سوزنبان
فرهنگی هنری تحلیلی  
قالب وبلاگ

 

 

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

 

سي و سومين تجربه پيش بيني نشده تئاتر

 

سعيد محبي

 

سي و سومين جشنواره تئاتر در حالي برگزار مي شود كه يكي از آشفته ترين و پر حاشيه ترين دوران خود را طي مي كند.اين نا هماهنگي از شروع برگزاري جشنواره يعني جشنواره هاي استاني قابل پيش بيني بود.جشنواره هاي استاني در سراسر كشور با كمترين تعداد نمايش از نظر كميت و همچنين كمترين استاندارد نمايش از نظر كيفيت برگزار شد.در بعضي از جشنواره ها تعداد نمايش هاي شركت كننده كمتر از تعداد انگشتان يك دست بود.كار به جايي كشيد كه براي حفظ ظاهر نمايش هايي را كه در بازبيني رد شده بود در جشنواره به اجرا درآمد تا اندكي از بار منفي كه ايجاد شده بود، كاسته شود.اين در حالي بود كه تعدادي از گروه هاي شركت كننده به اين اجحاف اعتراض داشتند ام صدايشان به جايي نرسيد.در تعدادي ديگر به علت رعايت نشدن مفاد آيين نامه برگزاري جشنواره،تعدادي از نمايش ها از گردونه قضاوت حذف شدند.چنين وضعيتي در جشنواره هاي استاني قابل توجيه نبوده و نيست.به نظر مي آيد عدم برنامه ريزي مناسب در طول سال و غير واجب دانستن هنر نمايش در ميان مديران استاني چنين وضعيتي را براي تئاتر بوجود آورده است.هنگامي كه تئاتر تنها در زمان برگزاري جشنواره مهم تلقي شود و اهالي آن در اين زمان قدر و منزلت ببينند و در زمان هاي ديگر به عنوان هنري حاشيه اي محسوب گردد،بيشتر از اين هم انتظار نمي رود.

جشنواره تئاتر فجر در چند سال گذشته و به طور متوسط هر سال به دبيري شخصي از اهالي تئاتر و يا خارج از آن برگزار مي شود و در تمام آنها چه زماني كه اهل تئاتر دبيرش بوده و چه زماني كه فردي غير تئاتري برمسند برگزاري اش نشسته ،حال و روز خوشي نداشته است.اما امسال ديگر همه چيز دست به دست هم داده تا جشنواره اي تدارك ديده شود كه هيچ نشاني از عظمت و بزرگي هنر اصيل تئاتر در آن مشاهده نمي شود.حاشيه هاي برگزاري جشنواره هاي استاني را كه ناديده بگيريم،مهمترين مشكل جشنواره همين تعويض هر دوره دبير آن است.اين موضوع حتي به رياست مركز هم سرايت كرده به طوري كه ديگر كسي حاضر به پذيرفتن آن نيست،دبيري جشنواره كه جاي خود دارد.مهمترين معضلي كه تعويض هر ساله دبير جشنواره بوجود مي آورد،عدم برنامه ريزي دراز مدت و در نتيجه عدم انتخاب رويكرد و داشتن افقي روشن براي جشنواره و در نتيجه تئاتر كشور است.جشنواره فجر سال هاست كه باعث حركت توليدي براي صحنه هاي تئاتر كشور نمي شود.دير گاهي است كه توليدات تئاتر در جشنواره ها،براي راه يابي به اجراي عمومي با مشكلات عديده اي مواجه است به طوري كه شانس تعدادي از اين آثار در طول زمان از دست مي رود و كارگردان و جمع بازيگران آن ترجيح مي دهند در سالن هاي نامناسب و يا حتي از خير اجراي عمومي بگذرند.چه بسا در ميان اين آثار،نمايش هايي باشد كه نشان از استعدادهاي خوب تئاتري محرز است.علاوه بر اين جشنواره تئاتر فجر باعث  شوك فرهنگي در تئاتر كشور هم نمي شود و مانند ديگر مسائل به روزمرگي افتاده كه تاوان آن را هنرمندان تئاتر مي پردازند.با تغييرات ناگهاني جشنواره در بخش دبيري و تيم برگزاري،امكان ايجاد رويكردي مناسب از جشنواره گرفته مي شود.علاوه بر آن،دبير جشنواره مجال و فرصت اينكه نهال نو رسته خود را به ثمر بنشاند،پيدا نمي كند.از همين رو جشنواره به طور دائم در حال تغيير موضع است و هيچگاه مواضع و رويكردهايش را نمي توان پيش بيني كرد.جشنواره اي هم كه رويكرد و چشم انداز نداشته باشد،قابل اعتماد نخواهد بود.جشنواره تئاتر فجر امسال در زمان رونمايي پوستر ،يكي از عجيب ترين و جنجال برانگيز ترين حادثه اجرايي خود را از سر گذراند(به طوري كه تا كنون در تاريخ برگزاري جشنواره كم نظير بود).مسئله مهم در خصوص پوستر اوليه مخشوش بودن آن از منظر موضوع بود.به طوري كه مشخص نبود پوستر را طراح محترم براي توليدي لباس، گردشگري و يا تبليغ رقص بالماسكه و يا هر سه طراحي كرده است.اما از آن عجيب تر قبول انتخاب پوستر توسط تيم اجرايي بود.عملي كه هيچگاه انگيزه هايش مشخص نگرديد و گويا هيچ گاه هم معلوم نخواهد شد. 

در جشنواره امسال بزرگان تئاتر هم غايب هستند.به غير از دكتر قطب الدين صادقي كه از هنرمندان نسل اول و دانشگاهي كشور است،تقريبا كسي ديگري از بزرگان قبيله تئاتر در ليست جشنواره حضور ندارد."عزيز شنگال" عنوان نمايش دكتر صادقي است كه در اصل، واكنشي هنرمندانه و از سر دغدغه به جنايات داعش است.نمايش روايتگر زندگي كودكي است كه بر اثر حمله گرهك ددمنش داعش در بيابان گم مي شود و در اثر گرسنگي و گرماي ناشي از تابش آفتاب كور و در نهايت از بين مي رود."چيستا يثربي" هم از نسل دومي هاي تئاتر، امسال به جمع هنرمندان شركت كننده در جشنواره پيوسته است.با اندكي دقت مي توان دريافت،آثار شركت كننده در جشنواره سي و سوم را نسل جديد و كساني كه شايد متوسط سن اشان بين سي تا سي و پنج باشد،خلق كرده اند.از نقطه نظري اين خبر خوبي است.جشنواره امسال جشنواره نسل سوم است كه در آن مي توان دغدغه ها و نوع نگاه آنان به جامعه را رصد كرد.اما از نقطه نظر ديگر بايد گفت غيبت بزرگان اين شبهه را بوجود مي آورد كه توان و بضاعت تئاتر كشور آثاري است كه در صحنه مي بينيم.اگر قبول داشته باشيم كه جشنواره تئاتر فجر ويترين تئاتر كشور است،پس با ديدين نمايش هاي آن بايد گفت كه تئاتر ما نمايش هايي با استانداردهاي كم را مد نظر خود قرار داده است.

جدول برگزاري نمايش هاي جشنواره كه چاپ شد،تعجب مردم و بخصوص اهالي رسانه را در پي داشت.سالن هاي برگزاري بسيار كم بود به طوري كه ببيننده را به ياد جشنواره هاي استاني مي انداخت.معاونت هنري و تالار رودكي با پنج سالن،خانه هنرمندان با سه سالن و حوزه هنري و بخش خصوصي (تئاتر باران)هر كدام با يك سالن و مجموعا" با ده سالن سي سومين جشنواره تئاتر فجر در شهر تهران را برگزار مي كنند.غيبت تالار وحدت و سالن هاي قشقايي،سايه و كارگاه نمايش به هر دليلي قابل توجيه نيست.عدم حضور تالار وحدت در ليست اجراها باعث مي شود كه اجراهايي كه نياز به صحنه بزرگ ،بالا بر،صحنه گردان و...دارد،شيوه اجرايي خود را در حد و اندازه سالن هاي كوچك و كم امكانات پايين آورد.بخش خصوصي امسال با بي انگيزگي پا به صحنه گذاشته است به طوري كه تنها با يك سالن در ليست اجراها حضور دارد.

با نگاهي به عناوين بعضي از نمايش ها مي توان به عمق و مضمون تعدادي از آثارجشنواره پي برد:ضربه فني،سوگواره سرد سكوت،سال آشوب،بهشت پنجاه درجه بالاي صفر،رقصي براي بازگشت عروس،بچه هاي خاكستري،واپسين رقص برگ با باد،كابوس زني در خواب،كفش هايم را قدم بزن،چند روايت نامعتبر نديدني،خانم ها آقايون ما با سرعت بسيار زياد در حركت هستيم،بالاخره اين زندگي مال كيه؟من يه قهوه مي خوام يا يه چيزي شبيه شكلات داغ،رويش ناكزير دخي ها در حاشيه،درد سرهاي مرد مرده،كسي دست به عصا توي شكمم راه مي رود.باز جاي شكرش باقي است كه نمايش"تو دهنت رو مي بندي يا من"در جشنواره شركت نكرده است.

متاسفم كه اين چند خط را زماني به دست چاپ مي دهم كه دوست خوب و ارزشمندم آقاي اردشير صالح پور در مسند رياست  مركز و دبيري جشنواره تكيه دارد.اما ارزش هنر تئاتر بالاتر از ارزش دوستي هاي كوتاه مدت امروزي است.

 

 

 

[ سه شنبه سی ام دی 1393 ] [ 17:31 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش ديده بانان

سلطنت گوشت خوار بر عليه جمهوري گياه خوار

 

عنوان نمايش در كنار نام نويسنده و صد البته همراهي نام كارگردان كه از چهره هاي شاخص دانشگاهي در رشته نمايش محسوب مي شود،به اندازه كافي كنجكاوي تماشاگر را براي تماشاي نمايش بر مي انگيزد و اين اميد را بوجود مي آورد تا نمايشي در حد و اندازه نمايش"روال عادي"را به تماشا بنشينيم.اما با اتمام نمايش تمام اميدمان به باد مي رود و انگار سطل آب يخي است در گرماي تابستان.دكتر محمد رضا خاكي كه در اجراي نمايش روال عادي به تعبيري جفت شش آورده بود درديده بانان حرفي براي گفتن ندارد.نمايش مدعي اثري تاثيرگذار است اما در نهايت اين اتفاق نمي افتد.دليل اصلي آن هم را شايد در سوژه تكراري و عدم پرداخت مناسب صحنه يي كارگردان دانست.

درونمايه نمايش از دغدغه هاي هميشگي و ابدي بشر محسوب مي شود:جنگ و صلح.دو مفهومي كه علاوه بر تضاد هميشگي كه با يكديگر دارند،به عنوان بزرگترين دستمايه فكري بشر براي خلق آثار هنري مورد توجه هنرمندان جهان قرار گرفته است.يكي از مهمترين دستاورد چنين تفكري رمان"جنگ و صلح"اثر نويسنده مشهور روس"لئون تولستوي"است.در طول تاريخ بشري،جنگ و به تبع آن صلح و تاثيراتي كه اين دو بر زندگي بشر داشته اند،بارها و بارها آزمايش شده و گويا حافظه تاريخي بشر در اين مورد درست عمل نكرده چرا كه شواهدي براي گرفتن درس عبرت از آن در پيشاني انسان به چشم نمي خورد.هر جنگي كه آغاز مي شود،پيامدهاي منفي بسياري به بار مي آورد كه با آغازجنگ بعدي فراموش مي شود گويا حافظه بشر در هر دفعه مواجهه با اين موضوع به طرز شگفت انگيزي پاك شده است.

بررسي كارنامه صحنه اي دكتر محمد رضا خاكي نشانگر روال مشخص و خاصي در تئاتر است.كمتر كارگرداني در عرصه نمايش كشور مي توان سراغ داشت كه چنين مسير مشخصي را در پيش بگيرد.اكثر هنرمندان تئاتر،نمايش هاي گوناگوني را در ژانرها و گونه هاي مختلف به روي صحنه مي برندكه حتي در بعضي مواقع تشخيص اينكه دغدغه اصلي آنان و تعلق خاطرشان به گونه اي معين بو ضوح مشخص نيست.در اين دايره متنوع اجرايي،از نمايش هاي كمدي تا تراژدي،از روحوضي تا ابزورد و از سمبوليسم تا ناتوراليسم به چشم مي خورد.اما كارگردان روال عادي نشان داده كه علاقمند به تجربه چنين طيف متفاوتي از آثار و گونه هاي نمايشي نيست.او نمايش هايي را انتخاب مي كند كه نويسندگان آنها مسائل و معضلات روز اجتماع را در آثار خود به تصوير مي كشند.دردهاي بشري در آن فرياد زده مي شود و دغدغه هاي بشري در آنها پررنگ است.

آنچه در نگاه اول و پس از ديدن نمايش قابل تشخيص است،وجود نوعي گروتسك با مولفه هاي پررنگ ابزورد است كه از مهمترين ويژه گي آن در نمايش عدم وجود شخصيت محوري و يا به اصطلاح وجود آدم اول داستان و يا نمايش است.در نمايش مفهوم قهرمان به شكلي كه در آثار كلاسيك وجود دارد را نمي توان يافت.قهرمان در نمايش سه وظيفه اصلي بر عهده دارد:اول اينكه در اكثر صحنه هاي نمايش حضور فعال دارد،دوم بار اصلي روايت قصه نمايش بر دوش قهرمان است و سوم در نقاط بهم ريختن تعادل و باز در نقطه وجود تعادل نقش مهمي دارد.در حالي كه درام جديد چنين مسئله اي را حذف مي كند.در اين حالت وظايف قهرمان در نمايش چگونه تعبير و معين مي شود؟حقيقت آن است كه مفهوم قهرمان در نمايش جديد و مدرن تغيير كرده و ديگر در صحنه هاي نمايش قهرماناني مانند پرومته،سزار،اتللوو يا دكتر فاستوس جايي ندارند.امروزه روز صحنه هاي نمايش محل جلوه گري آدم هايي مانند ويلي لومان،ولاديمير و يا شاه آبو هستند.اشخاصي كه ديگر اعمال محير العقول از آنها سر نمي زند.آنها آدم هايي هستند كه زير چرخ دنده هاي جامعه مدرن پوست مي اندازند و باورهايشان شكسته و نابود مي شود.ديده بانان در اين مورد حتي به قهرمانان مدرن هم اكتفا نمي كند و خوانش جديدي از آن ارائه مي دهد.روحيه قهرماني در نمايش تقسيم شده و هر كدام از كاركترهاي نمايش بخشي از صفات قهرمان را در خود جا داده اند.براي همين عمل قهرمانانه هم تغيير كرده و بجاي داستاني كه در آن قهرمان از نقطه اي به نقطه ديگر برود،اين داستان است كه تغيير مي كند و شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرد.

هر چند ديده بانان در يكي از سالن هاي حرفه اي تئاتر به روي صحنه رفته است اما نمايشي دانشگاهي محسوب مي شود.تمام نشانه هاي چنين آثاري در نمايش به وضوح ديده مي شود.تمام عوامل نمايش يا حداقل بخش عمده اي از آن از قشر دانشگاهي هستند:بازيگران،كارگردان و ديگر عوامل.ستاره يا چهره شاخص سينمايي و يا تئاتري در نمايش ديده نمي شود.در كنار همه اين مسائل درونمايه ي نمايش از دغدغه هاي قشر فرهيخته است تا عادي.اين يك حقيقت انكار ناپذير است كه اكثر نمايش هايي كه در تئاتر كشور اجرا مي شود،ساخته و پرداخته قشر دانشگاهي است از اين رو طبيعي است كه مسائل و معضلات اين گروه در آن پررنگ باشد.اين مسئله به خودي خود ايرادي محسوب نمي شود.آسيب از آنجا خود را نشان مي دهد كه فصل مشتركي بين خواسته هاي مردم و قشر دانشگاهي به چشم نمي خورد.زاويه انحراف مردم و قشر فرهيخته به تدريج بالا گرفته و در نهايت به جدايي مردم از آثار نمايشي منجر مي شود.اتفاقي كه امروز در تئاتر كشور افتاده است.ديده بانان اما از اين موضوع مستثني است و موضوعي جهاني را مد نظر گرفته كه مسئله و مشكل همه اقشار مردم است.هم قشر كارگر و هم معلم،هم كارمند هم تاجر و هم دانشمند همه و همه با آن سر و كار دارند و در باره آن نظر مي دهند.اما آنچه نمايش را از نمايش هاي عامه پسند دور مي كند ظرفيت متن است كه قابليت اجراي كمدي،تراژدي و تركيب هر دو را دارد.براي همين رويكرد كارگردان نمايش در اجرا از اهميت خاصي برخوردار است.كارگردان در شيوه اجراي نمايش طنز و جدي را با هم به كار بسته است و در طول نمايش به فراخور از آن استفاده مي كند.نمايش براي فهم بهتر مفاهيم مستتر در اثر،ساده گي در اجرا را بر مي گزيند و از پيچيده گي پرهيز مي كند.چنين مسئله اي در بازي ها هم به چشم مي خورد به طوري كه الگوي بازي بازيگران هم از همين موضوع ساده گي سر چشمه مي گيرد.

