به طور كلي از دست مي دهد.

از طرفي كارگردان نمايش در بخش طراحي صحنه رويكردي معنا گرايانه را بجاي رويكردي دكوراتيو مد نظر قرار داده است.از چنين منظري،دكور بيان كننده مفهومي از كليت صحنه و اتمسفر نمايش است.كليه وسائل ديداري نمايش(دكور،آكسسوار و لباس)تداعي كننده مفهوم مورد نظر كارگردان است.دكورصحنه شامل دو سري پله است كه به شكل قرينه روبروي هم قرار دارند كه يكي جايگاه زن و ديگري مشخص كننده جايگاه مرد نمايش است.اين قرينه پردازي تنها در صحنه وجود ندارد كه در تمام اركان نمايش از جمله متن هم به نوعي وجود دارد.آدم ها و حتي حجم گفت و گو ها هم به نوعي قرينه پردازي شده است.هر چند اين موضوع براي نمايش نقطه منفي و نقصان محسوب نمي شود،اما از آنجا كه در نمايش كاركرد چنين موردي از طرف عوامل نمايش درك و به تماشاگر هم به خوبي القاء نمي شود،ارزش نمايشي خود را به درستي در كليت اثرپيدا نمي كند.اما با اين حال مي توان از آن به عنوان خلاقيت در اجرا نام برد.

هرچند كابوس ها... نشان دهنده تلاش صادقانه گروهي است كه با وجود تمام كاستي ها در بخش هاي نوشتاري و اجرا حرف خود را به سادگي و بدون هيچ پيچيدگي به زبان مي آورد،اما گروه نمايش بايد بيشتر از هر چيز ديگر به جوهره نمايش و كاركرد آن توجه كند.به اين معني كه آنچه كه يك نمايش را در روي صحنه بيشتر از هر چيز ديگر مهم جلوه مي دهد،مفهوم دراماتيك به معناي وجود دو قطب همنام و در عين حال هم وزن است.دو قطب كه بر عليه يكديگر به تقابل بر مي خيزند و درگيري اصلي در همين بخش شكل مي گيرد.هر چقدر درگيري بين طرفين دروني تر و عميق تر شكل بگيرد،تماشاي آن براي مخاطب جذاب تر مي شود.در همين جا بايد اشاره كنيم كه طرفين هم از نقطه نظر ميزان تقابل بسيار مهم هستند.به اين معنا كه اگر يك قطب توانايي و انگيزه بيشتري نسبت به قطب ديگر داشته باشد،چنين درگيري ديدني و جذاب نخواهد بود.آنچه در كابوس ها و در اين بخش شكل گرفته،درگيري بين آدم ها به عنوان فرد و مناسبات جامعه به عنوان اجتماع است.در واقع كشمكش بين فرد و مناسبات غلط اجتماع است.اين درگيري از معدود درگيري هايي است كه در دنياي نمايش در باره آن نمايش ها به رشته تحرير در آمده است و از سخت ترين الگوهاي درگيري و تضاد در نمايش است كه كابوس ها ... با جسارت به آن ورود كرده است و چنين جسارتي ستودني است.

شايد بتوان مهمترين مشكل نمايش را چنين مطرح كرد:نمايش در بجا آوردن خود و به اصطلاح در طراز كردن مفهوم با شكل نمايش مسئله دارد.نمايش در تركيب عناصر مختلف درون متني از قبيل پرداخت شخصيت ها،عناصر روايت،مديريت اطلاعات و ديگر مواردي كه در نمايشنامه مطرح است،خلاقيت و ويژگي خاصي از خود نشان نمي دهد.در كنار اين،نمايش در خصوص اجرا هم حاوي نكته برجسته اي نيست.بيشتر چنين به نظر مي رسد كه كابوس ها براي كار كلاسي و در نهايت پاس كردن نمره مناسب براي بچه هاي دانشجومناسب است تا اجرا در صحنه نمايش.توضيحات كارگردان نمايش در انتهاي اجرا مبني بر عدم استفاده از صحنه دو سويه و پر تابل بودن دكور هم نمي تواند توجيه كننده كاستي هاي نمايش باشد.براي همين وقتي نمايش به پايان مي رسد نمي توان به جا آورد كه نمايش به كدام دسته تعلق دارد:نمايش هاي تاريخي يا مذهبي يا اجتماعي يا...يا شايد هم تفكري التقاطي در ميان است و تركيبي از همه اينها مد نظر بوده است.

