سوزنبان
فرهنگی هنری تحلیلی  
قالب وبلاگ

نگاهي به نمايش فقط بخاطر من

سندرم يك ذهن ملتهب

سعيد محبي

 

اول گفت:پيش پرده

"چيستا يثربي" نامي آشنا براي مخاطبان تئاتر است.علاقمندان تئاتر از جمله نگارنده،او را از زماني مي شناسند كه دختري شاداب و سرزنده بود و براي گرفتن مجوز آثارش پشت درهاي ارشاد كه بيشتر اوقات به رويش بسته بود،سال هاي جواني خود را به ميانسالي گره زد.طي سال ها فعاليت آماتوري و حرفه اي تجربه هاي بسياري اندوخته تا داراي انديشه و فكر در تئاتر گرديد و سبك خود را از ميان همين تجربه ها بيرون كشيد.علاقه و تحصيل او در رشته روانشناسي حيطه كاري او را به سوي درام روانشناسانه پيش برد تا جايي كه  حوزه  كاري او در اين بخش متمركز شده و حتي زماني كه فيلمنامه يكي از متفاوت ترين آثار"ابراهيم حاتمي كيا"را مي نويسد،باز داستان خود را در حال و هواي خاص با المان هاي رواني و فضايي به شدت ملتهب از ساز و كار آثار روانشناسانه روايت مي كند.حال بعد از چند سال دوري از صحنه و در آستانه ميانسالي مخاطبان تئاتر مي خواهند بدانند كه آيا اين بازگشت شكوهمندانه است؟يا...

 

دوم گفت:آوانسن

از همان زمان كه نواي ويلون تنها نوازنده نمايش در آوانسن،از آوايي آرام به آهنگي تند با آرشه كشي هاي ديوانه وار تبديل مي شود،مي توان فهميد كه انتظار چه نمايشي را خواهيم داشت..علاوه بر تك نوازي ويلون،نخستين چيزي كه به هنگام روشن شدن صحنه ذهن تماشاگر را به خود مشغول مي كند،كيسه هاي زباله است كه نشانه اي است از ذهنيتي بيمار گونه و در هم ريخته.زباله ها مزاحم ذهن و فكر تنها زن و در واقع تنها كاراكتر زنده نمايش محسوب مي شوند.كيسه ها ي بزرگ و سياه زباله كاركردي رواني دارند و نمايش به راحتي از كنار آن نمي گذرد.زن در ميان آنها به دنبال كليد،كه نماد گشايش مشكلات زندگي است،مي گردد.مرد كيسه ها را به هم مي ريزد و فركانس اين عمل در زندگي زن يعني تشديد مسايل و مشكلات روحي و رواني.زباله ها نشانه افكار منفي و بازدارنده است كه نقش ترمز را بازي مي كنند و در زندگي همه انسان ها كم و بيش وجود دارد.آنها در گوشه اي از ذهن و فكر زن نمايش انبار شده است.بخشي كه مورد غفلت قرار گرفته و حال گذشت زمان آنها را تبديل به معضلي كرده كه به راحتي قابل حل نيست.همين افكار منفي است كه  از زن،اين نماد زايندگي و بالندگي،موجودي خنثي و بي خاصيت مي سازد.زباله همچنين،نماد بخشي از شخصيت زن است كه جور زمانه،ظرافت و لطافت هاي زنانگي را در او نابود كرده ونشانه اين ظلم را بر چهره اش به يادگار گذاشته است.زباله ها نماد به كما رفتن شخصيت تنها كاركتر نمايش است كه آزار مردان باعث جراحت روحي او شده اند.حال از پس سال ها تنها چيزي كه برايش مانده،روحي مجروح و رواني آسيب ديده است كه هيچ مرهمي بر جراحت آن التيام بخش نيست.همين موضوع است كه بدبيني را در وجود زن نهادينه مي كند تا جايي كه به هيچ مردي اطمينان ندارد.در شبي كه زن بخاطر نداشتن كليد مجبور است خارج از خانه سر كند،به تمام مرداني كه در آن لحظه از شب در خيابان به سر مي برند،شك مي كند و درخواست كمك آنها را به اكراه قبول مي كند.گذشته زن سرشار از بدبيني است و براي همين تفسير هايش از آدم ها و همچنين وقايع زندگي با غبار بدبيني پوشيده شده است.اين همه نماد در يك شئي نشانگر ارزش افزوده اشياء است كه نويسنده براي آن در نظر گرفته است.اما خطري كه چنين تفكري را تهديد مي كند تهي شدن نماد از معنا و همچنين عدم تشخيص نشانه ها در يك بار ديدن نمايش توسط تماشاگر است.

 

سوم گفت:روي صحنه

صحنه اي تاريك با اندك نوري كه قرار است مكان هاي خاص نمايش را روشن كند و همچنين مهر تاييدي باشد بر فضا سازي و اتمسفر دروني نمايش،انسان هايي كه بيشتر به شبح نزديك هستند و اشيايي كه از فرط نماد گرايي در بعضي موارد معاني خود را از دست داده اند،همگي نمايش را به حيطه درام روان-تحليلي نزديك مي كند.روي صحنه سه بازيگر وجود دارد.زن كه حالا بدون كليد،پول و كارت شناسايي بيرون در مانده است.سوال نمايش هم همين است:اگر روزي چنين وضعيتي براي شما اتفاق بيافتاد،چه مي كنيد؟حال اگر پشت در زني با پيشينه ويران كه هيچ اعتمادي به ديگران ندارند،چه اتفاقي بر روي صحنه رخ داده خواهد شد؟زن با ذهنييت خرابي كه از وجود موجودي به نام مرد دارد و با يادآوري خاطراتش كه مهمترين آن داستان بارداري اوست،تصويري از مردان پيش روي تماشاگر مي گذارد كه بين برداشتي فمنيستي و واقع گرايانه سرگردان است.فضاي نمايش به اندازه اي وهم آلود است كه تماشاگر را متوجه اين موضوع بنمايد كه با نمايشي غير معمول و فاقد جذابيت هاي معمول روبرو هستيم.هرچند نمايش در زير ساخت خود لايه اي از طنز را در دستور كار خود قرار داده است اما در مجموع نمي توان آن را به گونه نمايش هاي كمدي منسوب كرد.  

 

چهارم گفت:متورانسن

يثربي با قهر كردن از تئاتر و كوچ نافرجامش از كشور،مي رفت تا به هنرمند سابق تئاتر كشور تبديل شود.بعد از سال ها غيبت از صحنه هاي تئاتر،به نظر مي رسد قرار است شاهد نمايشي از نويسنده سرخ سوزان باشيم كه حال امان را خوب كند.اما نمايش چنين كاري نمي كند.بيشتر به نظر مي رسد قصد دارد تماشاگرش را درگير مسئله كند و او را با علامت سوال بيرون بفرستد.

يثربي در فقط به خاطر من به عنصر زمان مانند بقيه آثارش توجه خاص نشان مي دهد و با آن به شكلي كه مي خواهد،بازي مي كند.زمان را به جلو و عقب مي برد تا زن انگيزه و جرات بازگويي مشكلات و مسائل زندگي خود را پيدا كند.آنچه در ميانه دايره براي تماشاگر قابل رويت است،حكايت درد آور زني است كه هر چند در عصر كنوني روزگار مي گذراند اما گويي در دوران جاهليت با انسان هايي كه داراي افكار بدوي هستند،به سر مي برد.از سوي ديگر،كارگردان آنقدر با عناصر دراماتيك در داستان  بازي مي كند كه اجرا را به سمت نمايش هاي فاقد شكل و جذابيت هاي معمول پيش مي برد.در چنين وضعيتي نويسنده در نقش كارگردان آدم هايي را بر روي صحنه جان مي بخشد كه همگي رازي از گذشته دارند كه ناگفته مانده است.همين راز است كه در نمايش به معضل اصلي شخصيت تبديل مي شود.گذشته مبهم و دردآور زن،نيروي محركي مي شود تا او در پناه آن،زندگي سراسر مشكل خود را به ياد آورده و صحنه را به نمايش خودزني خود تبديل كند.   

كارگردان با الهام از فضاي ذهني و تركيب آن با عناصر جريان سيال ذهن،به پيچيدگي هاي نوشتاري دست مي يابد كه توسط آن،مي توان به روح مجروح و نا اميد زن نمايش نقب زد و پيچيدگي هاي شخصيتي او را مشاهده كرد.مهمترين كاركرد استفاده از چنين عناصري،دست يافتن به شاخصه هاي اجراي نمايش هاي سورئال است.درست است كه نمايش داستاني دارد-هرچند نيم بند-و قهرماني،اما آنچه اثر را قابل ديدن مي كند،تراوشات ذهني و روايت آدم هاي نمايش از ماجرايي است كه در مقابل چشمانشان در حال افتادن است.نكته اينجاست كه تمام اتفاقات صحنه در سايه روشن حوادث و وقايعي رخ مي دهد كه زاده ذهن نويسنده و آدم هاي نمايشنامه است.چنين برداشتي از آدم ها و در نتيجه اتفاق هاي در حال اتفاق،به همراه نمادهايي از انسان تنها و محبوس كه سرشار از سرخوردگي،جدايي و انزواست،نمايش را به پازل هاي درهم ريخته اي تبديل مي كند كه بايد درست در كنار همديگر قرار بگيرند تا بتوان از آن معني مورد نظر نمايش را استخراج كرد.

يثربي ذوق زده است از بازگشت به صحنه.اين را مي توان از صحنه به صحنه نمايش دريافت.اما اين ذوق زدگي را نمي تواند به درستي مهار كند و براي همين فقط به خاطر من را نمي توان در سير آثار او كاري دانست كه در زمان و مكان درست خود متولد شده است.در اصل ديدن اين نمايش ببيننده را در حسرت ديدن آثار بهتري از او مانند"يك شب ديگر بمان سيلويا"باقي مي گذارد.  

 

پنجم گفت:آرتيست

عنصري كه اكثر مواقع در نقد مورد غفلت قرار مي گيرد،بازيگري است."مارال مختاري" و"مسعود خواجه وند"دو بازيگر اصلي نمايش تمام سعي خود را براي جان بخشيدن به نقش هاي خود به كار مي برند و به توفيق نسبي مي رسند.هر چند بايد در نمايش به بازي بازيگر زن اشاره كرد كه بيشترين توفيق را در اين بخش بدست مي آورد.بازي در آثاري كه شخصيت هاي آن منعكس كننده جنبه هاي رواني انسان هستند،كار ساده اي نيست.مضاف بر اينكه بخواهيم اين كار را درست انجام بدهيم.

وضعيت زن در نمايش بسيار شكننده است.او در بيرون از خانه،بدون كليد و پول و مدرك شناسايي مانده و هر كس كه به او مي رسد قصد دارد به حقوق اش تعرض كند.حكايت او حكايت سرگشتگي انسان امروز است.انساني كه در دنياي كوچك امروزي در بند كشيده شده است. نمايش در بازي و بازيگران خود به توفيق مي رسد و مارال مختاري موفق مي شود در به تصوير كشيدن زني مستاصل كه اجتماع او را از خود رانده ،سيماي زني رنج كشيده اما مصمم را بر روي صحنه به خوبي به نمايش بگذارد.عكس العمل هاي او در رابطه با آدم هاي روي صحنه از جمله رفتگر،پليس و دكتر توانايي او را بخوبي در روي صحنه نشان مي دهد.مسعود خواجه وند هم در بازي خود موفق مي شود به خوبي چنين جنبه هايي را به تماشاگر نشان دهد.اگر چه بازي او به نسبت بازي زن بيروني تر است،اما در همين بخش هم موفق عمل مي كند.بيشتر از اين ديگر قابل اجرا و نشان دادن نيست.