ديده بانان داستاني ساده و سر راست دارد. دو كشور خيالي"روم" و"مور"كه داراي حكومت هاي ساطنتي و جمهوري هستند بر سر ماهي هاي خال خالي وارد جنگي ناخواسته مي شوند.ديده بانان داستاني در باره جنگي و به شيوه كمدي است كه به تراژدي ختم مي شود.داستان نمايش بسيار ساده است و بار نمايش بر دوش بازيگران است.به تعبيري ديده بانان نمايش بازيگر است.نمايش طنز و جدي را در ساختار خود با هم بكار مي برد و كارگردان سعي دارد اين موضوع را در تمام اركان نمايش ساري و جاري كند.

اگر چه در رسانه هاي گروهي اعلام شده كه ديده بانان از آثار صحنه اي نويسنده محسوب مي شود اما نشانه هاي موجود در متن نشان دهنده اين است كه نمايش در رده آثار راديويي نويسنده قرار دارد.ديالوگ هاي فراوان بهمراه كمبود عمل نمايشي و تاكيد نا خواسته بر روي توصيف هاي شنيداري از مهمترين دلايلي هستند كه نمايش را به تيپ نمايش هاي راديويي نزديك مي كند.

طراحي شخصيت ها و همچنين صحنه ها طوري است كه رگه هاي فانتزي در آن قابل تشخيص است.از اين رو آدم هاي نمايش به سمت و سوي كاريكاتور پيش مي روند.اما نمايش  به سمت فانتزي  نمي رود شايد دليل اصلي نمايش تعبيري است كه كارگردان در آن گنجانده است.نمايش در ابعاد اجرايي بيشتر از آنكه كمدي و جنبه ها و ظرافت هاي فانتزي را در نظر بگيرد به زواياي تراژدي توجه كرده و از اين رو جنبه هاي فانتزي در تمهيدي كه مد نظر كارگردان بوده،به نوعي ديگر در آمده است.

بهر حال ديده بانان نتوانست رضايت اهل فن را به همراه داشته باشد و كارگردان نمايش موفقيت خود را در اجراي نمايش هاي ديگرش تكرار نكرد.اميد كه در آثار ديگر چنين اتفاقي بيفتد.    

[ شنبه ششم دی 1393 ] [ 17:7 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش من من من

اهميت نوجوان بودن

 

ساده و بي پيرايه اگر بخواهيم حرف بزنيم،بايد بگوئيم تئاتر ايران در قبال نوجوانان بلاتكليف است.حتي درارگاني مانند كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و با وجود مركزي مانند مركز توليد تئاتر و تئاتر عروسكي كه وظيفه اصلي اش به صحنه بردن نمايش هاي مناسب براي كودكان و نوجوانان است،بي اعتنايي عجيب و غريبي در حق اين قشر از جامعه به وضوح به چشم مي خورد.حال اگر آمارتعداد نوجوانان در كل كشور را بدست آوريم و تعداد نمايش هايي كه براي و يا درباره آنان توليد مي شود را بر تعداد شان تقسيم كنيم،آمار نا اميد كننده يي بدست مي آيد كه در شان كشوربزرگ و با فرهنگي مثل ايران نيست.به نظر مي رسد نمايش نوجوان در كشور نه تنها دست كم،كه اصلن به حساب نيامده است.معلوم هم نيست اين اشتباه كجا و توسط چه كسي رخ داده است؟در هنگام برنامه نويسي و بودجه ريزي توسط دستگاههاي قانون گذار؟هنگام ترسيم سياست هاي فرهنگي و توسط تشكيلاتي مانند شوراي عالي انقلاب فرهنگي؟و يا اصولن نهاد هايي مانند خانواده و مدرسه و...دليل اصلي چنين بي توجهي غير قابل بخششي،نداشتن نگاه و ديدگاه دقيق در كلان برنامه ريزي و سياست گزاري فرهنگي است.هر چند نمي توان نقش سوء مديريت نسبت به اين مقوله را ناديده انگاشت.

"من من من" عنوان نمايشي براي قشر نوجوان است و سعي دارد در اين وانفساي بي توجهي به تئاتر نوجوانان حركتي باشد از روي دغدغه مندي.تاكيد بر وجهه تربيتي و آموزشي بودن موارد مطرح در آن،نمايش را به سوي آثار پداگوژيكي سوق مي دهد.براي رسيدن به كيفيت استاندارد اين گونه از نمايش،كارگردان كليه موارد ديداري و شنيداري صحنه از جمله دكور،آكسسوار،موسيقي و...را به موجزترين شكل خود تقليل مي دهد تا بار آموزشي كه هدف اصلي نمايش است،برجسته شود.نمايش در اين زمينه تا جايي پيش مي رود كه هيچ  ابايي از اينكه در سطح نمايش هاي جشنواره هاي استاني و يا اتود هاي درسي پلاتوهاي دانشگاهي مورد قضاوت قرار گيرد،ندارد.

من من من روايت گر داستاني از روزگار كودكي و آرزوهاي دور و دراز آن است.داستان نمايش در باره محسن نوجوان ده ساله يي است كه دوست دارد به دنياي آدم بزرگ ها راه پيدا كند.چراغ جادوي زندگي او عمل مي كند و او مي شود محسن سي ساله.اما در مواجهه با دنياي بزرگ تر ها  و طي ماجراهايي كه برايش اتفاق مي افتد،نظرش عوض شده و در انتها آرزوي بازگشت به جايگاه خود را دارد.هر چند نمايش داستاني با طرح نخ نما شده را براي روايت  بر مي گزيند،اما براي فرار از انگ تكراري بودن به چند آبشن مهم متوسل مي شود.اول ساده گي است.اين ساده گي همان طور كه اشاره شد در تمام اجزاي آن از جمله دكور،نور،وسائل صحنه و... اعمال شده است و نوعي آسوده گي در نمايش را بدنبال دارد.منظور از آسوده گي،ساده انگاري و يا آسوده انگاري نيست كه اگر بود همين مسئله مي توانست دامي باشد براي نمايش كه خوشبختانه آگاهانه از غلتيدن در آن اجتناب گرديده است.دوم نوع روايت نمايش است بدين معني كه ارزش ها و ويژه گي هاي نمايش از درون روايت ساده و بي شيله و پيله آن سرچشمه مي گيرد.اين ساده گي تا جايي پيش مي رود كه نمايش را به سمت و سوي پانتوميم مي برد و در اين ميان لباس هاي يكدست سفيد بازيگران و گريم ساده آنان چنين تصوري را بيشتر و عميق تر در ذهن تماشاگران حك مي كند.نمايش پيرنگ و طرح و توطئه بسيار ساده يي دارد تا جايي كه در بررسي دقيق كارشناسانه مي توان گفت هيچ پيچيده گي داستاني و يا گره افكني  بغرنجي در آن ديده نمي شود.در كنار همه اينها بازي كاركتر محسن در هضم مفاهيم آموزشي براي تماشاگر بسيار موثر است.علاوه بر آن وجود همين شخصيت باعث تندتر شدن ريتم نمايش شده و از اينكه به ورطه آثار تكراري بغلتد،جلوگيري مي كند.

من من من كتابچه راهنماي رفتار با نوجوانان است.برشي است هر چند كوتاه از دوران پرالتهاب نوجواني.سال هايي كه فرد ناب ترين تجربيات زندگي خود را از سر مي گزراند.براي همين محسن نمايش از مهمترين مسائل زندگي خود مي گويد:ترس ها،خجالت ها و...و البته مهمترين آنها مواجهه با دنياي بيرون.جهان هستي هميشه براي انسان شگفت انگيز بوده و براي همين مواجهه با آن عجيب و شگفت انگيز تر.دليل آن را هم بايد در تاريخ چنين مواجهه يي ريشه يابي كرد.نخستين و بي ترديد مهمترين آن تولد است.نوزادي كه پا به عرصه جهان مي گزارد در اصل يكي از امن ترين مكان هاي زندگي خود در تمام طول زندگي  را از دست مي دهد.دنياي امني كه فرد هيچ دغدغه و غصه يي براي هيچ مورد دنيوي و يا اخروي ندارد.شايد گريه كودك در ابتداي تولد براي اخراج از چنين محيط امني است.نماش به بررسي چنين نمونه هايي در دنياي بشري مي پردازد،برخوردهايي كه مي تواند سرنوشت ساز باشد.از همين جهت است كه مهمترين مسائل دوران نوجواني،شناخت جهان اطراف و درك محيط پيراموني محسوب مي شود.پس بيهوده نيست كه انرژي فرد صرف برقراري ارتباط و كشف حقايق و راز و رمز امور دنيوي و اخروي مي شود.اما در اين ميان آنچه از اهميت بالايي برخوردار است،شناخت ابزارهاي ارتباطي است كه مهمترين آنها حواس پنج گانه است.هر فرد براي درك وقايع و اتفاقات محيط پيراموني خود مهارت هايي لازم دارد كه مي بايست در طول زندگي آنها را كسب كند.چنين فرآيندي بستري را بوجود مي آورد تا فرد با مقايسه خود و مسائل اش با ديگران و بخصوص محيط اطراف خود به شناخت و درك درستي از جهان هستي برسد. هنر بخصوص تئاتر در اين ميان از اين رو اهميت دارد كه مي تواند ابزار مناسبي براي چنين شناختي باشد.من من من با درك چنين موقعيتي به صحنه رفته است و آن را دستاويزي براي رسيدن به اهداف آموزشي خود كرده است.

نكته ديگري كه در باره نمايش قابل ذكر است،استفاده از ظرفيت هاي بدني بازيگران است.نمايش يك شخصيت اصلي در دو مقطع زماني(محسن ده ساله و محسن سي ساله)و چند شخصيت فرعي دارد.اشخاص فرعي چهار سفيد پوش همراه محسن هستند كه به نوعي تبلور روحيات دروني وي به حساب مي آيند،نيروهايي كه از درون محسن سرچشمه گرفته و با احساسات وي از قبيل ترس،نااميدي و...كنترل مي شوند.بدن هاي بازيگران منعطف و در عين حال گويا است كه باعث شده مفاهيم مستتر در اثر به بهترين نحو عينيت يابد.از طرفي نمايش مهمترين ويژه گي خود را در نوع و ابزارهاي روايت جستجو مي كند به اين معني كه نمايش بستر ارتباطي خود با مخاطب را بر ساده ترين و در عين حال ملموس ترين شكل ممكن طراحي و اجرا مي كند.در اين بخش نمايش با خلاصه كردن تمام اجزاء و عناصر صحنه يي و همچنين با ساده كردن معادلات درون متني كه بيشتر جنبه آموزشي و روان شناختي دارد،به زباني بي پيرايه در ارتباط با مخاطب دست مي يابد.ساده كردن مسائل براي دست يابي به جوابي روشن در اجزاء و عناصر و همچنين در ساختار از ويژه گي هاي مهم متن و نمايش به حساب مي آيد.نمايش با روشن كردن ابعاد تربيتي و پرداختن به جزئياتي كه شايد در ابتدا به نظر تماشاچي بي اهميت و يا حتي كم اهميت باشد،به روايتي روشن و بدون پيچيده گي دست يافته كه طي آن با زباني بسيار ساده قادر به القاي مفاهيم مورد نظر خود مي باشد.

من من من در دسته بندي نمايش هاي توليد شده براي نوجوانان مقبوليت لازم را بدست مي آورد و در صحنه به توفيق نسبي مي رسد.اميد كه آثار بهتري از گروه را شاهد باشيم.               

[ چهارشنبه سوم دی 1393 ] [ 10:30 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهی به نمایش مرگ فروشنده با مقایسه دو اجرای دهه شصت و نود

روزی روزگاری در آمریکا

 

اول گفت:مرگ روياي آمريكايي

"مرگ فروشنده"نوشته"آرتور میلر"مهمترین بیانیه در مرگ رویای آمریکایی است و نقطه پايان درام كلاسيك است:یک تراژدی مدرن.داستان آدم هایی که تمام هستی خود را در قماری بزرگ می بازند.این نمایش در کنار رمان "خوشه های خشم"نوشته"جان اشتاین بک"از مهمترین آثاری هستند که به طور مستقیم به رکود اقتصادی دهه چهل آمریکا می پردازند.آدم هایی از جنس"ویلی لومان"زندگی خود را در راه رسیدن به رویایی بزرگ تلف می کنند و در انتها بجای اینکه قدر بینند،به زوال و نیستی می غلتند.مرگ فروشنده روایت مرگ آرزوهاي انسان هایی است که به روح سرمایه داری اعتقاد دارند و میلر در یکی از بهترین نمایشنامه های خود به کالبد شکافی چنین دیدگاهی می پردازد.درون مایه اصلی مرگ دستفروش همانند آثار متشابه اش بحران هویت در جهانی است که امروز به جهان صنعتی معروف است.در این آثار نویسنده به اثرات مخرب جامعه صنعتی بر روی زندگی انسان ها می پردازد و با برداشتن حجاب و افتادن پرده توهمات،چهره واقعی آن را مشخص می كند.

مرگ فروشنده داستان زندگی ویلی لومان فروشنده دوره گردی است که پس از سال ها دستفروشي، در آستانه پیری از كار اخراج می شود و زندگی و خانواده اش در آستانه فرو پاشی قرار می گیرد.بچه ها به آرزویی که دارند نرسیده اند و دیگر فرصتی هم برای رسیدن به آن ندارند. شخصیتی که تنها در مواقع احتیاج قدر می بیند و در بقیه لحظات بی مصرف  است و بی مصرف ها در خلاء زندگی می کنند.ویلی لومان یا در گذشته زندگی می کند و یا رویا می بافد و در آینده سیر می کند.درست در زماني كه تصور مي شود همه چيز در حال تغيير و بهبود است،ورق بر مي گردد و دوباره درهاي اميد به روي ويلي لومان بسته مي شود.در رستوراني كه پسرها به افتخار پيروزي با پدر خود جشني را ترتيب داده اند،همه چيز بهم مي ريزد.ويلي كنترل خود را از دست مي دهد و بيف و هپي بجاي كمك،او را تنها گذاشته و به دنبال خوش گذراني مي روند.ويلي شكست خورده به خانه برمي گردد و آخرين تصميم زندگي خود را مي گيرد.سوار بر ماشين فرسوده خود شده و به سمت مرگ مي شتابد تا بوسيله بيست هزار دلاري كه به عنوان حق بيمه به خانواده مي رسد،سرمايه اي براي همسر و پسرانش دست و پا كند.

 

دوم گفت:نوستالژي ترين تجربه تئاتري

تجربه نوستالژی دیدن دو اجرا از یک نمایش پس از گذشت حدود سه دهه در تاریخ تئاتر کشوراگر غیر ممکن نباشد،تجربه یی دشوار و دست نیافتنی است.براي من كه هر دو اجرا را ديده ام چنين تجربه يي كم نظير و حتي بي نظير است.هر نسلی این حق را دارد که شاهکارهای بزرگ جهان را روی صحنه ببرد و حافظه تاریخی خود را انباشته از تجربه های زیبا شناسانه  نماید.اجرای مرگ فروشنده در دهه شصت به کارگردانی"اکبر زنجانپور" و همان نمایش به کارگردانی"نادر برهانی مرند" در دهه نود نشان گر توجه نسل جدید به اجرای شاهکارهای جهان در صحنه های تئاتراست.هردو کارگردان هم زنجانپور و هم برهانی در انتخاب متن نمایش از خود هوشیاری نشان می دهند.با مقایسه اجرای این دو نمایش به چند نکته قابل اشاره مي رسيم.خوانش اکبر زنجانپور ازنمایش مرگ فروشنده در دهه شصت برداشتی کلاسیک و مبتنی بر دریافت های وی از درام خوش ساخت است.دورانی که در آن زنجانپوردر اوج بلوغ هنری خود قرار داشت و تنها به  کارگردانی نمایش اکتفا کرده وبازی در نمایش های خود را تجربه نمی کرد.چهار شخصیت اصلی نمایش زنجانپور را"حمید طاعتی"(ویلی)"تانیا جوهری"(لیندا)"مجید مظفری"(بیف)و"بهروز بقایی"(هپي)بازی می کردند که در خوانش برهانی مرند جای خود را به ترتیب به"حمید رضا آذرنگ"،"نسیم ادبی"،"رحیم نوروزی" و "داریوش موفق" داده اند.زنجانپور اجرایی تراژدی از متن ارائه داده بود که با آمیزه های نمایش کلاسیک همخوانی داشت اما در اجرای برهانی برداشتی مدرن مد نظر قرار گرفته که در آن جنبه تراژدی-کمدی نمایش برجسته شده است.اجرای زنجانپور بر جنبه های اجتماعی نمایش و اجرای برهانی بر جنبه های زیبا شناسی آن تاکید دارد.طنزی که در اجرای برهانی به کار رفته در راستای مضمون نمایش است و علاوه بر تقویت جنبه سرگرمی به افزایش بار حسی نمایش هم کمک می کند.از این رو نمایش اجرایی با مشخصه های مدرن را در دستور کار خود قرار می دهد که ترکیب تراژدی و کمدی یکی از ارکان مهم آن محسوب می شود. اجرای برهانی بر اصول نمایش مدرن استوار است که در آن بازیگران حس های خود را از طریق تکنیک های بازیگری به نمایش می گزارند چرا که نمایش بجای برانگیختن احساس تماشاگر قصد دارد او را وادار به تفکر کند.

