سوزنبان
فرهنگی هنری تحلیلی  
قالب وبلاگ

 

 

نگاهي به نمايش هتلي ها

مهندسي معكوس درام

 

رويكرد قابل تشخيص در شيوه بازيگري در نمايش"هتلي ها"،يادآور بازي هاي دهه شصت در تئاتر و سينماست.بازيگران در اين آثار ميميك هاي خنثي و حركات آرامي داشتند و حتي شخصيت هاي پر تحركي مانند"سام كبود وند"هم كه در هتلي ها شخصيتي پويا و پر تحرك دارد،به نسبت،بازي خط كشي شده اي را ارائه مي دهد.به نظر مي رسد كه اغراق در بازي هاي آن زمان،حتي بازي هاي تئاتري،امري سرزنش شده بود و سبك و سياق بازي ها به سمت و سوي رئاليستي و تا حدودي سوپر رئاليستي(ناتورئاليستي)پيش مي رفت.اينكه چه امري باعث چنين گرايشي شده بود وقت و زمان ديگري را مي طلبد.اما نتيجه آن بازي هاي كنترل شده و درون گرا به همراه نمايش احساسات  به شكلي كاملا"قطره چكاني از آب در آمده بود.هتلي ها در بازي بازيگران خود به چنين رويكردي نزديك شده و به نوعي علاوه بر فضا سازي دهه شصت كه بستر نمايش هم در آن اتفاق مي افتد،قصد احياي سنت بازي آن دوران را در دستور كار خود قرار داده است.

شخصيت هاي اصلي نمايش زوجي هستند كه زندگي مشترك اشان در آستانه فروپاشي است وعمر زندگي زناشويي آنها در آن دوران از تاريخ كشور-كه البته دوران بسيار ملتهبي هم بود- به پايان رسيده است.سهيلا(نسيم ادبي) زني با تحصيلات عاليه است و جبهه فكري اش با جريان روشنفكري  حسينيه ارشاد و دكتر شريعتي هم سو است و ايده آلي با عنوان"به سوي جامعه بي طبقه توحيدي"در سر دارد.اما با شنيدن اسم خواستگار قبلي خود از زبان خواهر شوهرش(آناهيتا همتي)آشكارا به هم مي ريزد و تزلزل روحي و رواني خود را آشكارا به نمايش مي گذارد.او زندگي خود را فنا شده مي يابد و حال به هر دري مي زند تا شايد باقي مانده قطعات آن را پازل وار جمع كند تا شايد با وصله كردن دوباره آن،بتواند راه نجاتي براي خود و بچه هايش پيدا كند.فروش خانه يعني دربدري و نابودي امنيت خانواده و اين را زن مي داند.اما آنچه انگيزه اي مي شود تا تن به اين ماجرا بدهد،شكست اعتقاداي اوست.او كه تا ديروز فكر مي كرد مي تواند با افكار و آرمان هايي كه به آن اعتقاد دارد،دنيا را به ساحل نجات برساند،حال مي بيند كه جهان همچنان روي همان پاشنه قبل مي چرخد و هيچ حزب و مسلكي قادر به انجام تغييرات مهم و اساسي و رفع مشكلات بشر نيست.سهيلا با حواس جمع در صحنه زندگي حاضر مي شود:سختگيري هاي خاص خود را نسبت به تربيت فرزندش دارد،وقتي مي بيند همسرش همراه نيست و از اعتقاداتش دور شده از او جدا مي شود اما براي حفظ آبرو اين موضوع را پيش كسي فاش نمي كند و موارد ديگر.او اصول اعتقادي خودش را هم دارد،همان اصولي كه او را وامي دارد در زمان حضور همسرش در منزل روسري را از سرش برندارد چرا كه حالا بعد از جدايي،مردي نا محرم به حساب مي آيد.     

در مقابل،مرد سمبل نسل سوخته اي است كه جواني خود را كه پر ارزش ترين متاع زندكي اش بوده،به ارزان ترين قيمت مي فروشد،بدون اينكه توانسته باشد از آن به درستي استفاده كند.او آرمان گرايي است روياباف كه در تلاطمات زندگي،كشتي اش به گل نشسته است.كودك درونش فعال است و وقتي مي بيند ديگر صدايش در جايي شنيده نمي شود،منزوي مي شود و خود را به كلي مي بازد.در پي شكست تجاري،به الكل رو مي آورد و فرد ساده لوحي مي شود كه به نظرش دنيا به پايان رسيده است.مهاجرتش به اروپا قبل از اينكه راه حل مناسب و درست گشايش مشكلات زندكيش باشد،فرار از گردابي است كه در آن اسير شده و هر لحظه بيشتر و بيشتر در آن فرو مي رود.زن و مرد نمايش زندگي را نه از طريق افكار و عقايدشان،بلكه از طريق مكافات و فجايع دنيا دريافت مي كنند و اين تفاوتي است كه به آن توجه اي ندارند و در نتيجه چرخ روزگار به كام هيچكدام پيش نمي رود و در نهايت بنا را بر سر ناسازگاري با آنان مي گذارد.مشكل اصلي آنها برقراري ارتباط با خود و ديگران به شكل درست آن است.وقتي در معرض ارتباط قرار مي گيرند به آرامش نمي رسند و ميزان سوخت و ساز بدن شان به تعادل نمي رسد.خاصيت آفرينندگي عنصر ارتباط در خصوص آنها صادق نيست و براي همين نمي توانند زندگي آرامي را تجربه كنند.سكوت مي كنند و به انسان هايي افسرده و گوشه گير تبديل مي شوند.     

هتلي ها متعلق به دنياي نمايش قصه گوست كه اين روز ها در حال انقراض است.قصه گويي چند وقتي است كه از دنياي درام رخت بر بسته است.شايد بتوان مهمترين دليل آن را نسل جوان دانست كه قدرت داستان گويي خود را از دست داده است در حالي كه هم در سينما و هم در تئاتر آثار پر مخاطب متعلق به دنياي داستان گوست.چنين بي توجهي به عنصر داستان و داستان گويي در دنياي درام،اغلب آثار نمايشي را به سوي فرماليسم مي برد.توجه به آثاري كه در بستر فرم روايت مي شود،بيشتر از آن كه نشانگر جهشي در درام و جذابيت بخشيدن به نمايش براي جذب حداكثري باشد،براي پوشاندن ضعف هاي روايت و حفره هاي داستاني نمايش كاربرد پيدا مي كند.هتلي ها با هوشمندي از چنين دامي دوري مي كند و همچنان لذت قصه گويي را براي تماشاگر حفظ مي كند.

به نظر مي رسد مهمترين ضعف نمايش پرداخت شتابزده شخصيت ها و مناسباتي است كه نويسنده در درجه اول و كارگردان در درجه بعد براي آنها در نظر گرفته است.سهيلا نمونه اي از زنان به بن بست رسيده دهه شصت است.زماني كه جامعه ثبات لازم براي درك زناني از اين دست را از دست داده است.او پايه هاي باور خود را بر روي نظرات روشنفكري گذاشته كه خيلي زود تغيير جهت مي دهد و سمت و سويي شخصي پيدا مي كند.سهيلا مانده است در بين روشنفكري كه نان به نرخ روز مي خورد و مصلحت انديش شده و زندگي كه در چهار ديواري خانه خلاصه شده است.از شوهرش جدا شده و خانه را براي فروش گذاشته كه راه نجاتي پيدا كند در حالي كه هيچ كدام از آنها راه حل اساسي نيست.تسكين دهنده كوتاه مدت است در دنياي پر فراز و نشيب كنوني.از اين همه معنا و نشانه،نمايش تنها به دادن كليد هايي اندك از شخصيت از جمله سخت گير بودن سهيلا و پا فشاري بر روي اصولي كه مي پندارد درست است بسنده مي كند و به رنگ آميزي موقعيت ها و شخصيت ها توجه چنداني ندارد.در مرد مرد هم كه اوضاع بدتر است تا جايي كه انگيزه مهاجرت مرد در ميان شتابزدگي و عدم ايجاد توازن اطلاعات،معناي خود را از دست مي دهد و باور پذيري آن از دست مي رود.         

هتلي ها علي رغم نكات مثبت در به كارگيري برخي جزئيات و روايت نوستالوژيك داستان،در توزيع اطلاعات در دو زمان گذشته و حال و ايجاد تعادل بين اين دو ناكام مي ماند.اينكه بدانيم قهرمان زن نمايش شاگرد ممتاز دانشگاه بوده و يكي از هم دانشگاهي اش خواستگارش بوده و فردي منظبط و قانون مدار است بايد در رفتار و اعمال وي تجلي يابد وگرنه كمك زيادي به پيشبرد داستان نمايش نمي كند.از طرفي،با كشف جزئياتي اين چنيني از شخصيت او،حالا اين سوال پيش مي آيد كه با آنهمه دقت و سخت كوشي چرا سهيلا زندگي بساماني ندارد؟كجاي كارش اشتباه بوده كه چنين سرنوشتي را بايد به دوش بكشد؟هر چند اين موضوع در باره مرد بيشتر از زن پذيرفتني است.شخصيت او به اندازه كافي سست است كه وقتي تماشاگر مي بيند بجاي مقابله با سختي ها،از مواجه شدن با آنها  فرار مي كند،هر چيزي كه بايد از او بداند،دستگيرش مي شود.

نمايش در بخش صحنه آرايي رويكرد دكوراتيو را براي خود در نظر گرفته و سازه اي را در دو بخش(طبقه)ايجاد كرده كه بخش حال در طبقه بالا و دوران گذشته در بخش پايين صحنه روايت مي شود.مهمترين مسئله اي كه در اين قسمت به ذهن مي رسد اين است كه تقسيم صحنه به اين شكل با توجه به رويكرد نمايش اشتباه است.شايد اگر هر دو بخش در روي سطح زمين روايت مي شد بهتر بود.با شكل كنوني گويي كارگردان قصد داشته با زمان حال ايجاد فاصله كند كه البته منطق چنين كاري در نمايش مشخص نمي شود.هر چند رعايت جزئيات در ساخت و طراحي دكور قابل تقدير است.

ارجاع نمايش هتلي ها به زماني است كه جامعه ايراني تجربه اي سخت و كم و نظيري از نظر هيجانات اجتماعي را پشت سر مي گذاشت.با شعله ور شدن زبانه هاي آتش جنگ علاوه بر ويراني،گروهي به نام آوارگان جنگي يا جنگ زده هم بوجود آمد كه در شهرهاي مختلف كشور پراكنده شدند و در واقع به نوعي مهاجرت اجباري دست زدند.آوارگي بحران هاي اجتماعي و فرهنگي فراواني را بوجود آورد و معضلات بسياري را براي نسل هاي آينده ايجاد كرد.هتلي ها بر چنين بستري روايت مي شود.داستان در باره زوجي است كه در زندگي زناشويي به بن بست رسيده اند.اين فروپاشي تنها در ارتباط با آنها و خانواده اشان به چشم نمي خورد،بلكه تمام اركان جامعه را در بر مي گيرد.در جايي كه عكس هاي دكتر شريعتي و نوار سخنراني به سوي جامعه بي طبقه توحيدي ديگر اثري ندارد و جنبه تزئيني پيدا كرده است،چه توقعي از جامعه مي توان داشت.بر عكس،مسائلي مانند شاخص هاي اقتصادي به شدت در حال رشد است و جامعه اندك اند ك به سمت و سويي مي رود كه در آن طبقه سرمايه دار در حال ريشه دواندن و تنومند شدن است.ساختمان هتل بين المللي در سيد خندان كه محل اسكان مهاجران جنگي بود،نماد دوران و مردمي شد كه هر چند امروزه ديگر نشاني از آن نيست،اما تاثير خود را سال ها بعد بر روي جامعه گذاشت.هتلي ها نمايشي با مهندسي معكوس است.بازگشت به دوراني است كه بسياري از زير ساخت ها هنوز سالم بودند و خرابي به شكل امروز معنا پيدا نكرده بود.