 

ششم گفت:آكسسوار

صحنه با كمترين آكسسوار پوشيده شده است.كيسه هاي زباله و چند چارپايه و يك نيمكت تمام وسائل صحنه را تشكيل مي دهند.استفاده از نيمكت كه به شكل هاي تخت روان و در بعضي از صحنه ها نقش تابوت را بازي مي كند،يا پارچه قرمزي كه در صحنه كاركردهاي متفاوتي را مي يابد،خبر از برداشت معنا گرايانه كارگردان از دكور و آكسسوار دارد.در اين بخش يادآوري اين نكته ضروري است كه كارگردان هر اثر نمايشي مي تواند دو رويكرد داشته باشد.اول رويكردي دكوراتيو و دوم رويكرد معنا گرايانه.همانطور كه اشاره شد،در اين نمايش رويكرد دوم مد نظر بوده است.به نظر مي رسد ديدگاه كارگردان نمايش استحاله اشياء صحنه است.به اين معنا كه تمام وسائل موجود از نقش و جلد خود بيرون آمده و معنايي بيشتر از آنچه مد نظر است،را به تماشاگر القاء مي كنند.به تعبيري اشياء داراي معناي افزوده مي شوند و براي درك آن مي بايست موشكافانه تر عمل كرد.

 

آخر گفت:...

       مهمترين مشكل نمايش شايد در اين باشد كه تعادل بافت نمايشنامه و تركيب آن با عناصر دراماتيك موجب كنجكاوي تماشاگر نمي شود.علت آن تصنعي است كه خواسته و ناخواسته در متن وجود دارد و نويسنده و كارگردان به راحتي از آن عبور كرده است.منظور از تصنع در اينجا امر ساختگي نيست،بلكه به ساخت غير معمول و گنجاندن آن در لابلاي بافت نمايشنامه مربوط مي شود كه به علت عدم پرداخت و يا پرداخت عجولانه از دست رفته است.علت ديگر شايد ذوق زدگي است كه كارگردان پس از سال ها دوري از صحنه هاي تئاتر دارد كه وقت پرداختن به نمايش را براي نويسنده باقي نمي گذارد.

از طرفي،به طور آشكار نويسنده متن را براي تماشاگران عادي ننوشته و در نتيجه به جذابيت هاي دم دستي هم تن نداده است.شيوه نوشتن به طريق جريان سيال ذهن از جمله روش هايي است كه امروزه در ادبيات داستاني و نمايشنامه نويسي طرفداران بسياري دارد و نويسنده بارها علاقمندي خود را به اين شيوه نشان داده است.علاوه بر اينكه چنين شيوه اي براي ايجاد صحنه هايي كه نيازمند گفت و گو ها و توصيف جنبه هاي رواني و همچنين استفاده از صحنه هاي تئاتر درماني است،كاربرد بيشتري نسبت به ديگر شيوه ها دارد.

به نظر مي رسد نمايش مي توانست سي و هفتمين وضعيت نمايشي در كتاب"سي و شش وضعيت نمايشي"نوشته"ژرژ پولتي"(1) باشدوضعيتي كه در صحنه هاي نمايشي كمتر مورد استفاده قرار گرفته است.نمايشي كوتاه با تاثيري طولاني تر.از سوي ديگر نمايش بار تناقض كلي كه در تئاتر كشور وجود دارد را هم در كنار تمام مسائل اش به دوش مي كشد.همه دست اندكاران هنر اعتقاد دارند كه هنر موضوعي درگير كننده،تاثير گذار و بحث برانگيز است.اما در عمل جنبه هاي عملي اش را محدود مي كنند،به بحث انگيز بودنش حمله مي شود و همه نگران تاثيرات درگير كننداش مي باشند.هميشه نگران هنر بودن موجب مي شود كه آن را در چنبره ملاحظه كاري خود قرار بدهيم و در نهايت با هراس هاي بي معنا نفسش را ببريم.فقط به خاطر من با عنوان نقيصه وارش(عنوان نمايش نقيصه عنوان شعري از مريم حيدر زاده با عنوان فقط به خاطر تو مي باشد)مي كوشد در وانفساي بي خاصيت بودن تئاتر كشور حرفي از جنس زمان داشته باشد و تصوير گر دنيايي با نشانه هاي امروزي باشد.از نگراني ها بكاهد و بر تاثير نا شناخته آن تاكيد كند.بحث برانگيز باشد تا بتواند تاثير بگذارد و تماشاگر را درگير به بيرون از سالن بفرستد.

فقط به خاطر من در مجموع نمايشي است كه هم به نعل مي زند و هم به ميخ و رندي خود را از همين نكته بدست مي آورد.از طرفي سعي دارد از تكنيك هاي نمايشي و تئاتر درماني استفاده كند واز طرف ديگر مي خواهد خود را در حيطه روانشاسي مطرح كند.نمايشي باشد روان درمانگرايانه كه پاي خود را از مرزهاي علم روانشناسي به نمايش مي كشاند و از طرف ديگر در دنياي روانشناسي هم خود را به عنوان تجربه اي علمي بقبولاند.باري كه هر چند كمي سنگين است اما نمايش در اين بخش هم به كمك بازي ها و تكنيك هاي كارگرداني موفق مي شود به توفيق نسبي برسد.

 

 

 

[ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:21 ] [ سعید محبی ]
[ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:20 ] [ سعید محبی ]

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

نگاهي به نمايش جادوگر كوچولو

ريتم تند رشد

‌نمایش"جادوگر کوچولو"به نویسندگی"هادی حسنعلی" و کارگردانی"فریبا دلیری" براساسداستاني با همين نام نوشته"اوتفريد پرويسلر"در تالار هنر به روي صحنه رفته است.

داستان نمایش "جادوگر کوچولو" قصه ی از بین رفتن جادوگرها است که پدری برای بچه‌هایش هنگام خواب تعریف می‌کند.جادوگر کوچولویی که خوب جادوگری انجام نمی‌دهد تصمیم می‌گیرد در جشن جادوگرها شرکت کند ولی ورود بچه‌ جادوگرها به این جشن ممنوع است. او پنهانی وارد جشن می‌شود ولی آنها متوجه حضور او شده و تنبیه‌اش مي كنند.جارویش را می‌گیرند و مجبورش می‌کنند هفت شب پیاده به خانه اش باز گردد.اما

جادوگر كوچولو مصمم به اين كار است و براي همين تمرين هاي بي وقفه خود را آغاز مي كند.در طول داستان و در جاهايي به كمك مردم نيازمند مي شتابد از جمله سه پير زن كه به دنبال هيزم مي گردند،اسبي كه صاحبش با او رفتاري خشن دارد و دختر گل فروشي كه گل هايش خريداري ندارد.همه اينها خلاف مقررات حرفه جادوگري است.او حتي روز جمعه هم كه روزي تعطيل است دست از كار جادوگري بر نمي دارد.همه اين كارها اما از ديد جادوگري بدجنس دور نمانده و او همان كسي است كه مخالف ورود جادوگر كوچولو به جمع جادوگران است...

 

مهمترين نكته داستاني در نمايش جادوگر كوچولو(كه البته از رمان آن ناشي مي شود) اجتناب از دادن پند و اندرز به صورت مستقيم است.نمايش در هيچ قسمت زبان به گفتن نصيحت نمي گشايد آنچنان كه داستان هاي كهن اين مرز و بوم و ديگر نقاط مي كردند.دليل آن هم واضح است.نمايش،كودكان را موجوداتي كه تنها نياز هاي اوليه دارند،ترسيم نمي كند.آنان انسان هايي نيستند كه هر لحظه مي بايست مورد توجه قرار گيرند و از انجام كوچك ترين كار خود عاجز هستند.نمايش كودكان و به طبع آن نوجوانان را جدي گرفته و ارزشي بيشتر از آنچه تصور مي شود،برايشان قائل است.براي همين با اينكه نمايش سرشار از نكته هاي آموزشي و در بعضي مواقع بهداشتي و نكات روانشناسانه است،اما آموزش آن را به صورت مستقيم در دستور كار خود قرار نداده است.

از طرفي با اينكه روحيه كودكان و نوجوانان امروز كه با انواع وسايل ارتباط جمعي و مجازي و همچنين شبكه هاي اجتماعي سر و كار دارند،با داستان هاي جادوگري،قصه هاي پريان و اشباح سر سازگاري ندارد،اما جادوگر كوچولو از آن دست داستان هايي است كه مي توان و بايد آن را استثناء دانست.داستان نمايش،قابليت بسياري دارد به طوري كه به راحتي مي توان از آن يك بازي هيجان انگيز رايانه اي ساخت،براي نمايش تنظيم كرد و يا در قالب فيلمي سراسر فانتزي گيشه هاي سينما را فتح كرد.

مي توان ويژگي هاي نمايش را در دو نكته دانست.اول اينكه دنيايي كه نمايش پيش چشم ببيننده قرار مي دهد،سرشار از اميد است.موضوعي كه بسياري از هنرمندان امروز كودك و نوجوان در خلق آن توفيق چنداني بدست نمي آورند.شايد اصلي ترين دليل آن هم عدم شناخت درست دنياي فانتزي و كودكان علي رغم سال ها تلاش براي توليد آثار نمايشي خوب براي اين قشر از جامعه است.نكته دوم كه شايد از اولي مهمتر هم باشد،اتمسفر آثار داستاني و نمايشي كودكان است.اغلب تصور مي شود براي ايجاد فضايي كودكانه،بوجود آوردن جوي مفرح  و شاد با هر ترفند و وسيله اي امكان پذير است.در حالي كه چنين بينشي كه طرفداران بسياري هم در ميان هنرمندان دارد،درست نيست.لزوما" ايجاد فضايي كودكانه در نمايش مستلزم ايجاد هيجان با ترفندهايي مانند موسيقي و آواز و رقص نيست.هر چند اين كليشه اي ترين نوع ساخت چنين فضا و اتمسفري در نمايش است.جادوگر كوچولو بوسيله ايجاد فضايي شوخ كه با لايه اي از طنز تركيب شده،زمينه اي را پديد مي آورد كه در آن داستان بسيار ساده اي كه ممكن بود بد تعريف شود،جذاب روايت شود.

فانتزي به زبان بسيار ساده يعني نقض دنياي واقعي.با اين تعريف هر موجودي كه در صحنه نمايش حرف مي زند،هويت فانتزي مي يابد،هر چند كيفيت آن را مي توان مورد بررسي قرار داد.جادوگر كوچولو نمايشي كودكانه و فانتزي است كه حد خود را بخوبي مي شناسد و در همان  محدوده،اجرايي خوب و استاندارد را به نمايش مي گذارد.نمايش داستان خود را در بستري از فانتزي و در راستاي آموزش غير مستقيم درس هاي زندگي به كودكان،موفق عمل مي كند.از لزوم پرداختن به مسائل و مشكلات زندگي مي گويد و سعي مي كند كودكان را براي رويارويي با مشكلات بزرگ دنياي آدم بزرگ ها آماده نمايد.نمايش براي رساندن پيام خود دست به دامان شعارهاي گل درشت نمي شود و براي اينكه جذابيت قصه را از دست ندهد،قالب طنز و كمدي را انتخاب مي كند.براي همين مسائلي كه مطرح مي كند قابل قبول مي نمايد و اگر چه پيام هاي نمايش تكراري هستند،اما باعث پس زدن مخاطب نمي شود.