مسئله ديگري كه در نمايش قابل تشخيص است،پيشبرد داستان توسط عنصر روايت است.نمايش بواسطه همين روايت علاوه بر تعريف داستان،شخصيت ها را هم مي سازد و سعي مي كند تمام نمايش را بر اساس آن پيش ببرد.اما عنصر روايت در نمايش به قدر كافي تنومند نيست براي همين توانايي به دوش كشيدن تمام موارد را ندارد.براي همين به تدريج كه نمايش پيش مي رود،كنترل همه چيز از دست نمايش در مي رودو در نتيجه اين خطر نمايش را تهديد مي كند كه مخاطب در نيمه راه از خير پيگيري نمايش بگذرد و توجه لازم به اثر را نداشته باشد.هنگامي هم كه چنين اتفاقي مي افتد،نمايش قدرت جذب حداكثري را از دست مي دهد.   

كابوس هاي شكسته خاك اما در كنار تمام موارد گفته شده به رسالت خود پاي بند است و آگاهي بخشيدن را براي خود نوعي وظيفه مي داند.از اين رو در ميان خيل آثاري كه از روي سيري و بي دغدغه گي به روي صحنه مي روند،اثري قابل توجه است.

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 11:32 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش"معاشقه حنجر و خنجر"

دور همي با چاشني بي برنامه گي

سعيد محبي

نمايش"معاشقه حنجر و خنجر" داستان زندگي شمر بن ذوالجوشن را بعد از واقعه عاشورا روايت مي كند.داستاني كه بارها و بارها به اشكال مختلف و در مديوم هاي متفاوت در معرض ديد تماشاگران قرار گرفته است.آنچه در اولين برخورد با چنين نمايشي مهم به نظر مي رسد،برداشت و برخورد كارگردان و گروه اجرايي با موضوعاتي از اين دست است.چنانچه نمايش از زاويه ديد جديدي به مسئله عاشورا و كاروان كربلا پرداخته باشد(كما اينكه آثاري با اين خصوصيات در عرصه هنرهاي نمايشي كشور به وفور توليد شده است)،مي تواند حرف تازه و روايت جذابي براي تماشاگران به دنبال داشته باشد.معاشقه ...اما چنين رويكردي ندارد و براي يافتن ديدگاهي نو و بكر هم تلاش نمي كند.آنچه در نمايش مورد تاكيد قرار مي گيرد و شايد به همين علت هم نمايش برگزيده جشنواره تئاتر ماه در سال 91 شده،استفاده تقريبا خلاقانه ازعنصر روايت است كه البته شايد تنها دليل به اجرا رفتن چنين نمايشي باشد.

يكي از مهمترين معضلات تئاتر امروز كشور،اجراي يك نمايش به صرف داشتن كيفيتي از قبيل بازي خوب يكي از بازيگران، چند نكته منحصر به فرد در متن نمايش و در نهايت طنز نمايش است.نمايش در اينجا با داشتن تنها يك امتيازاستحقاق به صحنه رفتن را پيدا مي كند.در اين صورت كوششي براي احياي عناصر ديگر و يا تاكيد بر جنبه هاي زيبا شناسانه كه از مهمترين مسائل مطرح در تئاتر امروز است،در نمايش هاي به صحنه رفته انجام  نمي شود.آيا نبايد نمايشي كه به صحنه مي رود از لحاظ تكنيكي و يا ارزش هاي هنري  حداقل استاندارد ها را داشته باشد؟البته جواب اين سوال به طور واضح مثبت است اما علت اينكه در هنگام اجراي نمايش به آن توجه اي نمي شود،هنوز بر كسي معلوم و مشخص نيست.معاشقه...در اين خصوص  نمره قبولي كسب كند.باز اين سوال در ذهن تماشاگران باقي مي ماند كه علت روي صحنه رفتن چنين نمايشي آن هم در اين مقطع زماني چيست؟با تو جه به موضوع نمايش و اينكه اين اثر در رده آثار عاشورايي توليد شده،پس چرا در زمان مناسب خود به صحنه نرفته است؟با اجراي نمايش در اين مقطع زماني ،نمايش اجراي خود را فداي مناسبات سالن و خالي بودن برنامه نمايشي در ايام ماه مبارك رمضان مي كند و متاسفانه چنين برداشتي تنها منجر به اين شده كه گروه شانس اجراي خود را در زمان مناسب از دست بدهد و اثر به سطح تماشاگران نرسد.چه جذابيتي درنمايشي چهل دقيقه با احتساب متوسط سه ساعت رفت و آمد در سطح شهري مانند تهران (بدون احتساب ترافيك وقت افطار و هزينه پرداخت شده براي بليط)وجود دارد كه تماشاگران را راغب به ديدن چنين اثري مي نمايد؟آيا اگر اين نمايش در زمان خود و فارغ از چنين مناسبتي به صحنه مي رفت،تاثير خود را بر تماشاگران بيشتر و بهتر نمي گذاشت؟