 

[ چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:22 ] [ سعید محبی ]

 

 

شاعر جنگ هاي نامنظم

 

پرداختن به زندگي شخصيت هاي معاصر سياسي،اجتماعي،فرهنگي و...يكي از منابع مهم اقتباس براي تئاتر معاصر است.اما تئاتر امروز،نمايش جنبه هاي شخصيتي اين افراد را در دستور كار خود قرار نداده است.حافظه تاريخي هنر نمايش مهمترين حركت در اين زمينه را روايت زندگي شهيد مدرس با بازي درخشان مرحوم خسرو شكيبايي در سال هاي دور ثبت كرده است كه به هيچ وجه در خور شخصيت وي نبود.بعد از آن هم اين شعله به همان فوريتي كه روشن شد،خاموش گرديد و گرماي خود را از دست داد.دلايل اين موضوع كه چرا نزديك شدن به شخصيت هاي معاصر سخت و در عين حال مشكل است بحثي است كه در حوصله اين يادداشت نمي گنجد و مي بايست در فرصتي ديگر و مجالي بيشتر به آن پرداخت. روايت زندگي شخصيت هاي معاصر بدون اخذ زاويه ديد مناسب و همچنين عدم پرداختن به ظرافت هاي شخصيتي فرد مورد نظر،نمي تواند به  اثري ماندگار تبديل شود.براي همين در هنگام اقتباس از زندگي شخصيت هاي مهم،بايد علاوه بر مستند سازي زندگي روزمره آنان،زاويه ديد و محوريت روايت را نيز معلوم و مشخص كرد.تكه هاي سنگين سرب زندگي شهيد مصطفي چمران را دستمايه خود قرار مي دهد و از ديدگاهي نو به بازسازي شخصيت او مي نگرد.چمران فرمانده نظامي است كه زندگي پر فراز و نشيب و سختي را پشت سر گذاشته است.كشتي روزگار او در درياي پرطلاطم روزگار به پيش رفت و ماجراهاي بسياري را طي كرد.چمران فرماندهي بود كه جنگ را نه با قدرت فكر و مهارت جنگندگي،بلكه با احساس خود پيش برد.او چريك جنگ هاي نامنظم نبود،شاعر جنگ هاي نامنظم بود.شاعري كه در بحبوبه جنگ براي زني كه دوست داشت،روسري قرمز با گل هاي درشت هديه مي آورد.چمران احساس و انسانيت را پاس مي دارد هر چند وسط جنگ و خونريزي باشد.ديدگاه انساني او به جنگ موجب شده شخصيت استثنايي پيدا كند كه كمتر در تاريخ مشابه دارد.

تكه هاي سنگين سرب يك بيوگرافي در باره شهيد چمران از فرماندهان جنگ است كه چهره بين المللي دارد و علاوه بر ايران،در لبنان هم فرد شناخته شده اي  است.نمايش به زواياي جديد شخصيت چمران نظر داردو براي باز شناسايي آن به بخشي از زندگي او در خارج از كشور مي پردازد.نمايش تماشاگر خود را بطن زندگي فردي مي برد كه بجاي دستور آتش،شعر زندگي مي سروده است و جنگ و ويراني را به سخره گرفته است.او از جنگ ناراضي است  و از آنهايي كه جنگ را راه انداخته اند.اما فرق او اينجاست كه در اوج جنگ كه بجز مرگ تحفه اي براي بشريت ندارد،افكار انساني خود را دنبال مي كند.اگر چه مرگ براي همه جز بدبختي و گرفتاري چيزي به همراه ندارد،براي چمران شعري است كه پلشتي ها را نمايان مي كند.

نمايش از زاويه جديدي به زندگي چمران مي پردازد زاويه اي كه در زندگي وي مهجور مانده است.داستان از زبان دختري كه به چمران علاقمند است و در قالب نامه به يكي از فرزندان چمران روايت مي شود.احساس و علاقه وي به چمران كه البته متقابل هم هست،موتور محرك نمايش است.چمران عارفي است كه جنگ را تفسير مي كند.زندگي در بطن جنگ را شرح مي دهد و با تصاوير بديع آن را معنايي دوباره مي بخشد.چمران نمايش در شكل و شمايل يك قديس ظاهر نمي شود.او انساني است با تمام مشخصات فردي و انساني.عاشق مي شود و علاقه خود را ابراز مي دارد.او آدمي است كه قلب دارد و احساس و به زندگي از دريچه انساني نگاه مي كند.از عملكرد پيچيده بمب هاي شيميايي بر روي بدن انسان،از بشريت انتقاد مي كند و در كنارش از پرواز پروانه كوچكي كه در هوا پرواز مي كند،لذت مي برد.

شناختي كه معمولا" عمده تماشاگران از شهيد چمران دارند،فرمانده مقتدر نظامي است كه عمده ترين مهارتش در جنگيدن است.فرماندهي كه معروف به طراحي و اجراي جنگ هاي نامنظم است.جنگ هايي كه قدرتمندترين ارتش هاي جهان هم تاب مقاومت در برايرشان را ندارند.چنين پيش زمينه اي در باره چمران اجرا را با واكنش از پيش تعيين شده تماشاگران مواجه مي كند.او با پيش داوري وارد سالن مي شود و توقع دارد چمران را همانطور كه در ذهن دارد بر روي صحنه ببيند.مهمترين ارجاع چنين زمينه اي هم از فيلم چ ساخته ابراهيم حاتمي كيا ريشه مي گيرد كه در آن چمران مردي با تدبير در جنگ تصوير شده است.اما بر عكس تصور همگاني،در نمايش تكه هاي سنگين سرب،چمران هر چند لباس نظامي بر تن دارد و در هيبت يك نظامي تمام عيار خود نمايي مي كند،چريك جنگجويي به شمار نمي آيد.او بر عكس،فردي صلح طلب است كه عاشقي پيشه خود كرده و به تفسير زندگي نشسته است.او نقاشي است كه با كشيدن شمع در يكي از تابلو هاي نقاشي خود،ديگران را شيفته خود كرده است.چمران شاعر زندگي است.روايت او از زندگي،شعر بلندي است كه در آن مي توان ظرايف و لطايف زندگي را درك كرد.از ديدگاه او،زندگي پرده بزرگي است كه در آن عشق با تمام وسعت خود به والا ترين شكل ترسيم شده است.چمران جمع ضدين است.شاعري عارف مسلك در لباس نظامي.چمران تفسير اين جمله است:در دنيايي كه همگان از دريچه معامله گري و سود رساني به جامعه انساني مي نگرند،مي توان روزنه اي براي ابراز احساسات و بروز عاطفه پيدا كرد.

شخصيت شهيد چمران در اجراي نمايش تكه هاي سنگين سرب كه پيام دهكردي نقش آن را بازي مي كند،فيلسوفي است كه در بطن هر پديده  بدنبال قدرت خدا مي گردد.او در تمام لحظه هاي نمايش،متفكر به نظر مي رسد.هيچ كجا حتي جايي كه عصباني مي شود داد و فرياد به راه نمي اندازد چرا كه شخصيت عميق او به وي اجازه چنين كاري را نمي دهد.در مواجه با اتفاقات روزگار،شيون و فغان به راه نمي اندازد.دختر نمايش با آن لهجه عربي-فارسي اش،نقش معشوقه را بازي نمي كند،هر چند عشق و علاقه او به چمران هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شود.عشق او گل درشت نيست چرا كه دختر هم مانند چمران به عمق زندگي نظر دارد و نه سطح آن.اين بينش زمينه در حرفه او دارد كه خبرنگاري است.همان چيزي كه چمران به آن اشاره مي كند و از همين نقطه نظر وارد بده بستان هاي عاطفي با وي مي شود.نمايش با پرهيز از انعكاس شخصيت نظامي چمران ما را با انساني آشنا مي كند كه در تمام لحظه هاي زندگي خود به كشتن پرنده اي كوچك هم راضي نمي شود و اين بر گرفته از روح شاعرانه اوست.او هم مانند سهراب سپهري عاشق زندگي است و تمام وجود خود را وقف معنا بخشيدن به آن كرده است.تشابه دو داستان از اين دو،روح شاعرانگي را در شخصيت چمران مشخص مي كندسهراب سپهري  در عنفوان جواني ،هنگامي كه در اداره كشاورزي مشغول كار بود و به ماموريت سمپاشي ملخ هايي رفته بود كه دشت هاي كاشان را در بر گرفته بودند،با نوك پا طوري در ميان آنان راه مي رفت كه مبادا دانه اي از آنها را از بين ببرد.چمران هم در وسط معركه جنگ كه آتش توپخانه شديدترين حملات خود را بر روي وي و همرزمانش ريخته بود،به ناگاه به سمت پرنده بال شكسته اي مي رود و بال او را با حوصله مداوا مي كند و سپس ادامه مي دهد.تكه هاي سنگين سرب در ستايش چنين شخصيتي است.      

[ شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ ] [ 12:5 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهي به نمايش پير مرد و ببر

گاهي به خودت نگاه كن

سعيد محبي

بهترين شيوه براي اجراي نمايش هاي كودك،استفاده از شيوه نمايش هاي ايراني است.دليل آن هم به طور مشخص شخصيت كودك است كه تشابهات زيادي با انواع گونه هاي نمايش ايراني دارد.اولين و مهم ترين اين تشبيه،سادگي است كه هر دو به يك اندازه از آن سود مي برند.نمايش ايراني در پيچيده ترين شكل خود،ابزاري ساده دارد كه در نهايت مي توان آن را در يك بقچه و يا يك صندوق كوچك جمع كرد.نوعي نمايش پرتابل كه قابليت اجرا در هر كوي و برزني را دارد.نمايش ايراني وابستگي زيادي به صحنه،نور،لباس،گريم و ديگر عناصر صحنه ندارد.البته اين به آن معنا نيست كه در اين گونه نمايشي،عناصر صحنه اي غايب هستند و يا وجود ندارد.بلكه به اين معناست كه اين عناصر به خلاصه ترين شكل خود موجود مي باشند.در نمايشي مانند سياه بازي،بازيگران با بررسي و تجزيه و تحليل حاضرين در سالن در نحوه اجرا،موضوع و مقدار طنز و طنازي نمايش را كنترل مي كنند.براي همين وقتي اغلب تماشاگران نمايش دكتر يا مهندس هستند،طنز نمايش با اجراي همان نمايش در جايي كه تماشاگرانش مردم عادي هستند،فرق مي كند.چنين تدبيري تنها از هنرمنداني بر مي آيد كه شناخت كافي و لازم از طيف هاي مختلف تماشاگران خود دارند.در نمايش كودك هم چنين اتفاقاتي رخ مي دهد.گروه بازيگر در هنگام اجراي نمايش،با سنجيدن تماشاگران خود بخصوص كودكان در نحوه و نوع اجرا تغييراتي مي دهند و سعي مي كنند اجرا هر چه بهتر و عميق تر در ذهن و جان تماشاگر رسوب كند.

"پير مرد و ببر"نمايشي در گونه آثار كودك است كه از اين موضوع(استفاده از شيوه هاي نمايش ايراني در نمايش كودك) به بهترين شكل سود مي برد.صحنه نمايش ميدان معركه گيري است.گويي تماشاگران در يك ميدان و در وسط شهر در حال ديدن نمايش معركه گيري هستند.نمايش در ساحت محتوايي خود،به ريشه يابي مشكلات اخلاقي دنياي انساني مي پردازد و براي از بين بردن آن،الگوي استفاده از مشكل براي رفع مشكل را پيشنهاد مي كند.در اين شيوه،براي از بين بردن مشكل به ريشه همان مشكل پرداخته مي شود و براي از بين بردن آن،الگو هاي خارج از ضوابط عاطفي و اخلاقي تجويز نمي شود و تاكيد اين شيوه بر جستجوي راهكارهاي حل مسئله از زواياي مختلف است.موضوع ديگري كه نمايش بر آن تاكيد دارد،اعتماد و از بين رفتن آن است.اعتماد يكي از مهمترين عواملي است كه انسجام جامعه انساني را حفظ مي كند و بدون وجود آن زندگي در اجتماعات انساني اگر چه غير ممكن نيست،اما بسيار دشوار است.براي بيان چنين مفهومي آن هم در دنياي كودك،شيوه نمايش ايراني بهترين گزينه است.چنين انتخابي علاوه بر اينكه هوشمندي كارگردان را مي رساند،به فهم بيشتر نمايش توسط گروه هدف كمك مي كند.