بازی های مرگ فروشنده به کارگردانی اکبر زنجانپور مطابق الگوی بازی کلاسیک با همان تعریف شناخته شده از این نوع نمایش است.بازی هایی که دارای خط کشی های دقیق حسی،میزانسن های ایستا و حرکات بدنی کنترل شده است.بازیگران هر کدام در نمایش مسیری برای خود ترسیم می کنند:با اوج و فرود،ایجاد تنش های مناسب برای نقش خود و در نهایت حرکت از یک نقطه مشخص در آغاز به یک نقطه ایستا در انتها.بازیگران در این برداشت از دنیای بیرون به دنیای درون حرکت می کنند در حالی که در نمایش مرگ فروشنده به کارگردانی برهانی قضیه بر عکس است.در نمایش زنجانپور حرکت نقش و نمایش از جلوه هاي بیرونی به مشخصه های درونی است در نتيجه حرکت از درون به بیرون است:از ظاهر به باطن.در میان چنین حالتي بازیگران با سایه روشن هایی از نقش بر روی صحنه ظاهر می شوند و در نتیجه زندگی واقعی و ملموس را در روی صحنه روایت می کنند.حفره های عاطفی که در نمایش و بین ویلی و بیف به صورت محسوس و هب به شکل نا محسوس وجود دارد نمود عيني پيدا مي كند.پسرها هرکدام یکی از جنبه های زندگی پدر را به ارث برده اند.بیف همچون عمویش از شهری که در آن بدنیا آمده و رشد کرده، کوچ می کند تا به رویای خود در جایی دیگر برسد.اما جسارت ریسک را ندارد و در مرحله یی از زندگی متوقف می شود.او همچون پدرش از وسواس های زندگی رنج می برد.در صحنه مخفی شدن معشوقه ویلی لومن در حمام هتل به يكباره عظمت و هيبت پدر به عنوان يكي از مهمترين اسطوره هاي زندگي در نظر وي مي شكند.از همان جاست که مسیر زندگی بیف  تغییر می کند و سیر نزولی رشد و تکامل او آغاز می شود.تاکید نمایش بر دزدی های بیف اشاره یی بر مسئله سقوط اخلاقي او.در مقابل او هپی است که زندگی اش در خوش گذرانی و عیاشی خلاصه می شود.زنباره گی از پدر و سرزنده گی را  از عموی ماجرا جویش به ارث برده است .تمام این صحنه ها کنار هم چیده شده است تا تماشاگر را به این باور برساند که رویای آمریکایی که تمدن آمریکایی به آن می بالد،در اصل سرابی بیش نیست.آدم های نمایش در راه رسیدن به رویاهای خود راهی جنگل های دور و تاریک می شوند در حالی که حقیقت چیز دیگری است. مسیر زندگی آدم ها در این میان از اهمیت خاصی برخوردار است.به عنوان مثال لیندا مسیری نزولی زندگی خود را تجربه می کند.از جوانی و شادابی به سوی پیری پیش می رود و نوعی پژمرده گی آرام آرام او را به سوي نيستي مي برد.از نرمی و لطافت فاصله می گیرد وبه سوی دنیای کم تحرک پیش می رود.در مقابل پسرانش،از همسرش حمایت می کند در حالی که به زن باره گی او پی برده است.چرا که حفظ زندگی برایش از همه چیز مهمتر است.

سوم گفت:طراحي شكسته خطوط

طراحی صحنه دو اجرای مورد اشاره دو طراحی کاملن متفاوت است.در طراحی صحنه اجرای زنجانپور صحنه به سه قسمت اصلی و چند بخش فرعی تقسیم شده بود.اصلی ترین صحنه در این بخش اتاق پذیرایی خانه ویلی لومان بود که در وسط و در اصل نقطه تمرکز صحنه بود.جایی که تمام داستان در آن روایت می شود از جمله خودکشی ویلی و جر و بحث لیندا با پسرانش بر سر شخصیت و کارهای وی.دو صحنه دیگر هم مربوط به اتاق پسرها و صحنه حیاط پشتی خانه لومان بود. در اصل خانه ویلی لومان لوکیشن اصلی نمایش است.صحنه های دیگر مانند دفتر چارلی،قبرستان و محل های مربوط به محل کار ویلی از صحنه هایی بود که با استفاده از نورپردازی بر روی صحنه شکل می گرفت.در مجموع طراحی صحنه نمایش زنجانپور طوری کنار هم چیده شده بود که احساس خلاء و نوعی معلق بودن در فضا را به تماشاگر القا می کرد.در حالی که طراحی صحنه نمایش برهانی بر مصرف گرایی جامعه تاکید دارد و یکی از دلایل سقوط شخصیت و خانواده ویلی لومان را همین موضوع می داند.تاکید بر یخچال در نمایش هم از نظر ابعاد غیر واقعی و هم از نظر تعداد دفعات باز و بسته شدن و حتی خروج یکی از اشخاص نمایش از طريق آن تائیدی بر این مدعاست.

طراحی صحنه برهانی،طراحی مدرن است با تمام مولفه های چنین نمایش هایی.استفاده از در های متعدد در نمایش با خطوط شكسته غالب که نشان گر سردرگمی ویلی است در کنار استفاده از آنها به عناوین مختلف از جمله در خانه،اتاق،حمام و...کارکردهای متفاوتی برای هر کدام از آنها در صحنه رقم زده است که نشان گر طراحی مدرن نمایش است.گاراژ،حیاط پشتی واتاق پسرها با استفاده از چمدان هایی بزرگي که حس دستفروشی و سرگردانی در بین شهرهای مختلف را برای تماشاگر القاء می کند انباشته شده است.نمايش در طراحي صحنه با درآمیختن مرز بین رویا و واقعیت به زبانی معنا گرایانه برای بیان مفهوم مورد نظر خود دست يافته است.درهای بزرگ صحنه در کنار هم قرار دارند و هر کدام به جایی باز می شوند.از محل های رئالیستی گرفته تا مکان های خیالی و رويايي.

 

چهارم گفت:باز آفريني يك نسل

نادر برهانی هشت سال پیش مرگ دستفروش را در سالن قشقایی اجرا کرد و امسال هم اجرای مجدد آن را در سالن اصلی به روی صحنه برده است.اجرای مجدد یک اثر نمایشی اگر با همان شکل و کیفیت سابق باشد تاثیری بر روی تئاتر کشور ندارد.در اجرای برهانی اما تجربه زیباشناسانه یی از نمایش صورت گرفته است که در جای خود قابل توجه است.کارگردان با به هم ریختن صحنه ها و روایت پازل گونه آن در کنار ترکیب و در هم آمیزی جزییاتی مانند صحنه های عاطفی ویلی و لیندا و هم عرضی آن با صحنه زن خیابانی و همچنین افکت های صوتی صحنه های مختلف از جمله گزارش دادن دوست بیف برای امکان تجدید شدن وی در درس ریاضی همه و همه وضعیتی را بوجود می آورد که در آن ذهنیت وشخصيت ویلی لومان بوضوح قابل تشخيص است.برای همین نمایش روایتی سیال می یابد که نتیجه آن روایت صحنه ها و اتفاق افتادن آنها در ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی نمایش یعنی ویلی لومان است.بازگو کردن ذهنیت آشفته ویلی لومان در ترکیب با تاریک روشن صحنه نمایش، توهماتی را برای او می سازد که رها شدن از آن به راحتی امکان پذير نيست.شاید برای همین است که در انتها کار او به خودکشی می رسد.

اما اشتباه ویلی لومان این قهرمان تراژدی مدرن آرتور میلر کجاست؟کجا را کج رفته و کدام قدم را اشتباه برداشته است؟آیا گناه سقوط وی تنها بر عهده خود اوست یا عوامل دیگری هم در این میان مقصر بوده اند؟مرگ ویلی لومان مرگ رویای آمریکایی است.او از جنس خدایان و شاهزادگان نیست.از جنس قهرمانان و پهلوانان هم نیست.او انسانی عادی است با تمام نقاط قوت و ضعف یک انسان معمولی.او از جنس مردم عادی است که مناسبات اقتصادی روز كمر او را زیر چرخ دنده های زندگی خم کرده است.علت سقوط او علاوه بر مسائل اقتصادی،انحطاط اخلاقی خود او هم می باشد.اشاره نمایش به زن خیابانی در اصل اشاره به چنین موضوعی است.انتخاب مرگ فروشنده برای اجرا در زمان کنونی قبل از هر چیز نشان از هوشمندی کارگردان دارد.انتخاب نمایش در راستای مصالح و مناسبات جامعه کنونی کشور است.جامعه یی که در آن اخلاقیات در درجه چندم اهمیت قرار دارد و آنچه لایه ظاهری جامعه را شکل می دهد،مناسبات مادی است.

پنجم گفت:برداشت نسل جديد از نمايش

مرگ فروشنده نقطه پایانی درام کلاسیک است.پس از نوشته شدن این نمایش کوشش های ديگران براي نگارش نمايشي با الگوی کلاسیک به نظر عبث مي آيد.از مهمترین موضوعات مطرح در این نمایش برخورد و اختلاف نسل هاست.داستان نمایش در جامعه یی روایت می شود که قربانیانی همچون ویلی لومان در آن زیادند.ویلی لومان بر نیروهایی که بر زندگی اش تسلط دارند،احاطه و اختیاری ندارد.او تنها در زمانی مطرح است که برای دیگران سود داشته باشد در غیر این صورت باید همچون تفاله دور انداخته شوند.این بی رحم ترین قاعده دنیای سرمایه داری است.دنیایی که در آن آدم هایی مانند لومان که عمری را با صداقت به سر برده اند،محکوم به فنا هستند.اجراي برهاني از نمايش مرگ فروشنده بر اساس همين ديدگاه استوار است.اجرايي مدرن از متني قابل انعطاف كه مي توان برداشت هاي مختلف از آن را به صحنه برد.همان طور كه زنجانپور سه دهه پيش برد و يا برهاني امروز به صحنه برده است.كاش مي شد اجراي يك دهه ديگه را هم ديد و پاي حرف هاي جديد نسل بعدي كه به طور قطع امروز پشت ميز هاي مدرسه هستند،نشست.      

 

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 12:34 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهي به نمايش دگمه

 

برده گي در عصر مدرنيته

 

سعيد محبي

 

گفتار اول:حلقه اتصال

مهمترين كاركرد سالن هاي كوچك نمايش كه امروزه در نقاط مختلف تهران تاسيس شده،اجرا ي نمايش هايي است كه مجريان آن قشرجوان و يا دانشجويان رشته تئاتر هستند.در اصل سالن هاي كوچك كه در بعضي مواقع تعداد صندلي هاي آنها به پنجاه عدد هم نمي رسد،در روزگار كنوني محل ارائه و رشد تئاتر آماتور و نيمه حرفه يي كشوراست.در زمانه يي كه صف طولاني چند صد نفري براي اجرا در سالن هاي حرفه يي بسته شده،اين سالن ها محلي براي برآورده كردن آرزوهاي جماعت تئاتري شده كه قرار است تجربه هاي اصلي خود را در سال هاي بعد در مكان هاي حرفه يي انجام دهند.سالن هايي كه هر چند كوچك و خرد هستند اما در آن روياهاي بزرگي در حال شكل گيري است.

سالن هاي كوچك حلقه اتصال بين نمايش هاي آماتور- نيمه حرفه يي و حرفه يي كشور است حلقه يي كه سال ها در تئاتر مفقود بوده اما امروز به همت بخش خصوصي و دلسوزان هنر نمايش كه همگي حركت هايي خود جوش در اين بخش محسوب مي شوند،به حركتي تاثير گزار در عالم نمايش تبديل گرديده است.سالن هاي كوچك و بزرگ خصوصي كاركرد ديگري هم دارند.تئاتر كشور با كمبود جدي سالن اجرا روبروست به طوري كه تقاضاي اجرا زياد،سالن هاي استاندارد اندك و تعداد گروههايي كه شانس اجرا در سالن هاي حرفه يي را بدست مي آورند،بسيار كم هستند.عدم توازن عرضه و تقاضا در اين بخش باعث بهم خوردن نظم سيستم اجرايي تئاتر مي گردد.در چنين وضعيتي،يكي از راه هاي خارج شدن از اين بحران تاسيس سالن هاي خصوصي است كه مديريت آن با هنرمندان تئاتري است.شايد بتوان يكي از راههاي عدم وابستگي شديد تئاتر كشور به بودجه دولتي را هم تاسيس چنين مراكزي دانست.

گفتار دوم:هميشه موقت،خوب نيست

ازدواج موقت از جمله مسائل جامعه ماست كه پرداختن به آن خط قرمز محسوب مي شود.دليل آن هم اين است كه كاركرد و شكل اوليه و انگيزه كساني كه دست به اين كار مي زنند و يا تن به اين كار مي دهند،نسبت به گذشته تغيير اساسي كرده است.پيغمبر اسلام حضرت محمد(ص) در دوراني چنين موضوعي را مطرح و بر وجود آن در جامعه تاكيد كرد كه جنگ هاي متعدد صدر اسلام بسياري از مردان مسلمان را از دايره هستي حذف كرده و وجود زنان بي سرپرست معضلي براي جامعه آن زمان مسلمانان محسوب مي شد.چنين تصميمي از سوي پيغمبري كه تازه به رسالت رسيده بود،خود تصميمي خطير و به نوعي عبور از خط قرمز محسوب مي شد.چرا كه مخالفان هر لحظه اميدوار بودند تا با خطايي كه از پيغمبر سر مي زند،اسلام را در بين مردم بي ارج و قرب كنند.هر چند استراژدي آخرين فرستاده خدا در زمان خود اقدامي متهورانه و پيشرو به حساب مي آمد،اما گذشت ساليان متمادي چهره آن را عوض كرد به طوري كه در روزگار كنوني اين موضوع تبديل به ارضاي نفسانيات عده يي سودجو از زن و مرد گرديده است.ازدواج موقت كه در روزگار كنوني به وصله ناجور جامعه تبديل شده،روزگاري براي سالم سازي اجتماع مسلمانان كاربرد مناسب و تاثير گزاري داشته است.خوشگذراني و به تعبيري پرداختن صرف به لذت و اميال نفساني امروزه انگيزه اصلي كساني است كه دست به چنين اقدامي مي زنند و آنچه در اين ميان غايب از نظر است توجه به نگراني هاي پيغمبري است كه در روزگاراني دور،چنين روزهايي را براي امت خود پيش بيني مي كرد.جايگزين شدن  لذت بجاي ترميم اجتماع انساني،توجه به لذت هاي آني و بسياري مسائل ديگر ازدواج موقت را تبديل به آشفته بازاري كرده كه در آن عاطفه و محبت با پول خريد و فروش مي شود.متاعي كه هيچ قيمتي بر آن متصور نبود،امروز به راحتي سر هر كوي و برزني به بهايي اندك به فروش مي رود.براي همين ازدواج موقت كه روزگاري كاركرد هاي بسيار والايي داشت،امروزه تبديل به تجارتي سود آور براي كساني شده كه پا بر وجدان خود مي گزارند و عاشقي را با هرزگي يكي مي كنند.انديشه يك بار مصرف بودن انسان ها از ذهنيتي بيمار ناشي مي شود كه در آن زن كالايي مانند دگمه تصور مي شود كه مي توان آن را به راحتي عوض كرد و چقدر درست انتخاب شده اسم نمايش.:دگمه.

گفتار سوم:لذت بخشش و قدرت انتقام

هر چند ازدواج موقت انگاره اصلي نمايش دگمه محسوب مي شود،اما موضوع ديگري كه مورد توجه نمايش است و به راحتي از كنار آن نمي توان گذشت،قصاص است.هر دوي موضوعاتي كه نمايش برگزيده از خطوط قرمز جامعه هستند و بسيار خوشحال كننده است كه در نمايشي مانند دگمه تابوي صحبت كردن در باره موضوعاتي اينچنيني شكسته شده است.قصاص حق است ،اما حقي كه مي توان از آن گذشت و مرز باريك بخشش و انتقام در اين ميان مرز مناقشه برانگيزي است.لذتي كه در بخشش متصور است در انتقام نيست.اينجا لذت را درك مي كني و آنجا قدرت را.لذتي كه ارجحيت دارد بر قدرت.اين احساس دوگانه تنها و تنها در قصاص قابل درك است و همين مسئله به آن قابليت دراماتيك و طرح در صحنه هاي نمايش را مي دهد.دگمه بر چنين مرزهايي راه مي رود و سعي مي كند خود را به عنوان اثري روشنگر به تماشاگران بشناساند.گذشته از فتواي علماي ديني در باره قصاص،آنچه در دنياي درام و در اين خصوص اهميت مي يابد،نگاه انساني به آن است.چگونه مي توان به موضوعي غير انساني و مسئله يي كه باعث از بين رفتن جان انسان ها مي شود،ديدگاهي انساني داشت؟اينجاست كه مي توان قدرت نمايشي كه به چنين دنيايي نزديك مي شود را فهميد.   