شايد بتوان مهمترين ويژگي نمايش جادوگر كوچولو را در اين نكته دانست كه تخيل تماشاگر را در حد آثار مشابه و يا در اندازه امكانات معمول تئاتر كودك قرار نمي دهد و از آن فراتر مي رود.به اين معني كه فانتزي موجود در نمايش هاي كودك و نوجوان در حد خاصي متوقف شده كه تشخيص آن با ديدن چند نمايش كودك و نوجوان قابل شناسايي است.اين حد به پرواز چند شئي و يا تركيب عروسك با دنياي انساني و در نهايت بازي نور و موسيقي براي پر كردن صحنه و ايجاد فضايي شاد در نمايش هاي معمول كودك و نوجوان محدود مي شود.كمتر نمايشي وجود دارد كه دايره احاطه خود به فانتزي را از اين حد بيشتر قرار دهد.جادوگر كوچولو اما از اين قاعده اندكي فراتر رفته كه بخش اعظم آن را مديون رمان نويسنده آلماني است كه وجود چنين عناصري در ادبيات اين كشور،تاريخي طولاني دارد.حتي در آثار رئال اين سرزمين رگه هاي پررنگ ذهني به چشم مي خورد.

داستان گويي به شيوه مرسوم و كلاسيك در حال از بين رفتن است و سرگرمي در تئاتر عنصر فراموش شده محسوب مي شود.اگر اين نكات حقيقت داشته باشد،جادوگر كوچولو نشان داد كه نمي تواند قاعده كلي محسوب شود.چون هم در بخش داستان گويي و هم در مورد عنصر سرگرمي به نوعي استثناء محسوب مي شود.

اما اصلي ترين نقطه قوت نمايش از متن آن حاصل مي شود.عناصر نمايش هاي كودكان در متن نهادينه شده و از همين جهت كليد هاي موفقيت نمايش از قبل تضمين شده است.اين جمله به آن معني نيست كه اجرا فاقد جذابيت لازم براي كودكان است.نمايش در بخش اجرا تمام سعي خود را مي كند تا مولفه هاي متن را به تصوير كشد و روايت خود از داستان را به بهترين شكل انجام دهد.توضيح راوي براي تشريح انگيزه هاي او براي نوشتن داستان،هر چند در كليت قصه نمي نشيند و باعث نوعي آشنايي زدايي در نمايش مي شود اما از آنجايي كه به زودي توسط نمايش به دست فراموشي سپرده مي شود،كارايي خود را از دست مي دهد و اين موضوع كه نمايش داراي راوي و قصه گو است كه داستان توسط او پيش مي رود،در ذهن كسي نمي ماند.اغراق نمايش هم توي ذوق كسي نمي زند چرا كه به اندازه ي كافي با عنصر فانتزي جلا داده شده تا گوشه اي از آن بيرون نزند و ذهن كسي را مغشوش نكند.از همين رو وقتي مطرح مي شود جادوگر كوچولو بيش از صد سال سن دارد اما باز در بين جادو گران كودك محسوب مي شود،يا سرزمين جادو موسوم به جوجوجنبل داراي مشخصه هاي عجيب و غريبي مي باشد،مزاحمتي براي ذهنيت تماشاگر بوجود نمي آورد.شايد به جرات بتوان گفت يكي از بهترين صحنه هاي نمايش رقص دسته جمعي جادوگران است كه تمام عناصر اجرا در آن بخوبي به كار گرفته شده است.

در مجموع جادوگر كوچولو نمايشي است كه به راحتي به دنياي كودكان وارد مي شود و موفق مي شود همراهي تماشاگر خود را بدست آورد و همه اينها را مديون تلاش بي وقفه بازيگران و انتخاب درست كارگردان از عناصر نمايش است.   

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:40 ] [ سعید محبی ]

يادداشت هاي يك منتقد تئاتر

1-تئاتر فست فودي

چندي است بازي در دو نمايش كه به طور همزمان به روي صحنه مي رود، در تئاتر كشور باب شده است.بازيگري كه در يك نمايش بازي مي كند بلا فاصله بايد به اجراي نمايش ديگر برسد، براي همين در بعضي مواقع مشاهده شده بازيگرمذكورتمركز لازم را براي ايفاي دو نقش در دو نمايش ندارد.در بعضي نمايش ها هم مشاهده شده كه ريتم اثر به عمد تند شده تا بازيگر از اجراي دوم خود جا نماند.از طرفي اين وضعيت اجازه اجراي دوم نمايش را به گروه نمي دهد كه همين مسئله مي تواند معضلاتي را بوجود آورد.

اما چرا به اين اينجا رسيده ايم؟آيا در تئاتر ما كمبود بازيگر وجود دارد؟با نگاهي به خيل عظيم فارغ التحصيلان دانشگاه ها ،مراكز عالي و همچنين آموزشگاه هاي آزاد كه هر ساله وارد بازار كار مي شوند اين نكته روشن مي شود كه كمبود بازيگر مشكل امروز تئاتر ما نيست.چه بسا در سال هاي گذشته نيز بازيگراني داشتيم كه در يك زمان در دو نمايش به طور همزمان بازي مي كردند و مسئله تا اين اندازه پيچيده و بغرنج نبود.اين مسئله احتياج به آسيب شناسي دارد و مسئولان و دست اندركاران هنر نمايش بايد راه حلي براي آن پيدا كنند.ريشه مسئله هر چه باشد(اقتصادي،اجتماعي و...)يك نكته را نبايد فراموش كرد:اگر به اين شكل پيش برويم روزي مي رسد كه ديگر از تئاتر فاخر و تفكر برانگيز خبري نخواهد بود.

 

2-خلع صلاح فرهنگي

تانگوي تخم مرغ داغ توسط قوه قضائيه توقيف شد.اين خبري نبود كه بتوان به آساني از كنارش گذشت.نمايش را اكبر رادي از نمايشنامه نويسان دهه چهل نوشته و هادي مرزبان آن را كارگرداني كرده است و در آن تعدادي از بازيگران مطرح سينما و تئاتر از قبيل علي نصيريان،فرزانه كابلي،امين زندگاني و... بازي دارند.اينكه به نمايشي كه به روي صحنه مي رود ايراد گرفته شود و يا خواهان رفع برخي صحنه ها ي آن توسط مراجع ذيصلاح باشيم، اشكالي وجود ندارد.مسئله اينجاست كه چرا در قانون چنين مقاماتي به درستي تعريف نشده اند؟اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و معاونت هنري آن عهده دار چنين وظيفه اي است ،پس بايد همين مرجع مسئول صدور مجوز و همچنين پاسخگويي به كليه موارد پيش آمده باشد.اگر هم در وزارت خانه و يا ارگان ديگري است كه مي بايست به وضوح مشخص و براي هنرمندان معلوم و شفاف گردد.در حال حاضر چنين روندي تنها منجربه مغشوش بودن مرزها و حيطه وظايف ارگان ها و در نتيجه سردرگمي هنرمندان تئاترمي شود.در زماني كه در برابر هجمه دشمنان و در ميانه جنگ نرم قرار داريم با اقدامات نسنجيده موجب خلع سلاح خود و قدرت گرفتن دشمنان فرهنگي كشورنشويم.

 

3-جوان گرايي ،باشد يا نباشد:

بخش اعظم جمعيت كشور را قشر جوان تشكيل داده است.هر چند به ياري و كمك شعارها و فرهنگ سازي غلط سال هاي گذشته بافت جمعيتي ديگر مانند سابق جوان نيست،اما هنوز هم جزءكشورهاي جوان محسوب مي شويم.جوان بودن جمعيت كشور به نفسه خوب است و نويد جامعه زنده،جوان و پويا را مي دهد.اما در بعضي مواقع اين حسن مي تواند معضلاتي را هم بوجود آورد.به عنوان مثال در هنر نمايش.درست است كه بهر حال روزي فرا مي رسد كه جوان تر ها بايد جا پاي پيشكسوتان بگذارند،اما از آنجايئكه مانند ديگر تحولات اجتماعي در هيچ زماني جايگزيني مناسبي در زمينه مسائل اجتماعي نداشتيم،متاسفانه در اين بخش هم اتفاق جديدي نيافتاده است.نسل گذشته در حالي از گردونه توليد نمايش پياده شد كه راهكارهاي درست و مناسبي براي چنين جايگزيني در تئاتر پيش بيني نشده است.

[ شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:3 ] [ سعید محبی ]

 

 

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

 

سي و سومين تجربه پيش بيني نشده تئاتر

 

سعيد محبي

 

سي و سومين جشنواره تئاتر در حالي برگزار مي شود كه يكي از آشفته ترين و پر حاشيه ترين دوران خود را طي مي كند.اين نا هماهنگي از شروع برگزاري جشنواره يعني جشنواره هاي استاني قابل پيش بيني بود.جشنواره هاي استاني در سراسر كشور با كمترين تعداد نمايش از نظر كميت و همچنين كمترين استاندارد نمايش از نظر كيفيت برگزار شد.در بعضي از جشنواره ها تعداد نمايش هاي شركت كننده كمتر از تعداد انگشتان يك دست بود.كار به جايي كشيد كه براي حفظ ظاهر نمايش هايي را كه در بازبيني رد شده بود در جشنواره به اجرا درآمد تا اندكي از بار منفي كه ايجاد شده بود، كاسته شود.اين در حالي بود كه تعدادي از گروه هاي شركت كننده به اين اجحاف اعتراض داشتند ام صدايشان به جايي نرسيد.در تعدادي ديگر به علت رعايت نشدن مفاد آيين نامه برگزاري جشنواره،تعدادي از نمايش ها از گردونه قضاوت حذف شدند.چنين وضعيتي در جشنواره هاي استاني قابل توجيه نبوده و نيست.به نظر مي آيد عدم برنامه ريزي مناسب در طول سال و غير واجب دانستن هنر نمايش در ميان مديران استاني چنين وضعيتي را براي تئاتر بوجود آورده است.هنگامي كه تئاتر تنها در زمان برگزاري جشنواره مهم تلقي شود و اهالي آن در اين زمان قدر و منزلت ببينند و در زمان هاي ديگر به عنوان هنري حاشيه اي محسوب گردد،بيشتر از اين هم انتظار نمي رود.

جشنواره تئاتر فجر در چند سال گذشته و به طور متوسط هر سال به دبيري شخصي از اهالي تئاتر و يا خارج از آن برگزار مي شود و در تمام آنها چه زماني كه اهل تئاتر دبيرش بوده و چه زماني كه فردي غير تئاتري برمسند برگزاري اش نشسته ،حال و روز خوشي نداشته است.اما امسال ديگر همه چيز دست به دست هم داده تا جشنواره اي تدارك ديده شود كه هيچ نشاني از عظمت و بزرگي هنر اصيل تئاتر در آن مشاهده نمي شود.حاشيه هاي برگزاري جشنواره هاي استاني را كه ناديده بگيريم،مهمترين مشكل جشنواره همين تعويض هر دوره دبير آن است.اين موضوع حتي به رياست مركز هم سرايت كرده به طوري كه ديگر كسي حاضر به پذيرفتن آن نيست،دبيري جشنواره كه جاي خود دارد.مهمترين معضلي كه تعويض هر ساله دبير جشنواره بوجود مي آورد،عدم برنامه ريزي دراز مدت و در نتيجه عدم انتخاب رويكرد و داشتن افقي روشن براي جشنواره و در نتيجه تئاتر كشور است.جشنواره فجر سال هاست كه باعث حركت توليدي براي صحنه هاي تئاتر كشور نمي شود.دير گاهي است كه توليدات تئاتر در جشنواره ها،براي راه يابي به اجراي عمومي با مشكلات عديده اي مواجه است به طوري كه شانس تعدادي از اين آثار در طول زمان از دست مي رود و كارگردان و جمع بازيگران آن ترجيح مي دهند در سالن هاي نامناسب و يا حتي از خير اجراي عمومي بگذرند.چه بسا در ميان اين آثار،نمايش هايي باشد كه نشان از استعدادهاي خوب تئاتري محرز است.علاوه بر اين جشنواره تئاتر فجر باعث  شوك فرهنگي در تئاتر كشور هم نمي شود و مانند ديگر مسائل به روزمرگي افتاده كه تاوان آن را هنرمندان تئاتر مي پردازند.با تغييرات ناگهاني جشنواره در بخش دبيري و تيم برگزاري،امكان ايجاد رويكردي مناسب از جشنواره گرفته مي شود.علاوه بر آن،دبير جشنواره مجال و فرصت اينكه نهال نو رسته خود را به ثمر بنشاند،پيدا نمي كند.از همين رو جشنواره به طور دائم در حال تغيير موضع است و هيچگاه مواضع و رويكردهايش را نمي توان پيش بيني كرد.جشنواره اي هم كه رويكرد و چشم انداز نداشته باشد،قابل اعتماد نخواهد بود.جشنواره تئاتر فجر امسال در زمان رونمايي پوستر ،يكي از عجيب ترين و جنجال برانگيز ترين حادثه اجرايي خود را از سر گذراند(به طوري كه تا كنون در تاريخ برگزاري جشنواره كم نظير بود).مسئله مهم در خصوص پوستر اوليه مخشوش بودن آن از منظر موضوع بود.به طوري كه مشخص نبود پوستر را طراح محترم براي توليدي لباس، گردشگري و يا تبليغ رقص بالماسكه و يا هر سه طراحي كرده است.اما از آن عجيب تر قبول انتخاب پوستر توسط تيم اجرايي بود.عملي كه هيچگاه انگيزه هايش مشخص نگرديد و گويا هيچ گاه هم معلوم نخواهد شد. 