در نمايش ايراني لزومي براي انجام بعضي اعمال وجود ندارد.استفاده از دكور رئاليستي يكي از اين موارد است.عوامل صحنه نيازي به جلوه دادن صحنه به شكل واقع گرايانه ندارند چرا كه اصلا"قرار نيست چنين تصوري در تماشاگر ايجاد شود.تمركز وي بايد بر روي موضوع و مفهوم اثر باشد تا تاثير گذاري هر چه بيشتر آن به تماشاگر منتقل شود.در نوع بازي هم اين مسئله به همين شكل مطرح است.اينكه در آثار شرقي فاصله گذاري بسيار پر رنگ تر و در واقع از عناصر مهم يك نمايش به حساب مي آيد،نشان دهنده همين مسئله است.تماشاگر كودك تمركز كمتري نسبت به تماشاگر بزرگسال دارد،براي همين نمايش كودك بايد از ساختار آثار ديالوگ محور به سمت و سوي آثار تصوير محور پيش برود تا درك موضوع و مفاهيم مستتر در نمايش براي كودك آسان و امكان پذير باشد.نمايش هاي موفق كودك آنهايي هستند كه به اين موضوع توجه دارند و تصاوير نمايشي خود را با عنصر فانتزي در هم مي آميزند و اجرايي بكر و خلاقانه از متن ارائه مي دهند.

آنچه جاي دكور،لباس،گريم و ديگر موارد را در نمايش ايراني پر مي كند،عنصر خلاقيت گروه به خصوص كارگردان و بازيگران در صحنه است.نمايش ايراني اين امكان را  به گروه مي دهد تا حفره هاي خالي نمايش را كه با كمبود ابزار و وسائل بوجود آمده،با خلاقيت فردي و گروهي پر كنند.اين موضوع در نمايش كودك بيشتر از بقيه گونه هاي نمايشي خود را نشان مي دهد.مضاف بر اينكه تعويض صحنه ها اگر در اين گونه نمايشي درست اتفاق نيفتد،باعث كندي ريتم و در نتيجه عدم تمركز تماشاگر به خصوص تماشاگر كودك از نمايش مي شود.در مجموع قرارداد ها و ساز و كارهاي نمايش هاي ايراني به نمايش كودك كمك شاياني مي كند تا مخالب بيش از ديگر گونه هاي نمايشي جريان داستاني نمايش را دنبال كند.بازي در بازي،استفاده از ماسك و موسيقي زنده،فاصله گذاري و... همه و همه از عناصري است كه نمايش ايراني و به خصوص نمايش پير مرد و ببر را در نوع خود متمايز مي كند.موسيقي در نمايش علاوه بر داشتن مزيت زنده بودن،سنتي هم هست و اين موجب مي شود تا مخاطب كودك با ساز ها و همچنين موسيقي سنتي ايراني بيشتر آشنا شود.در موسيقي سنتي،بده بستان بين نوازنده و بازيگر و حتي تماشاگر مجاز است.اين مسئله باعث مي شود تا تماشاگر با صحنه و نمايش راحت و بي واسطه ارتباط برقرار كند.موسيقي در نمايش داراي كاراكتر و در كنار بقيه بازيگران و عوامل به عنصر تاثير گذار نمايش تبديل مي شود.اما آنچه موسيقي را در نمايش از تك و تا مي اندازد،محل قرار گرفتن آن در صحنه است.گروه موسيقي در روي سكويي در انتهاي صحنه قرار دارد و به تمام زواياي سالن اشراف كامل دارد.اين موضوع باعث مي شود جايگاه آن در راستاي باقي اجزاي نمايش از تمركز و احاطه بيشتري برخوردار شود و در نهايت كليت صحنه را از يكدستي بيرون آورد.استفاده از تكنيك تئاتر سايه هم به دليل كوچك بودن ابعاد عروسك ها و همچنين قرار گرفتن آن در بخش تحتاني صحنه،آن طور كه شايسته است ديده نمي شود.     

پير مرد و ببر تمركز خود را بر روي نمايش ايراني مي گذارد و با استفاده از عناصر آن،موفق مي شود فضايي شاد و در عين حال كودكانه ايجاد كند تا تماشاگر خود را تا آخر همراه كند.براي جذابيت از عوامل و عناصر مختلف نمايش ايراني نهايت استفاده مي كند كه از جمله مي توان به ماسك،موسيقي محلي ،لحن،لهجه و آواهاي شمالي اشاره كرد.آنچه در انتها در باره نمايش قابل اشاره است تلاش صادقانه اي است كه گروه براي اجراي نمايش خود به كار برده است.   

[ سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 10:14 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش پير مرد و ببر

گاهي به خودت نگاه كن

سعيد محبي

بهترين شيوه براي اجراي نمايش هاي كودك،استفاده از شيوه نمايش هاي ايراني است.دليل آن هم به طور مشخص شخصيت كودك است كه تشابهات زيادي با انواع گونه هاي نمايش ايراني دارد.اولين و مهم ترين اين تشبيه،سادگي است كه هر دو به يك اندازه از آن سود مي برند.نمايش ايراني در پيچيده ترين شكل خود،ابزاري ساده دارد كه در نهايت مي توان آن را در يك بقچه و يا يك صندوق كوچك جمع كرد.نوعي نمايش پرتابل كه قابليت اجرا در هر كوي و برزني را دارد.نمايش ايراني وابستگي زيادي به صحنه،نور،لباس،گريم و ديگر عناصر صحنه ندارد.البته اين به آن معنا نيست كه در اين گونه نمايشي،عناصر صحنه اي غايب هستند و يا وجود ندارد.بلكه به اين معناست كه اين عناصر به خلاصه ترين شكل خود موجود مي باشند.در نمايشي مانند سياه بازي،بازيگران با بررسي و تجزيه و تحليل حاضرين در سالن در نحوه اجرا،موضوع و مقدار طنز و طنازي نمايش را كنترل مي كنند.براي همين وقتي اغلب تماشاگران نمايش دكتر يا مهندس هستند،طنز نمايش با اجراي همان نمايش در جايي كه تماشاگرانش مردم عادي هستند،فرق مي كند.چنين تدبيري تنها از هنرمنداني بر مي آيد كه شناخت كافي و لازم از طيف هاي مختلف تماشاگران خود دارند.در نمايش كودك هم چنين اتفاقاتي رخ مي دهد.گروه بازيگر در هنگام اجراي نمايش،با سنجيدن تماشاگران خود بخصوص كودكان در نحوه و نوع اجرا تغييراتي مي دهند و سعي مي كنند اجرا هر چه بهتر و عميق تر در ذهن و جان تماشاگر رسوب كند.

"پير مرد و ببر"نمايشي در گونه آثار كودك است كه از اين موضوع(استفاده از شيوه هاي نمايش ايراني در نمايش كودك) به بهترين شكل سود مي برد.صحنه نمايش ميدان معركه گيري است.گويي تماشاگران در يك ميدان و در وسط شهر در حال ديدن نمايش معركه گيري هستند.نمايش در ساحت محتوايي خود،به ريشه يابي مشكلات اخلاقي دنياي انساني مي پردازد و براي از بين بردن آن،الگوي استفاده از مشكل براي رفع مشكل را پيشنهاد مي كند.در اين شيوه،براي از بين بردن مشكل به ريشه همان مشكل پرداخته مي شود و براي از بين بردن آن،الگو هاي خارج از ضوابط عاطفي و اخلاقي تجويز نمي شود و تاكيد اين شيوه بر جستجوي راهكارهاي حل مسئله از زواياي مختلف است.موضوع ديگري كه نمايش بر آن تاكيد دارد،اعتماد و از بين رفتن آن است.اعتماد يكي از مهمترين عواملي است كه انسجام جامعه انساني را حفظ مي كند و بدون وجود آن زندگي در اجتماعات انساني اگر چه غير ممكن نيست،اما بسيار دشوار است.براي بيان چنين مفهومي آن هم در دنياي كودك،شيوه نمايش ايراني بهترين گزينه است.چنين انتخابي علاوه بر اينكه هوشمندي كارگردان را مي رساند،به فهم بيشتر نمايش توسط گروه هدف كمك مي كند.

در نمايش ايراني لزومي براي انجام بعضي اعمال وجود ندارد.استفاده از دكور رئاليستي يكي از اين موارد است.عوامل صحنه نيازي به جلوه دادن صحنه به شكل واقع گرايانه ندارند چرا كه اصلا"قرار نيست چنين تصوري در تماشاگر ايجاد شود.تمركز وي بايد بر روي موضوع و مفهوم اثر باشد تا تاثير گذاري هر چه بيشتر آن به تماشاگر منتقل شود.در نوع بازي هم اين مسئله به همين شكل مطرح است.اينكه در آثار شرقي فاصله گذاري بسيار پر رنگ تر و در واقع از عناصر مهم يك نمايش به حساب مي آيد،نشان دهنده همين مسئله است.تماشاگر كودك تمركز كمتري نسبت به تماشاگر بزرگسال دارد،براي همين نمايش كودك بايد از ساختار آثار ديالوگ محور به سمت و سوي آثار تصوير محور پيش برود تا درك موضوع و مفاهيم مستتر در نمايش براي كودك آسان و امكان پذير باشد.نمايش هاي موفق كودك آنهايي هستند كه به اين موضوع توجه دارند و تصاوير نمايشي خود را با عنصر فانتزي در هم مي آميزند و اجرايي بكر و خلاقانه از متن ارائه مي دهند.

آنچه جاي دكور،لباس،گريم و ديگر موارد را در نمايش ايراني پر مي كند،عنصر خلاقيت گروه به خصوص كارگردان و بازيگران در صحنه است.نمايش ايراني اين امكان را  به گروه مي دهد تا حفره هاي خالي نمايش را كه با كمبود ابزار و وسائل بوجود آمده،با خلاقيت فردي و گروهي پر كنند.اين موضوع در نمايش كودك بيشتر از بقيه گونه هاي نمايشي خود را نشان مي دهد.مضاف بر اينكه تعويض صحنه ها اگر در اين گونه نمايشي درست اتفاق نيفتد،باعث كندي ريتم و در نتيجه عدم تمركز تماشاگر به خصوص تماشاگر كودك از نمايش مي شود.در مجموع قرارداد ها و ساز و كارهاي نمايش هاي ايراني به نمايش كودك كمك شاياني مي كند تا مخالب بيش از ديگر گونه هاي نمايشي جريان داستاني نمايش را دنبال كند.بازي در بازي،استفاده از ماسك و موسيقي زنده،فاصله گذاري و... همه و همه از عناصري است كه نمايش ايراني و به خصوص نمايش پير مرد و ببر را در نوع خود متمايز مي كند.موسيقي در نمايش علاوه بر داشتن مزيت زنده بودن،سنتي هم هست و اين موجب مي شود تا مخاطب كودك با ساز ها و همچنين موسيقي سنتي ايراني بيشتر آشنا شود.در موسيقي سنتي،بده بستان بين نوازنده و بازيگر و حتي تماشاگر مجاز است.اين مسئله باعث مي شود تا تماشاگر با صحنه و نمايش راحت و بي واسطه ارتباط برقرار كند.موسيقي در نمايش داراي كاراكتر و در كنار بقيه بازيگران و عوامل به عنصر تاثير گذار نمايش تبديل مي شود.اما آنچه موسيقي را در نمايش از تك و تا مي اندازد،محل قرار گرفتن آن در صحنه است.گروه موسيقي در روي سكويي در انتهاي صحنه قرار دارد و به تمام زواياي سالن اشراف كامل دارد.اين موضوع باعث مي شود جايگاه آن در راستاي باقي اجزاي نمايش از تمركز و احاطه بيشتري برخوردار شود و در نهايت كليت صحنه را از يكدستي بيرون آورد.استفاده از تكنيك تئاتر سايه هم به دليل كوچك بودن ابعاد عروسك ها و همچنين قرار گرفتن آن در بخش تحتاني صحنه،آن طور كه شايسته است ديده نمي شود.     