گفتار چهارم:كلاژ لحظه هاي نمايشي

نمايش دگمه كه در سالن كوچك استاد مشايخي به روي صحنه رفته،روايت گر داستان زني است كه صيغه مردي هوس ران مي شود.آزار و اذيت مرد در انتها موجب مي شود كه زن،مرد را بكشد و خود هم پاي چوبه دار برود.مرگ پاياني است كه بر زندگي زن نقطه پايان مي گزارد:زنان دگمه هايي هستند كه به راحتي مي شود آنان را ناديده گرفت و وقتي نياز مردان به آنان برطرف شد،به كناري انداخته مي شوند درست مثل يك سيب گاز زده و يا دگمه كهنه يك كت قديمي.دگمه برشي از يك واقعيت تلخ جامعه ماست كه طي آن زن به عنوان برده در دوران مدرن مورد سوءاستفاده قرار مي گيرد.نمايش به صراحت بيان مي كند كه در دوران مدرنيته همانند عصر باستان صنعت برده داري وجود دارد كه البته طي سال هاي اخير صنعت بسيار پر رونقي هم محسوب مي شود.آسيب چنين اقدامي آزار جنسي زناني را در پي دارد كه هرچند جامعه براي آنان حق انتخاب قائل گرديده اما  سودجويان بي وجدان چنين حقي را به او نمي دهند.

دگمه،روايت گر زندگي زن تنها و بي پناه در اجتماعي پر از درندگان خونخوار امروزاست،زني كه اجتماع هيچ كدام از مهارت هاي زندگي را به او نياموخته است.حال سوال اصلي اينجاست كه چه كسي در اين بين مقصر است؟خانواده بي سر و ساماني كه توجه به او و نيازهايش را در دستور كار خود قرار نداده است؟مراكز آموزشي كه خواسته هاي او را به طور عمد مورد غفلت قرار داده اند؟اجتماعي كه بجاي آموزش درست بيشتر به فكر استفاده نادرست از او مي باشد؟يا...چنين رويه يي تنها باعث آسيب مي گردد و آنكه بيشتر از همه ضربه مي بيند،زن است.زني كه مانند دگمه يي به راحتي مي توان به لباسي دوخت و يا از آن كند و به گوشه يي انداخت.    

دگمه نمايشي متعلق به دنياي قصه گوست كه داستان خود را طي تكه هاي كوچك كه به كلاژهاي لحظه يي شبيه است،بازگو مي كند.در نمايش تكنيك كلاژ هم در شكل روايت و هم در طريقه اجرا مورد استفاده قرار مي گيرد.در شكل روايت،نويسنده با استفاده از برش هاي كوتاه داستان خود را در مكان هاي متعدد روايت مي كند.با اين اوصاف نمايش به سمت و سوي آثار سينمايي تمايل پيدا مي كند به طوري كه حجم صحنه ها و به تعبير سينمايي ها لوكيشن هاي نمايش بيشتر از حجم آن در يك نمايش معمولي است.اين موضوع باعث مي شود ريتم نمايش هم سرعت يافته و نوعي پويايي در نمايش بوجود آيد كه مي توان آن را از نقاط مثبت به حساب آورد.در طريقه اجرا هم نمايش با خرد كردن داستان در صحنه هاي كوچك و مسلسل وار به نوعي كلاژ در اجرا دست يافته است.نوع ميزانسن كارگردان و همچنين بازي بازيگران هم به اين برداشت كمك مي كند.

 

گفتار پنجم:

دگمه در ادامه آثار صحنه يي سحر ناسوتي به دغدغه هاي اين هنرمند جوان تئاتر اشاره دارد:طرح مسائل و معضلات مربوط به زنان در جامعه يي كه داراي سيستمي به شدت مرد سالار است.او چه در اين نمايش چه در نمايش هاي قبلي خود به موضوعاتي از اين قبيل پرداخته و به شكلي مبسوط سعي در تبيين فاجعه يي انساني در جامعه را دارد.دگمه داستان انسان هاي بي پناهي است كه قرباني اجتماع دد منش مي شوند.آنان از خود قدرت دفاع و جنگيدن در مقابل مشكلات را ندارند چرا كه جامعه تا كنون چنين فرصتي را به آنان نداده است.او با مردي عياش ازدواج مي كند اما در جايي كه ازدواج از نوع دائم تعهدي خشك و آسيب پذير بر روي كاغذ است،نوع موقتش چگونه مي تواند باشد؟و اصلن به اين نوع از پيوند انساني چگونه نگريسته مي شود؟اين داستان دو خطي مي تواند ابعاد فاجعه يي كه به آن اشاره شد را بخوبي مشخص كند.انسان سرگشته در طوفان حوادثي است كه به نظر مي رسد هر لحظه ممكن است شيرازه هستي او را به خطر بيندازد.

شايد بتوان مهمترين مسئله نمايش را در قضاوت زود هنگام نويسنده دانست.نوعي پيش داوري توسط نويسنده در نمايش به چشم مي خورد كه تمام مسائل را زير سوال مي برد.چنين حالتي به مثابه قاضي مي ماند كه قبل از شروع دادرسي،حكم خود را صادر كرده است.نتيجه تفكري از اين دست باعث مي شود تكه هايي كه در نمايش پشت سر هم چيده شده تا به تابلويي معنا دار تبديل شود،در قسمت پاياني نتيجه مطلوب خود را ندهد و در واقع مانند دارويي بي اثري عمل مي كند.از سوي ديگر در چنين نمايش هايي تركيب فضاهاي واقعي و رئال با اتمسفر ذهني از اهميت خاصي برخوردار است.نمايش در بالانس كردن مسائل ذهني و واقعي توفيق چنداني بدست نمي آورد و تمام تلاش گروه براي پاياني دلچسب به نتيجه مطلوب نمي رسد.

دگمه از آن دست نمايش هايي است كه انگيزه اجراي خود را در عشق و علاقه مفرط گروه خلاصه كرده است.سرمايه اصلي نمايش تلاش هاي صادقانه كارگردان و بازيگران است كه علي رغم سختي هاي فراوان نمايشي را به روي صحنه مي برند كه بازگو كننده يكي از موضوعات اساسي جامعه امروز ماست.كاش نمايش براي بهتر ديده شدن و فهم مناسب تر اثر داراي بازي هاي يكدست و دكوري كاربردي تر بود.هر چند تا همين اندازه هم با وجود كاستي هاي فراوان نمايشي قابل قبول در حد و اندازه خود محسوب مي شود.         

[ یکشنبه نهم آذر 1393 ] [ 15:21 ] [ سعید محبی ]

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

فیلم نوشت: بزرگراه

نویسنده: سعید محبی

1.خارجی.شب.خیابانی در شهر

چند نما ازخیابانی شلوغ وپررفت و آمد درشهر.ازدحام وهمهمه مردم وماشینها.صدای بوق زدن وترافیک ماشینها. پیتزا فروشی سوپر استارمملو ازجمعیت است.عده ای روی صندلی نشسته وغذا میخورند.عده ای دیگردرصف ایستاده اند تا غذای خود رابگیرند.درحیاط پیتزا فروشی بچه ها درحال بازی باسرسره هستند.خانواده ای بااتومبیل آخرین مدل درکنارمغازه پارک کرده و سرنشینان آن پیاده  شده و داخل مغازه می شوند. سطل بزرگی در گوشه ای از خیابان ودرکنار پیاده روقراردارد.داخل سطل واطراف آن پرازکیسه های زباله وجعبه های پیتزاست.کارگری با لباس سفید وپیشبندوکلاه آرم دارازمغازه خارج شده وکیسه های بزرگ زباله را داخل سطل می اندازد ومی رود.

مرجان دخترک ده  ساله پشت درخت بزرگی نزدیک  به سطل ایستاده و رفتن کارگر پیتزا فروشی رامی نگرد.آرام به طرف سطل میرود وداخل آن راجستجو می کند.چند جعبه از داخل سطل درآورده وارسی می کند و درنهایت به کناری می اندازد. بالاخره یکی از جعبه ها را برداشته و داخل آن را می نگرد.جعبه را کنار گذاشته و مجدد داخل سطل را جستجو می کند. بطری نوشابه نیمه خورده ای را برداشته ومی رود.

2.خارجی.شب.بزرگراهی درشهر(ادامه)

کنار بزرگراه با نور چراغ  برق روشن شده است. مرجان زیر نور چراغ برق می نشیند. جعبه پیتزا و بطری نوشابه را روی زمین می گذار و کیفش را از دور گردنش درمی آورد. کیفش را باز می کند وبسته های فال حافظ را بیرون آورده وکناری می گذارد.عروسک کهنه ورنگ ورورفته ای رادرآورده وبه تیرچراغ برق تکیه می دهد بعدچند لیوان پلاستیکی وچند بشقاب اسباب بازی را بیرون آورده و جلوی خود و عروسک می گذارد.فالها را داخل کیف می گذار وسپس کیف را به گردنش می آویزد.

مرجان:خب حالا وقت شامه...دستات رو شستی دخترم؟

عروسک حرکت نمیکند.مرجان ظرفهارا می چیند.از داخل کیفش چاقوی کهنه و بی دسته ای را بیرون می آورد.

مرجان: اگه دستات کثیف باشه مریض میشی. بعد باید بریم درمانگاه وآمپول بزنیم. آمپول خیلی درد داره همش گریه می کنی.

مرجان جعبه پیتزا راباز می کند.چند تکه پیتزای نیم خورده دردرون آن وجود دارد.با چاقو آن را به شکل مثلث های کوچک بریده وداخل ظرفها می گذارد.

مرجان: دیدی داداش قاسم مریض شد؟ همینجوری شد  دیگه.دستاش رو با صابون نشسته بود.بعد مریض شد بردنش مریض خونه .اما اونجا هم خوب نشد. آخرش هم بردنش پیش عمه نرگس تا بااون زندگی کنه...بابا می گه عمه نرگس راحت زندگی میکنه...بابا میگه هر کی بره پیش خدا راحت زندگی میکنه...

مرجان بطری نوشابه راباز کرده وداخل فنجانهای پلاستیکی نوشابه می ریزدوجلوی عروسک وخودش می گذارد.

مرجان:حالا که دستات تمیزه بخور...

مرجان مشغول خوردن می شود وبه عروسک هم می دهد.

مرجان:زود بخورکه دیرمون شد.باید بریم خونه. مامان بدش میاد دیربریم...همش غرمیزنه ومیگه:دختر بایدهوا که تاریک شد بیاد خونه.خوب نیست تا دیروقت بیرون باشه.

مرجان مشغول خوردن است  و به عروسک هم غذا می دهد .دوربین بالا می رود. مرجان درکنار تیرچراغ برق نشسته وبا عروسکش غذا می خورد.نور چراغ لکه بزرگی برروی زمین ایجاد کرده که مرجان درمرکز آن است.ماشین ها باسرعت از کنار مرجان می گذرند.

دوربین بالاتر می رود.مرجان ولکه نور کوچکتر می شوند.صدای ماشینها بلند وبلندتر می شود.

تیتراژ.

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ] [ 9:8 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش الي و روياهايش

راهنماي رفتار با كودك

سعيد محبي

مهمترين اصل در نمايش كودكان و به طور مشخص نمايش نوجوانان،توجه به نيازهاي مخاطب به خصوص دنياي پر تب و تاب دروني آنان است.دوران نوجواني زمان شكل گيري شخصيت فرد است.در اين دوره بيشتر از هر زمان ديگري نياز به الگوهاي رفتاري احساس مي شود چرا كه التهابات دروني كه در فرد نوجوان وجود دارد،اگر به موقع و بجا مديريت نشود،مي تواند عواقب مخربي به همراه داشته باشد.در چنين زماني تئاتر چه كاركردي دارد؟اگر قبول داشته باشيم كه هنر نمايش آئينه تمام نماي دنياي امروز است،اين هنر در اين زمان خاص چگونه كارايي پيدا مي كند؟اصولن نمايش در دوراني كه شخص در جستجوي خويشتن خويش است و در التهابات نوجواني لحظه يي آرام و قرار ندارد،چه حرفي براي گفتن دارد؟

دوران نوجواني از چند منظر داراي اهميت است.اول اينكه حساس ترين مرحله زندگي بشر است چرا كه بلوغ در اين زمان صورت مي گيرد.بلوغ آغاز زندگي اجتماعي و بدست گرفتن سرنوشت توسط فرد است.اگر شخص در اين قسمت عملكرد مناسبي نداشته باشد،نمي تواند كشتي زندگي خود را به سلامت به ساحل نجات ببرد.كودكي و به تبع آن نوجواني دوره اي از دوران زندگي انسان است كه بازگشت ندارد،دوره اي كه همگي آن را تجربه كرده و از كم و كاست آن با خبريم.اين دوره هم مانند هر دوره سرنوشت ساز ديگري تئاتر خاص خود را دارد.تئاتري كه به تمام نيازهاي روحي و رواني شخص پاسخ در خور بدهد.

الي و روياهايش نمايشي براي نوجوانان يعني گروه سني هشت الي پانزده سال است.اين گروه در طول تاريخ تئاتر مهجور مانده اند و كمتر تلاشي براي اجراي نمايشي در خور سن آنان به روي صحنه رفته است.بي شك چنين قصوري از روي عدم مديريت مناسب در سطح كلان هنر نمايش صورت گرفته است كه هيچ اغماضي هم در اين خصوص پذيرفته نيست.الي و روياهايش اصل  ارتباط خود با مخاطب را بر روي عنصر فانتزي گذاشته است.نمايش متعلق به گروه موسوم به فانتزي نوجوان است.در اين دسته داستان هايي نقل مي شود كه وقايع آن مربوط به نوجوانان است.در الي و...هم قهرمان نمايش الي دختري پانزده شانزده ساله است كه پدرش براي بار دوم ازدواج مي كند و براي الي نامادري مي آورد با اين تفاوت كه اين نامادري بسيار مهربان و دوست داشتني است.علاوه بر اين نمايش به دسته فانتزي موسوم به فانتزي رفتار كه نوعي از كمدي رفتاراست،تعلق دارد.در اين نوع از نمايش،برخورد هاي طنز آميز افراد جامعه با يكديگر بسيار متداول است و رابطه ها در بستري از طنز تعريف مي شود.اين خصوصيات علاوه بر اينكه نمايش را جذاب مي كند،جنبه هاي سرگرم كننده گي آن را هم افزايش مي دهد.در نتيجه نمايش ساعتي خوش و سرگرم كننده براي مخاطب خود مي سازد و موفق مي شود در اين بخش به توفيق نسبي برسد.

الي و... در بستر فانتزي داستان خود را تعريف مي كند.تعريف عاميانه وبسيار ساده فانتزي يعني اينكه به يك مقوله به شكل ديگري نگريسته شود.اين موضوع به نويسنده و كارگردان اين امكان را مي دهد كه از سد محدوديت ها بگذرد و بتواند با نوآوري درمولفه هاي زمان و مكان،خلاقيت جديد و ويژه اي را بيافريند.مزيت استفاده از فانتزي در اين است كه مي تواند به سخت ترين بخش هاي نمايش كودك ظرفيت اجرايي ببخشد.

عنصر فانتزي همچنين تاريخچه يي طولاني دارد.شايد از زماني كه انسان پا بر روي كره خاكي گذاشت اين مسئله هم با او بوجود آمد.بشر اوليه با فانتزي آشنايي كامل داشت به طوري كه از بدو زندگي اش در روي كره خاك براي شفاف كردن انگيزه هاي طبيعي و حوادث غير مترقبه از آن استفاده مي كرد.وقتي سيل يا زلزله يي رخ مي داد يا ساعقه درخت ها را مي سوزاند و خاكستر مي كرد،آن چه به ذهن كوچك انسان نخستين خطور مي كرد،رام كردن نيروهاي طبيعي بوسيله برخي حركات و مراسم هاي آئيني و سنتي بود.بتدريج به ريشه هاي حوادث فكر كرد و براي هر كدام از آنها داستاني ساخت.فانتزي نتيجه تراوشات ذهن انسان نخستين در باره حوادثي بود كه تا آن زمان برايش هيچ توضيحي نيافته بود.انسان در هيچ زماني از زندگي فارغ از اين مسئله به جهان نگاه نكرده است.براي همين نسبت به موضوعات تخيلي هميشه تعلق خاطر داشته است.

داستان الي و روياهايش در باره الي دختر بچه يي است كه با نامادري خود سر ناسازگاري دارد.صحنه آشنايي و ارتباط آنها با همديگر بر اساس چالش بزرگي آغاز مي شود كه در آن الي براي شركت در اردو از خانه خارج شده و پدر در همين زمان نامادري را به خانه مي آورد.يك جايگزيني كه هيچ پايان خوشي نخواهد داشت.الي مادرش را در چهارسالگي كه سن وابستگي كامل به والدين است از دست مي دهد و در ده سالگي پدر،نامادري به خانه مي آورد.نامادري الي كه لوسي نام دارد بر خلاف ديگر نامادري ها بسيار مهربان و در عين حال فوق العاده منظم است.در مقابل الي دختري شلخته است به طوري كه هيچ وقت اتاقش رنگ و بوي نظم را نگرفته و هميشه نامرتب و بهم ريخته است.همين مسئله باعث چالش بين آن دو شده به طوري كه وساطت پدر هم نمي تواند كاري از پيش ببرد.الي تمام وقت خود را با دوستان خيالي خود مي گذراند دوستاني كه وسيله يي براي تبديل رويا به واقعيت براي الي هستند.الي با آنها و با ترفندهايي مانند نور قرمز و بعد نور سبز به منزله دو دنياي واقعيت و خيال،مرزي بين اين دو دنيا مي كشد و آنها را به طور كامل از يكديگر جدا مي كند.