در جشنواره امسال بزرگان تئاتر هم غايب هستند.به غير از دكتر قطب الدين صادقي كه از هنرمندان نسل اول و دانشگاهي كشور است،تقريبا كسي ديگري از بزرگان قبيله تئاتر در ليست جشنواره حضور ندارد."عزيز شنگال" عنوان نمايش دكتر صادقي است كه در اصل، واكنشي هنرمندانه و از سر دغدغه به جنايات داعش است.نمايش روايتگر زندگي كودكي است كه بر اثر حمله گرهك ددمنش داعش در بيابان گم مي شود و در اثر گرسنگي و گرماي ناشي از تابش آفتاب كور و در نهايت از بين مي رود."چيستا يثربي" هم از نسل دومي هاي تئاتر، امسال به جمع هنرمندان شركت كننده در جشنواره پيوسته است.با اندكي دقت مي توان دريافت،آثار شركت كننده در جشنواره سي و سوم را نسل جديد و كساني كه شايد متوسط سن اشان بين سي تا سي و پنج باشد،خلق كرده اند.از نقطه نظري اين خبر خوبي است.جشنواره امسال جشنواره نسل سوم است كه در آن مي توان دغدغه ها و نوع نگاه آنان به جامعه را رصد كرد.اما از نقطه نظر ديگر بايد گفت غيبت بزرگان اين شبهه را بوجود مي آورد كه توان و بضاعت تئاتر كشور آثاري است كه در صحنه مي بينيم.اگر قبول داشته باشيم كه جشنواره تئاتر فجر ويترين تئاتر كشور است،پس با ديدين نمايش هاي آن بايد گفت كه تئاتر ما نمايش هايي با استانداردهاي كم را مد نظر خود قرار داده است.

جدول برگزاري نمايش هاي جشنواره كه چاپ شد،تعجب مردم و بخصوص اهالي رسانه را در پي داشت.سالن هاي برگزاري بسيار كم بود به طوري كه ببيننده را به ياد جشنواره هاي استاني مي انداخت.معاونت هنري و تالار رودكي با پنج سالن،خانه هنرمندان با سه سالن و حوزه هنري و بخش خصوصي (تئاتر باران)هر كدام با يك سالن و مجموعا" با ده سالن سي سومين جشنواره تئاتر فجر در شهر تهران را برگزار مي كنند.غيبت تالار وحدت و سالن هاي قشقايي،سايه و كارگاه نمايش به هر دليلي قابل توجيه نيست.عدم حضور تالار وحدت در ليست اجراها باعث مي شود كه اجراهايي كه نياز به صحنه بزرگ ،بالا بر،صحنه گردان و...دارد،شيوه اجرايي خود را در حد و اندازه سالن هاي كوچك و كم امكانات پايين آورد.بخش خصوصي امسال با بي انگيزگي پا به صحنه گذاشته است به طوري كه تنها با يك سالن در ليست اجراها حضور دارد.

با نگاهي به عناوين بعضي از نمايش ها مي توان به عمق و مضمون تعدادي از آثارجشنواره پي برد:ضربه فني،سوگواره سرد سكوت،سال آشوب،بهشت پنجاه درجه بالاي صفر،رقصي براي بازگشت عروس،بچه هاي خاكستري،واپسين رقص برگ با باد،كابوس زني در خواب،كفش هايم را قدم بزن،چند روايت نامعتبر نديدني،خانم ها آقايون ما با سرعت بسيار زياد در حركت هستيم،بالاخره اين زندگي مال كيه؟من يه قهوه مي خوام يا يه چيزي شبيه شكلات داغ،رويش ناكزير دخي ها در حاشيه،درد سرهاي مرد مرده،كسي دست به عصا توي شكمم راه مي رود.باز جاي شكرش باقي است كه نمايش"تو دهنت رو مي بندي يا من"در جشنواره شركت نكرده است.

متاسفم كه اين چند خط را زماني به دست چاپ مي دهم كه دوست خوب و ارزشمندم آقاي اردشير صالح پور در مسند رياست  مركز و دبيري جشنواره تكيه دارد.اما ارزش هنر تئاتر بالاتر از ارزش دوستي هاي كوتاه مدت امروزي است.

 

 

 

[ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ] [ 17:31 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش ديده بانان

سلطنت گوشت خوار بر عليه جمهوري گياه خوار

 

عنوان نمايش در كنار نام نويسنده و صد البته همراهي نام كارگردان كه از چهره هاي شاخص دانشگاهي در رشته نمايش محسوب مي شود،به اندازه كافي كنجكاوي تماشاگر را براي تماشاي نمايش بر مي انگيزد و اين اميد را بوجود مي آورد تا نمايشي در حد و اندازه نمايش"روال عادي"را به تماشا بنشينيم.اما با اتمام نمايش تمام اميدمان به باد مي رود و انگار سطل آب يخي است در گرماي تابستان.دكتر محمد رضا خاكي كه در اجراي نمايش روال عادي به تعبيري جفت شش آورده بود درديده بانان حرفي براي گفتن ندارد.نمايش مدعي اثري تاثيرگذار است اما در نهايت اين اتفاق نمي افتد.دليل اصلي آن هم را شايد در سوژه تكراري و عدم پرداخت مناسب صحنه يي كارگردان دانست.

درونمايه نمايش از دغدغه هاي هميشگي و ابدي بشر محسوب مي شود:جنگ و صلح.دو مفهومي كه علاوه بر تضاد هميشگي كه با يكديگر دارند،به عنوان بزرگترين دستمايه فكري بشر براي خلق آثار هنري مورد توجه هنرمندان جهان قرار گرفته است.يكي از مهمترين دستاورد چنين تفكري رمان"جنگ و صلح"اثر نويسنده مشهور روس"لئون تولستوي"است.در طول تاريخ بشري،جنگ و به تبع آن صلح و تاثيراتي كه اين دو بر زندگي بشر داشته اند،بارها و بارها آزمايش شده و گويا حافظه تاريخي بشر در اين مورد درست عمل نكرده چرا كه شواهدي براي گرفتن درس عبرت از آن در پيشاني انسان به چشم نمي خورد.هر جنگي كه آغاز مي شود،پيامدهاي منفي بسياري به بار مي آورد كه با آغازجنگ بعدي فراموش مي شود گويا حافظه بشر در هر دفعه مواجهه با اين موضوع به طرز شگفت انگيزي پاك شده است.

بررسي كارنامه صحنه اي دكتر محمد رضا خاكي نشانگر روال مشخص و خاصي در تئاتر است.كمتر كارگرداني در عرصه نمايش كشور مي توان سراغ داشت كه چنين مسير مشخصي را در پيش بگيرد.اكثر هنرمندان تئاتر،نمايش هاي گوناگوني را در ژانرها و گونه هاي مختلف به روي صحنه مي برندكه حتي در بعضي مواقع تشخيص اينكه دغدغه اصلي آنان و تعلق خاطرشان به گونه اي معين بو ضوح مشخص نيست.در اين دايره متنوع اجرايي،از نمايش هاي كمدي تا تراژدي،از روحوضي تا ابزورد و از سمبوليسم تا ناتوراليسم به چشم مي خورد.اما كارگردان روال عادي نشان داده كه علاقمند به تجربه چنين طيف متفاوتي از آثار و گونه هاي نمايشي نيست.او نمايش هايي را انتخاب مي كند كه نويسندگان آنها مسائل و معضلات روز اجتماع را در آثار خود به تصوير مي كشند.دردهاي بشري در آن فرياد زده مي شود و دغدغه هاي بشري در آنها پررنگ است.

آنچه در نگاه اول و پس از ديدن نمايش قابل تشخيص است،وجود نوعي گروتسك با مولفه هاي پررنگ ابزورد است كه از مهمترين ويژه گي آن در نمايش عدم وجود شخصيت محوري و يا به اصطلاح وجود آدم اول داستان و يا نمايش است.در نمايش مفهوم قهرمان به شكلي كه در آثار كلاسيك وجود دارد را نمي توان يافت.قهرمان در نمايش سه وظيفه اصلي بر عهده دارد:اول اينكه در اكثر صحنه هاي نمايش حضور فعال دارد،دوم بار اصلي روايت قصه نمايش بر دوش قهرمان است و سوم در نقاط بهم ريختن تعادل و باز در نقطه وجود تعادل نقش مهمي دارد.در حالي كه درام جديد چنين مسئله اي را حذف مي كند.در اين حالت وظايف قهرمان در نمايش چگونه تعبير و معين مي شود؟حقيقت آن است كه مفهوم قهرمان در نمايش جديد و مدرن تغيير كرده و ديگر در صحنه هاي نمايش قهرماناني مانند پرومته،سزار،اتللوو يا دكتر فاستوس جايي ندارند.امروزه روز صحنه هاي نمايش محل جلوه گري آدم هايي مانند ويلي لومان،ولاديمير و يا شاه آبو هستند.اشخاصي كه ديگر اعمال محير العقول از آنها سر نمي زند.آنها آدم هايي هستند كه زير چرخ دنده هاي جامعه مدرن پوست مي اندازند و باورهايشان شكسته و نابود مي شود.ديده بانان در اين مورد حتي به قهرمانان مدرن هم اكتفا نمي كند و خوانش جديدي از آن ارائه مي دهد.روحيه قهرماني در نمايش تقسيم شده و هر كدام از كاركترهاي نمايش بخشي از صفات قهرمان را در خود جا داده اند.براي همين عمل قهرمانانه هم تغيير كرده و بجاي داستاني كه در آن قهرمان از نقطه اي به نقطه ديگر برود،اين داستان است كه تغيير مي كند و شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرد.