پير مرد و ببر تمركز خود را بر روي نمايش ايراني مي گذارد و با استفاده از عناصر آن،موفق مي شود فضايي شاد و در عين حال كودكانه ايجاد كند تا تماشاگر خود را تا آخر همراه كند.براي جذابيت از عوامل و عناصر مختلف نمايش ايراني نهايت استفاده مي كند كه از جمله مي توان به ماسك،موسيقي محلي ،لحن،لهجه و آواهاي شمالي اشاره كرد.آنچه در انتها در باره نمايش قابل اشاره است تلاش صادقانه اي است كه گروه براي اجراي نمايش خود به كار برده است.   

[ سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 10:1 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش پير مرد و ببر

گاهي به خودت نگاه كن

سعيد محبي

بهترين شيوه براي اجراي نمايش هاي كودك،استفاده از شيوه نمايش هاي ايراني است.دليل آن هم به طور مشخص شخصيت كودك است كه تشابهات زيادي با انواع گونه هاي نمايش ايراني دارد.اولين و مهم ترين اين تشبيه،سادگي است كه هر دو به يك اندازه از آن سود مي برند.نمايش ايراني در پيچيده ترين شكل خود،ابزاري ساده دارد كه در نهايت مي توان آن را در يك بقچه و يا يك صندوق كوچك جمع كرد.نوعي نمايش پرتابل كه قابليت اجرا در هر كوي و برزني را دارد.نمايش ايراني وابستگي زيادي به صحنه،نور،لباس،گريم و ديگر عناصر صحنه ندارد.البته اين به آن معنا نيست كه در اين گونه نمايشي،عناصر صحنه اي غايب هستند و يا وجود ندارد.بلكه به اين معناست كه اين عناصر به خلاصه ترين شكل خود موجود مي باشند.در نمايشي مانند سياه بازي،بازيگران با بررسي و تجزيه و تحليل حاضرين در سالن در نحوه اجرا،موضوع و مقدار طنز و طنازي نمايش را كنترل مي كنند.براي همين وقتي اغلب تماشاگران نمايش دكتر يا مهندس هستند،طنز نمايش با اجراي همان نمايش در جايي كه تماشاگرانش مردم عادي هستند،فرق مي كند.چنين تدبيري تنها از هنرمنداني بر مي آيد كه شناخت كافي و لازم از طيف هاي مختلف تماشاگران خود دارند.در نمايش كودك هم چنين اتفاقاتي رخ مي دهد.گروه بازيگر در هنگام اجراي نمايش،با سنجيدن تماشاگران خود بخصوص كودكان در نحوه و نوع اجرا تغييراتي مي دهند و سعي مي كنند اجرا هر چه بهتر و عميق تر در ذهن و جان تماشاگر رسوب كند.

"پير مرد و ببر"نمايشي در گونه آثار كودك است كه از اين موضوع(استفاده از شيوه هاي نمايش ايراني در نمايش كودك) به بهترين شكل سود مي برد.صحنه نمايش ميدان معركه گيري است.گويي تماشاگران در يك ميدان و در وسط شهر در حال ديدن نمايش معركه گيري هستند.نمايش در ساحت محتوايي خود،به ريشه يابي مشكلات اخلاقي دنياي انساني مي پردازد و براي از بين بردن آن،الگوي استفاده از مشكل براي رفع مشكل را پيشنهاد مي كند.در اين شيوه،براي از بين بردن مشكل به ريشه همان مشكل پرداخته مي شود و براي از بين بردن آن،الگو هاي خارج از ضوابط عاطفي و اخلاقي تجويز نمي شود و تاكيد اين شيوه بر جستجوي راهكارهاي حل مسئله از زواياي مختلف است.موضوع ديگري كه نمايش بر آن تاكيد دارد،اعتماد و از بين رفتن آن است.اعتماد يكي از مهمترين عواملي است كه انسجام جامعه انساني را حفظ مي كند و بدون وجود آن زندگي در اجتماعات انساني اگر چه غير ممكن نيست،اما بسيار دشوار است.براي بيان چنين مفهومي آن هم در دنياي كودك،شيوه نمايش ايراني بهترين گزينه است.چنين انتخابي علاوه بر اينكه هوشمندي كارگردان را مي رساند،به فهم بيشتر نمايش توسط گروه هدف كمك مي كند.

در نمايش ايراني لزومي براي انجام بعضي اعمال وجود ندارد.استفاده از دكور رئاليستي يكي از اين موارد است.عوامل صحنه نيازي به جلوه دادن صحنه به شكل واقع گرايانه ندارند چرا كه اصلا"قرار نيست چنين تصوري در تماشاگر ايجاد شود.تمركز وي بايد بر روي موضوع و مفهوم اثر باشد تا تاثير گذاري هر چه بيشتر آن به تماشاگر منتقل شود.در نوع بازي هم اين مسئله به همين شكل مطرح است.اينكه در آثار شرقي فاصله گذاري بسيار پر رنگ تر و در واقع از عناصر مهم يك نمايش به حساب مي آيد،نشان دهنده همين مسئله است.تماشاگر كودك تمركز كمتري نسبت به تماشاگر بزرگسال دارد،براي همين نمايش كودك بايد از ساختار آثار ديالوگ محور به سمت و سوي آثار تصوير محور پيش برود تا درك موضوع و مفاهيم مستتر در نمايش براي كودك آسان و امكان پذير باشد.نمايش هاي موفق كودك آنهايي هستند كه به اين موضوع توجه دارند و تصاوير نمايشي خود را با عنصر فانتزي در هم مي آميزند و اجرايي بكر و خلاقانه از متن ارائه مي دهند.

آنچه جاي دكور،لباس،گريم و ديگر موارد را در نمايش ايراني پر مي كند،عنصر خلاقيت گروه به خصوص كارگردان و بازيگران در صحنه است.نمايش ايراني اين امكان را  به گروه مي دهد تا حفره هاي خالي نمايش را كه با كمبود ابزار و وسائل بوجود آمده،با خلاقيت فردي و گروهي پر كنند.اين موضوع در نمايش كودك بيشتر از بقيه گونه هاي نمايشي خود را نشان مي دهد.مضاف بر اينكه تعويض صحنه ها اگر در اين گونه نمايشي درست اتفاق نيفتد،باعث كندي ريتم و در نتيجه عدم تمركز تماشاگر به خصوص تماشاگر كودك از نمايش مي شود.در مجموع قرارداد ها و ساز و كارهاي نمايش هاي ايراني به نمايش كودك كمك شاياني مي كند تا مخالب بيش از ديگر گونه هاي نمايشي جريان داستاني نمايش را دنبال كند.بازي در بازي،استفاده از ماسك و موسيقي زنده،فاصله گذاري و... همه و همه از عناصري است كه نمايش ايراني و به خصوص نمايش پير مرد و ببر را در نوع خود متمايز مي كند.موسيقي در نمايش علاوه بر داشتن مزيت زنده بودن،سنتي هم هست و اين موجب مي شود تا مخاطب كودك با ساز ها و همچنين موسيقي سنتي ايراني بيشتر آشنا شود.در موسيقي سنتي،بده بستان بين نوازنده و بازيگر و حتي تماشاگر مجاز است.اين مسئله باعث مي شود تا تماشاگر با صحنه و نمايش راحت و بي واسطه ارتباط برقرار كند.موسيقي در نمايش داراي كاراكتر و در كنار بقيه بازيگران و عوامل به عنصر تاثير گذار نمايش تبديل مي شود.اما آنچه موسيقي را در نمايش از تك و تا مي اندازد،محل قرار گرفتن آن در صحنه است.گروه موسيقي در روي سكويي در انتهاي صحنه قرار دارد و به تمام زواياي سالن اشراف كامل دارد.اين موضوع باعث مي شود جايگاه آن در راستاي باقي اجزاي نمايش از تمركز و احاطه بيشتري برخوردار شود و در نهايت كليت صحنه را از يكدستي بيرون آورد.استفاده از تكنيك تئاتر سايه هم به دليل كوچك بودن ابعاد عروسك ها و همچنين قرار گرفتن آن در بخش تحتاني صحنه،آن طور كه شايسته است ديده نمي شود.     

پير مرد و ببر تمركز خود را بر روي نمايش ايراني مي گذارد و با استفاده از عناصر آن،موفق مي شود فضايي شاد و در عين حال كودكانه ايجاد كند تا تماشاگر خود را تا آخر همراه كند.براي جذابيت از عوامل و عناصر مختلف نمايش ايراني نهايت استفاده مي كند كه از جمله مي توان به ماسك،موسيقي محلي ،لحن،لهجه و آواهاي شمالي اشاره كرد.آنچه در انتها در باره نمايش قابل اشاره است تلاش صادقانه اي است كه گروه براي اجراي نمايش خود به كار برده است.   

[ سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 9:57 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش فقط بخاطر من

سندرم يك ذهن ملتهب

سعيد محبي

 

اول گفت:پيش پرده

"چيستا يثربي" نامي آشنا براي مخاطبان تئاتر است.علاقمندان تئاتر از جمله نگارنده،او را از زماني مي شناسند كه دختري شاداب و سرزنده بود و براي گرفتن مجوز آثارش پشت درهاي ارشاد كه بيشتر اوقات به رويش بسته بود،سال هاي جواني خود را به ميانسالي گره زد.طي سال ها فعاليت آماتوري و حرفه اي تجربه هاي بسياري اندوخته تا داراي انديشه و فكر در تئاتر گرديد و سبك خود را از ميان همين تجربه ها بيرون كشيد.علاقه و تحصيل او در رشته روانشناسي حيطه كاري او را به سوي درام روانشناسانه پيش برد تا جايي كه  حوزه  كاري او در اين بخش متمركز شده و حتي زماني كه فيلمنامه يكي از متفاوت ترين آثار"ابراهيم حاتمي كيا"را مي نويسد،باز داستان خود را در حال و هواي خاص با المان هاي رواني و فضايي به شدت ملتهب از ساز و كار آثار روانشناسانه روايت مي كند.حال بعد از چند سال دوري از صحنه و در آستانه ميانسالي مخاطبان تئاتر مي خواهند بدانند كه آيا اين بازگشت شكوهمندانه است؟يا...

 

دوم گفت:آوانسن

از همان زمان كه نواي ويلون تنها نوازنده نمايش در آوانسن،از آوايي آرام به آهنگي تند با آرشه كشي هاي ديوانه وار تبديل مي شود،مي توان فهميد كه انتظار چه نمايشي را خواهيم داشت..علاوه بر تك نوازي ويلون،نخستين چيزي كه به هنگام روشن شدن صحنه ذهن تماشاگر را به خود مشغول مي كند،كيسه هاي زباله است كه نشانه اي است از ذهنيتي بيمار گونه و در هم ريخته.زباله ها مزاحم ذهن و فكر تنها زن و در واقع تنها كاراكتر زنده نمايش محسوب مي شوند.كيسه ها ي بزرگ و سياه زباله كاركردي رواني دارند و نمايش به راحتي از كنار آن نمي گذرد.زن در ميان آنها به دنبال كليد،كه نماد گشايش مشكلات زندگي است،مي گردد.مرد كيسه ها را به هم مي ريزد و فركانس اين عمل در زندگي زن يعني تشديد مسايل و مشكلات روحي و رواني.زباله ها نشانه افكار منفي و بازدارنده است كه نقش ترمز را بازي مي كنند و در زندگي همه انسان ها كم و بيش وجود دارد.آنها در گوشه اي از ذهن و فكر زن نمايش انبار شده است.بخشي كه مورد غفلت قرار گرفته و حال گذشت زمان آنها را تبديل به معضلي كرده كه به راحتي قابل حل نيست.همين افكار منفي است كه  از زن،اين نماد زايندگي و بالندگي،موجودي خنثي و بي خاصيت مي سازد.زباله همچنين،نماد بخشي از شخصيت زن است كه جور زمانه،ظرافت و لطافت هاي زنانگي را در او نابود كرده ونشانه اين ظلم را بر چهره اش به يادگار گذاشته است.زباله ها نماد به كما رفتن شخصيت تنها كاركتر نمايش است كه آزار مردان باعث جراحت روحي او شده اند.حال از پس سال ها تنها چيزي كه برايش مانده،روحي مجروح و رواني آسيب ديده است كه هيچ مرهمي بر جراحت آن التيام بخش نيست.همين موضوع است كه بدبيني را در وجود زن نهادينه مي كند تا جايي كه به هيچ مردي اطمينان ندارد.در شبي كه زن بخاطر نداشتن كليد مجبور است خارج از خانه سر كند،به تمام مرداني كه در آن لحظه از شب در خيابان به سر مي برند،شك مي كند و درخواست كمك آنها را به اكراه قبول مي كند.گذشته زن سرشار از بدبيني است و براي همين تفسير هايش از آدم ها و همچنين وقايع زندگي با غبار بدبيني پوشيده شده است.اين همه نماد در يك شئي نشانگر ارزش افزوده اشياء است كه نويسنده براي آن در نظر گرفته است.اما خطري كه چنين تفكري را تهديد مي كند تهي شدن نماد از معنا و همچنين عدم تشخيص نشانه ها در يك بار ديدن نمايش توسط تماشاگر است.