الي و... در روساخت خود قصه ي ساده يي را روايت مي كند.قصه يي در باره روابط خانواده گي.پس از سال ها پدر مي خواهد ازدواج كند و به زندگي خود و تنها فرزندش، الي سر و سامان دهد.اما آنچه در زير ساخت شاهد ش هستيم نمايش به كهن الگويي مهمتر اشاره مي كند:فقدان مادر به عنوان موجودي عاطفي به هيچ وجه قابل تكرار و جايگزيني نيست.نمايش به نوعي راهنماي رفتار با كودك و در اصل رفتار شناسي والدين با فرزندان است.الي نمايشي در باره آسيب شناسي روابط والدين با فرزندان است در جايي كه زنجيره اعتماد و ارتباط بين آنها از بين رفته است.الي و... به عنوان نمايشي براي نوجوانان بر خلاف تئاتر بزرگسال،از فانتزي به سمت واقعيت حركت مي كند.هر چقدر فانتزي و مناسبات آن در نمايش هاي عادي،عنواني فرعي به حساب مي آيد و ورود به آن كمتر مورد توجه قرار مي گيرد،اما در نمايش هاي موسوم به كودك و نوجوان امري طبيعي به حساب مي آيد.الي و... از فانتزي به وفور استفاده مي كند به طوري كه تفكيك اين دو از همديگر ممكن نيست.

اما ويژه گي اصلي فانتزي ،دارا بودن عناصر خيال در فضايي خود- منسجم است،فضايي كه منطق و قوانين خاص خود را دارد كه با منطق و قواعد نمايش هاي عادي بسيار متفاوت است.قوانين در فانتزي تابع خيال و وهم است.اين به آن معني نيست كه هر اتفاقي خارج از قوانين نمايش هاي معمولي باشد،در آثار فانتزي قابل اجراست.بلكه مانند هر اثر ديگري نمايش با مايه هاي فانتزي داراي قوانين خاص خود است كه مهمترين آن قابل باور بودن نمايش و داستان در عين تخيلي بودن آن است.

الي و روياهايش را"سوزان زدر" نوشته و"مرتضي سعيديان" و"بهرام بهبهاني" آن را كارگرداني كرده اند.نمايشي كه مهمترين خصوصيت خود را در جايگزيني انسان بجاي حيوان قرار مي دهد.به اين معني كه نمايش از شخصيت هاي انساني بجاي كاركترهاي حيواني استفاده مي كند،موضوعي كه كمتر مورد توجه قرار مي گيرد.از سوي ديگر،تئاتر كودك و نوجوان به معني تقليدي از تئاتر بزرگسالان در اشل كوچك و با قهرمانان كودك ونوجوان نيست.اين گونه نمايشي امكانات و ويژه گي هاي خاص خود را دارد.مهمترين خصوصيات تئاتر نوجوان دارا بودن بار آموزشي،انتقال تجربه از نسلي به نسل ديگر و تفسير و تحليل سئوال هاي مهمي است كه در ذهن انسان بخصوص در دوران نوجواني وجود دارد.در نمايش نوجوانان وزن مسائل آموزشي بيشتر است البته اين به آن معني نيست كه از ديگر جنبه هاي نمايشي غافل باشد.علاوه بر آن نمايش بايد جالب،جذاب و هيجان انگيز باشد.   

         الي و... بازي هاي يكدست و طراحي صحنه و لباس پذيرفتني دارد.مارال فرجاد در نقش لوسيل(نامادري) و مهدي شاه پيري در نقش فريزبي(دوست خيالي الي )از بقيه درست تر عمل مي كردند.صحنه نمايش دو قسمت اصلي داشت كه شامل اتاق الي و اتاقي مشترك در خانه است.البته صحنه هايي هم مثل سالن بولينگ وجود دارد كه بسيار كم هستند.بهر حال الي و روياهايش نمايشي براي نوجوانان است كه دغدغه حل معضلات روز نوجوانان را هم دارد.چنين دغدغه مندي در كنار اجراي به نسبت روان لحظاتي ديدني براي تماشا فراهم كرده است.  

[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 16:37 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهي به بيست و چهارمين جشنواره تئاتراستان سيستان و بلوچستان

دست هزاران هزار بلوچ

 

سيستان زادگاه ابر قهرمان ايراني رستم دستان،شخصيت اصلي و محوري شاهنامه است.عجب كه در اين ديار همه چيز با نمايش عجين شده است.همه چيز به قول نمايشي ها،دراماتيك است.رستم خاكستري ترين قهرمان نمايش ايراني است.قهرماني است با تمام مشخصات شخصيت نمايشي.تيپ نيست.شخصيت است.نقطه ضعف دارد مانند بقيه شخصيت هاي نمايشي.نقطه ضعف اش،همان نقطه قوت شخصيت است.خوبي ها دارد مثل همه.خاكستري است اين قهرمان.هم خوب است و هم بد.اراده يي قوي دارد.در نقطه تعادل ها و هم در جاهايي كه اين نقاط بهم مي خورد، حضوري موثردارد.اين از نشانه هاي قهرمان است.در همه بخش هاي شاهنامه حضور دارد.اين هم يك نشانه ديگر از شخص اصلي نمايش است.بخش اعظم روايت بر دوش اوست.اين هم از ديگر نشانه هاي قهرمان است.در سيستان اگر مردم به تئاتر عشق مي ورزند و با آن زندگي مي كنند،عجيب نيست،آنها در قلب شاهنامه زندگي مي كنند.كتابي به غايت نمايشي با تمام مولفه هاي دراماتيك.براي همين است كه مي گويند سيستان تئاتر خيز است و جماعت تئاتري بسياري دارد.اين سخن با ديدن كارها و نمايش ها برايم ثابت شد.

سيستان به تفتان مي نازد.از چشمه هايش سيراب مي شود و از عشق به وطن،رستم پرورش مي دهد.رستم هم سهراب پرورش مي دهد كه عشق پدري در دلش شعله مي كشد تا باشد كه عشق پدري در دل هر ايراني شعله ور شود.سيستان چنين سرزميني است و براي من كه اولين بار و از نزديك با تئاتر سيستان آشنا مي شوم،شگفتي ها ي بسياري دارد براي بيان و تجربه كردن.در اين ديار نمايش ارج و قربي دارد عظيم .هر كه تئاتري است را بر صدر مي نشانند و بسيار عزيز مي دارند كه اين از خصلت سيستاني و بلوچستاني جماعت است.نمايش برايشان مهم است و البته هر كه نمايش كار و پيشه اش باشد.دليل اين حرف هم جدول جشنواره هاي مختلف است.جشنواره اي نيست كه در گوشه اي از اين كشور برگزار شود و از سيستان و بلوچستان نمايشي در آن نباشد.فرزندان اين مرز و بوم با هر وسيله اي كه شده چراغ اين هنر را روشن نگه مي دارند.خوشا به غيرتشان.

درجشنواره بيست و چهارم تئاتر امسال سيستان و بلو چستان پنج نمايش شركت داشتند.هر چند تعداد نمايش ها كم بود،اما كيفيت آثار قابل توجه بود."خواب بعد از تنهايي سياوش"نوشته"مهدي كوشكي"به كارگرداني"رامين رخ افروز"،"اين حياط و اون حياط"نوشته"حسين صفي"به كارگرداني"هادي باراني"،"مكبث"نوشته"منصور فارسي"به كارگرداني"مهدي تقي زاده"،"شام آخر پرده آخر"نوشته"اميد رضا مير"به كارگرداني"علي جامي"و"آدم برفي"نوشته"سيد ابوالفضل هاشمي"به كارگرداني"آناهيتا ريس باف" عناوين نمايش هاي شركت كننده در جشنواره بودند.

خواب بعد از تنهايي سياوش اثري در ژانر وحشت است.اين ادعايي است كه كارگردان نمايش عنوان مي كند.در تئاتر كشور كه تنوع ژانري وجود ندارد،اجراي نمايش در گونه يي متفاوت،فرصتي مغتنم و جذاب براي تماشاگر هنر نمايش محسوب مي شود.نمايش داستان خانواده يي را روايت مي كند كه به تازه گي مادر خود را از دست داده اند.پري،سعيد و صبا سه عضوي هستند كه اعضاي خانواده را تشكيل مي دهند.دايي و داماد(پيام)دو شخصيت فرعي اما مهم در روند داستان به حساب مي آيند.توهمات صبا و مسائلي كه بعد از مرگ فريده(مادر)برايش پيش مي آيد،به اندازه يي عجيب و غير قابل باور است كه بقيه افراد را هم تحت تاثير قرار مي دهد.سياوش عنصري از دنياي بيرون و نماد معصوميتي است كه از روز ازل در نهاد انسان قرار دارد.با مرگ او صميميتي كه در درون دنياي انسانهاي نمايش وجود دارد از بين مي رود.

مهمترين مسئله نمايش رفت و برگشت آن بين دنياي درام و نمايشي با موضوع جن گيري و شمن نيزم است.از آنجاييكه نمايش در اين رفت و آمدها مرز درست و مناسبي را بين دو دنياي مورد اشاره رعايت نمي كند،باعث مي شود روايت از هم گسيخته شود.چنين موضوعي موجب چند پاره گي متن نمايش شده و در نتيجه بيننده را در ميانه راه باقي مي گذارد.اما مهمتر از اين،شبكه استدلالي است كه در نمايش انسجام لازم را ندارد.دليل اين مسئله هم اين است كه حوادث نمايش به شكل علت و معلول به همديگر وصل نشده و هر ماجرا يا داستاني كه در پيرنگ نمايش مطرح مي شود،علت ماجراي قبلي و معلول داستان بعدي نيست.نتيجه اين بهم ريختگي پايان غير قابل باور نمايش است.اشكال در شبكه استدلالي تنها بر روي پايان نمايش اثر نگذاشته،بلكه موجب گم شدن خط داستاني آن هم شده است.با اين اوصاف تماشاگر ديگر دغدغه دنبال كردن حوادث نمايش را ندارد.دكور نمايش سازه بزرگ و پر جزئياتي است كه بجز پر كردن طول صحنه،خاصيت ديگري ندارد.رويكرد دكوراتيو كارگردان به طراحي صحنه با درون مايه نمايش مطابقت دارد و اين از نقاط مثبت نمايش محسوب مي شود.اما مشكل دكور در كنار رويكرد درست،گسترده گي در عرض و عدم كارايي آن است.بازيگران تمام سعي خود را به كار مي برند تا به شخصيت نمايشي خود به بهترين نحوه ممكن جان ببخشند و در اين راستا تلاش صادقانه اشان قابل تقدير است.  

نمايش اين حياط و اون حياط عنوان تنها نمايشي است كه از انجمن نمايش زابل در بيست و چهارمين جشنواره تئاتر سيستان و بلوچستان شركت كرده است.داستان نمايش در باره سيامك و ياسي عكاس و خبرنگار روزنامه هستند كه بطور اتفاقي متوجه مداركي دال بر سوءاستفاده كردن وكيل و يكي از بازپرسان از موقعيت اشان شده اند...

شايد بتوان مهمترين مسئله نمايش را در عدم باورپذيري آن دانست.اشكال ايجاد شده در اين بخش از دو مسئله سرچشمه مي گيرد.اول مستقيم گويي كه در بخش هايي از نمايش اتفاق مي افتد.در قسمت هايي كه آدم هاي نمايش شروع به مستقيم گويي مي كنند،تمام اطلاعات را به يكباره بر روي دايره ريخته و با شلختگي بخش مهم اطلاعات را به تماشاگر و بدون هيچ خلاقيتي ارائه مي دهند.مستقيم گويي و به تعبيري شعار گل درشت دادن توسط هر اثر نمايشي كه اتفاق بيفتد،باعث از دست رفتن داستان و كيفيت دراماتيك آن مي شود.حال اگر عدم يكدستي در گفتار و ديالوگ هاي نمايش را هم به آن اضافه كنيم،ملغمه يي بدست مي آيد كه سر در آوردن از آن كار هر كسي نيست.

داستان اصلي و به تبع آن داستانك هاي نمايش هيچكدام به سرانجام مناسبي نمي رسند براي همين آدم هاي نمايش بلاتكليف مي مانند و گويي سرنوشتشان درميانه راه به دست فراموشي سپرده مي شود كه اين مسئله با اصول درام مغايرت دارد.نمايش مهمترين امتياز خود را در بازي بازيگران مي يابد.آنها تمام سعي خود را مي كنند تا از پس بازي نقش ها برآيند و در اين راستا به توفيق نسبي مي رسند.نمايش اين حياط و اون حياط در پاره يي از لحظات در خلق اتمسفر مناسب نمايشي موفق عمل مي كند و اين را بيشتر از هر چيز ديگري مديون تلاش بازيگران و راهنمايي درست كارگردان نمايش است.    

سومين نمايش جشنواره،مكبث برداشتي از نمايشنامه مكبث نوشته"ويليام شكسپير" انگليسي است.نويسنده در برداشت از اين درام معروف دنيا به رويكرد اجتماعي-اخلاقي اثر توجه مي كند و از نمايش اجرايي اخلاق گرايانه با مناسبات جامعه امروز ارائه مي كند.متن نمايش در مقايسه با نمايشنامه اصلي تغييراتي داشت كه مهمترين آن متفاوت جلوه دادن وظيفه جادوگران نمايش است.در نسخه اصلي جادوگران سه نفر هستند اما در نسخه فعلي اين تعداد به دو نفركاهش يافته است.علاوه برآن،در نوع كاركرد آنها هم مسائلي وجود دارد كه از جمله مي توان به تغيير وظايف و كاركرد آنان اشاره كرد.از جمله ايفاي نقش مردم ،رقصندگان و... در كنار نقش اصلي نمايش.جادوگران در نمايش مانند نسخه اصلي فقط پيشگويي نمي كنند،بلكه صحنه ها را تفسير كرده و بعضي موارد را هم توضيح مي دهند.كارگردان در طراحي صحنه و لباس رويكرد معناگرايانه را مد نظر قرار مي دهد براي همين در اين دو بخش شاهد استفاده از المان هاي كلي بجاي استفاده از جزييات مي باشيم.با چنين مشخصه يي،شخصيت هاي نمايش داراي عمق بيشتري مي شوند كه اين از نقاط قوت نمايش به شمار مي آيد.

زن زردپوش كه در واقع پيشنهاد نمايش است،بيانگر درون متلاطم و تزلزل آميز ليدي مكبث است.تغييرات در رنگ لباس وي نيز كه در فواصل مختلف صورت مي گيرد،بخوبي اين مسئله را ثابت مي كند.توهم مكبث و همسرش در نمايش بخوبي بيان مي شود و كارگردان در برگردان متن و همچنين در برداشت از متن اصلي،موفق مي شود اجرايي يكدست البته با توجه به رويكرد انتخابي خود را بر روي صحنه ببرد.نمايش براي نشان دادن وجوه مختلف شخصيت ها اقدام به طراحي حركت بر اساس نوع شخصيت مي كند كه به غير از پاره يي موارد،به توفيق نسبي مي رسد.در مجموع مكبث از نمايش هاي خوب جشنواره بود كه براي به صحنه بردنش،گروه متحمل زحمات بسياري شده بود.

شام آخر پرده آخر،ديگر نمايشي بود كه در جشنواره به روي صحنه رفت.داستان نمايش در باره دو زوج هنري است كه در طول زندگي حس ها و روابط شان به روزمره گي افتاده و حالا بجاي لذت بردن از زندگي از لحظه به لحظه آن رنج مي كشند.زوج هاي نمايش بچه ندارند و به نوشته ها و آثار هنري خود به عنوان كودكان و فرآورده هاي توليدي خود نگاه مي كنند.بحث ها و تكه كلام هايي كه بين آنها رد و بدل مي شود،رويه يي روشنفكرانه دارد.مسئله اصلي آدم هاي نمايش شكاف بين روابط و احساسات آنهاست.در دنياي آنها فاصله زيادي بين زندگي هنري و زندگي واقعي شخصيت ها وجود دارد.فاصله يي از جنس تفاوت بين واقعيت و حقيقت .در دنياي آنها واقعيت آن چيزي است كه در دنياي امروزي وجود دارد و حقيقت تصور ذهني و آرماني انسان هاست.نمايش به چنين رويكردي اقبال نشان مي دهد و تصويري كه از زندگي امير و ترانه (زوج اصلي نمايش) نشان مي دهد،شامل روابط سرد بين آن دو است.

نمايش مهمترين امتياز خود را در طرح مسائل روز مي يابد.مسائلي كه گريبانگير افراد جامعه است.شكاف بين زوجين و سرد شدن روابط عاطفي آنها به عنوان اصلي مهم در زندگي افراد مورد توجه قرار مي گيرد.تغيير و در واقع دفرمه شدن روابط آدمهاي نمايش تا مرز فروپاشي زندگي زناشويي اشان پيش مي رود.امير نويسنده يي است كه جانبدارانه به اتفاقات و روابط دنياي خود مي نگرد و در باره ديگران به راحتي قضاوت مي كند.تضاد ميان زندگي هنري و زندگي واقعي افكار و انديشه هاي او را دو پاره كرده و وي را در دايره يي كه هيچ سودي برايش ندارد،به دور خود مي چرخاند.امير به عنوان نويسنده يي كه عضو جامعه روشنفكري است،از بيان و توجيه كوچكترين رفتارش هم عاجز است .در دادگاهي كه به شكل مجازي در صحنه تشكيل مي شود،به استدلال هاي پوچ و تو خالي رو مي آورد در حالي كه هيچ راهي براي تبرئه خود ندارد.