معاشقه حنجر و خنجر نمايشي از نوع بر خواني است.برخواني در لغت به معني قصد كردن و منظور داشتن آمده و در هنرهاي نمايشي از انواع  نمايش هاي  ايراني است كه به سبك ميداني و با استفاده از كمترين وسائل و ابزار و در رده نمايش هاي نقالي ،تعزيه ومعركه گيري و همترازو مترادف لغاتي همچون پيش خواني ،شبيه خواني،اشتلم خواني،پهلوان خواني،موافق خواني و... در نمايش هاي تعزيه به حساب مي آيد.برخواني براي اولين بار توسط "بهرام بيضايي"مورد استفاده قرار گرفت و هم او بود كه چندين نمايش با اين سبك و سياق نوشت و به دست چاپ سپرد.اين گونه نمايشي ،بيشتر بر خلاقيت فردي بازيگر در زمينه بازي و كارگردان و نويسنده هر كدام در زمينه خود تاكيد دارد.ساده بودن لباس و دكور و استفاده اندك از وسائل و لوازم شناخته شده معمول در تئاتر از ديگر خصوصيات نمايش هاي بر خواني است.معاشقه ...اما در ترازوي نقد به داشتن نكاتي كوچك از دنياي بزرگ نمايش هاي ايراني بسنده مي كند و نمي تواند آنطور كه بايد و شايد تماشاگر خود را درگير اثر كند چرا كه نمونه هاي بهتر و گوياتري از چنين بر داشت هايي را ديده و تجربه كرده است.شايد بتوان مهمترين علت آن را تجربه گرا بودن نمايش عنوان كرد.معاشقه... بيش از حد خود را درگير فضاي نوگرا و تجربه گرمي كند تا جايي كه ايجاد اتمسفري نو قادر نيست جاي خالي براي بروز و رشد ديگر عناصر نمايش بگزارد.

 مهمترين موضوعي كه پس از تماشاي نمايش" معاشقه حنجر و خنجر" به نظر مي رسد،مكان و زمان اجراي نمايش است.اجراي نمايش در اين مقطع زماني و در تالار سنگلج،هيچ تناسبي با معادلات تئاتر كشور ندارد وبيشتر به نظر مي رسد نمايشي برنامه پر كن براي اين سالن آن هم در اين مقطع زماني است.تالارسنگلج شخصيتي سنتي دارد كه در آن نمايش هاي سنتي(سياه بازي،تخت حوضي،تعزيه و...) اجرا مي شود و كاش مسئولان و متوليان تئاتر به اين مسئله بيشتراز قبل توجه كنند تا هويت سالن مهمي مانند سنگلج به ناگهان زير سوال نرود.به نظر مي رسد نمايش بيش از هر چيزدورهمي چند هنرمند تئاتر است كه در خلائي ايجاد شده در ماه مبارك رمضان،فرصتي براي اجرا يافته اند و موفق شده اند تا اثري را به صحنه آورند كه البته در اين ميان نبايد از بي برنامه گي تالار كه در اينجا نقش چاشني ماجرا را بازي مي كند،غافل شد.

اما اينها هيچدام دليلي بر اين نيست كه بر نكات مثبت نمايش چشم ببنديم.استفاده نماد گونه از سكوهايي كه در صحنه قرار دارد و علاوه بر ساده گي به شكلي گويا به مكان هاي مختلف در نمايش تبديل مي شود و همچنين استفاده اي كه اثر از نشانه شناسي رنگ ها به دست مي آورد و يا بازي يك بازيگر در بيش از ده نقش، ياد نكرد.فرم و زبان در معاشقه ...از عناصر مهم محسوب مي شود.لاقل به نظر مي رسد در آثاري از اين دست ،مي بايست مورد توجه قرار گيرد.اهميت فرمي كه  نمايش براي اجراي خود در نظر مي گيرد از آن جا ناشي مي شود كه گذشت سال ها و همچنين ديدن چند باره مضامين اين نمايش ها نوعي آشنازدايي در تماشاگر بوجود آورده است.براي غلبه بر چنين كيفيتي نمايش مي بايست تلاش بيشتري نمايد و در اين زمينه فرم انتخابي و زبان مورد استفاده نمايش از اهميت خاصي برخوردار است.معاشقه...هر چند در اين بخش به توفيق نسبي مي رسد اما باز نمي تواند انتظارهاي برآمده از يك اثر تاريخي آن هم مربوط به عاشورا را بر آورده كند.بهتر بود و هست كه گروه پيش از اينكه به فكر اجراي اثر به هر قيمتي باشد،به جنبه هاي نمايشي و زيبا شناسي اثر كه لازمه يك نمايش است هم فكر كند تا تماشاگر بعد از ديدن نمايش مغبون نگردد.رعايت حداقل هاي استاندارد نمايش همان طور كه گفته شد هم بايد سر لوحه كار هنرمندان نمايشي قرار گيرد.   

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 12:31 ] [ سعید محبی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی سعید محبی کارشناس وپژوهشگرفرهنگی وهنری،سینما وتاتر
موضوعات وب
امکانات وب
  • فصل زمستان
  • مهریه