 

سوم گفت:روي صحنه

صحنه اي تاريك با اندك نوري كه قرار است مكان هاي خاص نمايش را روشن كند و همچنين مهر تاييدي باشد بر فضا سازي و اتمسفر دروني نمايش،انسان هايي كه بيشتر به شبح نزديك هستند و اشيايي كه از فرط نماد گرايي در بعضي موارد معاني خود را از دست داده اند،همگي نمايش را به حيطه درام روان-تحليلي نزديك مي كند.روي صحنه سه بازيگر وجود دارد.زن كه حالا بدون كليد،پول و كارت شناسايي بيرون در مانده است.سوال نمايش هم همين است:اگر روزي چنين وضعيتي براي شما اتفاق بيافتاد،چه مي كنيد؟حال اگر پشت در زني با پيشينه ويران كه هيچ اعتمادي به ديگران ندارند،چه اتفاقي بر روي صحنه رخ داده خواهد شد؟زن با ذهنييت خرابي كه از وجود موجودي به نام مرد دارد و با يادآوري خاطراتش كه مهمترين آن داستان بارداري اوست،تصويري از مردان پيش روي تماشاگر مي گذارد كه بين برداشتي فمنيستي و واقع گرايانه سرگردان است.فضاي نمايش به اندازه اي وهم آلود است كه تماشاگر را متوجه اين موضوع بنمايد كه با نمايشي غير معمول و فاقد جذابيت هاي معمول روبرو هستيم.هرچند نمايش در زير ساخت خود لايه اي از طنز را در دستور كار خود قرار داده است اما در مجموع نمي توان آن را به گونه نمايش هاي كمدي منسوب كرد.  

 

چهارم گفت:متورانسن

يثربي با قهر كردن از تئاتر و كوچ نافرجامش از كشور،مي رفت تا به هنرمند سابق تئاتر كشور تبديل شود.بعد از سال ها غيبت از صحنه هاي تئاتر،به نظر مي رسد قرار است شاهد نمايشي از نويسنده سرخ سوزان باشيم كه حال امان را خوب كند.اما نمايش چنين كاري نمي كند.بيشتر به نظر مي رسد قصد دارد تماشاگرش را درگير مسئله كند و او را با علامت سوال بيرون بفرستد.

يثربي در فقط به خاطر من به عنصر زمان مانند بقيه آثارش توجه خاص نشان مي دهد و با آن به شكلي كه مي خواهد،بازي مي كند.زمان را به جلو و عقب مي برد تا زن انگيزه و جرات بازگويي مشكلات و مسائل زندگي خود را پيدا كند.آنچه در ميانه دايره براي تماشاگر قابل رويت است،حكايت درد آور زني است كه هر چند در عصر كنوني روزگار مي گذراند اما گويي در دوران جاهليت با انسان هايي كه داراي افكار بدوي هستند،به سر مي برد.از سوي ديگر،كارگردان آنقدر با عناصر دراماتيك در داستان  بازي مي كند كه اجرا را به سمت نمايش هاي فاقد شكل و جذابيت هاي معمول پيش مي برد.در چنين وضعيتي نويسنده در نقش كارگردان آدم هايي را بر روي صحنه جان مي بخشد كه همگي رازي از گذشته دارند كه ناگفته مانده است.همين راز است كه در نمايش به معضل اصلي شخصيت تبديل مي شود.گذشته مبهم و دردآور زن،نيروي محركي مي شود تا او در پناه آن،زندگي سراسر مشكل خود را به ياد آورده و صحنه را به نمايش خودزني خود تبديل كند.   

كارگردان با الهام از فضاي ذهني و تركيب آن با عناصر جريان سيال ذهن،به پيچيدگي هاي نوشتاري دست مي يابد كه توسط آن،مي توان به روح مجروح و نا اميد زن نمايش نقب زد و پيچيدگي هاي شخصيتي او را مشاهده كرد.مهمترين كاركرد استفاده از چنين عناصري،دست يافتن به شاخصه هاي اجراي نمايش هاي سورئال است.درست است كه نمايش داستاني دارد-هرچند نيم بند-و قهرماني،اما آنچه اثر را قابل ديدن مي كند،تراوشات ذهني و روايت آدم هاي نمايش از ماجرايي است كه در مقابل چشمانشان در حال افتادن است.نكته اينجاست كه تمام اتفاقات صحنه در سايه روشن حوادث و وقايعي رخ مي دهد كه زاده ذهن نويسنده و آدم هاي نمايشنامه است.چنين برداشتي از آدم ها و در نتيجه اتفاق هاي در حال اتفاق،به همراه نمادهايي از انسان تنها و محبوس كه سرشار از سرخوردگي،جدايي و انزواست،نمايش را به پازل هاي درهم ريخته اي تبديل مي كند كه بايد درست در كنار همديگر قرار بگيرند تا بتوان از آن معني مورد نظر نمايش را استخراج كرد.

يثربي ذوق زده است از بازگشت به صحنه.اين را مي توان از صحنه به صحنه نمايش دريافت.اما اين ذوق زدگي را نمي تواند به درستي مهار كند و براي همين فقط به خاطر من را نمي توان در سير آثار او كاري دانست كه در زمان و مكان درست خود متولد شده است.در اصل ديدن اين نمايش ببيننده را در حسرت ديدن آثار بهتري از او مانند"يك شب ديگر بمان سيلويا"باقي مي گذارد.  

 

پنجم گفت:آرتيست

عنصري كه اكثر مواقع در نقد مورد غفلت قرار مي گيرد،بازيگري است."مارال مختاري" و"مسعود خواجه وند"دو بازيگر اصلي نمايش تمام سعي خود را براي جان بخشيدن به نقش هاي خود به كار مي برند و به توفيق نسبي مي رسند.هر چند بايد در نمايش به بازي بازيگر زن اشاره كرد كه بيشترين توفيق را در اين بخش بدست مي آورد.بازي در آثاري كه شخصيت هاي آن منعكس كننده جنبه هاي رواني انسان هستند،كار ساده اي نيست.مضاف بر اينكه بخواهيم اين كار را درست انجام بدهيم.

وضعيت زن در نمايش بسيار شكننده است.او در بيرون از خانه،بدون كليد و پول و مدرك شناسايي مانده و هر كس كه به او مي رسد قصد دارد به حقوق اش تعرض كند.حكايت او حكايت سرگشتگي انسان امروز است.انساني كه در دنياي كوچك امروزي در بند كشيده شده است. نمايش در بازي و بازيگران خود به توفيق مي رسد و مارال مختاري موفق مي شود در به تصوير كشيدن زني مستاصل كه اجتماع او را از خود رانده ،سيماي زني رنج كشيده اما مصمم را بر روي صحنه به خوبي به نمايش بگذارد.عكس العمل هاي او در رابطه با آدم هاي روي صحنه از جمله رفتگر،پليس و دكتر توانايي او را بخوبي در روي صحنه نشان مي دهد.مسعود خواجه وند هم در بازي خود موفق مي شود به خوبي چنين جنبه هايي را به تماشاگر نشان دهد.اگر چه بازي او به نسبت بازي زن بيروني تر است،اما در همين بخش هم موفق عمل مي كند.بيشتر از اين ديگر قابل اجرا و نشان دادن نيست.

 

ششم گفت:آكسسوار

صحنه با كمترين آكسسوار پوشيده شده است.كيسه هاي زباله و چند چارپايه و يك نيمكت تمام وسائل صحنه را تشكيل مي دهند.استفاده از نيمكت كه به شكل هاي تخت روان و در بعضي از صحنه ها نقش تابوت را بازي مي كند،يا پارچه قرمزي كه در صحنه كاركردهاي متفاوتي را مي يابد،خبر از برداشت معنا گرايانه كارگردان از دكور و آكسسوار دارد.در اين بخش يادآوري اين نكته ضروري است كه كارگردان هر اثر نمايشي مي تواند دو رويكرد داشته باشد.اول رويكردي دكوراتيو و دوم رويكرد معنا گرايانه.همانطور كه اشاره شد،در اين نمايش رويكرد دوم مد نظر بوده است.به نظر مي رسد ديدگاه كارگردان نمايش استحاله اشياء صحنه است.به اين معنا كه تمام وسائل موجود از نقش و جلد خود بيرون آمده و معنايي بيشتر از آنچه مد نظر است،را به تماشاگر القاء مي كنند.به تعبيري اشياء داراي معناي افزوده مي شوند و براي درك آن مي بايست موشكافانه تر عمل كرد.

 

آخر گفت:...

       مهمترين مشكل نمايش شايد در اين باشد كه تعادل بافت نمايشنامه و تركيب آن با عناصر دراماتيك موجب كنجكاوي تماشاگر نمي شود.علت آن تصنعي است كه خواسته و ناخواسته در متن وجود دارد و نويسنده و كارگردان به راحتي از آن عبور كرده است.منظور از تصنع در اينجا امر ساختگي نيست،بلكه به ساخت غير معمول و گنجاندن آن در لابلاي بافت نمايشنامه مربوط مي شود كه به علت عدم پرداخت و يا پرداخت عجولانه از دست رفته است.علت ديگر شايد ذوق زدگي است كه كارگردان پس از سال ها دوري از صحنه هاي تئاتر دارد كه وقت پرداختن به نمايش را براي نويسنده باقي نمي گذارد.

از طرفي،به طور آشكار نويسنده متن را براي تماشاگران عادي ننوشته و در نتيجه به جذابيت هاي دم دستي هم تن نداده است.شيوه نوشتن به طريق جريان سيال ذهن از جمله روش هايي است كه امروزه در ادبيات داستاني و نمايشنامه نويسي طرفداران بسياري دارد و نويسنده بارها علاقمندي خود را به اين شيوه نشان داده است.علاوه بر اينكه چنين شيوه اي براي ايجاد صحنه هايي كه نيازمند گفت و گو ها و توصيف جنبه هاي رواني و همچنين استفاده از صحنه هاي تئاتر درماني است،كاربرد بيشتري نسبت به ديگر شيوه ها دارد.

به نظر مي رسد نمايش مي توانست سي و هفتمين وضعيت نمايشي در كتاب"سي و شش وضعيت نمايشي"نوشته"ژرژ پولتي"(1) باشدوضعيتي كه در صحنه هاي نمايشي كمتر مورد استفاده قرار گرفته است.نمايشي كوتاه با تاثيري طولاني تر.از سوي ديگر نمايش بار تناقض كلي كه در تئاتر كشور وجود دارد را هم در كنار تمام مسائل اش به دوش مي كشد.همه دست اندكاران هنر اعتقاد دارند كه هنر موضوعي درگير كننده،تاثير گذار و بحث برانگيز است.اما در عمل جنبه هاي عملي اش را محدود مي كنند،به بحث انگيز بودنش حمله مي شود و همه نگران تاثيرات درگير كننداش مي باشند.هميشه نگران هنر بودن موجب مي شود كه آن را در چنبره ملاحظه كاري خود قرار بدهيم و در نهايت با هراس هاي بي معنا نفسش را ببريم.فقط به خاطر من با عنوان نقيصه وارش(عنوان نمايش نقيصه عنوان شعري از مريم حيدر زاده با عنوان فقط به خاطر تو مي باشد)مي كوشد در وانفساي بي خاصيت بودن تئاتر كشور حرفي از جنس زمان داشته باشد و تصوير گر دنيايي با نشانه هاي امروزي باشد.از نگراني ها بكاهد و بر تاثير نا شناخته آن تاكيد كند.بحث برانگيز باشد تا بتواند تاثير بگذارد و تماشاگر را درگير به بيرون از سالن بفرستد.