نمايش نوعي تصنع را با خود به همراه دارد كه اين مسئله در بخش هايي از جمله متن و به تبع آن در كارگرداني و بازي ها هم نمود يافته است.شام آخر پرده آخر در بخش طراحي صحنه و لباس رويكردي رئاليستي را مد نظر قرار مي دهد و در اين بخش با اندكي اغماض به توفيق مي رسد.شام آخر...آئينه تمام عيار جامعه امروزي ماست.جامعه يي كه روز به روز در حال تهي شدن از روابط و احساسات انساني است.

آدم برفي آخرين نمايشي بود كه در جشنواره به روي صحنه رفت.آدم برفي بر اساس داستان كوتاهي از"اسلاومير مروژك" توسط"سيد ابوالفضل هاشمي" براي صحنه نوشته و"مجتبي رضايي" آن را براي صحنه تنظيم كرده است.آدم برفي داستان خانواده يي است كه فرزندانشان در گوشه يي از خيابان يك آدم برفي ساخته اند اما همين مسئله باعث مي شود به دردسر بيفتند.هر كدام از افراد سرشناس شهر با ديدن آدم برفي به اين توهم مي افتند كه بخشي از اندام آدم برفي مانند اندام آنهاست و براي همين بايد از بين برود.

مروژك نويسنده داستان كوتاه آدم برفي با قلمي قدرتمند به خودخواهي هاي افراد جامعه مي پردازد و سندي تاريخي از رذالت هاي اخلاقي آدمي را ارائه مي دهد.نويسنده با اقتباس از داستاني كوتاه به ظرفيت هاي داستاني و نمايشي صحنه هاي تئاتر مي افزايد و فرصتي فراهم مي كند تا بتوان ضمن نقب زدن به دنياي داستاني،وادي درام را نيز غنا بخشد.مروژك نويسنده يي است كه علاوه بر توجه به مسائل سياسي روز دنيا،تعهد خود را در پرداختن به مشكلات روز جامعه به اثبات مي رساند.وي براي عمق بخشيدن به كلام و عمل خود طنز را به كمك مي طلبد و به اين وسيله موفق مي شود تاثير كلام خود را بيش از پيش در عمق جان تماشاگر نمايان كند.نويسنده داستان،آدم برفي را نماد جامعه امروز مي داند كه در آن همه نوع سليقه يي وجود دارد.اما عده يي براي حفظ منافع خود دست به اقداماتي مي زنند كه ديگران را به خطر مي اندازد.تحميل سليقه و رفتار خود به ديگران از جمله مسائلي است كه نمايش بر روي آن تاكيد دارد.در چنين حال و هوايي نمايش به دنبال لحظاتي مي گردد كه به مثابه سوپاپ اطمينان عمل كرده و رذالت ها را از وجود آدمي خارج كند و به ديگر وجوه انساني فرصت رشد و بالندگي دهد.

كارگردان نمايش(آناهيتا ريس باف)در برگردان و تفسير متن و داستان اقتباسي موارد مختلفي از جمله كاركردطراحي صحنه و بازي ها را مدنظر قرار مي دهد و در نهايت موفق مي شود اجرايي مناسب با حال و هواي داستان به روي صحنه ببرد.نماد هاي داستان در نمايش بسيار ساده شده و اين از حسن هاي نمايش به حساب مي آيد.در اجرا نمايش براي به روز كردن و در واقع كارآمد شدن اثر،از نماد هاي امروزي مانند تبلت،تلفن همراه و...استفاده مي كند كه اين موارد به راحتي در ساختار اجرايي نمايش جايگزين مي شود.آدم برفي خاري در چشم قدرتمندان است همان هايي كه به ناحق مردم را فريب دادند وحاصل رنج و زحمت آنان را به ناحق به دست آوردند.تم ديگري كه در داستان مروژك و به تبع آن در نمايش مي توان يافت،درونمايه بازگشت به خويش است.اين موضوع در بسياري از آثار نمايشي ديگر مورد استفاده قرار گرفته و در اين نمايش با نگاهي انتقادي و طنز مورد استفاده قرار گرفته است.

شايد بتوان مهمترين اشكال نمايش را در ساختار اثر دانست به اين معنا كه راوي نمايش كه همان زن(ماريا)است با پرگويي و نه حتي گزيده گويي،تمام اطلاعات و مناسبات آدم ها را به روي دايره مي ريزد و اين موضوع لطف نمايش را از بين مي برد.اما مهمترين ويژگي نمايش هايي از اين دست كمك به عمومي كردن جريان تئاتر است.اجراي صحنه يي نمايش هايي از اين دست،مي تواند به ايجاد عمومي كردن نمايش كمك كند و در انتها پاي مردم عادي را به صحنه هاي تئاتر كشور باز كند.         

جشنواره تئاتر سيستان و بلوچستان فرصتي است مغتنم تا هنرمندان و هنر دوستان با توانايي هاي اين خطه بيشتر آشنا شوند.باشد كه بماند و سبز هم بماند.     

 

 

 

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 16:7 ] [ سعید محبی ]

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

 

نگاهی به سومین جشواره ی منطقه ای تئاتر سوره ماه حوزه ی هنری- بوشهر

 

سفر به سرزمین دلیران تنگستانی

 

سعید محبی

 

گویی همین دیروز بود که بوی دود و باروت تنها عطری بود که فضای تنگستان را پر کرده بود. آنجا که همه دلیر مردان تنگستانی پای در رکاب رئیسعلی با دشمن خارجی می جنگیدند. به قول قدیمی ها:اجنبی دست کرده بود توی سفره ملت و بدون هیچ ملاحظه و رعایت هیچ آدابی،همه چیزمان را به به یغما می برد. در چنین زمانی و با چنین دشمنی،عده ای به پا خواسته و مقابل دشمن ایستادند. خون اشان سنگفرش خیابان را سرخ کرد اما دست از جنگیدن بر نداشتند. آخرهم همانجا پای همان نخل هایی که با خون اشان آبیاری کرده بودند، جاودانه شدند.و حالا پس از گذشت سال ها، این سرزمین ،بوشهر، همان است که خون سرخ صدها نفر بر زمین اش ریخته شده تا هم زمین سرخ شود و هم زمان.

 دلوارقطعه ای از رزمگاه شیطان و خداست. جایی که تمام کفر مقابل تمام حق ایستاد و این ستیز تا ابد در تاریخ این مرز و بوم می ماند و چون ستاره ای در تارک آسمان این کشور می درخشد.بوشهر همان بندری است که هر متجاوزی که به آن پا می گذارد،سند مرگ خود را نیز امضاء می کند. چرا که هیچوقت فکر نمی کند،بوشهر همان جایی است که مردانی دارد آزاده و سترگ.مردانی با بازوانی پیل افکن و دل هایی که عشق در آن همانند امواج دریا موج می زند. عشق به وطن،صلح و دوستی.

دلیران بوشهری اما تنها هنرشان جنگ نیست،که عشق به خاک و خانواده هم نایاب هنری است که در نهادشان سرشته شده است. همین حس و حال است که هنر دوست اشان کرده و همان طور که مردم خطه های دیگر رازدر دل خاک دارند،آنان نیز رازها ی خویش در دریا نهان کرده اند. رازهایی که گاه در قالب افسانه و امواج خروشان دریا و گاه در قالب نخل های سر بر آسمان سائیده نمود پیدا می کند.از این رودلیرمردان بوشهرهنر ها ساز کردند تا راز های خود را فریاد کنند.افسانه ها سرشتند تا درد و رنج خود را بازگویند تا شاید سبک شوند و سبکبار چرا که راه پیمودن در وادی پرخطر زندگی سبکباری می خواهد.آنهاهنرها همه نیک می دانند و از بین هنرها، هنر نمایش طراوت دیگری دارد.نمایش ریشه در آئین های اجدادی آنها دارد که سال های بسیاری در اینجا زندگی می کرده اند.حال در روزگار کنونی،نسل جدید، نسلی که حاصل  رشادت دلاور مردان و مبارزان تنگستانی است، آرزوها و امیدهای پدران خود در قالب نمایش به تماشا گذاشته اند. نسلی که حالا قصه ها دارد فراوان وداستان زندگی اش فرازو نشیب های بسیار دیده است. حال فرزندان ایران زمین در بوشهر گرد آمده اند تا هنر نمایش را واسطه ای کنند برای تجربه ای مشترک تا هر کدام سهم خود از زندگی را به دست های پر مهر دیگری بسپارد. فرصتی هر چند اندک به نام جشواره ی سوره – ماه.

سومین جشواره ی منطقه ای تئاتر "سوره ماه"حوزه هنری از 17 تا 19 شهریور ماه 93 در بندر بوشهر برگزار شد. در این جشنواره 10 اثر نمایشی با عناوین ذیل به روی صحنه رفت: "شیوع درد تاریخ" نوشته " جواد صداقت" به کارگردانی " سعید گلچمن"   " سرخورده " نوشته " یونس حیدری" به کارگردانی " مجید میرزایی" هر دو از بوشهر، "اتاق گم شده " نوشته " مسعود احمدی" به کارگردانی " سید امین پرس" از فارس، " متولد ماه مهر شصت" نوشته " محمد باقر نباتی مقدم" به کارگردانی " سید محمد خالقی" از کهکلویه وبویر احمد، " گفتگوی خانوادگی" نوشته وکار"عبدالرضا سواعدی" از خوزستان، " مهره ها" نوشته وکار" سلیمه کلانتری" از هرمزگان، " آقای قاضی صدایم را می شنوید" نوشته " مرتضی شاه کرم" به کارگردانی " حسن سبحانی" از هرمزگان، " مثلث تردید" نوشته وکار " مهدی شریفی" از خوزستان، " منطقه صفر " نوشته " ایوب آقا خانی" به کارگردانی " حسن قبادی" و " علی شعائی" از ایلام و" با من حرف نمیزنی چرا؟ " نوشته "کامران شهلایی" به کارگردانی " بابک مهرابی نسب" از" کهکلویه وبویر احمد".نمایش ها در دو پلاتوی استاد"ایرج صغیری" واستاد"رمضان امیری" مجتمع فرهنگی هنری 9 دی بوشهر به روی صحنه رفتند.

شیوع درد تاریخ نخستین نمایشی بود که در جشنواره به روی صحنه رفت. داستان نمایش در باره یک رزمنده وجانباز شیمیایی است که در جبهه ودر هنگام زخمی شدن با پرستاری مسیحی آشنا می شود واین آشنایی به عشق کشیده می شود. دختر مسیحی مسلمان می شود وبا مرد رزمنده ازدواج می کند.حاصل عشق آنها پسری است که در هنگام پنج سالگی مادرش را از دست می دهد. پسر مانند پدر مشکل تنفسی دارد و با همسرش که او را برای خودش می خواهد نه در خدمت خانواده،درگیر است. تصادف دو قطار با یکدیگر که گویی آنها در داخل آن هستند و هیچ بازمانده ای ندارد، سر نوشت و نقطه پایان نمایش است.

مهمترین ویژگی نمایش، هماهنگی ظرف ومحتوای اثر است. به این معنا که داستان نمایش با شیوه اجرایی همخوانی قابل قبولی دارد. ماجرای نمایش حکایت خانواده کوچکی است که در اوج جنگ ایران و عراق ودر موقعیتی خاص (شیمیایی شدن زن و مرد) پیوند اولیه و نقطه شروع تشکیل آن بوجود می آید. ازدواج زن ومرد در جبهه ودر نهایت تولد پسری که ثمره عشق آن دو به یکدیگر است ، هسته اصلی داستان را تشکیل می دهد. نوع روایت نویسنده از داستان ، نموداری خطی و ساده نیست. وی سعی می کند داستان را با اوج و فرودهای داستانی روایت کند تا مخاطب را در سر تا سر نمایش با خود همراه کند. بجز تصادف دو قطار با یکدیگر و ازدواج دو جانباز شیمیایی در جبهه در حالیکه هر دو مجروح شمیایی شده اند، جذابیتی در داستان وجود ندارد. برای همین نویسنده الگوی روایت را به هم می ریزد وداستان را به صورت متقاطع تعریف می کند. چنین ترفندی باعث می شود بر جذابیت داستان نمایش افزوده شود ودر نهایت با پس وپیش کردن داستان و داستانک ها، دارای پیچیده گی وتعلیق گردد.تمام هوشمندی نویسنده در این است که با ایجاد ترفندهای نمایشی اجازه نمی دهد روند روایی داستان از دست مخاطب خارج شود. کارگردان نمایش با ایجاد فضایی کاملا ذهنی در صدد بر می آید تا بر دنیای نویسنده مهر تائید بگذارد. دکور با رنگ قالب سفید در کنار لباس های سفید رنگ،همگی تداعی گر فضایی بیمارستانی است که در خدمت حال و هوای اثر می باشد. در کنار قصه ساده نمایش که نویسنده آن را با پیچیده گی های متعدد تعریف می کند، کارگردان هم با به کار بردن ترفند های صحنه ای از جمله استفاده از رنگ سفید در تمام اجزاء ، بازی با پس زمینه که به شکل کلاویه های پیانواست و تاکید بر رنجی است که آدمهای نمایش می برند، چترهای سیاه وبازی با آنها، نور های چراغ قوه ای که سایه های لرزانی به نشانه انسان های متزلزل از آدم های نمایش ایجاد می کنند و... همگی از ترفند های نمایشی است که در صحنه شاهدش هستیم تا نمایش بیشترین تاثیر را بر روی تماشاگر بگذارد.دیالوگ های تلگرافی شخصیت ها ، تکرار داستان اصلی در چند قسمت و همچنین صحنه های کوتاه و موجز همگی از ترفند هایی به شمار می رود که نویسنده برای بیان منظور خود استفاده کرده است و کارگردان هم در این بخش با رمزگشایی از متن،موفق می شود به اجرایی یکدست از متن نمایش دست یابد.

سر خورده عنوان دومین نمایشی است که در جشنواره به روی صحنه رفت. سر خورده هم مانند نمایش شیوع درد تاریخ از بوشهر در جشنواره شرکت کرده است. سر خورده حکایت مردی به نام کهزاد است که هر چند از خوش نامی در میان مردم بر خوردار است اما برای بد نام کردن وی حیله و تدبیری عجیب اندیشدیه می شود:خیانت به ارباب.حوادث به گونه ای پیش می رود که مردم همسر وی را به گرو گان می گیرند وبه شکنجه و آزار وی می پردازند تا کهزاد را به دام بیندازند. در انتها با متنبه شدن کهزاد و اظهار پشیمانی کردن وی، افکار عمومی به سمت او برگشته و در میان جامعه تبرئه می شود. هر چند او می بایست تقاص گناهان و اشتباهات خود را بدهد.

 مهمترین مسله یی که در باره نمایش سر خورده به چشم می خورد، زبان آرکائیک آن است. زبانی فاخر که داری آرایه ها و صناعات ادبی است. در این نوع از زبان، کلماتی به کار می رود که با زبان بیگانه آمیخته گی کمتری دارد ودر اصل نوعی زبان خالص است. عنصر زبان به فضا سازی نمایش کمک شایانی می کند و در اصل زبان در اینگونه نمایش ها علاوه بر ساخت فضای نمایشی، شخصیت ها را هم با ویژگی های منحصر به فرد خود معرفی می کند. چنین بر داشتی از زبان علاوه بر اینکه شناسنامه شخصی فرد به حساب می آید، جنبه های پنهان آدم های نمایش را نیز بخوبی آشکار می کند. اما آنچه دیدن نمایش را برای تماشای دومین بار اندکی سخت می کند،در هم آمیزی گیج کننده مفاهیم و قالب های اجرایی است. نمایش در این زمینه پیشنهاد جدیدی ندارد وتمام تلاش وکوشش خود را بر روایت آن هم تنها با تاکید بر عنصرزبان گذاشته است. این موضوع در بخشی از نمایش که به روایت همسرایان وتغیر وتوضیح آنها از حوادث مربوط می شود، بیشتر از بقیه نمود می یابد. در نهایت حاصل چنین کشمکشی عمق ناچیز وعدم تاثیر حوادث نمایش بر مخاطب است. برای جلوگیری از وقوع چنین موضوعی نمایش می بایست در بخش روایت همان مقدار که به زبان به عنوان عنصری حیاتی اهمیت می دهد، به داستان وداستانک ها هم می پرداخت ودر پرورش آنها غفلت نمی کرد.