هر چند ديده بانان در يكي از سالن هاي حرفه اي تئاتر به روي صحنه رفته است اما نمايشي دانشگاهي محسوب مي شود.تمام نشانه هاي چنين آثاري در نمايش به وضوح ديده مي شود.تمام عوامل نمايش يا حداقل بخش عمده اي از آن از قشر دانشگاهي هستند:بازيگران،كارگردان و ديگر عوامل.ستاره يا چهره شاخص سينمايي و يا تئاتري در نمايش ديده نمي شود.در كنار همه اين مسائل درونمايه ي نمايش از دغدغه هاي قشر فرهيخته است تا عادي.اين يك حقيقت انكار ناپذير است كه اكثر نمايش هايي كه در تئاتر كشور اجرا مي شود،ساخته و پرداخته قشر دانشگاهي است از اين رو طبيعي است كه مسائل و معضلات اين گروه در آن پررنگ باشد.اين مسئله به خودي خود ايرادي محسوب نمي شود.آسيب از آنجا خود را نشان مي دهد كه فصل مشتركي بين خواسته هاي مردم و قشر دانشگاهي به چشم نمي خورد.زاويه انحراف مردم و قشر فرهيخته به تدريج بالا گرفته و در نهايت به جدايي مردم از آثار نمايشي منجر مي شود.اتفاقي كه امروز در تئاتر كشور افتاده است.ديده بانان اما از اين موضوع مستثني است و موضوعي جهاني را مد نظر گرفته كه مسئله و مشكل همه اقشار مردم است.هم قشر كارگر و هم معلم،هم كارمند هم تاجر و هم دانشمند همه و همه با آن سر و كار دارند و در باره آن نظر مي دهند.اما آنچه نمايش را از نمايش هاي عامه پسند دور مي كند ظرفيت متن است كه قابليت اجراي كمدي،تراژدي و تركيب هر دو را دارد.براي همين رويكرد كارگردان نمايش در اجرا از اهميت خاصي برخوردار است.كارگردان در شيوه اجراي نمايش طنز و جدي را با هم به كار بسته است و در طول نمايش به فراخور از آن استفاده مي كند.نمايش براي فهم بهتر مفاهيم مستتر در اثر،ساده گي در اجرا را بر مي گزيند و از پيچيده گي پرهيز مي كند.چنين مسئله اي در بازي ها هم به چشم مي خورد به طوري كه الگوي بازي بازيگران هم از همين موضوع ساده گي سر چشمه مي گيرد.

ديده بانان داستاني ساده و سر راست دارد. دو كشور خيالي"روم" و"مور"كه داراي حكومت هاي ساطنتي و جمهوري هستند بر سر ماهي هاي خال خالي وارد جنگي ناخواسته مي شوند.ديده بانان داستاني در باره جنگي و به شيوه كمدي است كه به تراژدي ختم مي شود.داستان نمايش بسيار ساده است و بار نمايش بر دوش بازيگران است.به تعبيري ديده بانان نمايش بازيگر است.نمايش طنز و جدي را در ساختار خود با هم بكار مي برد و كارگردان سعي دارد اين موضوع را در تمام اركان نمايش ساري و جاري كند.

اگر چه در رسانه هاي گروهي اعلام شده كه ديده بانان از آثار صحنه اي نويسنده محسوب مي شود اما نشانه هاي موجود در متن نشان دهنده اين است كه نمايش در رده آثار راديويي نويسنده قرار دارد.ديالوگ هاي فراوان بهمراه كمبود عمل نمايشي و تاكيد نا خواسته بر روي توصيف هاي شنيداري از مهمترين دلايلي هستند كه نمايش را به تيپ نمايش هاي راديويي نزديك مي كند.

طراحي شخصيت ها و همچنين صحنه ها طوري است كه رگه هاي فانتزي در آن قابل تشخيص است.از اين رو آدم هاي نمايش به سمت و سوي كاريكاتور پيش مي روند.اما نمايش  به سمت فانتزي  نمي رود شايد دليل اصلي نمايش تعبيري است كه كارگردان در آن گنجانده است.نمايش در ابعاد اجرايي بيشتر از آنكه كمدي و جنبه ها و ظرافت هاي فانتزي را در نظر بگيرد به زواياي تراژدي توجه كرده و از اين رو جنبه هاي فانتزي در تمهيدي كه مد نظر كارگردان بوده،به نوعي ديگر در آمده است.

بهر حال ديده بانان نتوانست رضايت اهل فن را به همراه داشته باشد و كارگردان نمايش موفقيت خود را در اجراي نمايش هاي ديگرش تكرار نكرد.اميد كه در آثار ديگر چنين اتفاقي بيفتد.    

[ شنبه ششم دی ۱۳۹۳ ] [ 17:7 ] [ سعید محبی ]

نگاهي به نمايش من من من

اهميت نوجوان بودن

 

ساده و بي پيرايه اگر بخواهيم حرف بزنيم،بايد بگوئيم تئاتر ايران در قبال نوجوانان بلاتكليف است.حتي درارگاني مانند كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و با وجود مركزي مانند مركز توليد تئاتر و تئاتر عروسكي كه وظيفه اصلي اش به صحنه بردن نمايش هاي مناسب براي كودكان و نوجوانان است،بي اعتنايي عجيب و غريبي در حق اين قشر از جامعه به وضوح به چشم مي خورد.حال اگر آمارتعداد نوجوانان در كل كشور را بدست آوريم و تعداد نمايش هايي كه براي و يا درباره آنان توليد مي شود را بر تعداد شان تقسيم كنيم،آمار نا اميد كننده يي بدست مي آيد كه در شان كشوربزرگ و با فرهنگي مثل ايران نيست.به نظر مي رسد نمايش نوجوان در كشور نه تنها دست كم،كه اصلن به حساب نيامده است.معلوم هم نيست اين اشتباه كجا و توسط چه كسي رخ داده است؟در هنگام برنامه نويسي و بودجه ريزي توسط دستگاههاي قانون گذار؟هنگام ترسيم سياست هاي فرهنگي و توسط تشكيلاتي مانند شوراي عالي انقلاب فرهنگي؟و يا اصولن نهاد هايي مانند خانواده و مدرسه و...دليل اصلي چنين بي توجهي غير قابل بخششي،نداشتن نگاه و ديدگاه دقيق در كلان برنامه ريزي و سياست گزاري فرهنگي است.هر چند نمي توان نقش سوء مديريت نسبت به اين مقوله را ناديده انگاشت.

"من من من" عنوان نمايشي براي قشر نوجوان است و سعي دارد در اين وانفساي بي توجهي به تئاتر نوجوانان حركتي باشد از روي دغدغه مندي.تاكيد بر وجهه تربيتي و آموزشي بودن موارد مطرح در آن،نمايش را به سوي آثار پداگوژيكي سوق مي دهد.براي رسيدن به كيفيت استاندارد اين گونه از نمايش،كارگردان كليه موارد ديداري و شنيداري صحنه از جمله دكور،آكسسوار،موسيقي و...را به موجزترين شكل خود تقليل مي دهد تا بار آموزشي كه هدف اصلي نمايش است،برجسته شود.نمايش در اين زمينه تا جايي پيش مي رود كه هيچ  ابايي از اينكه در سطح نمايش هاي جشنواره هاي استاني و يا اتود هاي درسي پلاتوهاي دانشگاهي مورد قضاوت قرار گيرد،ندارد.

من من من روايت گر داستاني از روزگار كودكي و آرزوهاي دور و دراز آن است.داستان نمايش در باره محسن نوجوان ده ساله يي است كه دوست دارد به دنياي آدم بزرگ ها راه پيدا كند.چراغ جادوي زندگي او عمل مي كند و او مي شود محسن سي ساله.اما در مواجهه با دنياي بزرگ تر ها  و طي ماجراهايي كه برايش اتفاق مي افتد،نظرش عوض شده و در انتها آرزوي بازگشت به جايگاه خود را دارد.هر چند نمايش داستاني با طرح نخ نما شده را براي روايت  بر مي گزيند،اما براي فرار از انگ تكراري بودن به چند آبشن مهم متوسل مي شود.اول ساده گي است.اين ساده گي همان طور كه اشاره شد در تمام اجزاي آن از جمله دكور،نور،وسائل صحنه و... اعمال شده است و نوعي آسوده گي در نمايش را بدنبال دارد.منظور از آسوده گي،ساده انگاري و يا آسوده انگاري نيست كه اگر بود همين مسئله مي توانست دامي باشد براي نمايش كه خوشبختانه آگاهانه از غلتيدن در آن اجتناب گرديده است.دوم نوع روايت نمايش است بدين معني كه ارزش ها و ويژه گي هاي نمايش از درون روايت ساده و بي شيله و پيله آن سرچشمه مي گيرد.اين ساده گي تا جايي پيش مي رود كه نمايش را به سمت و سوي پانتوميم مي برد و در اين ميان لباس هاي يكدست سفيد بازيگران و گريم ساده آنان چنين تصوري را بيشتر و عميق تر در ذهن تماشاگران حك مي كند.نمايش پيرنگ و طرح و توطئه بسيار ساده يي دارد تا جايي كه در بررسي دقيق كارشناسانه مي توان گفت هيچ پيچيده گي داستاني و يا گره افكني  بغرنجي در آن ديده نمي شود.در كنار همه اينها بازي كاركتر محسن در هضم مفاهيم آموزشي براي تماشاگر بسيار موثر است.علاوه بر آن وجود همين شخصيت باعث تندتر شدن ريتم نمايش شده و از اينكه به ورطه آثار تكراري بغلتد،جلوگيري مي كند.

من من من كتابچه راهنماي رفتار با نوجوانان است.برشي است هر چند كوتاه از دوران پرالتهاب نوجواني.سال هايي كه فرد ناب ترين تجربيات زندگي خود را از سر مي گزراند.براي همين محسن نمايش از مهمترين مسائل زندگي خود مي گويد:ترس ها،خجالت ها و...و البته مهمترين آنها مواجهه با دنياي بيرون.جهان هستي هميشه براي انسان شگفت انگيز بوده و براي همين مواجهه با آن عجيب و شگفت انگيز تر.دليل آن را هم بايد در تاريخ چنين مواجهه يي ريشه يابي كرد.نخستين و بي ترديد مهمترين آن تولد است.نوزادي كه پا به عرصه جهان مي گزارد در اصل يكي از امن ترين مكان هاي زندگي خود در تمام طول زندگي  را از دست مي دهد.دنياي امني كه فرد هيچ دغدغه و غصه يي براي هيچ مورد دنيوي و يا اخروي ندارد.شايد گريه كودك در ابتداي تولد براي اخراج از چنين محيط امني است.نماش به بررسي چنين نمونه هايي در دنياي بشري مي پردازد،برخوردهايي كه مي تواند سرنوشت ساز باشد.از همين جهت است كه مهمترين مسائل دوران نوجواني،شناخت جهان اطراف و درك محيط پيراموني محسوب مي شود.پس بيهوده نيست كه انرژي فرد صرف برقراري ارتباط و كشف حقايق و راز و رمز امور دنيوي و اخروي مي شود.اما در اين ميان آنچه از اهميت بالايي برخوردار است،شناخت ابزارهاي ارتباطي است كه مهمترين آنها حواس پنج گانه است.هر فرد براي درك وقايع و اتفاقات محيط پيراموني خود مهارت هايي لازم دارد كه مي بايست در طول زندگي آنها را كسب كند.چنين فرآيندي بستري را بوجود مي آورد تا فرد با مقايسه خود و مسائل اش با ديگران و بخصوص محيط اطراف خود به شناخت و درك درستي از جهان هستي برسد. هنر بخصوص تئاتر در اين ميان از اين رو اهميت دارد كه مي تواند ابزار مناسبي براي چنين شناختي باشد.من من من با درك چنين موقعيتي به صحنه رفته است و آن را دستاويزي براي رسيدن به اهداف آموزشي خود كرده است.

نكته ديگري كه در باره نمايش قابل ذكر است،استفاده از ظرفيت هاي بدني بازيگران است.نمايش يك شخصيت اصلي در دو مقطع زماني(محسن ده ساله و محسن سي ساله)و چند شخصيت فرعي دارد.اشخاص فرعي چهار سفيد پوش همراه محسن هستند كه به نوعي تبلور روحيات دروني وي به حساب مي آيند،نيروهايي كه از درون محسن سرچشمه گرفته و با احساسات وي از قبيل ترس،نااميدي و...كنترل مي شوند.بدن هاي بازيگران منعطف و در عين حال گويا است كه باعث شده مفاهيم مستتر در اثر به بهترين نحو عينيت يابد.از طرفي نمايش مهمترين ويژه گي خود را در نوع و ابزارهاي روايت جستجو مي كند به اين معني كه نمايش بستر ارتباطي خود با مخاطب را بر ساده ترين و در عين حال ملموس ترين شكل ممكن طراحي و اجرا مي كند.در اين بخش نمايش با خلاصه كردن تمام اجزاء و عناصر صحنه يي و همچنين با ساده كردن معادلات درون متني كه بيشتر جنبه آموزشي و روان شناختي دارد،به زباني بي پيرايه در ارتباط با مخاطب دست مي يابد.ساده كردن مسائل براي دست يابي به جوابي روشن در اجزاء و عناصر و همچنين در ساختار از ويژه گي هاي مهم متن و نمايش به حساب مي آيد.نمايش با روشن كردن ابعاد تربيتي و پرداختن به جزئياتي كه شايد در ابتدا به نظر تماشاچي بي اهميت و يا حتي كم اهميت باشد،به روايتي روشن و بدون پيچيده گي دست يافته كه طي آن با زباني بسيار ساده قادر به القاي مفاهيم مورد نظر خود مي باشد.