فقط به خاطر من در مجموع نمايشي است كه هم به نعل مي زند و هم به ميخ و رندي خود را از همين نكته بدست مي آورد.از طرفي سعي دارد از تكنيك هاي نمايشي و تئاتر درماني استفاده كند واز طرف ديگر مي خواهد خود را در حيطه روانشاسي مطرح كند.نمايشي باشد روان درمانگرايانه كه پاي خود را از مرزهاي علم روانشناسي به نمايش مي كشاند و از طرف ديگر در دنياي روانشناسي هم خود را به عنوان تجربه اي علمي بقبولاند.باري كه هر چند كمي سنگين است اما نمايش در اين بخش هم به كمك بازي ها و تكنيك هاي كارگرداني موفق مي شود به توفيق نسبي برسد.

 

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:2 ] [ سعید محبی ]

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

نگاهي به نمايش جادوگر كوچولو

ريتم تند رشد

‌نمایش"جادوگر کوچولو"به نویسندگی"هادی حسنعلی" و کارگردانی"فریبا دلیری" براساسداستاني با همين نام نوشته"اوتفريد پرويسلر"در تالار هنر به روي صحنه رفته است.

داستان نمایش "جادوگر کوچولو" قصه ی از بین رفتن جادوگرها است که پدری برای بچه‌هایش هنگام خواب تعریف می‌کند.جادوگر کوچولویی که خوب جادوگری انجام نمی‌دهد تصمیم می‌گیرد در جشن جادوگرها شرکت کند ولی ورود بچه‌ جادوگرها به این جشن ممنوع است. او پنهانی وارد جشن می‌شود ولی آنها متوجه حضور او شده و تنبیه‌اش مي كنند.جارویش را می‌گیرند و مجبورش می‌کنند هفت شب پیاده به خانه اش باز گردد.اما

جادوگر كوچولو مصمم به اين كار است و براي همين تمرين هاي بي وقفه خود را آغاز مي كند.در طول داستان و در جاهايي به كمك مردم نيازمند مي شتابد از جمله سه پير زن كه به دنبال هيزم مي گردند،اسبي كه صاحبش با او رفتاري خشن دارد و دختر گل فروشي كه گل هايش خريداري ندارد.همه اينها خلاف مقررات حرفه جادوگري است.او حتي روز جمعه هم كه روزي تعطيل است دست از كار جادوگري بر نمي دارد.همه اين كارها اما از ديد جادوگري بدجنس دور نمانده و او همان كسي است كه مخالف ورود جادوگر كوچولو به جمع جادوگران است...

 

مهمترين نكته داستاني در نمايش جادوگر كوچولو(كه البته از رمان آن ناشي مي شود) اجتناب از دادن پند و اندرز به صورت مستقيم است.نمايش در هيچ قسمت زبان به گفتن نصيحت نمي گشايد آنچنان كه داستان هاي كهن اين مرز و بوم و ديگر نقاط مي كردند.دليل آن هم واضح است.نمايش،كودكان را موجوداتي كه تنها نياز هاي اوليه دارند،ترسيم نمي كند.آنان انسان هايي نيستند كه هر لحظه مي بايست مورد توجه قرار گيرند و از انجام كوچك ترين كار خود عاجز هستند.نمايش كودكان و به طبع آن نوجوانان را جدي گرفته و ارزشي بيشتر از آنچه تصور مي شود،برايشان قائل است.براي همين با اينكه نمايش سرشار از نكته هاي آموزشي و در بعضي مواقع بهداشتي و نكات روانشناسانه است،اما آموزش آن را به صورت مستقيم در دستور كار خود قرار نداده است.

از طرفي با اينكه روحيه كودكان و نوجوانان امروز كه با انواع وسايل ارتباط جمعي و مجازي و همچنين شبكه هاي اجتماعي سر و كار دارند،با داستان هاي جادوگري،قصه هاي پريان و اشباح سر سازگاري ندارد،اما جادوگر كوچولو از آن دست داستان هايي است كه مي توان و بايد آن را استثناء دانست.داستان نمايش،قابليت بسياري دارد به طوري كه به راحتي مي توان از آن يك بازي هيجان انگيز رايانه اي ساخت،براي نمايش تنظيم كرد و يا در قالب فيلمي سراسر فانتزي گيشه هاي سينما را فتح كرد.

مي توان ويژگي هاي نمايش را در دو نكته دانست.اول اينكه دنيايي كه نمايش پيش چشم ببيننده قرار مي دهد،سرشار از اميد است.موضوعي كه بسياري از هنرمندان امروز كودك و نوجوان در خلق آن توفيق چنداني بدست نمي آورند.شايد اصلي ترين دليل آن هم عدم شناخت درست دنياي فانتزي و كودكان علي رغم سال ها تلاش براي توليد آثار نمايشي خوب براي اين قشر از جامعه است.نكته دوم كه شايد از اولي مهمتر هم باشد،اتمسفر آثار داستاني و نمايشي كودكان است.اغلب تصور مي شود براي ايجاد فضايي كودكانه،بوجود آوردن جوي مفرح  و شاد با هر ترفند و وسيله اي امكان پذير است.در حالي كه چنين بينشي كه طرفداران بسياري هم در ميان هنرمندان دارد،درست نيست.لزوما" ايجاد فضايي كودكانه در نمايش مستلزم ايجاد هيجان با ترفندهايي مانند موسيقي و آواز و رقص نيست.هر چند اين كليشه اي ترين نوع ساخت چنين فضا و اتمسفري در نمايش است.جادوگر كوچولو بوسيله ايجاد فضايي شوخ كه با لايه اي از طنز تركيب شده،زمينه اي را پديد مي آورد كه در آن داستان بسيار ساده اي كه ممكن بود بد تعريف شود،جذاب روايت شود.

فانتزي به زبان بسيار ساده يعني نقض دنياي واقعي.با اين تعريف هر موجودي كه در صحنه نمايش حرف مي زند،هويت فانتزي مي يابد،هر چند كيفيت آن را مي توان مورد بررسي قرار داد.جادوگر كوچولو نمايشي كودكانه و فانتزي است كه حد خود را بخوبي مي شناسد و در همان  محدوده،اجرايي خوب و استاندارد را به نمايش مي گذارد.نمايش داستان خود را در بستري از فانتزي و در راستاي آموزش غير مستقيم درس هاي زندگي به كودكان،موفق عمل مي كند.از لزوم پرداختن به مسائل و مشكلات زندگي مي گويد و سعي مي كند كودكان را براي رويارويي با مشكلات بزرگ دنياي آدم بزرگ ها آماده نمايد.نمايش براي رساندن پيام خود دست به دامان شعارهاي گل درشت نمي شود و براي اينكه جذابيت قصه را از دست ندهد،قالب طنز و كمدي را انتخاب مي كند.براي همين مسائلي كه مطرح مي كند قابل قبول مي نمايد و اگر چه پيام هاي نمايش تكراري هستند،اما باعث پس زدن مخاطب نمي شود.

شايد بتوان مهمترين ويژگي نمايش جادوگر كوچولو را در اين نكته دانست كه تخيل تماشاگر را در حد آثار مشابه و يا در اندازه امكانات معمول تئاتر كودك قرار نمي دهد و از آن فراتر مي رود.به اين معني كه فانتزي موجود در نمايش هاي كودك و نوجوان در حد خاصي متوقف شده كه تشخيص آن با ديدن چند نمايش كودك و نوجوان قابل شناسايي است.اين حد به پرواز چند شئي و يا تركيب عروسك با دنياي انساني و در نهايت بازي نور و موسيقي براي پر كردن صحنه و ايجاد فضايي شاد در نمايش هاي معمول كودك و نوجوان محدود مي شود.كمتر نمايشي وجود دارد كه دايره احاطه خود به فانتزي را از اين حد بيشتر قرار دهد.جادوگر كوچولو اما از اين قاعده اندكي فراتر رفته كه بخش اعظم آن را مديون رمان نويسنده آلماني است كه وجود چنين عناصري در ادبيات اين كشور،تاريخي طولاني دارد.حتي در آثار رئال اين سرزمين رگه هاي پررنگ ذهني به چشم مي خورد.

داستان گويي به شيوه مرسوم و كلاسيك در حال از بين رفتن است و سرگرمي در تئاتر عنصر فراموش شده محسوب مي شود.اگر اين نكات حقيقت داشته باشد،جادوگر كوچولو نشان داد كه نمي تواند قاعده كلي محسوب شود.چون هم در بخش داستان گويي و هم در مورد عنصر سرگرمي به نوعي استثناء محسوب مي شود.

اما اصلي ترين نقطه قوت نمايش از متن آن حاصل مي شود.عناصر نمايش هاي كودكان در متن نهادينه شده و از همين جهت كليد هاي موفقيت نمايش از قبل تضمين شده است.اين جمله به آن معني نيست كه اجرا فاقد جذابيت لازم براي كودكان است.نمايش در بخش اجرا تمام سعي خود را مي كند تا مولفه هاي متن را به تصوير كشد و روايت خود از داستان را به بهترين شكل انجام دهد.توضيح راوي براي تشريح انگيزه هاي او براي نوشتن داستان،هر چند در كليت قصه نمي نشيند و باعث نوعي آشنايي زدايي در نمايش مي شود اما از آنجايي كه به زودي توسط نمايش به دست فراموشي سپرده مي شود،كارايي خود را از دست مي دهد و اين موضوع كه نمايش داراي راوي و قصه گو است كه داستان توسط او پيش مي رود،در ذهن كسي نمي ماند.اغراق نمايش هم توي ذوق كسي نمي زند چرا كه به اندازه ي كافي با عنصر فانتزي جلا داده شده تا گوشه اي از آن بيرون نزند و ذهن كسي را مغشوش نكند.از همين رو وقتي مطرح مي شود جادوگر كوچولو بيش از صد سال سن دارد اما باز در بين جادو گران كودك محسوب مي شود،يا سرزمين جادو موسوم به جوجوجنبل داراي مشخصه هاي عجيب و غريبي مي باشد،مزاحمتي براي ذهنيت تماشاگر بوجود نمي آورد.شايد به جرات بتوان گفت يكي از بهترين صحنه هاي نمايش رقص دسته جمعي جادوگران است كه تمام عناصر اجرا در آن بخوبي به كار گرفته شده است.

در مجموع جادوگر كوچولو نمايشي است كه به راحتي به دنياي كودكان وارد مي شود و موفق مي شود همراهي تماشاگر خود را بدست آورد و همه اينها را مديون تلاش بي وقفه بازيگران و انتخاب درست كارگردان از عناصر نمايش است.   

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:0 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش من من من

اهميت نوجوان بودن

 

ساده و بي پيرايه اگر بخواهيم حرف بزنيم،بايد بگوئيم تئاتر ايران در قبال نوجوانان بلاتكليف است.حتي درارگاني مانند كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و با وجود مركزي مانند مركز توليد تئاتر و تئاتر عروسكي كه وظيفه اصلي اش به صحنه بردن نمايش هاي مناسب براي كودكان و نوجوانان است،بي اعتنايي عجيب و غريبي در حق اين قشر از جامعه به وضوح به چشم مي خورد.حال اگر آمارتعداد نوجوانان در كل كشور را بدست آوريم و تعداد نمايش هايي كه براي و يا درباره آنان توليد مي شود را بر تعداد شان تقسيم كنيم،آمار نا اميد كننده يي بدست مي آيد كه در شان كشوربزرگ و با فرهنگي مثل ايران نيست.به نظر مي رسد نمايش نوجوان در كشور نه تنها دست كم،كه اصلن به حساب نيامده است.معلوم هم نيست اين اشتباه كجا و توسط چه كسي رخ داده است؟در هنگام برنامه نويسي و بودجه ريزي توسط دستگاههاي قانون گذار؟هنگام ترسيم سياست هاي فرهنگي و توسط تشكيلاتي مانند شوراي عالي انقلاب فرهنگي؟و يا اصولن نهاد هايي مانند خانواده و مدرسه و...دليل اصلي چنين بي توجهي غير قابل بخششي،نداشتن نگاه و ديدگاه دقيق در كلان برنامه ريزي و سياست گزاري فرهنگي است.هر چند نمي توان نقش سوء مديريت نسبت به اين مقوله را ناديده انگاشت.