همسرایان در نمایش های کلاسیک یونان سه وظیفه مهم بر عهده دارند: اول اینکه صحنه یا موقعیت نمایش را شرح می دهند. دوم: احساس آدم ها وشخصیت ها را توضیح می دهند و سوم: سعی می کنند شخصیت های نمایش را تحت تاثیر قرار دهند. این سه وظیفه همسرایان در آثار کلاسیک، در نمایش سر خورده ،تبدیل به دانای کل شده که تمام اطلاعات آدم ها وموقعیت های نمایش را یکجا دارند وآن را در نمایش مطرح می کنند. به موازات همسرایان نمایش، پیرمرد کوری که به نوعی تداعی گر شخصیت" تیرزیاس " در نمایش " ادیپ" اثر "سوفوکل " است هم نقش دانای کل را ایفا می کند.شخصیتی که به نظر اضافی می آید.کارگردان در بخش طراحی صحنه رویکردی دکوراتیو را مد نظر قرار می دهد ودر نهایت موفق می شود فضایی نیمه رئال از آسیاب که در واقع محل اصلی وقوع داستان است را نشان دهد.اما این موضوع از آنجا آسیب می بیند که کارگردان کف صحنه را از کاه پر می کند بدون توجه به این موضوع که آنچه زمین پر از کاه دارد، آغل است نه آسیاب . همسرایان نمایش از حرکات سرودست و به طور کلی بدن خود استفاده فراوان می کنند تا جایی که این موضوع بجای حسن تبدیل به نقص می شود. لباس شخصیت ها با فکر و اندیشه انتخاب و تهیه شده به طوری که با اندکی اغماض می توان آن را به عنوان نقطه قوت نمایش به حساب آورد.در مجموع سرخورده اگر با دقت بیشتری به عناصر ساختاری نمایش می پرداخت،می توانست از بهترین های جشنواره باشد هر چند تا اینجا هم از نمایش های خوب بود.

اتاق گمشده عنوان اولین نمایشی بود که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت. مسعود احمدی نویسنده وسید امین پرس کارگردان نمایش بودند که از استان فارس در جشنواره شرکت کرده بودند. ماجرای اتاق گمشده درباره دو سرباز یکی زن ودیگری مرد است که به تنهایی

در اتاقی کوچک به گذشته ها رفته و خاطرات دوران سخت جنگ را مرور می کنند.اتاق گمشده در واقع داستان آخرین بازماندگان یک جنگ سپری شده است،جنگی که سال ها پیش اتفاق افتاده وتمام هم شده است اما مرد که کهنه سربازی است از جنگ، نمی خواهد آن را بپذیرد و کوشش های زن هم برای متقاعد کردن وی به جایی راه نمی برد. مرد نماد جنبه منفی جنگ وتبعات خشونت بار آن است که حالا پس از گذشت سال های متمادی در حال نوشتن گزارش جنگ است. گزارشی که حاصلی جز یادآوری خرابی ها چیزی به دنبال ندارد. برعکس،زن روح لطیف انسانی است که در تقابل با خشونت مرد نقش متعادل کننده دارد. آن دو سربازان دو کشور همسایه هستند که در بعضی اصول مشترک ودر برخی دیگر با همدیگر اختلاف دارند. زن از مرد مراقبت می کند وبرایش غذا وسیگار می آورد. هنگام رفتن،زن در را قفل می کند تا مرد خارج نشود چرا که اعتقاد دارد مرد هنوز آمادگی پذیرش دنیای بیرون را ندارد. گزارش جنگی که مرد مشغول نوشتن آن است،به نوعی مردن دوباره است. مرد دوبارمی میرد یک بار در هنگام جنگ و دوم در زمان نوشتن گزارش جنگ. این گزارش وظیفه روایت بخشی از داستان نمایش را برعهده دارد. اینکه جنگ چه تبعاتی داشته وچه تاثیری بر روی روح و روان دیگران گذاشته،موضوعی است که تماشاگر طی شنیدن گزارش از آن مطلع می شود. نمایش به تناوب به گذ شته می رود وبعد از مرور صحنه یا صحنه هایی از جنگ به زمان حال بر می گردد. اگر چه رفت وبر گشت هایی که به آن اشاره شد دارای خط کشی های مناسب وقابل تفکیکی است اما به علت تعداد زیاد صحنه ها و فاصله ای که ما بین آنها می افتد،نمایش به ساختار آثار سینمایی نزدیک می شود. نمایش دارای جذابیتی است که برای شخصیت سازی آدم ها لازم وضروری است از جمله دوختن لباس برای مرد، آوردن غذا وسیگار برای او ماجرای حلقه و... هر مقداری که مرد خانه را تبدیل به زندانی برای خود کرده و از مواجهه با دنیای بیرون به شدت واهمه دارد، زن بر عکس روح زندگی را در فضا منتشر می کند. او ودیعه ای از دنیای بیرون برای مرد است تا در کنار تنهایی وغربت،دست آویزی مناسب ومحکم برای زندگی داشته باشد. کارگردان در طراحی صحنه با ایجاد فضایی نظامی بر تنهایی مرد می افزاید.او با وسایلی که در صحنه وجود دارد از قبیل سیم خاردار وموانع مختلف، حصاری غیر قابل عبور برای خود می سازد وصحنه را به جزیره ای بدل می کند که تنها ساکن آن خودش است. تاکید شخصیت اصلی نمایش بر روی نارنجکی که تنها صلاح دفاعی او در مقابل دشمن است، برتنهایی او بیش از بیش صحه می گذارد. اتاق گم شده تاکیدی دوباره بر جنبه های فراموش شده جنگی بزرگ بر علیه بشریت است. جنگی که انسان بر علیه انسان ساخته و پرداخته است. موسیقی یادآور آثار سینمای کلاسیک آمریکا وبه نوعی فیلم هایی مانند پدر خوانده است. خانم لادن کامیاب که نقش زن درنمایش را بازی می کند در ارائه بازی درونی از تنها شخصیت زن نمایش ، درست وحساب شده عمل می کند که ازنقاط قوت نمایش به حساب می آید.

 متولد ماه مهر شصت دومین نمایشی بود که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت. محمد باقر نباتی مقدم متولد ماه مهر شصت را نوشته و سید محمد خالقی آن را کارگردانی کرده است.نمایش حکایت زن و مردی است که به خاطر شروع جنگ وارد کلیسایی در آبادان می شوند.آنها در واقع به کلیسا پناه آورده اند.شخصی به نام موسی که از نظر ذهنی عقب مانده است هم به آنها پناه می آورد.مدتی می گذرد و آنها ذخیره غذایی خود را تمام می کنند.دانیال(مرد)برای تهیه غذا پیش فردی به نام شط نورد می رود و با کلنجار زیاد او را مجبور می کند تا برایشان آذوقه بیاورد.دانیال عشقش را به زن ابراز می کند اما زن در آن شرایط سخت پیشنهاد ازدواج را نمی پزیرد...

مهمترین مسئله نمایش و موضوعی که باعث می شود اثر با تمام قابلیت های خود به اثری کامل تبدیل نشود، اصرار بیش از حد زن برای ماندن در منطقه جنگی است. زندگی کردن در جایی که هر لحظه بیم مرگ آدم ها می رود، نوعی خود کشی ودیوانگی است. هیچ عقل سلیم و آدم عاقلی قبول نمی کند که در چنین موقعیتی بماند. از این رو ماندن زن به عنوان ایثار تلقی نمی شود، بلکه نوعی جنون و خودکشی است. نمایش هم در توجیه چنین عملی دلایل زیادی رو نمی کند و در اصل به نوعی کم می آورد.مهمترین حفره داستانی نمایش در این بخش به این موضوع مربوط می شود که انگیزه زن برای چنین کاری بجای بر خورداری از جایگاهی عاطفی ونوعی غیرت ملی ومیهنی، از جنونی آنی سرچشمه می گیرد که ریشه در احساسات رقیق و آتشین دارد.عدم انگیزه درست ومناسب شخصیت اصلی،روال عادی ومنطقی نمایش را زیر سوال می برد وبه شبکه استدلالی اثر هم لطمه می زند. نمایش همچنین ریتم مناسبی را برای اجرا انتخاب نمی کند و باریتمی کند واقعه ای را روایت می کند که می بایست با ضرب آهنگ متفاوت تری اجرا می شد.نکته مثبت نمایش بازی های خوب بازیگران است طراحی صحنه که با وجود استلیزه بودن(خلاصه و موجز بودن) به طور شایسته ای به زمان ومکان اشاره دارد.نمایش داستان خود در سال 1360 ودر شهر آبادان منطقه ای که جنگ به طور کامل در آن اتفاق افتاد،روایت می کند.انتخاب چنین جغرافیایی برای یک نمایش حکایت از این موضوع دارد که محل وقوع داستان نمایش در مرکز طوفان جنگ و حوادث غیر مترقبه قرار دارد و نمایش از این مسئله به عنوان فرصتی خاص باید استفاده کند.

آدمهای نمایش برای انجام  اعمال و کارهای خود انگیزه مناسب ندارند. انگیزه سازی برای شخصیت های یک اثر نمایشی از مهمترین مسائل هر نمایش محسوب می شود و در واقع ایجاد و خلق انگیزه مناسب در نمایش برای رنگ آمیزی شخصیت ها از اهمیت خاصی برخوردار است. شخصیت بدون انگیزه و یا دارای انگیزه نامناسب در یک اثر نمایشی مانع پیشبرد منطقی روایت می شود ودر نتیجه قادر نخواهد بود مخاطب را متقاعد کند که آدم ها، اطرافیان و روابط آنها را باور کنند. متولد ماه مهر شصت چنین مشکلی دارد و نمی تواند در این بخش به جمع بندی برسد. در کنار این باید از بازی ها و همچنین طراحی صحنه نمایش نام برد که به نحوه مناسب ومقبولی در خدمت اندیشه اصلی نمایش هستند. گفتگوی خانوادگی عنوان سومین نمایشی بود که در دومین روز از جشنواره به روی صحنه رفت . عبدالرضا سواعدی از خوزستان گفتگوی خانوادگی را نوشته وکارگردانی کرده است. گفتگوی خانوادگی داستان زندگی سرور،شهلا،فرهاد،ثامر و روزبه است که دوستان خوبی هستند و بیشتر اوقات خود را در کنار هم به شادی می گذرانند.به طور کاملا اتفاقی متوجه بیماری کمیاب و خطرناک روزبه می شوند و تصمیم می گیرند برای مقابله با این بیماری به روزبه کمک کنند.در این میان روابط آدم های نمایش به وضعیت پیچیده ای می رسد و آنها بدون اینکه بدانند بیشتر از روزبه درگیر بیماری او می شوند.

 پرداختن به موضوعات اجتماعی ومسائل روز جامعه می تواند دغدغه مناسبی برای هنر نمایش باشد. مهمترین تاثیری که مسائل اجتماعی بر روی آثار نمایشی دارد، دغدغه مند کردن نمایش است. اگر این بر داشت را درست بدانیم که مسائل اجتماعی می تواند محتوای مناسبی برای قالب نمایش باشد، پس گنجاندن چنین موضوع ومواردی از این دست در یک اثر نمایشی می تواند آن را دارای بار ارزشی افزده ای نماید. امروزه در صحنه تئاتر وسالن های نمایش گرایش به موضوعات وطرح معضلات جامعه گسترش یافته وبه نوعی حجم پرداختن به آن در صحنه های نمایش افزایش چشمگیری یافته است.گفتگوی خانوادگی نمایشی از این دست است. دو زوج زن ومرد که دوستان خانوادگی هم هستند، لحظات مشترک بسیاری برای کنار هم بودن دارند. روزبه (مرد) به بیماری لاعلاجی مبتلا شده  وبقیه می خواهند ضمن اینکه به او نگویند بیمار است، زندگی را با کمترین فشار و مصیبتی ادامه دهند. نمایش پراز گفتگوهای معمولی است که کمترین عمل نمایشی در آن دیده می شود. هیجان زندگی معمولی در آن به نسبت بسیار کم است وبه مثابه همان پانتومیمی است که اعضای دو خانواده برای یکدیگر بازی می کنند. این صحنه وفضای حاکم بر آن شباهت بسیاری به فیلم درباره الی ساخته اصغر فرهادی دارد ضمن اینکه تاثیر و حتی شیفتگی یک هنرمند به هنرمند دیگر قابل درک است.نمایش برای سپری کردن لحظه های مختلف وتا حدودی سخت،طنزی را بوسیله ثامن برادر یکی از دو زن نمایش به صحنه تزریق می کند. طنزی که تا حدود زیادی التیام بخش لحظات کسالت آور نمایش است.نویسنده قصد دارد دیالوگ های نمایش را به دور از هر گونه کلیشه و اغراق های غیر واقعی بر زبان شخصیت های نمایش جاری کند و در واقع تعریف جدیدی از نمایش به دست دهد.در چنین رویکردی تمرکز بر موضوع و مسئله نمایش قرار خواهد گرفت و در نتیجه نمایش به آثار مضمون محور نزدیک می شود. گفتگوی خانوادگی نمایشی است که قصد دارد با پرداختن به مضمون اجتماعی اثر، نمایشی تاثیر گذار را به صحنه ببرد. گذشته از این موضوع، نمایش دربخش های طراحی صحنه رویکردی دکوراتیو را مد نظر قرار می دهد و سعی می کند با کمترین وسایل، چیدمانی مناسب و معقول بدست آورد.بازی بازیگران مطابق با رویکرد کارگردان است و هیچگونه اغراقی در آن دیده نمی شود.گفتگوی خانوادگی تنها اثری کاملا اجتماعی بود که به غیر از لحظاتی کوتاه و همچنین فارغ از شباهت هایش با بعضی آثاراز اجراهای خوب جشواره به حساب می آید.

مهره ها عنوان چهارهمین نمایش از دومین روز جشواره بود. مهره ها را سلیمه کلانتری از هرمزگان نوشته و کارگردانی کرده است. داستان مهره ها درباره ی چمن،زنی است که پدر شوهرش در دریا اسیر موجودات دریایی شده و تصمیم دارد آن را پس بگیرد چرا که حکم پدرش را دارد.او برای این موضوع مقابل همه می ایستد و در نهایت با گرفتن موافقت به دریا انداختن لنج پدر شوهر بارقه هایی از امید در دلش جوانه می زند.

مهمترین مسئله نمایش طرح اعتقادات محلی و بومی در قالب نمایش است. هر چندان این  موضوع، مسئله تازه ای نیست و شبیه چنین آثاری، نمایش های بسیاری به روی صحنه رفته است اما امتیاز گروه مهره ها جوان گرایی اش است که در تجربه ای مشترک دلبستگی عمیق خود به فرهنگ محلی و بومی محل زندگی خود را به نمایش گذاشته اند.هر چند گروه از بچه های بسیار جوان تشکیل شده اما این موضوع دلیل نمی شود که چشم بر معایب آن بسته شود. نمایش همچون آثار دیگر هم معایب و هم محاسنی دارد که به آن پرداخته می شود. مهمترین محاسن نمایش شور و نشاط بچه های جوان و سرایت آن به نمایش است. این مسئله در بازی ها طراحی صحنه، گریم، موسیقی و... به وضوح به چشم می خورد. در کنار شور و نشاط جوانی که در سرتاسر اثر وجود دارد،شتابزدگی هم مساله ای است که باید به آن اشاره کرد. موضوعی که بیشترین ضربه را به نمایش وارد کرده است.نمایش بین تعریف کردن قصه و مخلوط آن به آیئن ها و سنت ها،رویه فیما بینی را پیش نگرفته است. جایی به سمت قصه گویی و جایی دیگر به سمت و سوی روایت صرف آیئن گرایش می یابد. برای همین حجم آیئن و داستان در نمایش به صورت طراز در نیامده است. شاید بتوان مهترین مسئله در این خصوص را عدم در اماتیک کردن آیئن در نمایش مذ کور دانست. به این معنی که مراسم آیئنی که در نمایشی مورد استفاده قرار می گیرد، به درستی در ساختار نمایش قرار نمی گیرد و از اجزای لاینفک نمایش به حساب نمی آید. برای اینکه چنین مسئله اتفاق بیافتد، می بایست حجم آیئن و داستان در نمایش طراز شود و در واقع آیئن از اجزای اصلی نمایش گردد تا در یک اثر نمایشی به طور کاربردی مورد استفاده قرار گیرد.

مسئله دیگر در خصوص نمایش مهره ها، باور است. باور عنصر مهمی در یک اثر نمایشی است و اگر در نمایش و در مورد تک تک اجزاء اتفاق نیفتد، نمایش نمی تواند به کمال برسد. برای این موضوع آنچه باید مورد تاکید قرار گیرد،نماد و نشانه های آشنایی است که باید در روی صحنه مورد تاکید قرار گیرد. برای این مهم تمام عناصری که باعث آشنایی می شود حذف و عناصری که باعث تقویت حس همذات پندازی می شود، به کار گرفته می شود.عدم توجه مهره ها به مسائل این چنینی باعث افت کیفیت و همچنین ضربه جیران ناپذیری به پیکره نمایش وارد کرده است.

آقای قاضی صدایم را می شنوید عنوان پنجمین وآخرین نمایشی بود که در دومین روز جشنواره به روی صحنه رفت.نمایش را مرتضی شاه کرم نوشته و حسن سبحانی آن را کارگردانی کرده است.نمایش از هرمزگان در جشنواره شرکت کرده است و داستان قاسم از بازماندگان جنگ است که اکنون پس از گذشت سال ها که از پایان جنگ می گذرد در دادگاهی به قضاوت خود نشسته است.مسئله او با عالم درون خود است که درگیری اصلی نمایش را هم تشکیل می دهد.