من من من در دسته بندي نمايش هاي توليد شده براي نوجوانان مقبوليت لازم را بدست مي آورد و در صحنه به توفيق نسبي مي رسد.اميد كه آثار بهتري از گروه را شاهد باشيم.               

[ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ ] [ 10:30 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهی به نمایش مرگ فروشنده با مقایسه دو اجرای دهه شصت و نود

روزی روزگاری در آمریکا

 

اول گفت:مرگ روياي آمريكايي

"مرگ فروشنده"نوشته"آرتور میلر"مهمترین بیانیه در مرگ رویای آمریکایی است و نقطه پايان درام كلاسيك است:یک تراژدی مدرن.داستان آدم هایی که تمام هستی خود را در قماری بزرگ می بازند.این نمایش در کنار رمان "خوشه های خشم"نوشته"جان اشتاین بک"از مهمترین آثاری هستند که به طور مستقیم به رکود اقتصادی دهه چهل آمریکا می پردازند.آدم هایی از جنس"ویلی لومان"زندگی خود را در راه رسیدن به رویایی بزرگ تلف می کنند و در انتها بجای اینکه قدر بینند،به زوال و نیستی می غلتند.مرگ فروشنده روایت مرگ آرزوهاي انسان هایی است که به روح سرمایه داری اعتقاد دارند و میلر در یکی از بهترین نمایشنامه های خود به کالبد شکافی چنین دیدگاهی می پردازد.درون مایه اصلی مرگ دستفروش همانند آثار متشابه اش بحران هویت در جهانی است که امروز به جهان صنعتی معروف است.در این آثار نویسنده به اثرات مخرب جامعه صنعتی بر روی زندگی انسان ها می پردازد و با برداشتن حجاب و افتادن پرده توهمات،چهره واقعی آن را مشخص می كند.

مرگ فروشنده داستان زندگی ویلی لومان فروشنده دوره گردی است که پس از سال ها دستفروشي، در آستانه پیری از كار اخراج می شود و زندگی و خانواده اش در آستانه فرو پاشی قرار می گیرد.بچه ها به آرزویی که دارند نرسیده اند و دیگر فرصتی هم برای رسیدن به آن ندارند. شخصیتی که تنها در مواقع احتیاج قدر می بیند و در بقیه لحظات بی مصرف  است و بی مصرف ها در خلاء زندگی می کنند.ویلی لومان یا در گذشته زندگی می کند و یا رویا می بافد و در آینده سیر می کند.درست در زماني كه تصور مي شود همه چيز در حال تغيير و بهبود است،ورق بر مي گردد و دوباره درهاي اميد به روي ويلي لومان بسته مي شود.در رستوراني كه پسرها به افتخار پيروزي با پدر خود جشني را ترتيب داده اند،همه چيز بهم مي ريزد.ويلي كنترل خود را از دست مي دهد و بيف و هپي بجاي كمك،او را تنها گذاشته و به دنبال خوش گذراني مي روند.ويلي شكست خورده به خانه برمي گردد و آخرين تصميم زندگي خود را مي گيرد.سوار بر ماشين فرسوده خود شده و به سمت مرگ مي شتابد تا بوسيله بيست هزار دلاري كه به عنوان حق بيمه به خانواده مي رسد،سرمايه اي براي همسر و پسرانش دست و پا كند.

 

دوم گفت:نوستالژي ترين تجربه تئاتري

تجربه نوستالژی دیدن دو اجرا از یک نمایش پس از گذشت حدود سه دهه در تاریخ تئاتر کشوراگر غیر ممکن نباشد،تجربه یی دشوار و دست نیافتنی است.براي من كه هر دو اجرا را ديده ام چنين تجربه يي كم نظير و حتي بي نظير است.هر نسلی این حق را دارد که شاهکارهای بزرگ جهان را روی صحنه ببرد و حافظه تاریخی خود را انباشته از تجربه های زیبا شناسانه  نماید.اجرای مرگ فروشنده در دهه شصت به کارگردانی"اکبر زنجانپور" و همان نمایش به کارگردانی"نادر برهانی مرند" در دهه نود نشان گر توجه نسل جدید به اجرای شاهکارهای جهان در صحنه های تئاتراست.هردو کارگردان هم زنجانپور و هم برهانی در انتخاب متن نمایش از خود هوشیاری نشان می دهند.با مقایسه اجرای این دو نمایش به چند نکته قابل اشاره مي رسيم.خوانش اکبر زنجانپور ازنمایش مرگ فروشنده در دهه شصت برداشتی کلاسیک و مبتنی بر دریافت های وی از درام خوش ساخت است.دورانی که در آن زنجانپوردر اوج بلوغ هنری خود قرار داشت و تنها به  کارگردانی نمایش اکتفا کرده وبازی در نمایش های خود را تجربه نمی کرد.چهار شخصیت اصلی نمایش زنجانپور را"حمید طاعتی"(ویلی)"تانیا جوهری"(لیندا)"مجید مظفری"(بیف)و"بهروز بقایی"(هپي)بازی می کردند که در خوانش برهانی مرند جای خود را به ترتیب به"حمید رضا آذرنگ"،"نسیم ادبی"،"رحیم نوروزی" و "داریوش موفق" داده اند.زنجانپور اجرایی تراژدی از متن ارائه داده بود که با آمیزه های نمایش کلاسیک همخوانی داشت اما در اجرای برهانی برداشتی مدرن مد نظر قرار گرفته که در آن جنبه تراژدی-کمدی نمایش برجسته شده است.اجرای زنجانپور بر جنبه های اجتماعی نمایش و اجرای برهانی بر جنبه های زیبا شناسی آن تاکید دارد.طنزی که در اجرای برهانی به کار رفته در راستای مضمون نمایش است و علاوه بر تقویت جنبه سرگرمی به افزایش بار حسی نمایش هم کمک می کند.از این رو نمایش اجرایی با مشخصه های مدرن را در دستور کار خود قرار می دهد که ترکیب تراژدی و کمدی یکی از ارکان مهم آن محسوب می شود. اجرای برهانی بر اصول نمایش مدرن استوار است که در آن بازیگران حس های خود را از طریق تکنیک های بازیگری به نمایش می گزارند چرا که نمایش بجای برانگیختن احساس تماشاگر قصد دارد او را وادار به تفکر کند.

بازی های مرگ فروشنده به کارگردانی اکبر زنجانپور مطابق الگوی بازی کلاسیک با همان تعریف شناخته شده از این نوع نمایش است.بازی هایی که دارای خط کشی های دقیق حسی،میزانسن های ایستا و حرکات بدنی کنترل شده است.بازیگران هر کدام در نمایش مسیری برای خود ترسیم می کنند:با اوج و فرود،ایجاد تنش های مناسب برای نقش خود و در نهایت حرکت از یک نقطه مشخص در آغاز به یک نقطه ایستا در انتها.بازیگران در این برداشت از دنیای بیرون به دنیای درون حرکت می کنند در حالی که در نمایش مرگ فروشنده به کارگردانی برهانی قضیه بر عکس است.در نمایش زنجانپور حرکت نقش و نمایش از جلوه هاي بیرونی به مشخصه های درونی است در نتيجه حرکت از درون به بیرون است:از ظاهر به باطن.در میان چنین حالتي بازیگران با سایه روشن هایی از نقش بر روی صحنه ظاهر می شوند و در نتیجه زندگی واقعی و ملموس را در روی صحنه روایت می کنند.حفره های عاطفی که در نمایش و بین ویلی و بیف به صورت محسوس و هب به شکل نا محسوس وجود دارد نمود عيني پيدا مي كند.پسرها هرکدام یکی از جنبه های زندگی پدر را به ارث برده اند.بیف همچون عمویش از شهری که در آن بدنیا آمده و رشد کرده، کوچ می کند تا به رویای خود در جایی دیگر برسد.اما جسارت ریسک را ندارد و در مرحله یی از زندگی متوقف می شود.او همچون پدرش از وسواس های زندگی رنج می برد.در صحنه مخفی شدن معشوقه ویلی لومن در حمام هتل به يكباره عظمت و هيبت پدر به عنوان يكي از مهمترين اسطوره هاي زندگي در نظر وي مي شكند.از همان جاست که مسیر زندگی بیف  تغییر می کند و سیر نزولی رشد و تکامل او آغاز می شود.تاکید نمایش بر دزدی های بیف اشاره یی بر مسئله سقوط اخلاقي او.در مقابل او هپی است که زندگی اش در خوش گذرانی و عیاشی خلاصه می شود.زنباره گی از پدر و سرزنده گی را  از عموی ماجرا جویش به ارث برده است .تمام این صحنه ها کنار هم چیده شده است تا تماشاگر را به این باور برساند که رویای آمریکایی که تمدن آمریکایی به آن می بالد،در اصل سرابی بیش نیست.آدم های نمایش در راه رسیدن به رویاهای خود راهی جنگل های دور و تاریک می شوند در حالی که حقیقت چیز دیگری است. مسیر زندگی آدم ها در این میان از اهمیت خاصی برخوردار است.به عنوان مثال لیندا مسیری نزولی زندگی خود را تجربه می کند.از جوانی و شادابی به سوی پیری پیش می رود و نوعی پژمرده گی آرام آرام او را به سوي نيستي مي برد.از نرمی و لطافت فاصله می گیرد وبه سوی دنیای کم تحرک پیش می رود.در مقابل پسرانش،از همسرش حمایت می کند در حالی که به زن باره گی او پی برده است.چرا که حفظ زندگی برایش از همه چیز مهمتر است.

سوم گفت:طراحي شكسته خطوط

طراحی صحنه دو اجرای مورد اشاره دو طراحی کاملن متفاوت است.در طراحی صحنه اجرای زنجانپور صحنه به سه قسمت اصلی و چند بخش فرعی تقسیم شده بود.اصلی ترین صحنه در این بخش اتاق پذیرایی خانه ویلی لومان بود که در وسط و در اصل نقطه تمرکز صحنه بود.جایی که تمام داستان در آن روایت می شود از جمله خودکشی ویلی و جر و بحث لیندا با پسرانش بر سر شخصیت و کارهای وی.دو صحنه دیگر هم مربوط به اتاق پسرها و صحنه حیاط پشتی خانه لومان بود. در اصل خانه ویلی لومان لوکیشن اصلی نمایش است.صحنه های دیگر مانند دفتر چارلی،قبرستان و محل های مربوط به محل کار ویلی از صحنه هایی بود که با استفاده از نورپردازی بر روی صحنه شکل می گرفت.در مجموع طراحی صحنه نمایش زنجانپور طوری کنار هم چیده شده بود که احساس خلاء و نوعی معلق بودن در فضا را به تماشاگر القا می کرد.در حالی که طراحی صحنه نمایش برهانی بر مصرف گرایی جامعه تاکید دارد و یکی از دلایل سقوط شخصیت و خانواده ویلی لومان را همین موضوع می داند.تاکید بر یخچال در نمایش هم از نظر ابعاد غیر واقعی و هم از نظر تعداد دفعات باز و بسته شدن و حتی خروج یکی از اشخاص نمایش از طريق آن تائیدی بر این مدعاست.