"من من من" عنوان نمايشي براي قشر نوجوان است و سعي دارد در اين وانفساي بي توجهي به تئاتر نوجوانان حركتي باشد از روي دغدغه مندي.تاكيد بر وجهه تربيتي و آموزشي بودن موارد مطرح در آن،نمايش را به سوي آثار پداگوژيكي سوق مي دهد.براي رسيدن به كيفيت استاندارد اين گونه از نمايش،كارگردان كليه موارد ديداري و شنيداري صحنه از جمله دكور،آكسسوار،موسيقي و...را به موجزترين شكل خود تقليل مي دهد تا بار آموزشي كه هدف اصلي نمايش است،برجسته شود.نمايش در اين زمينه تا جايي پيش مي رود كه هيچ  ابايي از اينكه در سطح نمايش هاي جشنواره هاي استاني و يا اتود هاي درسي پلاتوهاي دانشگاهي مورد قضاوت قرار گيرد،ندارد.

من من من روايت گر داستاني از روزگار كودكي و آرزوهاي دور و دراز آن است.داستان نمايش در باره محسن نوجوان ده ساله يي است كه دوست دارد به دنياي آدم بزرگ ها راه پيدا كند.چراغ جادوي زندگي او عمل مي كند و او مي شود محسن سي ساله.اما در مواجهه با دنياي بزرگ تر ها  و طي ماجراهايي كه برايش اتفاق مي افتد،نظرش عوض شده و در انتها آرزوي بازگشت به جايگاه خود را دارد.هر چند نمايش داستاني با طرح نخ نما شده را براي روايت  بر مي گزيند،اما براي فرار از انگ تكراري بودن به چند آبشن مهم متوسل مي شود.اول ساده گي است.اين ساده گي همان طور كه اشاره شد در تمام اجزاي آن از جمله دكور،نور،وسائل صحنه و... اعمال شده است و نوعي آسوده گي در نمايش را بدنبال دارد.منظور از آسوده گي،ساده انگاري و يا آسوده انگاري نيست كه اگر بود همين مسئله مي توانست دامي باشد براي نمايش كه خوشبختانه آگاهانه از غلتيدن در آن اجتناب گرديده است.دوم نوع روايت نمايش است بدين معني كه ارزش ها و ويژه گي هاي نمايش از درون روايت ساده و بي شيله و پيله آن سرچشمه مي گيرد.اين ساده گي تا جايي پيش مي رود كه نمايش را به سمت و سوي پانتوميم مي برد و در اين ميان لباس هاي يكدست سفيد بازيگران و گريم ساده آنان چنين تصوري را بيشتر و عميق تر در ذهن تماشاگران حك مي كند.نمايش پيرنگ و طرح و توطئه بسيار ساده يي دارد تا جايي كه در بررسي دقيق كارشناسانه مي توان گفت هيچ پيچيده گي داستاني و يا گره افكني  بغرنجي در آن ديده نمي شود.در كنار همه اينها بازي كاركتر محسن در هضم مفاهيم آموزشي براي تماشاگر بسيار موثر است.علاوه بر آن وجود همين شخصيت باعث تندتر شدن ريتم نمايش شده و از اينكه به ورطه آثار تكراري بغلتد،جلوگيري مي كند.

من من من كتابچه راهنماي رفتار با نوجوانان است.برشي است هر چند كوتاه از دوران پرالتهاب نوجواني.سال هايي كه فرد ناب ترين تجربيات زندگي خود را از سر مي گزراند.براي همين محسن نمايش از مهمترين مسائل زندگي خود مي گويد:ترس ها،خجالت ها و...و البته مهمترين آنها مواجهه با دنياي بيرون.جهان هستي هميشه براي انسان شگفت انگيز بوده و براي همين مواجهه با آن عجيب و شگفت انگيز تر.دليل آن را هم بايد در تاريخ چنين مواجهه يي ريشه يابي كرد.نخستين و بي ترديد مهمترين آن تولد است.نوزادي كه پا به عرصه جهان مي گزارد در اصل يكي از امن ترين مكان هاي زندگي خود در تمام طول زندگي  را از دست مي دهد.دنياي امني كه فرد هيچ دغدغه و غصه يي براي هيچ مورد دنيوي و يا اخروي ندارد.شايد گريه كودك در ابتداي تولد براي اخراج از چنين محيط امني است.نماش به بررسي چنين نمونه هايي در دنياي بشري مي پردازد،برخوردهايي كه مي تواند سرنوشت ساز باشد.از همين جهت است كه مهمترين مسائل دوران نوجواني،شناخت جهان اطراف و درك محيط پيراموني محسوب مي شود.پس بيهوده نيست كه انرژي فرد صرف برقراري ارتباط و كشف حقايق و راز و رمز امور دنيوي و اخروي مي شود.اما در اين ميان آنچه از اهميت بالايي برخوردار است،شناخت ابزارهاي ارتباطي است كه مهمترين آنها حواس پنج گانه است.هر فرد براي درك وقايع و اتفاقات محيط پيراموني خود مهارت هايي لازم دارد كه مي بايست در طول زندگي آنها را كسب كند.چنين فرآيندي بستري را بوجود مي آورد تا فرد با مقايسه خود و مسائل اش با ديگران و بخصوص محيط اطراف خود به شناخت و درك درستي از جهان هستي برسد. هنر بخصوص تئاتر در اين ميان از اين رو اهميت دارد كه مي تواند ابزار مناسبي براي چنين شناختي باشد.من من من با درك چنين موقعيتي به صحنه رفته است و آن را دستاويزي براي رسيدن به اهداف آموزشي خود كرده است.

نكته ديگري كه در باره نمايش قابل ذكر است،استفاده از ظرفيت هاي بدني بازيگران است.نمايش يك شخصيت اصلي در دو مقطع زماني(محسن ده ساله و محسن سي ساله)و چند شخصيت فرعي دارد.اشخاص فرعي چهار سفيد پوش همراه محسن هستند كه به نوعي تبلور روحيات دروني وي به حساب مي آيند،نيروهايي كه از درون محسن سرچشمه گرفته و با احساسات وي از قبيل ترس،نااميدي و...كنترل مي شوند.بدن هاي بازيگران منعطف و در عين حال گويا است كه باعث شده مفاهيم مستتر در اثر به بهترين نحو عينيت يابد.از طرفي نمايش مهمترين ويژه گي خود را در نوع و ابزارهاي روايت جستجو مي كند به اين معني كه نمايش بستر ارتباطي خود با مخاطب را بر ساده ترين و در عين حال ملموس ترين شكل ممكن طراحي و اجرا مي كند.در اين بخش نمايش با خلاصه كردن تمام اجزاء و عناصر صحنه يي و همچنين با ساده كردن معادلات درون متني كه بيشتر جنبه آموزشي و روان شناختي دارد،به زباني بي پيرايه در ارتباط با مخاطب دست مي يابد.ساده كردن مسائل براي دست يابي به جوابي روشن در اجزاء و عناصر و همچنين در ساختار از ويژه گي هاي مهم متن و نمايش به حساب مي آيد.نمايش با روشن كردن ابعاد تربيتي و پرداختن به جزئياتي كه شايد در ابتدا به نظر تماشاچي بي اهميت و يا حتي كم اهميت باشد،به روايتي روشن و بدون پيچيده گي دست يافته كه طي آن با زباني بسيار ساده قادر به القاي مفاهيم مورد نظر خود مي باشد.

من من من در دسته بندي نمايش هاي توليد شده براي نوجوانان مقبوليت لازم را بدست مي آورد و در صحنه به توفيق نسبي مي رسد.اميد كه آثار بهتري از گروه را شاهد باشيم.               

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:58 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش ديده بانان

سلطنت گوشت خوار بر عليه جمهوري گياه خوار

سعيد محبي

عنوان نمايش در كنار نام نويسنده و صد البته همراهي نام كارگردان كه از چهره هاي شاخص دانشگاهي در رشته نمايش محسوب مي شود،به اندازه كافي كنجكاوي تماشاگر را براي تماشاي نمايش بر مي انگيزد و اين اميد را بوجود مي آورد تا نمايشي در حد و اندازه نمايش"روال عادي"را به تماشا بنشينيم.اما با اتمام نمايش تمام اميدمان به باد مي رود و انگار سطل آب يخي است در گرماي تابستان.دكتر محمد رضا خاكي كه در اجراي نمايش روال عادي به تعبيري جفت شش آورده بود درديده بانان حرفي براي گفتن ندارد.نمايش مدعي اثري تاثيرگذار است اما در نهايت اين اتفاق نمي افتد.دليل اصلي آن هم را شايد در سوژه تكراري و عدم پرداخت مناسب صحنه يي كارگردان دانست.

درونمايه نمايش از دغدغه هاي هميشگي و ابدي بشر محسوب مي شود:جنگ و صلح.دو مفهومي كه علاوه بر تضاد هميشگي كه با يكديگر دارند،به عنوان بزرگترين دستمايه فكري بشر براي خلق آثار هنري مورد توجه هنرمندان جهان قرار گرفته است.يكي از مهمترين دستاورد چنين تفكري رمان"جنگ و صلح"اثر نويسنده مشهور روس"لئون تولستوي"است.در طول تاريخ بشري،جنگ و به تبع آن صلح و تاثيراتي كه اين دو بر زندگي بشر داشته اند،بارها و بارها آزمايش شده و گويا حافظه تاريخي بشر در اين مورد درست عمل نكرده چرا كه شواهدي براي گرفتن درس عبرت از آن در پيشاني انسان به چشم نمي خورد.هر جنگي كه آغاز مي شود،پيامدهاي منفي بسياري به بار مي آورد كه با آغازجنگ بعدي فراموش مي شود گويا حافظه بشر در هر دفعه مواجهه با اين موضوع به طرز شگفت انگيزي پاك شده است.

بررسي كارنامه صحنه اي دكتر محمد رضا خاكي نشانگر روال مشخص و خاصي در تئاتر است.كمتر كارگرداني در عرصه نمايش كشور مي توان سراغ داشت كه چنين مسير مشخصي را در پيش بگيرد.اكثر هنرمندان تئاتر،نمايش هاي گوناگوني را در ژانرها و گونه هاي مختلف به روي صحنه مي برندكه حتي در بعضي مواقع تشخيص اينكه دغدغه اصلي آنان و تعلق خاطرشان به گونه اي معين بو ضوح مشخص نيست.در اين دايره متنوع اجرايي،از نمايش هاي كمدي تا تراژدي،از روحوضي تا ابزورد و از سمبوليسم تا ناتوراليسم به چشم مي خورد.اما كارگردان روال عادي نشان داده كه علاقمند به تجربه چنين طيف متفاوتي از آثار و گونه هاي نمايشي نيست.او نمايش هايي را انتخاب مي كند كه نويسندگان آنها مسائل و معضلات روز اجتماع را در آثار خود به تصوير مي كشند.دردهاي بشري در آن فرياد زده مي شود و دغدغه هاي بشري در آنها پررنگ است.