آقای قاضی...در اصل واکاوی یک زندگی است.داستانی بسیار ساده با پیرنگی بدون پیچیده گی های معمول یک نمایش که به طریقی نو روایت می شود.آنچه نمایش را از نمایش های مشابه دیگرمتمایز می کند،داستان ساده و به اصطلاح دو خطی آن نیست بلکه نحوه روایت آن است که تاکید بسیاری هم بر لحن روایی نمایش دارد. شیوه روایی که نمایش بر می گزیند ترکیبی از شیوه بازی در بازی از شیوه های نمایش ایرانی وروایت موسیقیایی از اثر نمایشی است. نویسنده و کارگردان به هر کدام از شخصیت های نمایش،بوسیله ساز شخصیت می دهد.یکی از شخصیت های نمایش بوسیله تنبک، دیگری بوسیله سازکوزه ویکی دیگر با سازی دیگر معرفی می شود. انتخاب سازهای مختلف برای هر کدام از شخصیت ها نوعی شخصیت پردازی است که طی آن می توان به دنیای اشخاص نزدیک تر شد. هنگامی که شخصیتی به سازی مانند تنبک با ریتم تند تشبیه می شود، می توان هیجان و شتابزدگی را از شخصیت وی دریافت کرد.اگر شخصیتی با سازی مانند فلوت معرفی می شود، نشانگر روحیه آرام و قابل انعطاف فرد است. این رویه واستفاده از موسیقی برای معرفی شخصیت ها نقطه قوتی است که نمایش از آن بهره می برد.

شیوه روایی وانتخاب کارگردان،نمایش آقای قاضی صدایم را می شنوید را به یکی از بهترین آثار جشنواره تبدیل کرده است. برای بررسی بهتر اثر، شاید بهتر باشد چنین سوالی مطرح شود: آقای قاضی صدایم را نمی شنوید چرا؟ کسی صدای قاسم شخصیت اصلی نمایش را نمی شنود. درگیری اوبا دیگران هم بر سر همین ماجراست. نمایش تماشاگر را با تجربه یی مشترک درگیر می کند. نمایش علاوه بر شخصیت، داستان خود را هم با موسیقی تعریف می کند. چنین رویکردی به موسیقی موجب می شود رمزو رازهای نهفته در اثر بهتر از قبل روشن وشفاف شود. انتخاب موسیقی برای تعریف شخصیت وروایت داستان باعث می شود نمایش در تفهیم خود به مخاطب راحت تر وسبک بارتر عمل کند و کلنجار ذهن تماشاگر با اثر را مقبول تر شکل دهد.

موضوع دیگری که درخصوص نمایش باید اشاره دارد،موضوع عشیره است که در فرهنگ جنوب کشور از اهمیت خاصی برخوردار است. درگیری های بسیاری بین افراد یک قبیله بر سر مالکیت اشیاء،املاک و حتی افراد و همچنین رسم های متعددی بین عشایر و قبایل مختلف وجود دارد که در پاره ای مواقع مورد اعتراض عده ای از اهالی قبایل قرار می گیرد.نمایش اشاره ای کوتاه به این موضوع دارد ودر صدد بررسی و موشکافی کامل موضوع بر نمی آید. بهر حال نمایش آقای قاضی ... از اجراهای خوب وبه یاد ماندنی جشنواره بود.

نمایش مثلث تردید، منطقه صفر وبا من حرف نمیزنی چرا؟ عنوان سه نمایشی بود که در سومین و آخرین روز جشنواره به روی صحنه رفت. مثلث تردید داستان حربن یزید ریاحی را روایت می کرد که در لحظه تردید بین ماندن در میان سپاه کفر پیوستن به سپاه اسلام دست به گریبان است.او در کشمکشی سخت با خود به دنبال یافتن فطرت الهی خویش است.

مثلث تردید لحظه ماندن و رفتن ونمایشی ترین موقعیت تئاتری است که می توان در یک اثر نمایشی پیدا کرد. تقسیم نقش حر بین دو نفر که یکی به رنج ودیگری تردید را بازی می کنند و کوله بارغم و رنجی عظیم را بر دوش می کشند، از نکات مثبت نمایش به حساب می آید. شیوه اجرایی نمایش،شیوه ای کاملا ایرانی است که در آن از روایت در روایت و تکنیک های نقالی استفاده شده است. طراحی صحنه شامل صحنه گرد است که فقط با کمک سه سکو و سه ماسک تمام موقعیت ها و شخصیت ها بر روی صحنه روایت می شود. نمایش با کمک گرفتن از توانایی بازیگران و تکنیک های نمایش ایرانی موفق می شود لحظات نابی را در روی صحنه به تصویر بکشد.

 منطقه صفر را گروه نمایشی از ایلام به روی صحنه برد. داستان نمایش حکایت زن ،شوهر و تنها پسرشان عادل است.منطقه صفر بیش از هر چیز بر توانایی بازیگرانش تاکید دارد. زن و مرد در تمام لحظات نمایش به زندگی و فرزند خود عشق می ورزند. زندگی آنها خالی از هر گونه لذت و عیش و خوشی است اما آنها به همان اندک قناعت دارند و از وجود چیز های کوچک لذت می برند. منطقه صفر نوشته ایوب آقا خانی در اصل در منطقه صفر ودر مرز ایران و افغانستان اتفاق می افتد در حالیکه در نسخه جشنواره محل حادثه مرز ایران و عراق است . آنجا لهجه ها مشهدی و افغانی است و اینجا کردی. اما اینها مهم نیست، مهم تبلور نمایش در صحنه است که در منطقه صفر این اتفاق به کمال می افتد.

با من حرف نمی زنی چرا حکایت سارا دختر شهیدی است که در نبودن پدر دچار مشکلاتی شده است.مهمترین مسله نمایش ، موضوع حساسیت بر انگیز آن است:دختر یک شهید خود کشی می کند. مهم نیست چنین ماجرایی با هین موضوع در یک نمایش مورد استفاده قرار گیرد. مهم پرداختن به موضوع و روشنگری ابعاد مختلف آن است. نمایش در این بخش حرف زیادی برای گفتن ندارد و در اثر تعریف داستان نمایش به شکل مستقیم ، نمی تواند به حد کمال برسد. در چرا با من حرف نمی زنی، نسلی پا به عرصه وجود می گذارد که حرف های بسیاری برای گفتن دارند وهمچنین مطالبات فراوانی که جامعه می بایست پاسخ مناسبی به آنها بدهد. نسلی که از نسل گذشته آگاه تر ودر عین حال حساس تر است تا جایی که وقتی مورد بی اعتنایی قرار می گیرد، دست به خود کشی می زند. این عمل نتیجه عصیان نسلی است که بهترین راه برای حصول خواسته هایش را در طغیان این چنینی می داند.

در خصوص سومین جشنواره منطقه ای تئاتر سوره ماه چند نکته برای گفتن و طرح کردن وجود دارد:اول ضعف در قصه گویی است.اکثر نمایش های اجرا شده توانایی تعریف قصه را نداشتند و در این زمینه لکنت داشتند.دوم مردم است که در نمایش ها کمتر دیده می شد.بخشی از این موضوع به این مسئله برمی گردد که تولید کنندگان تئاتر قشر دانشگاهی هستند.این مسئله در نوع خود خوب است.اما درپاره ای اوقات نتیجه عکس می دهد.به این معنا که هنرمندان را نسبت به موضوع جامعه بی تفاوت می کند.سوم:ضعف آموزش همچنان از مشخصه های بارز نمایش ها محسوب می شود که مسئولان امر باید به این مورد دقیق تر شوند.  

 

 

[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 10:11 ] [ سعید محبی ]
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نگاهی به نمایش برپهنه دریا

در سرزنش گوشت خواری

سعید محبی

"پارسا پیروزفر"چه در مقام بازیگر وچه کارگردان چهره یی متفاوت از خود نشان داده است. پیروز فر،بازیگر گزیده کار سینماست ودر تئاتر بازی ونحوه کارگردانی اش همگی یادآور شخصیت های مثبت نمایشی است. نوعی معصومیت در بازی او دیده می شود، معصومیتی که پیروزفر آن را با شوخ و شنگی در می آمیزد وگونه ای شخصیت قهرمان- قربانی را به تصویر می کشد. آنها آدمهایی از دست رفته هستند که به شدت ترحم تماشاگر را بر می انگیزند. ترحمی که حاصل در گیری مستقیم عصمت ودد منشی است. معصومیت در ذات شخص بازی است که پیروز فر آن را بازی می کند و دد منشی از جامعه و دنیای بیرون به داخل رخنه کرده است. پیروز فر در بازی هایش در صحنه تئاتر به تقابل های متضاد از نظر شخصیت دست یافته هر چند در فیلم ها فرصت چنین تجربه هایی را کمتر پیدا کرده است."در پهنه دریا" سومین اثر ترجمه وکارگردانی است که از پیروز فر دیده ام. اولین کار وی"گلن گرای گلن راس"نوشته"دیوید ممت"آمریکایی بود که پیروز فر آن را در همین سالن (استاد ناظر زاده) در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه برد . نمایش جانداری که پیروز فر تمام سعی خود را با بازیگران حرفه ای انجام داد و نتیجه قابل قبولی هم به دست آورد."سنگ ها در جیب هایش"هم نتیجه گشت وگذار او در دنیای درام نویسان آمریکایی ودر نتیجه یافتن اثری بود که از دید فارسی زبانان مورد غفلت قرار گرفته بود. سنگ ها در جیب هایش اجرایی سخت بود چرا که در آن دو بازیگر نمایش هر کدام بجای چندین نفر ( گاهی اوقات بین ده تا پانزده نقش)را بازی می کردند. اجرای نمایش هر چند ایرادهایی داشت ، اما در کل از آثار قابل قبول در کارنامه هنری وی بود.در پهنه دریا سومین اثری است که با شرایط یکسان دو اثر دیگر ( ترجمه ، کارگردانی وبازیگر نقش اصلی هر سه بر عهده پارسا پیروز فر است) به روی صحنه رفته ودر نتیجه با مقایسه هر سه می توان دغدغه های مشترکی را تشخیص داد. اول اینکه نمایشنامه یا به تعبیری متن برای وی از اهمیت خاصی برخوردار است . در هر سه متن رگه های رئالیسم با پیکان تند انتقاد به چشم می خورد. پیکانی که معظلات جامعه کنونی را نشانه رفته است.در کنار این مسئله، نکته مشترک قابل تشخیص دیگر نوآوری در متن است که بوسیله نویسنده انجام شده و کارگردان در اجرا آن را پررنگ تر کرده است . نو آوری که به آن اشاره  شد در شخصیت ها ورنگ آمیزی آنها بیشتر نمود پیدا می کند. چنین مشخصه ای ریشه در انگیزه اعمال آدمها دارد. به این معنی که هر کدام ازشخصیت های نمایش برای انجام کار و فعالیت خود انگیزه یی دارند که در واقع سوخت موتور شخصیت به حساب می آید. در چنین فرآیندی قربانی شدن اقشار بی گناه جامعه و عدم حاکمیت قانون، غلبه ثروتمندان وزورمندان بر اقشار ضعیف یا به قولی حاکمیت قانون جنگل از دیر باز به عنوان یک منش و مشرب در جامعه مطرح بوده ونمونه های بسیاری از آن در دنیای کنونی قابل تشخیص است. شاید اگر چنین درامی در مقطع خاصی از تاریخ به عنوان مثال بروز انقلابات به روی صحنه می رفت، ارجاعات آن بیشتر از قبل قابل درک بود. اما دراین مقطع و با وجود رمز گشایی های متعددی که در عرصه های مختلف از جمله هنر نمایش انجام گرفته کمتر با اقبال عمومی مواجه شده است.

در پهنه دریا ویژگی های آثار متشابه را دارد و از این منظر آن را می توان ادامه آثار صحنه یی پیروز فر دانست. آثاری که وسواس کارگردان در آن به وضوح به چشم می خورد. اما نکته اینجاست که هر چند پیروز فر در آثار قبلی خود به معظلات اجتماعی و پرداختن به آنها را وظیفه اصلی خود می دانست ، در این نمایش نقطه تمرکز اجرا بر روی طرح مسائل سیاسی است البته آن هم مواردی که از حساسیت و تازه گی آن مدت های مدیدی است که گذشته و دیگر طراوت و تازه گی قبل را ندارد.آثار اسلاومیرمروژگ در ایران آثاری شناخته شده هستند. اقبال هنرمندان هنرهای نمایشی کشور به ترجمه وبه صحنه بردن این آثار نشانگر نزدیکی دنیای نمایشی وی با مناسبات تئاتر کشور است. بخصوص اگر بدانیم اکثر آثار وی در ایران ترجمه وبه صحنه رفته اند. استقبال اقشار دانشگاهی نیز مزید بر علت است و در مجموع نمایشنامه های مروژک را باب طبع ذائقه مردم ایران کرده است.در پهنه دریا از جمله آثاری است که در آن نویسنده به طور غیر مستقیم ودر قالب داستانی کوتاه حکایت سه مردی را روایت می کند که بر تخته پاره ای در دریا شناور هستند. گرسنگی آنها را وا می دارد تا به فکر خوردن همدیگر بیفتند و از این قسمت است که تزویر وریا برای راضی کردن یکدیگرآغاز می شود. در این قسمت انتخابات انجام می شود و نویسنده با زیرکی تمام انگشت اتهام خود را بر روی دمکراسی می گذارد و با طرح تقلب در انتخابات، با شلاق طنز انتقادی که معرف سبک وی است بر پیکر چنین اندیشه ای تازیانه می زند. در پهنه دریا تمام ویژگی های آثار مروژک را دارد: طنز که نتیجه بینش او به جهان،بخصوص مناسبات قدرت است، شخصیت ها وفضایی که حداقل ها را دارد واز اضافه گویی ( گفتار شخصیت های نمایش) و اضافه پردازی ( اشیاء ولوازم اضافی در صحنه) به شدت پرهیز می کند.آدم های نمایش مرژورک،منحصر بفرد و دارای انگیزه هایی به شدت کنترل شده هستند. اینها ویژگی هایی است که به مثابه نقاط ممتاز ودست نیافتنی آثار مروژک به حساب می آید که مهمترین مشخصه آن خصوصیات جهانی ودر نتیجه اقبال جهان از آن است.

پارسا پیروز فر در کارگردانی نمایش وفادارانه عمل کرده وسعی نکرده تا جلوتر از متن حرکت کند. دریافت ها وهمچنین ارجاعات وی از متن همان هایی است که مد نظر نویسنده بوده است. البته چنین برداشتی به عنوان نقطه منفی نمایش محسوب نمی شود اما نمایش در بحث اجرا وبه اصطلاح پرفورمنس، از اعتبار وارزش کمتری برخوردارمی گردد.هر کجا نویسنده نشانه ویا علامتی برای بیان ایده های خود در متن به کار برده، کارگردان هم نسبت به آن عکس العمل نشان داده است . نمایش به انگیزه عمل آدمها حساسیت نشان نمی دهد که شاید مهمترین دلیل آن کلی نگری نمایش است. نمایش به کلیات نظر دارد برای همین از ترسیم جزئیات وریزه کاری های معمول صرفه نظر می کند. آنچه در صحنه شاهدش هستیم، کشمکش عده ای بر سر تصاحب قدرت وجهان است که اخلاق ماکیا ولی داشته وبرای تصاحب مدیریت جهان از هیچ کاری واهمه ندارد حتی اگر از بین بردن فیزیکی رقیب باشد. نمایش در بستر داستانی استعاری از جهان و اتفاقاتی که در آن می افتد به لایه های زیرین نقب می زند،جایی که در آن چهره واقعی نظام های استبدادی آشکار می شود و نقاب از پس همه چیز می افتد. اجرای نمایش در بخش هایی مانند بازیگری، طراحی صحنه ،لباس ،گریم وموسیقی حساب شده ودقیق است. از همین رو پیروزفر در سومین تجربه کارگردانی وبازیگری اش کارگردانی معروفی می شود که در هر اثری که به صحنه می برد، تماشاگر کنجکاو می شود تا آن را ببیند. این همه حاصل وسواس های او در انتخاب متن ودر نتیجه کارگردانی است، هر چند تسلط وی بر نمایش های آمریکایی غیر قابل انکار است. اما شاید دلیل اصلی که سومین تجربه وی در حد و اندازه دیگر آثارش ظاهر نشده به متن بر گردد واینکه اتفاقات درون متنی اش، کارکرد خود را از دست داده است. مسئله نمایش به قدرکافی در بین آثار و نمایش های دیگر بیان شده به طوری که حساسیت های اولیه خود را از دست داده است و گذ شتن تاریخ مصرف آن ضربه مهلکی به اجرا وارد کرده است. امید است کارگردان در اجراهای بعدی خودبه این نکته مهم هم توجه نماید. همچنین در انتخاب متن به ویژگی های متن نمایشعمیق تر نگاه کند تا اثری در سرزنش گوشت خواری به صحنه نبرد.

 

[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 21:26 ] [ سعید محبی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی سعید محبی کارشناس وپژوهشگرفرهنگی وهنری،سینما وتاتر
موضوعات وب
امکانات وب
  • فصل زمستان
  • مهریه