طراحی صحنه برهانی،طراحی مدرن است با تمام مولفه های چنین نمایش هایی.استفاده از در های متعدد در نمایش با خطوط شكسته غالب که نشان گر سردرگمی ویلی است در کنار استفاده از آنها به عناوین مختلف از جمله در خانه،اتاق،حمام و...کارکردهای متفاوتی برای هر کدام از آنها در صحنه رقم زده است که نشان گر طراحی مدرن نمایش است.گاراژ،حیاط پشتی واتاق پسرها با استفاده از چمدان هایی بزرگي که حس دستفروشی و سرگردانی در بین شهرهای مختلف را برای تماشاگر القاء می کند انباشته شده است.نمايش در طراحي صحنه با درآمیختن مرز بین رویا و واقعیت به زبانی معنا گرایانه برای بیان مفهوم مورد نظر خود دست يافته است.درهای بزرگ صحنه در کنار هم قرار دارند و هر کدام به جایی باز می شوند.از محل های رئالیستی گرفته تا مکان های خیالی و رويايي.

 

چهارم گفت:باز آفريني يك نسل

نادر برهانی هشت سال پیش مرگ دستفروش را در سالن قشقایی اجرا کرد و امسال هم اجرای مجدد آن را در سالن اصلی به روی صحنه برده است.اجرای مجدد یک اثر نمایشی اگر با همان شکل و کیفیت سابق باشد تاثیری بر روی تئاتر کشور ندارد.در اجرای برهانی اما تجربه زیباشناسانه یی از نمایش صورت گرفته است که در جای خود قابل توجه است.کارگردان با به هم ریختن صحنه ها و روایت پازل گونه آن در کنار ترکیب و در هم آمیزی جزییاتی مانند صحنه های عاطفی ویلی و لیندا و هم عرضی آن با صحنه زن خیابانی و همچنین افکت های صوتی صحنه های مختلف از جمله گزارش دادن دوست بیف برای امکان تجدید شدن وی در درس ریاضی همه و همه وضعیتی را بوجود می آورد که در آن ذهنیت وشخصيت ویلی لومان بوضوح قابل تشخيص است.برای همین نمایش روایتی سیال می یابد که نتیجه آن روایت صحنه ها و اتفاق افتادن آنها در ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی نمایش یعنی ویلی لومان است.بازگو کردن ذهنیت آشفته ویلی لومان در ترکیب با تاریک روشن صحنه نمایش، توهماتی را برای او می سازد که رها شدن از آن به راحتی امکان پذير نيست.شاید برای همین است که در انتها کار او به خودکشی می رسد.

اما اشتباه ویلی لومان این قهرمان تراژدی مدرن آرتور میلر کجاست؟کجا را کج رفته و کدام قدم را اشتباه برداشته است؟آیا گناه سقوط وی تنها بر عهده خود اوست یا عوامل دیگری هم در این میان مقصر بوده اند؟مرگ ویلی لومان مرگ رویای آمریکایی است.او از جنس خدایان و شاهزادگان نیست.از جنس قهرمانان و پهلوانان هم نیست.او انسانی عادی است با تمام نقاط قوت و ضعف یک انسان معمولی.او از جنس مردم عادی است که مناسبات اقتصادی روز كمر او را زیر چرخ دنده های زندگی خم کرده است.علت سقوط او علاوه بر مسائل اقتصادی،انحطاط اخلاقی خود او هم می باشد.اشاره نمایش به زن خیابانی در اصل اشاره به چنین موضوعی است.انتخاب مرگ فروشنده برای اجرا در زمان کنونی قبل از هر چیز نشان از هوشمندی کارگردان دارد.انتخاب نمایش در راستای مصالح و مناسبات جامعه کنونی کشور است.جامعه یی که در آن اخلاقیات در درجه چندم اهمیت قرار دارد و آنچه لایه ظاهری جامعه را شکل می دهد،مناسبات مادی است.

پنجم گفت:برداشت نسل جديد از نمايش

مرگ فروشنده نقطه پایانی درام کلاسیک است.پس از نوشته شدن این نمایش کوشش های ديگران براي نگارش نمايشي با الگوی کلاسیک به نظر عبث مي آيد.از مهمترین موضوعات مطرح در این نمایش برخورد و اختلاف نسل هاست.داستان نمایش در جامعه یی روایت می شود که قربانیانی همچون ویلی لومان در آن زیادند.ویلی لومان بر نیروهایی که بر زندگی اش تسلط دارند،احاطه و اختیاری ندارد.او تنها در زمانی مطرح است که برای دیگران سود داشته باشد در غیر این صورت باید همچون تفاله دور انداخته شوند.این بی رحم ترین قاعده دنیای سرمایه داری است.دنیایی که در آن آدم هایی مانند لومان که عمری را با صداقت به سر برده اند،محکوم به فنا هستند.اجراي برهاني از نمايش مرگ فروشنده بر اساس همين ديدگاه استوار است.اجرايي مدرن از متني قابل انعطاف كه مي توان برداشت هاي مختلف از آن را به صحنه برد.همان طور كه زنجانپور سه دهه پيش برد و يا برهاني امروز به صحنه برده است.كاش مي شد اجراي يك دهه ديگه را هم ديد و پاي حرف هاي جديد نسل بعدي كه به طور قطع امروز پشت ميز هاي مدرسه هستند،نشست.      

 

[ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ ] [ 12:34 ] [ سعید محبی ]

 

نگاهي به نمايش دگمه

 

برده گي در عصر مدرنيته

 

سعيد محبي

 

گفتار اول:حلقه اتصال

مهمترين كاركرد سالن هاي كوچك نمايش كه امروزه در نقاط مختلف تهران تاسيس شده،اجرا ي نمايش هايي است كه مجريان آن قشرجوان و يا دانشجويان رشته تئاتر هستند.در اصل سالن هاي كوچك كه در بعضي مواقع تعداد صندلي هاي آنها به پنجاه عدد هم نمي رسد،در روزگار كنوني محل ارائه و رشد تئاتر آماتور و نيمه حرفه يي كشوراست.در زمانه يي كه صف طولاني چند صد نفري براي اجرا در سالن هاي حرفه يي بسته شده،اين سالن ها محلي براي برآورده كردن آرزوهاي جماعت تئاتري شده كه قرار است تجربه هاي اصلي خود را در سال هاي بعد در مكان هاي حرفه يي انجام دهند.سالن هايي كه هر چند كوچك و خرد هستند اما در آن روياهاي بزرگي در حال شكل گيري است.

سالن هاي كوچك حلقه اتصال بين نمايش هاي آماتور- نيمه حرفه يي و حرفه يي كشور است حلقه يي كه سال ها در تئاتر مفقود بوده اما امروز به همت بخش خصوصي و دلسوزان هنر نمايش كه همگي حركت هايي خود جوش در اين بخش محسوب مي شوند،به حركتي تاثير گزار در عالم نمايش تبديل گرديده است.سالن هاي كوچك و بزرگ خصوصي كاركرد ديگري هم دارند.تئاتر كشور با كمبود جدي سالن اجرا روبروست به طوري كه تقاضاي اجرا زياد،سالن هاي استاندارد اندك و تعداد گروههايي كه شانس اجرا در سالن هاي حرفه يي را بدست مي آورند،بسيار كم هستند.عدم توازن عرضه و تقاضا در اين بخش باعث بهم خوردن نظم سيستم اجرايي تئاتر مي گردد.در چنين وضعيتي،يكي از راه هاي خارج شدن از اين بحران تاسيس سالن هاي خصوصي است كه مديريت آن با هنرمندان تئاتري است.شايد بتوان يكي از راههاي عدم وابستگي شديد تئاتر كشور به بودجه دولتي را هم تاسيس چنين مراكزي دانست.

گفتار دوم:هميشه موقت،خوب نيست

ازدواج موقت از جمله مسائل جامعه ماست كه پرداختن به آن خط قرمز محسوب مي شود.دليل آن هم اين است كه كاركرد و شكل اوليه و انگيزه كساني كه دست به اين كار مي زنند و يا تن به اين كار مي دهند،نسبت به گذشته تغيير اساسي كرده است.پيغمبر اسلام حضرت محمد(ص) در دوراني چنين موضوعي را مطرح و بر وجود آن در جامعه تاكيد كرد كه جنگ هاي متعدد صدر اسلام بسياري از مردان مسلمان را از دايره هستي حذف كرده و وجود زنان بي سرپرست معضلي براي جامعه آن زمان مسلمانان محسوب مي شد.چنين تصميمي از سوي پيغمبري كه تازه به رسالت رسيده بود،خود تصميمي خطير و به نوعي عبور از خط قرمز محسوب مي شد.چرا كه مخالفان هر لحظه اميدوار بودند تا با خطايي كه از پيغمبر سر مي زند،اسلام را در بين مردم بي ارج و قرب كنند.هر چند استراژدي آخرين فرستاده خدا در زمان خود اقدامي متهورانه و پيشرو به حساب مي آمد،اما گذشت ساليان متمادي چهره آن را عوض كرد به طوري كه در روزگار كنوني اين موضوع تبديل به ارضاي نفسانيات عده يي سودجو از زن و مرد گرديده است.ازدواج موقت كه در روزگار كنوني به وصله ناجور جامعه تبديل شده،روزگاري براي سالم سازي اجتماع مسلمانان كاربرد مناسب و تاثير گزاري داشته است.خوشگذراني و به تعبيري پرداختن صرف به لذت و اميال نفساني امروزه انگيزه اصلي كساني است كه دست به چنين اقدامي مي زنند و آنچه در اين ميان غايب از نظر است توجه به نگراني هاي پيغمبري است كه در روزگاراني دور،چنين روزهايي را براي امت خود پيش بيني مي كرد.جايگزين شدن  لذت بجاي ترميم اجتماع انساني،توجه به لذت هاي آني و بسياري مسائل ديگر ازدواج موقت را تبديل به آشفته بازاري كرده كه در آن عاطفه و محبت با پول خريد و فروش مي شود.متاعي كه هيچ قيمتي بر آن متصور نبود،امروز به راحتي سر هر كوي و برزني به بهايي اندك به فروش مي رود.براي همين ازدواج موقت كه روزگاري كاركرد هاي بسيار والايي داشت،امروزه تبديل به تجارتي سود آور براي كساني شده كه پا بر وجدان خود مي گزارند و عاشقي را با هرزگي يكي مي كنند.انديشه يك بار مصرف بودن انسان ها از ذهنيتي بيمار ناشي مي شود كه در آن زن كالايي مانند دگمه تصور مي شود كه مي توان آن را به راحتي عوض كرد و چقدر درست انتخاب شده اسم نمايش.:دگمه.

گفتار سوم:لذت بخشش و قدرت انتقام

هر چند ازدواج موقت انگاره اصلي نمايش دگمه محسوب مي شود،اما موضوع ديگري كه مورد توجه نمايش است و به راحتي از كنار آن نمي توان گذشت،قصاص است.هر دوي موضوعاتي كه نمايش برگزيده از خطوط قرمز جامعه هستند و بسيار خوشحال كننده است كه در نمايشي مانند دگمه تابوي صحبت كردن در باره موضوعاتي اينچنيني شكسته شده است.قصاص حق است ،اما حقي كه مي توان از آن گذشت و مرز باريك بخشش و انتقام در اين ميان مرز مناقشه برانگيزي است.لذتي كه در بخشش متصور است در انتقام نيست.اينجا لذت را درك مي كني و آنجا قدرت را.لذتي كه ارجحيت دارد بر قدرت.اين احساس دوگانه تنها و تنها در قصاص قابل درك است و همين مسئله به آن قابليت دراماتيك و طرح در صحنه هاي نمايش را مي دهد.دگمه بر چنين مرزهايي راه مي رود و سعي مي كند خود را به عنوان اثري روشنگر به تماشاگران بشناساند.گذشته از فتواي علماي ديني در باره قصاص،آنچه در دنياي درام و در اين خصوص اهميت مي يابد،نگاه انساني به آن است.چگونه مي توان به موضوعي غير انساني و مسئله يي كه باعث از بين رفتن جان انسان ها مي شود،ديدگاهي انساني داشت؟اينجاست كه مي توان قدرت نمايشي كه به چنين دنيايي نزديك مي شود را فهميد.   