آنچه در نگاه اول و پس از ديدن نمايش قابل تشخيص است،وجود نوعي گروتسك با مولفه هاي پررنگ ابزورد است كه از مهمترين ويژه گي آن در نمايش عدم وجود شخصيت محوري و يا به اصطلاح وجود آدم اول داستان و يا نمايش است.در نمايش مفهوم قهرمان به شكلي كه در آثار كلاسيك وجود دارد را نمي توان يافت.قهرمان در نمايش سه وظيفه اصلي بر عهده دارد:اول اينكه در اكثر صحنه هاي نمايش حضور فعال دارد،دوم بار اصلي روايت قصه نمايش بر دوش قهرمان است و سوم در نقاط بهم ريختن تعادل و باز در نقطه وجود تعادل نقش مهمي دارد.در حالي كه درام جديد چنين مسئله اي را حذف مي كند.در اين حالت وظايف قهرمان در نمايش چگونه تعبير و معين مي شود؟حقيقت آن است كه مفهوم قهرمان در نمايش جديد و مدرن تغيير كرده و ديگر در صحنه هاي نمايش قهرماناني مانند پرومته،سزار،اتللوو يا دكتر فاستوس جايي ندارند.امروزه روز صحنه هاي نمايش محل جلوه گري آدم هايي مانند ويلي لومان،ولاديمير و يا شاه آبو هستند.اشخاصي كه ديگر اعمال محير العقول از آنها سر نمي زند.آنها آدم هايي هستند كه زير چرخ دنده هاي جامعه مدرن پوست مي اندازند و باورهايشان شكسته و نابود مي شود.ديده بانان در اين مورد حتي به قهرمانان مدرن هم اكتفا نمي كند و خوانش جديدي از آن ارائه مي دهد.روحيه قهرماني در نمايش تقسيم شده و هر كدام از كاركترهاي نمايش بخشي از صفات قهرمان را در خود جا داده اند.براي همين عمل قهرمانانه هم تغيير كرده و بجاي داستاني كه در آن قهرمان از نقطه اي به نقطه ديگر برود،اين داستان است كه تغيير مي كند و شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرد.

هر چند ديده بانان در يكي از سالن هاي حرفه اي تئاتر به روي صحنه رفته است اما نمايشي دانشگاهي محسوب مي شود.تمام نشانه هاي چنين آثاري در نمايش به وضوح ديده مي شود.تمام عوامل نمايش يا حداقل بخش عمده اي از آن از قشر دانشگاهي هستند:بازيگران،كارگردان و ديگر عوامل.ستاره يا چهره شاخص سينمايي و يا تئاتري در نمايش ديده نمي شود.در كنار همه اين مسائل درونمايه ي نمايش از دغدغه هاي قشر فرهيخته است تا عادي.اين يك حقيقت انكار ناپذير است كه اكثر نمايش هايي كه در تئاتر كشور اجرا مي شود،ساخته و پرداخته قشر دانشگاهي است از اين رو طبيعي است كه مسائل و معضلات اين گروه در آن پررنگ باشد.اين مسئله به خودي خود ايرادي محسوب نمي شود.آسيب از آنجا خود را نشان مي دهد كه فصل مشتركي بين خواسته هاي مردم و قشر دانشگاهي به چشم نمي خورد.زاويه انحراف مردم و قشر فرهيخته به تدريج بالا گرفته و در نهايت به جدايي مردم از آثار نمايشي منجر مي شود.اتفاقي كه امروز در تئاتر كشور افتاده است.ديده بانان اما از اين موضوع مستثني است و موضوعي جهاني را مد نظر گرفته كه مسئله و مشكل همه اقشار مردم است.هم قشر كارگر و هم معلم،هم كارمند هم تاجر و هم دانشمند همه و همه با آن سر و كار دارند و در باره آن نظر مي دهند.اما آنچه نمايش را از نمايش هاي عامه پسند دور مي كند ظرفيت متن است كه قابليت اجراي كمدي،تراژدي و تركيب هر دو را دارد.براي همين رويكرد كارگردان نمايش در اجرا از اهميت خاصي برخوردار است.كارگردان در شيوه اجراي نمايش طنز و جدي را با هم به كار بسته است و در طول نمايش به فراخور از آن استفاده مي كند.نمايش براي فهم بهتر مفاهيم مستتر در اثر،ساده گي در اجرا را بر مي گزيند و از پيچيده گي پرهيز مي كند.چنين مسئله اي در بازي ها هم به چشم مي خورد به طوري كه الگوي بازي بازيگران هم از همين موضوع ساده گي سر چشمه مي گيرد.

ديده بانان داستاني ساده و سر راست دارد. دو كشور خيالي"روم" و"مور"كه داراي حكومت هاي ساطنتي و جمهوري هستند بر سر ماهي هاي خال خالي وارد جنگي ناخواسته مي شوند.ديده بانان داستاني در باره جنگي و به شيوه كمدي است كه به تراژدي ختم مي شود.داستان نمايش بسيار ساده است و بار نمايش بر دوش بازيگران است.به تعبيري ديده بانان نمايش بازيگر است.نمايش طنز و جدي را در ساختار خود با هم بكار مي برد و كارگردان سعي دارد اين موضوع را در تمام اركان نمايش ساري و جاري كند.

اگر چه در رسانه هاي گروهي اعلام شده كه ديده بانان از آثار صحنه اي نويسنده محسوب مي شود اما نشانه هاي موجود در متن نشان دهنده اين است كه نمايش در رده آثار راديويي نويسنده قرار دارد.ديالوگ هاي فراوان بهمراه كمبود عمل نمايشي و تاكيد نا خواسته بر روي توصيف هاي شنيداري از مهمترين دلايلي هستند كه نمايش را به تيپ نمايش هاي راديويي نزديك مي كند.

طراحي شخصيت ها و همچنين صحنه ها طوري است كه رگه هاي فانتزي در آن قابل تشخيص است.از اين رو آدم هاي نمايش به سمت و سوي كاريكاتور پيش مي روند.اما نمايش  به سمت فانتزي  نمي رود شايد دليل اصلي نمايش تعبيري است كه كارگردان در آن گنجانده است.نمايش در ابعاد اجرايي بيشتر از آنكه كمدي و جنبه ها و ظرافت هاي فانتزي را در نظر بگيرد به زواياي تراژدي توجه كرده و از اين رو جنبه هاي فانتزي در تمهيدي كه مد نظر كارگردان بوده،به نوعي ديگر در آمده است.

بهر حال ديده بانان نتوانست رضايت اهل فن را به همراه داشته باشد و كارگردان نمايش موفقيت خود را در اجراي نمايش هاي ديگرش تكرار نكرد.اميد كه در آثار ديگر چنين اتفاقي بيفتد.    

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:57 ] [ سعید محبی ]

يادداشت هاي يك منتقد تئاتر

1-تئاتر فست فودي

چندي است بازي در دو نمايش كه به طور همزمان به روي صحنه مي رود، در تئاتر كشور باب شده است.بازيگري كه در يك نمايش بازي مي كند بلا فاصله بايد به اجراي نمايش ديگر برسد، براي همين در بعضي مواقع مشاهده شده بازيگرمذكورتمركز لازم را براي ايفاي دو نقش در دو نمايش ندارد.در بعضي نمايش ها هم مشاهده شده كه ريتم اثر به عمد تند شده تا بازيگر از اجراي دوم خود جا نماند.از طرفي اين وضعيت اجازه اجراي دوم نمايش را به گروه نمي دهد كه همين مسئله مي تواند معضلاتي را بوجود آورد.

اما چرا به اين اينجا رسيده ايم؟آيا در تئاتر ما كمبود بازيگر وجود دارد؟با نگاهي به خيل عظيم فارغ التحصيلان دانشگاه ها ،مراكز عالي و همچنين آموزشگاه هاي آزاد كه هر ساله وارد بازار كار مي شوند اين نكته روشن مي شود كه كمبود بازيگر مشكل امروز تئاتر ما نيست.چه بسا در سال هاي گذشته نيز بازيگراني داشتيم كه در يك زمان در دو نمايش به طور همزمان بازي مي كردند و مسئله تا اين اندازه پيچيده و بغرنج نبود.اين مسئله احتياج به آسيب شناسي دارد و مسئولان و دست اندركاران هنر نمايش بايد راه حلي براي آن پيدا كنند.ريشه مسئله هر چه باشد(اقتصادي،اجتماعي و...)يك نكته را نبايد فراموش كرد:اگر به اين شكل پيش برويم روزي مي رسد كه ديگر از تئاتر فاخر و تفكر برانگيز خبري نخواهد بود.

 

2-خلع صلاح فرهنگي

تانگوي تخم مرغ داغ توسط قوه قضائيه توقيف شد.اين خبري نبود كه بتوان به آساني از كنارش گذشت.نمايش را اكبر رادي از نمايشنامه نويسان دهه چهل نوشته و هادي مرزبان آن را كارگرداني كرده است و در آن تعدادي از بازيگران مطرح سينما و تئاتر از قبيل علي نصيريان،فرزانه كابلي،امين زندگاني و... بازي دارند.اينكه به نمايشي كه به روي صحنه مي رود ايراد گرفته شود و يا خواهان رفع برخي صحنه ها ي آن توسط مراجع ذيصلاح باشيم، اشكالي وجود ندارد.مسئله اينجاست كه چرا در قانون چنين مقاماتي به درستي تعريف نشده اند؟اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و معاونت هنري آن عهده دار چنين وظيفه اي است ،پس بايد همين مرجع مسئول صدور مجوز و همچنين پاسخگويي به كليه موارد پيش آمده باشد.اگر هم در وزارت خانه و يا ارگان ديگري است كه مي بايست به وضوح مشخص و براي هنرمندان معلوم و شفاف گردد.در حال حاضر چنين روندي تنها منجربه مغشوش بودن مرزها و حيطه وظايف ارگان ها و در نتيجه سردرگمي هنرمندان تئاترمي شود.در زماني كه در برابر هجمه دشمنان و در ميانه جنگ نرم قرار داريم با اقدامات نسنجيده موجب خلع سلاح خود و قدرت گرفتن دشمنان فرهنگي كشورنشويم.

 

3-جوان گرايي ،باشد يا نباشد:

بخش اعظم جمعيت كشور را قشر جوان تشكيل داده است.هر چند به ياري و كمك شعارها و فرهنگ سازي غلط سال هاي گذشته بافت جمعيتي ديگر مانند سابق جوان نيست،اما هنوز هم جزءكشورهاي جوان محسوب مي شويم.جوان بودن جمعيت كشور به نفسه خوب است و نويد جامعه زنده،جوان و پويا را مي دهد.اما در بعضي مواقع اين حسن مي تواند معضلاتي را هم بوجود آورد.به عنوان مثال در هنر نمايش.درست است كه بهر حال روزي فرا مي رسد كه جوان تر ها بايد جا پاي پيشكسوتان بگذارند،اما از آنجايئكه مانند ديگر تحولات اجتماعي در هيچ زماني جايگزيني مناسبي در زمينه مسائل اجتماعي نداشتيم،متاسفانه در اين بخش هم اتفاق جديدي نيافتاده است.نسل گذشته در حالي از گردونه توليد نمايش پياده شد كه راهكارهاي درست و مناسبي براي چنين جايگزيني در تئاتر پيش بيني نشده است.

4-به طور هم زمان چند نمايشنامه از حميد رضا نعيمي به روي صحنه رفته است.رابينسون كروزوئه،ماه و ژيار وسقراط نمايش هايي است كه در ذهن نگارنده مانده است.ممكن است نمايش هاي ديگري هم باشد كه در حافظه ام نيست.اين نمايش ها به فاصله اي بسيار اندك در سالن هاي نمايش كشور به صحنه رفته است.نعيمي نويسنده پركاري است كه تئاتر را خوب مي شناسد و زبان آن را بخوبي مي داند.آنچه در اين يادداشت مدنظر است بحراني است كه چندي قبل گريبان تئاتر كشور را گرفته و اكنون در بخشي از تئاتر نمود يافته است.

كمبود نمايشنامه نويس در كشور و عدم پرورش نويسنده در اين بخش باعث شده به طور هم زمان چند نمايشنامه از يك نويسنده به روي صحنه برود. 

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:55 ] [ سعید محبی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی سعید محبی کارشناس وپژوهشگرفرهنگی وهنری،سینما وتاتر
موضوعات وب
امکانات وب
  • فصل زمستان
  • مهریه