گفتار چهارم:كلاژ لحظه هاي نمايشي

نمايش دگمه كه در سالن كوچك استاد مشايخي به روي صحنه رفته،روايت گر داستان زني است كه صيغه مردي هوس ران مي شود.آزار و اذيت مرد در انتها موجب مي شود كه زن،مرد را بكشد و خود هم پاي چوبه دار برود.مرگ پاياني است كه بر زندگي زن نقطه پايان مي گزارد:زنان دگمه هايي هستند كه به راحتي مي شود آنان را ناديده گرفت و وقتي نياز مردان به آنان برطرف شد،به كناري انداخته مي شوند درست مثل يك سيب گاز زده و يا دگمه كهنه يك كت قديمي.دگمه برشي از يك واقعيت تلخ جامعه ماست كه طي آن زن به عنوان برده در دوران مدرن مورد سوءاستفاده قرار مي گيرد.نمايش به صراحت بيان مي كند كه در دوران مدرنيته همانند عصر باستان صنعت برده داري وجود دارد كه البته طي سال هاي اخير صنعت بسيار پر رونقي هم محسوب مي شود.آسيب چنين اقدامي آزار جنسي زناني را در پي دارد كه هرچند جامعه براي آنان حق انتخاب قائل گرديده اما  سودجويان بي وجدان چنين حقي را به او نمي دهند.

دگمه،روايت گر زندگي زن تنها و بي پناه در اجتماعي پر از درندگان خونخوار امروزاست،زني كه اجتماع هيچ كدام از مهارت هاي زندگي را به او نياموخته است.حال سوال اصلي اينجاست كه چه كسي در اين بين مقصر است؟خانواده بي سر و ساماني كه توجه به او و نيازهايش را در دستور كار خود قرار نداده است؟مراكز آموزشي كه خواسته هاي او را به طور عمد مورد غفلت قرار داده اند؟اجتماعي كه بجاي آموزش درست بيشتر به فكر استفاده نادرست از او مي باشد؟يا...چنين رويه يي تنها باعث آسيب مي گردد و آنكه بيشتر از همه ضربه مي بيند،زن است.زني كه مانند دگمه يي به راحتي مي توان به لباسي دوخت و يا از آن كند و به گوشه يي انداخت.    

دگمه نمايشي متعلق به دنياي قصه گوست كه داستان خود را طي تكه هاي كوچك كه به كلاژهاي لحظه يي شبيه است،بازگو مي كند.در نمايش تكنيك كلاژ هم در شكل روايت و هم در طريقه اجرا مورد استفاده قرار مي گيرد.در شكل روايت،نويسنده با استفاده از برش هاي كوتاه داستان خود را در مكان هاي متعدد روايت مي كند.با اين اوصاف نمايش به سمت و سوي آثار سينمايي تمايل پيدا مي كند به طوري كه حجم صحنه ها و به تعبير سينمايي ها لوكيشن هاي نمايش بيشتر از حجم آن در يك نمايش معمولي است.اين موضوع باعث مي شود ريتم نمايش هم سرعت يافته و نوعي پويايي در نمايش بوجود آيد كه مي توان آن را از نقاط مثبت به حساب آورد.در طريقه اجرا هم نمايش با خرد كردن داستان در صحنه هاي كوچك و مسلسل وار به نوعي كلاژ در اجرا دست يافته است.نوع ميزانسن كارگردان و همچنين بازي بازيگران هم به اين برداشت كمك مي كند.

 

گفتار پنجم:

دگمه در ادامه آثار صحنه يي سحر ناسوتي به دغدغه هاي اين هنرمند جوان تئاتر اشاره دارد:طرح مسائل و معضلات مربوط به زنان در جامعه يي كه داراي سيستمي به شدت مرد سالار است.او چه در اين نمايش چه در نمايش هاي قبلي خود به موضوعاتي از اين قبيل پرداخته و به شكلي مبسوط سعي در تبيين فاجعه يي انساني در جامعه را دارد.دگمه داستان انسان هاي بي پناهي است كه قرباني اجتماع دد منش مي شوند.آنان از خود قدرت دفاع و جنگيدن در مقابل مشكلات را ندارند چرا كه جامعه تا كنون چنين فرصتي را به آنان نداده است.او با مردي عياش ازدواج مي كند اما در جايي كه ازدواج از نوع دائم تعهدي خشك و آسيب پذير بر روي كاغذ است،نوع موقتش چگونه مي تواند باشد؟و اصلن به اين نوع از پيوند انساني چگونه نگريسته مي شود؟اين داستان دو خطي مي تواند ابعاد فاجعه يي كه به آن اشاره شد را بخوبي مشخص كند.انسان سرگشته در طوفان حوادثي است كه به نظر مي رسد هر لحظه ممكن است شيرازه هستي او را به خطر بيندازد.

شايد بتوان مهمترين مسئله نمايش را در قضاوت زود هنگام نويسنده دانست.نوعي پيش داوري توسط نويسنده در نمايش به چشم مي خورد كه تمام مسائل را زير سوال مي برد.چنين حالتي به مثابه قاضي مي ماند كه قبل از شروع دادرسي،حكم خود را صادر كرده است.نتيجه تفكري از اين دست باعث مي شود تكه هايي كه در نمايش پشت سر هم چيده شده تا به تابلويي معنا دار تبديل شود،در قسمت پاياني نتيجه مطلوب خود را ندهد و در واقع مانند دارويي بي اثري عمل مي كند.از سوي ديگر در چنين نمايش هايي تركيب فضاهاي واقعي و رئال با اتمسفر ذهني از اهميت خاصي برخوردار است.نمايش در بالانس كردن مسائل ذهني و واقعي توفيق چنداني بدست نمي آورد و تمام تلاش گروه براي پاياني دلچسب به نتيجه مطلوب نمي رسد.

دگمه از آن دست نمايش هايي است كه انگيزه اجراي خود را در عشق و علاقه مفرط گروه خلاصه كرده است.سرمايه اصلي نمايش تلاش هاي صادقانه كارگردان و بازيگران است كه علي رغم سختي هاي فراوان نمايشي را به روي صحنه مي برند كه بازگو كننده يكي از موضوعات اساسي جامعه امروز ماست.كاش نمايش براي بهتر ديده شدن و فهم مناسب تر اثر داراي بازي هاي يكدست و دكوري كاربردي تر بود.هر چند تا همين اندازه هم با وجود كاستي هاي فراوان نمايشي قابل قبول در حد و اندازه خود محسوب مي شود.         

[ یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 15:21 ] [ سعید محبی ]

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

فیلم نوشت: بزرگراه

نویسنده: سعید محبی

1.خارجی.شب.خیابانی در شهر

چند نما ازخیابانی شلوغ وپررفت و آمد درشهر.ازدحام وهمهمه مردم وماشینها.صدای بوق زدن وترافیک ماشینها. پیتزا فروشی سوپر استارمملو ازجمعیت است.عده ای روی صندلی نشسته وغذا میخورند.عده ای دیگردرصف ایستاده اند تا غذای خود رابگیرند.درحیاط پیتزا فروشی بچه ها درحال بازی باسرسره هستند.خانواده ای بااتومبیل آخرین مدل درکنارمغازه پارک کرده و سرنشینان آن پیاده  شده و داخل مغازه می شوند. سطل بزرگی در گوشه ای از خیابان ودرکنار پیاده روقراردارد.داخل سطل واطراف آن پرازکیسه های زباله وجعبه های پیتزاست.کارگری با لباس سفید وپیشبندوکلاه آرم دارازمغازه خارج شده وکیسه های بزرگ زباله را داخل سطل می اندازد ومی رود.

مرجان دخترک ده  ساله پشت درخت بزرگی نزدیک  به سطل ایستاده و رفتن کارگر پیتزا فروشی رامی نگرد.آرام به طرف سطل میرود وداخل آن راجستجو می کند.چند جعبه از داخل سطل درآورده وارسی می کند و درنهایت به کناری می اندازد. بالاخره یکی از جعبه ها را برداشته و داخل آن را می نگرد.جعبه را کنار گذاشته و مجدد داخل سطل را جستجو می کند. بطری نوشابه نیمه خورده ای را برداشته ومی رود.

2.خارجی.شب.بزرگراهی درشهر(ادامه)

کنار بزرگراه با نور چراغ  برق روشن شده است. مرجان زیر نور چراغ برق می نشیند. جعبه پیتزا و بطری نوشابه را روی زمین می گذار و کیفش را از دور گردنش درمی آورد. کیفش را باز می کند وبسته های فال حافظ را بیرون آورده وکناری می گذارد.عروسک کهنه ورنگ ورورفته ای رادرآورده وبه تیرچراغ برق تکیه می دهد بعدچند لیوان پلاستیکی وچند بشقاب اسباب بازی را بیرون آورده و جلوی خود و عروسک می گذارد.فالها را داخل کیف می گذار وسپس کیف را به گردنش می آویزد.

مرجان:خب حالا وقت شامه...دستات رو شستی دخترم؟

عروسک حرکت نمیکند.مرجان ظرفهارا می چیند.از داخل کیفش چاقوی کهنه و بی دسته ای را بیرون می آورد.

مرجان: اگه دستات کثیف باشه مریض میشی. بعد باید بریم درمانگاه وآمپول بزنیم. آمپول خیلی درد داره همش گریه می کنی.

مرجان جعبه پیتزا راباز می کند.چند تکه پیتزای نیم خورده دردرون آن وجود دارد.با چاقو آن را به شکل مثلث های کوچک بریده وداخل ظرفها می گذارد.

مرجان: دیدی داداش قاسم مریض شد؟ همینجوری شد  دیگه.دستاش رو با صابون نشسته بود.بعد مریض شد بردنش مریض خونه .اما اونجا هم خوب نشد. آخرش هم بردنش پیش عمه نرگس تا بااون زندگی کنه...بابا می گه عمه نرگس راحت زندگی میکنه...بابا میگه هر کی بره پیش خدا راحت زندگی میکنه...

مرجان بطری نوشابه راباز کرده وداخل فنجانهای پلاستیکی نوشابه می ریزدوجلوی عروسک وخودش می گذارد.

مرجان:حالا که دستات تمیزه بخور...

مرجان مشغول خوردن می شود وبه عروسک هم می دهد.

مرجان:زود بخورکه دیرمون شد.باید بریم خونه. مامان بدش میاد دیربریم...همش غرمیزنه ومیگه:دختر بایدهوا که تاریک شد بیاد خونه.خوب نیست تا دیروقت بیرون باشه.

مرجان مشغول خوردن است  و به عروسک هم غذا می دهد .دوربین بالا می رود. مرجان درکنار تیرچراغ برق نشسته وبا عروسکش غذا می خورد.نور چراغ لکه بزرگی برروی زمین ایجاد کرده که مرجان درمرکز آن است.ماشین ها باسرعت از کنار مرجان می گذرند.

دوربین بالاتر می رود.مرجان ولکه نور کوچکتر می شوند.صدای ماشینها بلند وبلندتر می شود.

تیتراژ.

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ ] [ 9:8 ] [ سعید محبی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی سعید محبی کارشناس وپژوهشگرفرهنگی وهنری،سینما وتاتر
موضوعات وب
امکانات وب
  • فصل زمستان
  • مهریه